تبليغاتX
Parmida
تشويق فوتبالي!!!

يك هفته اي ميشه كه خوشم مياد هر كسي و هر چيزي رو به روش فوتبالي تشويق كنم!!!!

- فروشگاه شهروند بوديم و خاله داشت همينطور پشت سر هم، كيك و بيسكويت و شكلات و انواع هله هوله برميداشت و ميذاشت تو سبد!‌ منم كه تو سبد نشسته بودم و نظاره گر!!!! شروع كردم به تشويق خاله: خااااااااله هي هي !!  خاااااااله هي هي!!!!

- مامان اومد مهد دنبالم و پرسيدم: بابا؟؟ مامان گفت: نيست. گفتم: باباييم!!!؟؟؟ مامان گفت: نيست! گفتم: اِِ اِ بابا نيست، ددر!!!! و بعدش : باااااااااااباااااااا هي هي!!! باااااااابااااااا هي هي!!! مامان گفت: هر چقدر هم بابا رو تشويق كني!! نمي ياد دنبالت!!!!

- نشسته بودم و توي حال و هواي خودم با همه اسباب بازيها كلنجار ميرفتم و همه رو ميريختم زمين، تا ببينم بالاخره از چي خوشم مياد و نمياد كه يهو شروع كردم به تشويق همگان:

بييييييييي بييييييب!! هي هي !!!

نيييييييي نييييييي!!  هي هي !!!

بااااااااااابااااااااااااا هي هي !!

مامااااااااا ژوووووووووون!!(همان مامان جون ميباشد!!!) هي هي !!!

خاااااااااااله!!! هي هي!!!!

و .... يهو چشمم خورد به مامان كه داشت بهم ميخنديد يادم افتاد اونو تشويق نكردم!!! بلند بلند داد زدم:

ماااااااااااماااااااااااان هي هي !!!!

در راستاي تحقق تشويق به روش فوتبالي! از توي سُك سُك، يك سوت!!!! بعنوان جايزه جهت تكميل امكانات تشويق، به من هديه داده شد!!!! و از چهارشنبه تا الان اين سوت به گردن من آويخته و من وقت و بي وقت همه رو تشويق ميكنم يا در مواقع لزوم، جهت هشدار!! سوت ميزنم!!!!!

 

(مامان پارميدا)

 

? | پيوند | شنبه بیست و نهم تیر 1387 | موضوع:  | 
نقشه؟!؟!

نقشه ميكشم چه نقشه هايي؟؟!؟! اما نه از نوع نقشه هايي كه بزرگترا براي منِ كوچولو ميكشن: كه بهم غذا بدن!؟؟  لباسم رو عوض كن؟؟‌ چه جوري حموم ببرن؟؟ چه جوري يواشي از جلو چشمم در برن كه مثلاً نبينمشون و اعتراض نكنم؟؟ چه جوري منو خريد نبرن يا حتي گاهي چه جوري ببرن؟؟؟ ، چه جوري منو راضي كنن تا همه اسباب بازيها رو بغل نكنم و با خودم گردش نبرم و ....

نقشه = نقش= نقشي، كه همه در فرهنگ من، نشان از كشيدن خط و خطوطي بسيار زيبا و خوش آب و رنگ!!!!!!! ، بر روي ديوار! سراميك! پاركت!!! فرش!! ميز!!! باشيل(بالش!!)!! رو تختي!!! تخت!!! كمد!!! كتابهاي مامان بابا خاله و...!!!! ، همچون آثار پيكاسو مي باشد!!!

فقط نميدونم چرا بزرگترها از اينهمه خلاقيت، استعداد و ذوق هنري من اينجور در هم برهم ميشن و چهره هاشون به رنگ بنفش در مياد؟؟ و بدو بدو دنبال ابر از انواع معمولي!‌ جادويي!!! و... ميرن و هي بساب بساب مي كنن؟؟؟؟؟

اگه مامان تونست از آثار مهمم تصوير برداري كنه، حتماً ميذارم اينجا تا لذت ببرين!!!!

 

(مامان پارميدا)

? | پيوند | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 | موضوع:  | 
پيش پيش آلا لا! آلا لا!!! و ...

انقدر مامان خوبيم براي بچه هام كه حد نداره! شب كه ميشه همه ني ني ها رو براشون رختخواب پهن ميكنم اين ور اون ور خونه! يكي زير ميز! يكي تو آشپزخونه!! يكي زير فرش!! .... و يكي يه دست بلوز شلواري، سارافوني چيزي(اين ديگه بسته به بخت و اقبال خودشون داره كه چي بهشون برسه!!! چون من از تو كمدم در ميارم و بينشون تقسيم ميكنم! اين ديگه مونده به شانس خودشون!!!) هم ميندازم روشون كه خداي ناكرده سرما نخورند!!!! و براشون پيش پيش آلا لا! آلا لا!!! ميخونم و بهشون ميگم دوسِت دارم!!!! تا بخوابن. بعد خودم 100 بار ميرم پيش مامان بابا، تا بوسم كنن و بهم شب بخير و دوستت دارم بگن و من بخوابم. ديشب در اجراي اين مراسم برق نداشتيم!!! در حین بدو بدو کردن، افتادم رو پاي مامان! در حدي كه جيغش از درد به هوا بلند شد! منم فوري رفتم تو صورتش نگاه كردم و با تكان دادن سرم گفتم:چي شُد؟!! بعد هم بوسش كردم و گفتم: بِاَشيد(ببخشيد)!!!! مامان هم درد يادش رفت و بوسم كرد و كلي هم خنديد!!!!

به همه سَآم(سلام) مي كنم!! از همه اسباب بازيها گرفته تا كليه وسائل خونه!!! اما به افراد غريبه به هيچ عنوان!!!!

وقتي هم كه حوصله دارم و يه دختر با ادب و پرنسس ميشم، در ازاي الطاف ديگران كه به معني باج دادن! كولي دادن! ‌و اطاعت كردن كليه اوامر بنده است!! ميگم: دَست درد نَه!!!(دستت درد نكنه)

هنوزم درگير پروژه پوشكيم!!! تازه يه كار جديد هم كشف كردم! الكي هي ميگم دشور! وقتي ميريم خبري نيست و من فقط بازيگوشي ميكنم و ميايم بيرون!!! اين كار ديگه حوصله مامان رو سر برده!!!

ديگه وقتي از دست كسي يا چيزي عصباني ميشم، از روش زدن استفاده نمي كنم!! زل زل نگاش ميكنم و پوف ميكنم!!! با شدت هر چه تمامتر!

ديشب رفتيم يه ماشين براي من خريديم. از دم مغازه تا خونه به صندلي عقب كه ماشينم روش بود، در نقش دزد!! نگاه ميكردم كه ماشينم رو پس بده. رسيديم و رفتم توي پاركينگ و كمي اونجا بازي كردم و بعدش به هزار ترفند اومدم خونه. صبح چشمم كه بهش افتاد، خواب آلود خواب آلود، صدا ميكردم: بيبيب بيا!! بيا بي ايم(بریم)!!! ميخواستم با خودم بيارمش مهد!!! بالاخره راضي شدم به جاي اون، ني ني و سي دي مرزبان نامه رو بيارم!‌ اما تلافيش رو سر پوشيدن كفش در آوردم! بَده ميخوام كارامو خودم انجام بدم؟ مثلاً شلوار رو روي سارافون بپوشم؟ يا به هر شكليه كفشامو خودم پام كنم؟ ‌حتي اگه 20 دقيقه طول بكشه و مامان بابا ديرشون بشه؟؟

 

(مامان پارميدا)

 

? | پيوند | دوشنبه دهم تیر 1387 | موضوع:  | 
خوش شانسي؟ / دَشور!

- نزديك خونمون يه پلاستيك فروشي هست كه از شير مرغ داره تا جون آدميزاد!!!! به لطف خدا، هر موقع از 24 ساعت شبانه روز هم از جلوش رد ميشيم بازه!!!

فروشنده اش ديگه من رو مي شناسه. چطوري؟

هر بار كه چشمم به اين مغازه مي افته، از مامان ميخوام يه چيزي ازش برام بخره!!!! حالا شما تصور كنين مامان از اون چي بايد براي من بخره؟؟؟؟ اونهم اكثر روزها؟؟

يه روز چسب قطره اي!، يه روز گل سر آبي، قرمز، صورتي و به همه رنگهاي مداد رنگي!!!!، يه روز چرخ بازي كه بعد هم دسته اش رو بگيرم و مصرانه از توي جوي آب و سر و كله و پاي مردم! عبورش بدم!!!! ، يه روز باتري! و ...

به نظرتون اين پلاستيك فروشه خوش شانسه كه سر راه منه؟ و ما ازش همه جور خرت پرتي ميخريم؟ يا من و مامان خوش شانسيم كه اين مغازه تو راهمونه؟؟؟؟ و همه مايحتاج مون رو ازش تهيه ميكنيم!!!!!؟؟؟؟

- از چهارشنبه عصري(29/3) ديگه تقريباً پوشك نمي شم! ميرم دَشور!(دستشويي). فقط يه چند باري هم خب!! خرابكاري كردم! كه مامان بهم خنديد و لباسم رو عوض كرد! گاهي هم عصباني ميشه! ولي تحمل رو براي همين وقتها گذاشتن ديگه!!!  يه بار ازم پرسيد: ميخواي بري دشور؟ گفتم: نه نه نه!!!! بعد همينكه مامان روش رو كرد اونور، صداش كردم و نشونش دادم كه بايد شلوارم رو عوض كنه!!!!

و اما!!! عجب جاييه اين دشور!  نطقم باز ميشه!  سخنراني ميكنم درباره آب، شلنگ، صابون خرسي صورتي!، رنگ حوله، مدل دمپايي!، طرح كاشي ها!!، هواكش!! و ....

هر بار يه ۶،۵ تايي دستمال مي كشم و استفاده ميكنم! تازه الكي ماخمم مي گيرم! اگه يه مورچو(به هر گونه جنبنده ريزي مثل مورچه، پشه كوچولو و... گفته ميشود!) يا مويي ببينم، داد ميزنم: مورچو مويي برو! بلو!!!! و مامان بايد سريعاً مورچو و مو رو بفرسته برن تو چاه!!!!!

بابا خوشحالتر از همه است كه ديگه كاري به كم ياب و گران شدن Joyful و ماي بيبي و دستمال مرطوب و... نداره!!! اما خب هنوز نميدونه كه بايد به جاش، چندين برابر رول هاي دستمال توالت بخره تا من اونجا حوصله ام سر نره!!!!!

اين پروژه پوشك گيري، به خاطر آب بازي هاش كمي من رو سرما داد! ميگن هر خوبي يه بدي هم داره همينه ديگه!‌ رفتم دكتر و گفت سرماخوردگيم شديد نيست.

 

(مامان پارميدا)

 

? | پيوند | دوشنبه سوم تیر 1387 | موضوع:  | 
نتيجه تميزي؟!

يكي دو ماه پيش مامان برام يه مسواك عروسكي خريد، تا بلكه از قيافه اش خوشم بياد و تشويق بشم و مسواك بزنم. گاهي- كه البته يكي دوبار بيشتر نشد!!!- گذاشتم مامان برام مسواك بزنه! ‌مامان هم زيادي هول شد و رفت خمير دندان ژله اي با طعم تمشك!!!!! برام خريد! از طعمش و از ذات خمير دندان بدم اومد و از اون روز به بعد، ديگه مسواك نزدم كه نزدم!!!!!!!!!!!!!!!!

تا ديشب كه يهو هوس كردم مسواك بزنم!  حالا هي ميگن كم آبي و اين حرفها! من ديگه نميدونم!‌ به اندازه يك حمام كردن آب مصرف شد و من 20 بار، مابين غذا خوردنم رفتم مسواك زدم و اومدم! هر بار هم چون به مثال آب تني، خيس خيس ميشدم!‌ لباسهام رو عوض كردم!

جالبتر اينكه آخرش مامان مجبور شد، شير آب رو سفت ببنده و وانمود كرد خراب شده! منم كه باورم نشده بود، خودم شخصاً مسواك خالي رو گرفتم و تا يك ربع تو خونه مي چرخيدم و مسواك ميزدم!!!!! تا اینکه پيشي(بابا!!!) اومد اونو برد! اي پيشي بد! پس بده!!!!

نتيجه اينكه، اگه يك كم ديگه به همين روش پيش برم، يا مامان بي خيال مسواك زدن من ميشه!!!! يا اينكه آب منطقه مون رو قطع ميكنن!!!! يا اينكه من ديگه لباس خشك براي پوشيدن ندارم!!!!!

 

(مامان پارمیدا)

? | پيوند | دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 | موضوع:  | 
رانندگي/ پله/ تازه ها....

- رانندگي ميكنم بهتر از بابام!!!  كافيه براي كاري، 10 ثانيه از ماشين پياده بشه اونوقت ديگه بايد كلي خواهش و تمنا كنه تا برم كنار و جاش رو بهش پس بدم. طرز كار فرمون و دنده و ترمز دستي رو بلدم.فقط هنوز پدالها رو نفهميدم و پام هم بهشون نميرسه! وگرنه ديگه خدا به داد برسه!!!وقتي ميرسيم دم در خونه، قبل از اينكه بابا بخواد بره توي پاركينگ بهش ميگم: برو برو!! و با دست هلش ميدم به سمت بيرون از ماشين كه زودتر بره و فرمون رو به من بده!!!!

تازه اينكه خوبه!كلاً اختيار بيبيب با منه! وقتي سوار ميشم به مامان ميگم: نيا! برو!! يعني پيش من نشين !!! خودمم حاضر نيستم كمربند ببندم. تصور كنين چه جنگ و جدلي راه مي اندازم! گاهي هم تا مقصد گريه زاري ميكنم. وقتهايي هم كه دختر خوبي ميشم و آروم ميشينم، صداي ضبط رو تا آخر زياد ميكنم و ناناي ميكنم و باهاش ميخونم و براي مامان بابا كف دستشون لي لي حوضك ميخونم!اهميتي هم نداره كه مثلاً بابا پشت فرمونه!بايد هر دو دستش رو بده تا من يكي يكي لي لي حوضك بخونم!بعضي روزها ني ني ام رو با خودم مي برم مهد، از خونه تا دم در مهد بابا بايد ني ني رو بذاره روي پاش و مواظبش باشه!و اونجا صحيح و سالم بهم تحويل بده!!! 

 

- ياد گرفتم از پله بالا و پايين برم. البته بالا رفتنم بهتر از پايين اومدنمه! به قول مامان با كله ميام پايين!! بر همين اساس ميخوام سه طبقه رو خودم تنهايي بالا و پايين برم. هر كسي دستم رو بگيره و يا يواشكي پشت سرم بياد كه مواظبم باشه با عصبانيت ميگم: برو اِه!! من من !(يعني خودم ميرم!) خصوصاً با مامانم از همه بدترم! بهش اجازه نميدم باهام بياد بالا! شده 10 بار برميگردم پله ها رو پايين و مامان رو برميگردونم نقطه اول! تا ديگه فكر نكنه سر من رو كلاه گذاشته!! حالا تصور كنين هر يه پله اي كه من با اينهمه دقتي كه گفتم، ميرم بالا مامان چه حالي داره؟؟؟؟ آخر سر مامان صبرش تموم ميشه و با عصبانيت بغلم ميكنه و مثل كتاب ميزنه زير بغلش و بدو بدو پله ها رو ميره بالا! منم تمام مدت جيغ و فرياد ميكنم چه جور!! بعد ميريم تو خونه و در رو كه مي بنده و خيالش راحت ميشه، ميگه حالا اگه ميخواي گريه كن! منم آي حرف گوش كن! انقدر گريه ميكنم كه بيا و ببين!!!

 

- توي مهد، از 5 خرداد رفتم يه كلاس بالاتر.به سلامتي. توي اين كلاس بزرگترا كه تا 3 ساله هستند، واي واي!!! زدن رو ياد گرفتم! هر چيزي باب ميلم نباشه يا اگه كسي حرفي مخالف ميلم بزنه، منم ميزنم! البته معني اين كار رو خوب نمي فهمم كه بده. براي همين هم مامان سعي ميكنه وانمود كنه هيچ اتفاقي نيفتاده!

 

- دو سه روزه از صبح تا شب، ميخوام توي تاب باشم و حتي موقع غذا خوردن هم به زور ميام پايين. تازه درخواست دارم يكي برام ناناي كنه! يا با عروسكهام، نمايش عروسكي اجرا كنه! خودمم براي شادي روح فرد تاب دهنده!، تاب تاب ميخونم اينجوري: تا تاب عباسي عباشي! دايا من انداژي! اَ اِ اِاِ اِ بعل مامان! هورا!!!!!!!!!! (تاب تاب عباسي خدايا پارميدا جون مامان نندازي! اگه بندازي بغل مامان بندازي!) و همه رو وادار ميكنم برام دست بزنن!

 

- ترانه جديد ناناژي از خودم:

دَدَديه ناناژيه، آجاجيه ناناژيه، بودي بودِه ناناژيه!، ني ني بودي ناناژيه!!! و.....

در انتها دست بزنيد تشويق!!!!!!!! هر كسي هم دست نزنه، صداش ميكنم بلند بلند و ميگم: اِ دست!!!! 

 

- لغت نامه ام:

دوووووووووووووووووووووست!!(دوست!) اين واژه در فرهنگ من، داراي شماتيكي بدين شكل است: 

ماجرا اينه كه مامان گاهي مجبوره روزي چند بار، كتاب حسني نگو يه دسته گل رو بخونه. آخر قصه كه حسني حموم رفته و تميز شده و همه حيوونا و فلفلي قلقلي دورش جمع شدن، مامان براي جلب توجه من با انگشت اشاره اش به شكل دايره همه دوستهاي دور حسني رو نشون ميده و ميگه حالا كه حسني تميز شده، همه اينها با حسني دوست شدن.(دوست رو كمي كشيده ميگه تا همه حيوونا رو ببينم و فرصت تمركز داشته باشم) و اينه كه دوست غلطه!!!! دووووووووووووووووست درسته با شماتيكي كه من توي هوا نشون ميدم!!!!

ماشير(ماء الشعير!)- خارشِير(خیارشور!!!)- بچه!(با تشدید روی چ !)- ماخ!(بيني) همينكه عطسه ميكنم يه 5،6 تا دستمال رو ميكشم بيرون و ماخم رو تميز ميكنم. حتي وقتي ماخم تميزه هم اين كار رو ميكنم! تميزي ديگه!!!- برو- بیا- بده- بگیر- گل- توپ- ماست- ترس ترس!( از همه فيلمها با تصاوير تيره، زيادي روشن و از همه آدمهايي كه به نوعي توي بيمارستان كار كنن و ماسك بزنن و لباس سفيد بپوشن به شدت ترس ترس!!! و مي پرم بغل مامانم...، فقط شانس آوردم توي اين چند وقته ميونه ام با دكتر خودم بهتر شده و البته دكترم، توي مطب لباس سفيد نمي پوشه!)- كش به معني كفش ارتقا يافته و شده دَبش! - ماجو(مامان جون!)- هاپو - پَرپَر( هم به معني پروانه است و هم به معني پريدن از جوي آب!)- بردار(وقتي چيزي رو به كسي تعارف ميكنم!)- پا- دست- دل- گوش- چشم- ابرو- لپ- دهن- ماخ- زبون- ناخن- مو- انگشت همه رو بلدم و مي شناسم- ستاره - نون نون(هندوانه).ماهي- پيشي- دايره!!!- داخ(داغ)- سُك سُك!- پاشت!(پاشو!)- بیش!(بشین)- ایش! یا شش که هر دو ساکن اند!!!(شیر)

 

- توي اين تعطيلات يه گردش يه روزه رفتيم با مامان جون اينها و يك شب هم رفتيم پارك ارم كه خب! ميدونين من از همه چي ترس ترس!!! ماشين رالي و اُتور(موتور) سوار شدم با بابا و قو متحرك سوار شدم با مامان جون. اما قيافه ام اصلاً راضي نبود! از بخش خوردن فالوده بيشتر خوشم اومد!!!!

 

پ.ن.: روز شنبه و يكشنبه 11و 12 خرداد، رفتم براي نوار گوش. شنبه كلي طول كشيد تا  داروي خواب آور بهم اثر كرد و خوابيدم، بعد هم مجبور شدم صبر كنم تا نوبتم بشه، و من از خواب بيدار شدم و همه چي يكشنبه از اول تكرار شد. براي همين يكشنبه ظهر مامان سفارش كرد توي مهد نخوابم تا خسته باشم و موفق شديم نوار گوش بگيريم. دكتر گفت بهتر شدم و خدا رو شكر عمل منتفي است اما چون خيلي حساسم بايد مراقب باشم.

 

(مامان پارميدا)

 

? | پيوند | یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 | موضوع:  | 
جشن تولد 2 سالگي

 سه شنبه 31 ارديبهشت كه روز تولدم بود، مامان اومد دنبالم و رفتيم ششكت!(شركت) و با مامان و بابا رفتيم دنياي بازي. من كه اصلاً بازي نكردم. هر چي رو نشونم دادن كه سوارش ميشي گفتم: نه نه ترس!! ترس!!! ديگه مامان كه خيلي از دستم ناراحت شده بود، ژتون پيشي رو گرفت و پيشي رو برام روشن كرد و سعي كرد من رو سوارش كنه. من هم گريه و زاري كنان و ترس ترس گويان! به بابا پناه بردم كه من رو از شر شيطان رجيم! پيشي نجات بده!!!!! و خلاصه زورم به مامان و بابا رسيد و از اونجا اومديم بيرون! آخيش!

شب خونه مامان جون، با يك كيك كوچولو و دو تاشمع و يك كادو كه 6 تا كتاب بود، تولد كوچولويي گرفتيم، فقط به اين دليل كه روز اصلي تولدم، شمعم رو فوت كنم و كيك ببرم و از شيريني اش بخورم. اونقدر هم خوابم ميومد كه حتي نذاشتم موهاي بهم ريخته ام رو شونه كنن!

پنج شنبه شب، 2 خرداد، خونه مامان جون جشن تولد گرفتيم و دوستاي مامان بابا و ني ني هاشون اومده بودن. مامان بابا منو گذاشتن خونه مامان جون که من حاضر بشم و رفتن کیک رو آوردند. وقتی اومدن با لباسی که من پوشیده بودم، حسابی سورپریز شدن! آخه اون لباسي كه مامان براي تولدم گذاشته بود تنم نبود! لباس تولدم یکی از رازهای بین من و مامان جون بود!

توي جشن، با ني ني ها كه اولش اصلاً بازي نكردم. ناناي هم كه! اصلاً‌ چه معني داره آدم ناناي كنه؟؟؟؟ انگار اين من نبودم كه شب قبل كه داشتيم خونه رو تزيين ميكرديم، رفته بودم بالاي نردبان و اون بالا نشسته بودم و آهنگ ميخوندم و ناناي ميكردم!!! خاله فرفر و بابا هم به علت نداشتن نردبان از در و ديوار براي تزيين آويزون شده بودن!

بر خلاف پارسال از برف شادي به شدت خوشم اومده بود و همش ميخواستم برف بازي كنم. بقيه بچه ها هم از من بدتر! موقع فوت كردن شمع ها من چون يه بار پريشب فوت كرده بودم، حاضر نشدم اين فيلم رو دوباره بازي كنم!!! سه بار برام تولد خوندن و از يك تا سه شمردند تا فوت كنم! ولي من گول نخوردم!  آخر سر مامان شمع رو فوت كرد! چه عيب داره! ‌يعني 2 سالگي دخترِ مامانم!

قبل از بريدن كيك، دستم بي هوا رفت توي كيك و هر چي همه گفتن كيك رو بخور!‌ وايستادم اون وسط تا يكي بياد دست! دست!(يعني دست رو پاك كنه!!).

از بريدن كيك خيلي خوشم اومد! انگار كه بخوام يه انتقامي چيزي ازش بگيرم، كارد رو يه 7،8 باري به مثالِ شخم زدن توي كيك زدم!!!!

موقع كادوها خيلي ذوق كردم!‌ يه عالمه كادوي خوشگل گرفتم(مامان بابا:‌دو تا النگو و دو تا سي دي خاله ستاره، مامان جون:حوله تن پوش و لباس تولدم، دوستام هم:‌انگشتر، عروسك باربي، خرس، آلبوم، شلوار و..... اما وسط هاي باز كردن كادوها به كادوي خاله فرفر(ماشين جيپ كنترلي) كه رسيدم، ديگه سرم بهش گرم شد و حاضر نشدم بقيه رو باز كنم!

آخر شب، تازه يخم باز شد و با بچه ها گرم بازي شده بودم حسابي! دو تا بادكنك بزرگ گرفته بودم دستم و پشتم قايم ميكردم و ميگفتم: نيشت!! نيست!!!!!!!!!!!! و همگي توي خونه بدو بدو ميكرديم و تفريحمون شده بود مسابقه دو و تركاندن بادكنك ها.....

           

- صحنه فرار از دنياي بازي و خوشحالي من!!!

 

 

- فوت كردن شمع كيك تولد روز سه شنبه:

 

 

- بريدن كيك تولد :

 

 

- روز ۵ شنبه قبل از اومدن مهمونها:

 

 

 

- قبل از باز كردن كادوها :

 

 

- من و دوستهام :

 

 

- قبل از بريدن كيك، وقتي كه دستم رفت توي كيك!

 

 

ان شالله تولد ۱۰۰ سالگیم.

 

(مامان پارمیدا)

 

? | پيوند | سه شنبه هفتم خرداد 1387 | موضوع:  | 
تولد 2 سالگی

توي دستهاش پُِره از نُقلاي ايثار                   

                                       دامنش، غرق گُله، گُلاي بي خار

پيش چشماي قشنگش، عاشقي كم مياره    

                               روي زخمهاي قديمي، حالا مرهم ميذاره

نفسش، عطر خوش بنفشه هاس               

                                   كم كم، همبازيش تموم لحظه هاس

تار موهاش، خوشه بركت گندم                   

                              قلب اون، قد يه دنيا! جا براي همه مردم

قدماش، راهي هاي جاده نورن  

                         حسودا، با چشم كورن.سياهي ها دور دورن

سخنش، نقل و نبات، شهد و رطب  

                                عطر اون، كم نداره از گل محبوبه شب

ابروهاش، رشك كمونِ دل ماه 

                                       مژده آورده، براي آدماي بي گناه

 

                  فكر اون، فكراي نيكي!

                           سخنش، حرفاي نيكي!

                                    توي دنياي قشنگش

                                              كاري نيست جز كار نيكي!!

 

وصف اونچه كه شنيديد، جوابِ معما اينجاست:

پارميداست عزيز جانم، عروس گلهاي زيباست.

 

(شعر از مامان جون، وقتي كه من هنوز به دنيا نيومده بودم...)

 

 تولدت مبارك پارميدا جون


                                                                                       

سلام به روي مادرم

مادر از گل بهترم

من دخترم، من دخترم

*

از برگ گل نازكترم

از عطر ياس خوشبوترم

من دخترم، من دخترم

*

از هر فرشته پاك ترم

از روي ماه زيباترم

من دخترم، من دخترم

*

از شهد گل شيرين ترم

از هر عزيز عزيزترم

من دخترم، من دخترم

*

تاج سرم و دلبرم

بر سر دنيا سرورم

من دخترم، من دخترم

*

من كه خيلي عسلم

پارميدا جونِ مادرم!

 

(شعر از مامان جون، امروز صبح...)

            

           

 تولد تولد، تولدت مبارك

  مبارك مبارك، تولدت مبارك

 

                                 

                           

 

بيا شمع هاتو فوت كن

تا صد سال زنده باشي

 

تولد تولد، تولدت مبارك

 

مبارك مبارك، تولدت مبارك

 

پارميدا جون تولدت مبارك

 

 

پ.ن : مامان جون، مامانِ مامان منه. وگرنه مامان من رو چه به اين حرفها؟؟؟؟؟!؟

 

 

? | پيوند | سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 | موضوع:  | 
عبور از خيابان!

وقتي ميخوام از خيابون رد بشم، چه پياده باشم(توي بغل) و چه سوار ماشين! براي ماشينهايي كه از روبرومون ميان، دستم رو عين پليس نگه ميدارم و بهشون ميگم نيايين نيايين!!!!! مستقيم هم توي چشم راننده ماشينها نگاه ميكنم و دستور توقف ميدم!  كه طرف از خجالت آب شه!

تصور كنين حالا آدمهاي پياده كه هيچ! راننده هاي ماشين، وقتي من رو در حين داد و فرياد : نيايين نيايين!!! مي بينن، اول اينكه چقدر تعجب مي كنن و بعد از اينكه مي ايستن و به منِ كوچولو! بي هيچ چون و چرايي راه ميدن! چقدر مي خندن!!!!!!!!!!!!!

و البته مهم نيست! مهم اينه كه من راه گرفته باشم و حق تقدم با ما شده باشه!!!!

گاهي هم كه خيلي پليس ميشم! حتي به اونهايي كه هم مسير ما، در حال حركتند، از توي ماشين سرشون داد ميزنم كه : نيايين!! نيايين!!!

و امان از وقتي كه يك راننده اي مثل چند روز پيش به من راه نده!!!  اون وقت تا خونه اين روضه رو براي مامان ميخونم: اون اده دده نيا نيا اِ بو! واي واي!! چه دششته!!! ( اينها كه گفتم، چيه؟ الله اعلم!!!!!!!!! )

 

(مامان پارميدا)

? | پيوند | شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 | موضوع:  | 
گلها را آب دهيد!!!

تا حالا فكر كردين كه ما ني ني ها هم بايد گلها رو آب بديم؟ حالا اين آبياري راه و روش داره!!!!

- اول اينكه پوست همه رو بكنين كه باهاتون بيان حياط!  آخه آبياري تنهايي كه خوش نميگذره! تازه بادكنك هم ببرين كه يه وقت حوصله تون سر نره!!!!

- دوم اينكه صد بار شير آب رو باز و بسته كنين و سر شلنگ رو هم به طرف هر كسي كه باهاتون اومده توي حياط تا مواظبتون باشه، بگيرين! تا خوب متوجه بشين كه شلنگ و شير آب سالمه يا نه؟؟؟؟