تبليغاتX
Parmida
اولین سفر به مشهد/ پول جیبی/بگویی نیست

* روز سه شنبه ۱۳ دی ماه، من و مامان و بابا، با قطار  رفتیم مشهد. حرکت ساعت ۸ شب بود. اما حدود یک ساعت و نیم دیرتر راه افتادیم. بماند که چقدررررررررررررررر تاخیر چه در رفت داشتیم و چه در برگشت، اما سفر خیلی خیلی خوبی بود. اولین سفر من به مشهد بود. زیارتم قبول.

توی راه رفت مدت زمان طولانی تاخیر رو خواب بودم و خیلی متوجه نشدم. صبح حدود ۱۱ اینها رسیدیم مشهد، همین که از سالن اومدیم بیرون دیدیم کلی برف نشسته و داره برف میاد! ما بچه تهرونی های برف ندیده چه ذوقی کردیم بماند!!!!  تازه چشمم افتاد به چند تا پرچم ایران که بیرون بود و خیلی جدی به مامان گفتم:

- مامان! مشهد ایرانه؟

-- آره عزیزم! مشهد هم از شهرهای ایرانه.

هتلمون رزرو بود و رفتیم سمت هتل. وسایل رو گذاشتیم و رفتیم برای ناهار. بعد دوباره برگشتیم هتل و مامان برای خودش و من چادر برداشت. آجیل مشکل گشایی رو هم که یکشنبه خریده بودیم و پاک کرده بودیم و بسته بندی، رو هم برداشتیم و رفتیم حرم.

من از شلوغی به هیجان اومده بودم، البته کمی هم ترسیده بودم! درست موقع اذان مغرب رسیدیم. رفتیم وسط صف یه جایی نشستیم و مامان نماز خوند. من نماز مغرب رو با مامان خوندم! چه نماز خوندنی؟! دم به ثانیه سوال پرسیدم از مامان!

برای نماز عشا، به مامان گفتم من دیگه نماز نمی خونم! مامان پیشنهاد داد تو تسبیح بردار و صلوات بفرست، هر یکی که گفتی یکی از دونه های تسبیح رو رد کن، بعد می بینی کل دونه ها تموم میشن!

- چه جوری تموم میشن؟

-- هیچی! میان اینطرف دستت می فهمی که صلوات گفتی براشون!

-  باشه!!!!

حالا موقع نماز خوندن مامان، مرتب صداش میکردم که مامان! ببین چقدر شد؟!!!

بالاخره مامان موفق شد نماز رو بخونه و بعد رفتیم بیرون توی صحن. ولی بابا رو پیدا نکردیم. هوا سرد، زمین پر از برف، سوز و سرما! وسط صحن راه میرفتیم و همه رو نگاه میکردیم تا بابا رو پیدا کنیم! مامان هم گوشی اش رو گذاشته بود هتل و نیاورده بود، آخرش مجبور شدیم رفتیم قسمت گمشدگان!!!!!!! تا پیدا شدیم!!!!

بعد رفتیم بازار و گشتیم و کمی خرید کردیم. مامان برای من یه مدال نقره که شکل گربه است و کلی نگین خوشگل داره به عنوان یادگاری از اولین سفر مشهد، خرید.

روز پنج شنبه، صبح رفتیم صبحانه هتل و بعد رفتیم وسائلمون رو مرتب کردیم و چمدانها رو بستیم. رفتیم حرم. نگران نشین! دیگه گم نمیشیم! مامان گوشی آورد!!!!!رسیدیم حرم، درست موقع اذان ظهر بود. رفتیم زیارت و بعد دیگه سه تایی یه جایی نشستیم و نماز خوندیم و دعا کردیم.

از حرم اومدیم بیرون و رفتیم هتل اتاقمون رو تحویل دادیم و رفتیم گردش. مجتمع الماس رفتیم و کمی گردش و خرید و ناهار. یه توپ جادویی خریدم و فیگودی(بیگودی)!

دیگه اومدیم هتل و رفتیم راه آهن. زود رسیدیم و حسابی حوصله ام سر رفته بود. برای سرگرم شدن خودم از نمایش و آواز خوانی و کندن موهای مامان و بابا گرفته تا حتی بستن شال گردنم به دور کمرم و قر دادن!!!! کم نذاشتم!!!!

در برگشت باید ساعت ۸ شب حرکت میکردیم، اما بدلیل یخ زدگی بطور دستی شروع کردند گرم کردن سوزنها و خلاصه قطار گرم شد راه افتاد!!!! حدود ۱۲ ظهر جمعه رسیدیدم تهران. از ۸ اینها بیدار بودم، گاهی یک کم می خوابیدم دوباره پا می شدم!! نزدیک سمنان توقف داشتیم، جایی که ایستاده بودیم می گفتن یخ زده و نمیشه حرکت کرد، من هم خیلی جدی رفته بودم توی سالن قطار ایستاده بودم و بیرون و برف رو نگاه می کردم و گفتم:

- مامان! لیلا(ریل ها) یخ زده!! بیا پیاده بریم!!!!!!

مامان؟! بگو آژانس بیاد دنبالمون بریم!!!!!

به خوشی و سلامتی رسیدیم از اولین سفر مشهد.

* جمعه ۲۳ دی، مامان رفت کلاس و امتحان داشت. بعدش من و بابا رفتیم کیک خریدیم از بی بی و رفتیم دنبال مامان و شام رفتیم سوخاری و بعدش هم چون فردا تعطیل بود تصمیم گرفتیم به گشت و گذار در ولیعصر و پاساژها. از اونجاییکه هر چی می دیدم می خواستم که برام بخرن! از شال گرفته تا مجسمه و لوازم آرایش و ...  مامان هر چیزی رو که میدید و درباره مدلش و یا قیمتش با بابا صحبت میکرد، من می گفتم:

- میخوای بخری؟ برای خودت؟!!!! تا برای من اونو نخری نمیذارم چیزی برای خودت بخری....

تا اینکه بالاخره جمله فلسفی ارائه دادم بدین شرح: فکر کردی میتونی چیزی برای خودت بخری خوشحال شی؟! آره؟؟؟؟

و دیگه مامان بابا شدیداً به فکر رفتند که چه جوری باید این مسئله رو حل کنند. بابا پیشنهاد داد که اگه انقدر دلم میخواد چیزهای مختلف برای خودم بخرم، میتونم دختر خوب و حرف گوش کنی باشم و هفته ای یکبار جمعه ها پول تو جیبی بگیرم، جمع کنم و هر چی میخوام برای خودم بخرم.  من هم قبول کردم و اولین پول جیبی به مبلغ ۵۰۰ تومان رو همینکه رسیدیم خونه از بابا گرفتم!!!!!

* روز شنبه ۲۴ اربعین که تعطیل بود، بابا ظهر کار داشت و رفت بیرون. موقع رفتنش کلی استنطاقش کردم که:

- کجا میری؟ کی میایی؟ قول دادی بریم فروشگاه! به موقع برگرد!!!!!

بابا حدود ۸ اومد و رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم. خیلی هم سرفه میکنم قراره فردا برم سنگ کاغذ قیچی!!!!

* یکشنبه ۲۵ دی، از مهد کودک مامان و بابا اومدن دنبالم و رفتیم عمو مهرداد گلوم رو دید و سنگ کاغذ قیچی هم بازی کردیم! تازه جلوی مامان!  پوست دستم هم حساسیت پیدا کرده و خشک و قرمز شده. گفت سه شنبه بیا تا دوباره هم گلوت رو ببینم و برای دستهات هم کرم بنویسم.

* سه شنبه ۲۷ دی، عصری رفتیم عمو مهرداد، گفت گلوم خوبه دارو هم نمیخواد. فقط ۲ یا ۳ شب دیفن هیدرامین بخورم. برای دستم یه کرم ترکیبی نوشت. رفتیم داروخانه که کرم رو درست کنه..... خب طبیعیه کمی طول میکشه... از در و دیوار بالا رفتم. ۱۰۰ بار به مامان گفتم لاک بخر سورمه ای! ۱۰۰ بار هم مامان گفت: این رنگ لاک ها به هیچ دردمون نمیخورن! آخرشم نخرید!!!!!!! خلاصه که بالاخره داروساز بخاطر نجات مامان از لب گزیدن و نیشگون گرفتن و حرص خوردن و .... داروی من رو ساخت و تحویل داد!!!!!

* چهارشنبه ۲۸ دی، رفتیم کلاس موسیقی و من وسط کلاس قهر کردم. داشتیم بازی قایم میکنم پیدا کنین بازی میکردیم که دوستم داشت ماژیک قایم شده رو پیدا میکرد، من هم جرزنی کردم و گریه زاری راه انداختم!!! مامان ناراحت شد و معلممون گفت پارمیدا از اون بچه هایی است که اصلا نمیتونه رقیب رو تحمل کنه!!!!! امروز " ر بم" رو یاد گرفتیم. احتمال زیاد هفته آینده جمعه میریم اردوی موسیقی.

* پنج شنبه ۲۹ دی، عصری با مامان جون اینها رفتیم شهروند. یه بیفتک کوب خریدیم که شد بلای جان!!! اونو روی همه خوراکیها به همه وسائل، به سر و کله خودم و در نهایت روی انگشت خاله هم کوبیدم. شب هم رفتم خونه مامان جون اینها موندم و هر چی مامان اصرار کرد بیا خونه، قبول نکردم.

* جمعه ۳۰ دی، مامان صبح اومد خونه مامان جون و حمام کردم. بعد مامان رفت کلاس و من اونجا موندم تا شب که بابا اومد دنبالم و بعد هم رفتیم سر خیابون دنبال مامان و رفتیم خونه. تصمیم به پختن پیتزا گرفتیم. من هم کلی کمک کردم از ریز کردن کوکتل بگیر تا له کردن زیتون!!!! بعد هم یکی از ظرفها توی فر شکست و گفت بومب! مامان گفت قضا بلا بود و این قضا و بلا باعث شد تا یکساعت بعد هی خونه جارو کنند و تر و تمیز!

* یکشنبه ۲ بهمن، تعطیل بود و مامان جون اینها ناهار مهمون ما بودند. مامان توی آشپزخانه کار داشت ... من چند بار مامان رو صدا کردم که بیا اتاقم کارت دارم.

مامان گفت: نمیتونم بیام الان کار دارم، بگو چی کار داری.

من هم گفتم: نمیشه. بگویی نیستش! باید بیایی!!!!!!!!

* سه شنبه ۴ بهمن، که تعطیل بود با مامان جون اینها رفتیم بی بی شهربانو. تا حالا نرفته بودیم. هی پرسیدم داریم میریم کجا؟ مامان گفت میریم کوه بی بی شهربانو.

داخل زیارتگاه هم که رفتیم، من زیر یک طاقی ایستادم و شروع کردم به نماز خوندن. نیست تازه هم مشهد بودم کلاً توی جو بودم!!!

نماز خوندن من خیلی جالبه. وقتی سجده و رکوع میرم، دستهام به شکل قنوته هنوز!!! بعد نماز خوندنم، به مامان گفتم:

- مامان! بریم رکوع! رو کوه! نه بریم تو کوه!!!!!! 

چون وقتی رسیدیم و دیدم یه زیارتگاه است و کمی هم پله که رفتیم بالا و خلاصه کوه در کار نیست.. دوباره خیلی جدی به مامان گفتم:

- این که کوه نشد! در حالیکه کوه و تپه ها رو نشونش میدادم گفتم: بیا بیا با هم بریم کوهنوری!!!!! بعد هم من و مامان یک کم کوهنوری کردیم.

سوار ماشین که شدیم به بابا گفتم:

- من و مامان از سنگینا (سنگ ها) رفتیم بالا، کوهنوری کردیم.

اونجا دو تا دکه کوچولو بود که پازل داشتن. اصرار اصرار که میخوام بخرم با پول جیبی خودم اصلاً!!!! از اونجاییکه خوشگل نبود، مامان راضی نشد. گفت میریم خونه میخریم برات. خلاصه که اومدیم خونه و گفتم خب بخریم دیگه!

حالا روز تعطیل، همه جا بسته! انقدر چرخیدیم دور و بر تا یک لوازم التحریر فروشی باز پیدا کردیم!! و من یک پازل چهل تکه خریدم. پازل ۱۵۰۰ تومان بود، من یکی از پول جیبی هام رو براش دادم بقیه شو مامان داد. این اولین خرید من با پول جیبی بود.

(مامان عمداً اونو ازم گرفت تا کم کم قدر پول دونستن رو یاد بگیرم و بفهمم که چیزی که میخوام بخرم ارزش داره از پول جیبی هام بدم یا نه؟! )

پازلی که خریدم عکسش دو تا گربه اشرافی داره و خیلی هم دوستش دارم. همین که اومدیم خونه نشستم به بازی. 

-----------------------------

اینهم عکسهای من در مشهد، برف و قندیلها رو دقت کنین لطفا!!!! دارم از سرما میلرزم!!!!

زیارت قبول خوشگل خانم با اون چادرت!


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 11:50 |
سورپرایز یلدا/ آتلیه/سوغاتی/ سینما/سنگ کاغذ قیچی!/عکسهای آتلیه

خیلی وقت بود دلم یه لباس جینگیل مینگیل و شبیه این محلی ها میخواست... توی مهد کودک هم صحبتش شد که روز یلدا جشن داریم و هر کسی لباس محلی داره، بپوشه. مامان با مامان جون در این باره صحبت کرد و خب! نتیجه معلومه دیگه! باز هم مامان جون زحمت یک سورپرایز عالیییییییییییی رو کشید.مرسی مامان جون.

* دوشنبه ۲۸ آذر، عصری که رفتیم خونه، کمی بعد بدون این که من بدونم بابا از مسافرت بر میگرده، بابا اومد خونه و من حسابی ذوق زده شدم. همینکه بابا رو دیدم، سراغ سوغاتی های سفارشی ام رو گرفتم!!!!  ۴ تا خمیر دندان بزرگ اورال بی، کلگیت(با مسواک)، سیگنال، با طرح های سیندرلا، باب اسفنجی و باگز بانی که در نوع خودش فوق العاده خوشگل با طراحی عالی، خوشبو و خوشمزه!!!  مرسی بابا! ( به قول مامان، بعد می گیم چرا فرهنگ بهداشت دهان و دندان در کشور ما خصوصاً بین بچه ها ضعیفه! فکر کنم علتش معلومه. نه؟) و حدود ۲۰ بسته آدامس های مختلف و خوشرنگ و خوشمزه در بسته بندی های جور واجور. که البته آدامسها کلی باعث بحث بین من و مامان شد! مامان خیلی آدامس جویدن رو دوست نداره.  از من خواست نهایتاً ۲ بسته رو بردارم و بقیه رو بذارم که مامان نگهداره. سر همین موضوع خیلی لجبازی کردم و کمی هم قهر و ... بالاخره چند تاش رو برداشتم و رضایت دادم!!!!

کمی بعد، مامان جون زنگ زد که بیایین یه سر خونه مون تا پارمیدا لباسش رو بپوشه که مطمئن شیم اندازه است و خوبه. ما هم رفتیم و پوشیدم و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. آوردمش با خودم خونه.

* روز چهارشنبه ۳۰ آذر، صبح زود بیدار شدم، لباس محلی ام رو پوشیدم و رفتم مهد. جشن داشتیم و روی گونه من عکس هندوانه کشیده بودند. اما عکاس نداشتیم در مهد.

عصری کلاس موسیقی مون کنسل شده بود و بابا و مامان اومدن دنبالم و رفتیم آتلیه عکس گرفتم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون، هم به مناسبت تولد مامان جون و هم یلدا. یلدا مبارک، تولد مامان جون مبارک. خاله های مامان هم اونجا مهمون بودند و خلاصه کلی سرم گرم بود و شب خوبی بود.

* جمعه ۲ دی، مامان رو رسوندیم کلاس، من و بابا رفتیم کیک بی بی خریدیم که شب بریم خونه مامان جون برای تولدش(شب یلدا کیک نگرفته بودیم) 

هوا خیلی آلوده بود و بابا اصرار داشت من رو منصرف کنه و پارک نبره. مامان دو ساعت بعد، بین کلاسش، به بابا زنگ زد ببینه ما کجاییم؟

فکر میکنین ما کجا بودیم؟

خونه؟؟! نه اشتباهه!!

پارک؟؟  نه اشتباهه!!!

رستوران؟؟ نه اشتباهه!!!!

.... ما سینما بودیم!!!! فیلم " اخلاقت رو خوب کن"!!!  بعد از تموم شدن فیلم هم رفتیم دنبال مامان و رفتیم خونه مامان جون. مراسم جا مونده از تولد: کیک و شمع.

* از روز جمعه شدیداً شروع کردم به سرفه. یکشنبه ۴ دی، بابا و مامان اومدن مهد دنبالم و از همونجا رفتیم دکتر. خودم با خاله دکتر رفتم داخل اتاق و اصلاً هم نیازی به اومدن مامان نبود!!!

درباره بینی ام بهم گفت بهتر شده ام. درباره گلو هم گفت حسابی چرک کرده است! آنتی بیوتیک سفکسیم، قرص سیتریزین، شربت دیفن هیدرامین کامپاند نوشت برام. ضمن اینکه برای بهبودی سرفه ام لازم بود تا با عمو مهرداد سنگ کاغذ قیچی بازی کنم، حدود ۱۰ دقیقه!!! وقتی رفتم تو اتاق و بهم گفت دست بده، مشت نشونش دادم! عمو مهرداد هم بهم گفت: پس سنگ کاغذ قیچی!!!!!

* سه شنبه ۶ دی، عصری با مامان و بابا رفتیم آتلیه و عکسهای آماده شده رو توی کامپیوتر دیدیم و یه سری رو انتخاب کردیم برای چاپ. اول هفته آینده قراره آماده باشه.  

* چهارشنبه ۷ دی، عصری رفتیم کلاس موسیقی و خوب بود. دوستم مریض شده بود و نیومده بود، من تنها بودم و کلاس کمی زودتر تموم شد. قرار شد به جای چهارشنبه یلدا که تعطیل شده بودیم، شنبه آینده کلاس جبرانی داشته باشیم. امروز نت " دو" رو یاد گرفتیم روی فلوت.

* پنج شنبه ۸ دی، بابا در شرکت مهمون خارجی داشت و قرار بود مامان هم بره، من از صبح رفتم خونه مامان جون پیش خاله موندم تا شب. انقدرررررررررررررر کاردستی انجام داده بود خاله!!!! که نگو!!!!! آخه هر چی میخواستیم درست کنیم، من می گفتم سخته! تو درست کن! خاله هم قبول میکرد طفلکی!!!!  درخت کاج کریسمس با کلی کادوی مکعب شکل که از درخت آویزان بود.تا دیگه مامان اینها ساعت حدود ۹ شب اومدن، شام بودیم و کلی هم تعریفی و دیگه اومدیم خونه.

* جمعه مامان رفت کلاس، بابا سردرد داشت و ما موندیم خونه و گردش هم نرفتیم. شب که مامان از کلاس برگشت، شام رفتیم بیرون به صرف سوخاری. جاتون خالی خوب بود و خوش گذشت.

عکسهای آتلیه:


+ نوشته شده توسط در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 10:41 |
ضربه تاب و ورم بینی/ آزمایش...

دوستهای خوبم سلام.

سه شنبه ۲۲ آذر، عصری مامان ۲۰ دقیقه دیر اومد دنبالم و کلی هم مریض و خسته و بیحال بود. بابا هم اومد دم مهد دنبالمون و همگی با هم اومدیم خونه.

رسیدیم خونه، مامان غذا آماده کرد و .... بعدش اومد لباسهام رو عوض کنه که یک دفعه دید بینی ام ورم کرده. ازم پرسید:

- پارمیدا؟ بینی ات چی شده؟

-- (در حالیکه می خندیدم) مامان هیچی! تاب خورد تو بینی ام تو حیاط.

- مامان دیگه در حال غش کردن...

قصه این بود که من توی حیاط کنار باغچه نشسته بودم و کاج های تزئینی رو جمع میکردم( خیلی ازشون خوشم میاد، میارم خونه و با ماژیک رنگ میکنم... ) بعد یکی از دوستهام تاب رو می کشه و رها میکنه که میخوره تو صورت من.

بعدش گویا من خیلی ابراز درد نمیکنم و اونها هم ازم می پرسن خوبی؟ منم میگم خوبم... و اونها کلاً دیگه بی خیال میشن... ضمن اینکه به مامان تلفن نمیکنن بگن، عصری هم که میاد دنبالم یادشون میره بگن....

مامان بلافاصله که دید، با دکترم تماس گرفت. دکتر گفت تا فردا کمپرس با حوله سرد. فردا بریم برای عکس. مامان تا صبح کمپرس کرد و گریه کرد و نخوابید....

صبح چهارشنبه مامان نرفت سرکار و تماس گرفت با مدیر مهدکودک و درباره این موضوع صحبت کرد و ... مدیرمون هم تا آخر شب و حتی پنج شنبه چندین بار تماس گرفت تا از نتیجه عکس و .. با خبر باشه. مامان در عین اینکه می پذیرفت که اتفاقه و خدای ناکرده ممکنه بیفته، بهشون گفت باید وقتی بچه ها رو می برین حیاط با تعداد بیشتری مربی ببرید تا بهتر بتونن مراقب باشن. ضمن اینکه به بچه ها احتمال هر گونه خطری رو آموزش بدید که الان آمادگی اند و سال دیگه میرن مدرسه، بتونن مراقب خودشون باشن و اینکه چرا همون موقع که این اتفاق افتاد بهم خبر ندادید، شاید دکترش همون کمپرس سرد رو اگه زودتر می گفت باعث میشد انقدر ورم نکنه و کبود نشه....

صبح رفتیم بیمارستان مهر، دکترم من رو دید و برام عکس بینی نوشت. رفتیم عکس گرفتیم. دکتر عکس رو دید، گفت به نظر نمیاد شکستگی داشته باشه، اما یه خط مشکوکی دیده میشه، گزارش عکس رو میخوام حتما.

گزارش هم عصری آماده میشد. دیگه از اونجا رفتیم خونه. بابا شب قرار بود بره ماموریت. میخواست بره بلیط شو اوکی کنه و بقیه پولش رو بده، پرواز هم چارتر... فقط منتظر این بود که جواب عکس من بیاد و معلوم شه چطوری ام. خلاصه عصری هم برای اینکه جو خونه و مامان بابا تغییر کنه رفتیم کلاس موسیقی. بعد رفتیم بیمارستان و جواب عکسم رو گرفتیم.

در یک جمله نوشته بود: شکستگی استخوان بینی دیده نمیشود.

مامان بابا هم خدا رو شکر می گفتن و هم .... خلاصه که شب و روزی بود....

شام هم رفتیم بوف. به سلیقه من. مامان بابا اصلاً بوف رو دوست ندارن. منم بعد از خوردن غذا دیگه مطمئنم اونجا رو انتخاب نمی کنم!!

اومدیم خونه. مامان جون تا اینجای قضیه رو اصلاً نمی دونست. تلفن کرد که بگه فردا بریم خونشون که بابا هم نیست و شب بمونیم و اینها... که من خودم بهش گفتم: دکتر بودم! تاب خورده به بینی ام و ... مامان جون که دیگه عمراً حرف هیچکس رو باور نمیکرد، نیم ساعت بعد خونه ما بود که ببینه من چطوری ام و حالم چطوره؟...

روز پنج شنبه هم رفتیم دوباره دکترم من رو ببینه. بینی ام ورم داره و زیر چشمم کبوده. دکترم گفت کمپرس گرم تا سه شنبه. گفت اگه خدای نکرده بهتر نشد برم پیشش. ان شالله که بهتر میشه.

* مهد کودک ازمون آزمایش انگل و گواهی سلامت خواستن. مامان سه شنبه ۲۲، دفتر بیمه ام رو داد آزمایشگاه و ظرف نمونه ها رو آورد خونه و برام توضیح داد که باید وقتی میری دستشویی و پی پی داری حتماً به من بگی تا ازش نمونه برداریم بدیم آزمایشگاه. ۳ تا ظرف هم هست که توی روزهای مختلف باید بگیریم نه یک روز.

- مامان؟ که چی کار کنن؟

-- که آزمایش کنن ببینن سالمه.

- آهان!!!

اولین نوبت رو سه شنبه گرفتیم و چهارشنبه صبح، قبل از رفتن به بیمارستان برای عکس بینی، دادیم آزمایشگاه.

حالا چون قراره نهایتاً فردای روزی که نمونه رو میگیریم، ببریم آزمایشگاه.. نمونه روز چهارشنبه و پنج شنبه به درد نمیخورد. دارم میرم دستشویی .... صدا میکنم:

- مامان! من دارم میرم دستشویی. پی پی دارم فکر کنم! ظرف رو بیار!!!!

-- نه مامان! خیلی ممنون! امروز نمونه نمی گیرم. جمعه می گیرم.

- باشه پس جمعه بهت میگم!

و دقیقاً جمعه به مامان یادآوری کردم!!

پ.ن. خدایا شکرت که به خیر گذشت. خدایا مراقب همه بچه ها باش. مراقب پارمیدای نازنین من هم باش.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 14:53 |
تعطیلات تاسوعا/ شله زرد/ ظرف میوه/خواب مار و سوسمار/ ننه سرما

* شب تاسوعا، ۱۳ آذر رفتیم خونه مامانی اینها و تا چهارشنبه بعد از ناهار هم اونجا بودیم. ناهار عاشورا، نذری مهمان یکی از اقوام دور بودیم. در کل سفر خوبی بود، با دختر عمه هام بازی کردم و سر به سر بزرگترها گذاشتم! یکی از عمه هام هم که خیلی اصرار داشت بهش بگم عمه، هر کاری کرد نگفتم که نگفتم!!!!  کلاً بچه لجباز به من میگن دیگه!!!!!می گفت تو این چند روز انقدر میگم، تا تو بالاخره من رو عمه صدا کنی!!!

فلوتم رو برده بودم و اونجا شدیداً تمرین میکردم، گاهی واقعا درست و خوب میزدم و گاهی هم برای اینکه حسابی سر و صدا راه بیفته، دیگه چه می نواختم!!!!!!!

* چهارشنبه ۱۶ آذر، برگشتیم خونه، مامان کمی جمع و جور کرد و از اونجا رزماری آورده بود و داشت تمیزشون میکرد که از بین اونها یه کفشدوزک پیدا شد... من رو صدا کرد و نشونم داد. من هم که تا حالا از نزدیک ندیده بودم، خیلی از قیافه اش و رنگش خوشم اومد... گفتم:

- مامان! بده ببرمش نقاشی شو بکشم!!!!!

-- نه! ولش کن. این الان راه می افته میره تو خونه، کوچولو هم هست دیگه پیداش نمیکنم که!!!

خلاصه اصرار من باعث شد مامان راضی شد... البه با نظارت بابا! که کفشدوزک در نره!!!! اینهم من و کفشدوزک:

در حال کشیدن تصویر کفشدوزک:

 

این یک عکس تکی از کفشدوزک!!!!!

همینکه کفشدوزک شروع میکرد حرکت کنه، می ترسیدم بپره!!!!!

اینجا کفشدوزک در حال پریدن بود و منم نقاشیم رو گذاشتم کنارش

کفشدوزک و نقاشی من از اون:

بعد از اینکه نقاشی ام تموم شد، بابا اونو از بالکن فرستاد که بره خونه شون!

* چهارشنبه شب موقع خوابیدن بهانه کردم و رفتم پیش مامان خوابیدم. کلی با هم حرف زدیم تا بخوابم... گفتم:

- منو خیلی دوست داری؟

-- خیلی بیشتر از اون خیلی که تو بتونی بفهمی. من نی نی دوست داشتم، عاشق دختر خانم بودم، خدا هم تو دختر خانم ناز و نازنین رو به من داده... یه عالمه دوستت دارم.

- اگه یکی دیگه جای من بود، هم خیلی دوست داشتی؟؟؟

-- (مامان درحالیکه از این سوال فیلسوفانه هنگ کرده بود.....) عزیز دلم، حالا که کس دیگری نیست و تو هم دختر من هستی و من عاشقتم....

* پنج شنبه ۱۷ آذر، شله زرد نذری پختیم، مامان جون صبح اومد خونمون و تا عصری دیگه شله زرد رو تقسیم کردیم بین همسایه ها و خدا رو شکر خیلی هم خوب شده بود. جای همگیتون خالی. خدا قبول کنه و ان شالله سلامتی و موفقیت و برکت بده.

مامان میخواست عکس بگیره، اما از بس حواسش به کاراش رفت، نشد.

بابا داشت شله زرد رو هم میزد که کمی پاشید به دستش و یه ذره سوخت. فوری روغن زد روش برای اینکه تاول نزنه که خوشبختانه هم نزد، من دقیقه ای یکبار می گفتم:

- بابا! روغن زدی؟ خوب شد؟ دیگه نمیسوزه؟ اوخ اوخ میسوزه!؟؟؟؟!!!

-- نه بابا! قربونت بشم خوب شد دیگه!!

فکر کنم بابا تو رودربایستی من موند و ترجیح داد خوب شه اصلاً!!!!!

(از اونجایی که چند وقت پیش خودم ایستادم کنار گاز و مامان گفت برو کنار داغه، و من انگشتم رو زدم به شعله خاموش ولی داغ! و انگشتم سوخت، این بود که سوختگی رو می فهمیدم)

ضمن اینکه من هم داشتم روی شله زرد رو تزئین میکردم، که شیشه دارچین از دستم افتاد و بشکست!!!!!! چه شکستنی....پودر شد شیشه و از اونطرف همه جا پر از دارچین و از اون بدتر اینکه دیگه دارچین نداشتیم و بقیه شله زردها فقط با بادام و پسته تزئین شد!!!!( خدا رو شکر به خیر گذشت، بزرگترها میگن قضا بلا بود)

* جمعه ساعت ۴ تا ۵ ، کلاس جبرانی موسیقی داشتم، به جای چهارشنبه که تعطیل بود. چون مامان کلاس داشت، با بابا رفتم کلاس. خوب بود و نت جدید سل رو بهمون یاد داد. بعد از کلاس رفتیم دنبال مامان و شام رفتیم بیرون. اونجا بهم یه دی وی دی جایزه دادند. مامان گفت این راپونزله، تو داری اما تا حالا خوشت نیومده ببینی.

خلاصه اومدیم خونه. گذاشتیم و دیدمش تازه خیلی هم خوشم اومد ازش. جالبش اینجاست که من این رو داشتم اما هر بار که مامان میذاشت ببینم، من نمیخواستمش!!!!!!!

* شنبه ۱۹ آذر، عصری که مامان اومد دنبالم یه نامه از مربی مون بهش دادم که توش نوشته بود مامانها برامون ظرف میوه بذارن تا ما یه برنامه استقلال در خوردن میوه رو پیاده سازی کنیم! موقعی که مربی مون داشت برای مامانم نامه می نوشت، من ایستاده بودم کنارش و شدیداً توصیه کرده بودم که بنویس ظرف من Hello Kitty باشه!!!( بی نهایت کیتی رو دوست دارم: قالیچه اتاقم- شب خواب دیواری ام- لوستر اتاقم- پتو-کیف- ساق شلواری ام- جورابهام و کلی گل سر و برچسب و اینهام کیتی است) و مربی ام هم نوشته بود.  

رفتیم خونه و شب حدود ساعت ۸ که بابا اومد خونه رفتیم شهروند خرید. اولین چیزی که خریدم طبق معمول همیشه ۲ عدد کتاب که یکی داستان و دیگری رنگ آمیزی بود. بعدش هم رفتم سراغ ظرفها..... اما عجب داستانی شد.... کیتی که نداشت. ظرفهای فانتزی اش هم ظرف غذای مدرسه بود و خیلی بزرگ بود که مناسب میوه نبود. به قول مامان این اصلاً توی کیف تو جا نمیشه!  بالاخره راضی شدم بین اونهایی که موجود بود یکی رو که چهارگوشه و بی رنگه و روش گلهای صورتی کمرنگ و پررنگ داره انتخاب کنم. مامان و بابا که میگفتن خیلی خوشگل و ملیحه. اما من از روی اجبار انتخابش کردم ولی بعدش دیگه دوستش داشتم و اومدیم خونه عجله داشتم توش برای خودم میوه بذارم.

مامان سرما خورده به نظر می اومد و توی اتاقم نیومد. بابا برام قصه خوند و من خوابیدم. نیمه های شب جیغ زدم و گریه کردم... بابا و مامان که بدوبدو اومدن توی اتاقم براشون گفتم که خواب بد دیدم. خواب مار... و به پتوم اشاره کردم که این رو فکر کردم ماره...

 بعد بابا منو بغل کرد و برد آشپزخونه و نمک و آب دادند خوردم و رفتم اتاق مامان اینها، کنار بابا خوابیدم. کمی گذشته بود که دوباره خواب بد دیدم و بیدار شدم و به بابا گفتم: بابا سوسماره....سوسماره...

خلاصه که تا خود صبح نه خودم خوابیدم، نه مامان بابا...

امروز ظهر (یکشنبه) مامان برای احوالپرسی زنگ زد بهم مهد کودک، چون شب هم بد خوابیده بودم نگرانم بود... شروع کردم گریه کردن!!!گفتم:

- بیا دنبالم....

-- چرا؟ چی شده مگه؟

- هیچی مامان! بیا!!!! بهمون گفتن "ننه سرما" بکشیم... من نمیتونم.. بیا دنبالم!!!

-- مامان! اینم شد حرف؟؟؟؟؟یعنی تو هر وقت کاری رو نخواهی انجام بدی، یا نتونی انجام بدی، من باید بیام دنبالت؟؟؟؟

برو نقاشی بکش میتونی. تو نقاشی هات عالیه. اینو هم میتونی بکشی.

بعد هم خداحافظی کردیم...

پ.ن. من رفتم به مربی مون گفتم من دوست ندارم "ننه سرما" بکشم و اونهم قبول کرد.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم آذر 1390 و ساعت 16:49 |
جنگ!!/ نت خوانی/ کاردستی/ فارغ التحصیلی دندانپزشکی!

* اخیراً در خانه ما گاهی جنگ برپاست! بین من و مامان!!!! یه طرف خونه رو اون میگیره یه طرفش رو هم من! من داد میزنم، مامان عصبانی میشه داد میزنه و خلاصه واویلاااااا

مثلا:

پنج شنبه ۱۰ آذر، رفتیم خونه مامان جون اینها و بعد از شام اومدیم خونه و مامان به من گفت لباسهات رو عوض کن و لباس راحتی بپوش تا بری بخوابی....

- مامان! کدوم شلوار رو بپوشم؟

-- همون شلوار که لب تخت گذاشتی. همون سورمه ای که پات بود...

- در حالیکه شلوار رو گرفتم دستم و رفتم سمت مامان.... اینو میگی؟ اینو؟ من اینو نمیخوام. اینو نمی پوشم. من آدمم! من ۵ روزه دارم اینو می پوشم! مگه من شلوار دیگه ندارم؟؟؟

-- وا! پارمیدا؟ تو عصری حموم بودی اینو هم عصری پوشیدی. این شلوار هم نو است....

- نمیخوام. من اینو نمیخوام......... (داد و بیداد)

-- خب ببر بیندازش دور. نپوش.

- جیغ جیغ......

مامان برای اینکه شر بخوابه شلوار رو انداخت تو حموم.

منم داد و بیداد که چرا شلوارم رو انداختی تو حموم؟ خیس شد؟ میخواستمش. من شلوارمو میخوام. من چه جوری شلوار خیس رو بپشوم؟ خشکش کن!

و بعد هم شلوار جین مامان رو برداشتم و پرت کردم وسط پذیرایی..... بگیر! اینم شلوار تو! بگیرش! خوب شد! خوب شد!!!!!!

مامان از دستم گریه اش گرفته بود.... منم در کمال مهربونی رفتم دستمال بردم اشکهاشو پاک کردم بهش گفتم: بسه دیگه گریه نکن! دستمال حروم میشه!!!!! بسه دیگه گریه نکن!

بعدش هم چنان می پرم بغل مامان و میگم قصه بخون. مامان کدوم قصه رو قول داده بودی بخونی؟؟؟ که انگار نه انگار اونی که تا الان جیغ میزده من بودم!!!!!

* جمعه ۱۱ آذر، غروب بود که مامان ازم پرسید:

- برای فردا میوه چی دوست داری بذارم؟ خرمالو، سیب، نارنگی؟

-- آهان خوبه. خوبه خرمالو بذار حتما برام...

شنبه عصری که داشتیم از مهد بر می گشتیم، به مامان میگم:

- مامان! مگه قرار نشد برام خرما بذاری امروز؟ چرا نذاشتی؟؟؟

-- خرما؟!!! تو گفتی خرمالو بذار منم گذاشتم.

- نه! خرما منظورم بود! فقط ۲ تا از بچه ها آورده بودند. بقیه نیاورده بودند! برای محرم گفته بودند بیاریم...

-- ؟؟!!!! ( کوچکتر هم بودم خرما و خرمالو رو جا به جا می گفتم)

* این چهارشنبه ۹ آذر، توی کلاس موسیقی اولین جلسه نت خوانی داشتیم و بهمون کتاب نت دادند. نت سی و لا رو یاد گرفتیم بخونیم.

* بی نهایت به کاردستی علاقه مندم. کاغذ رنگی و چسب و ... بیارم و بشینم ساعتها کاردستی درست کنم و بچسبونم به در و دیوار!!!!! همشون رو هم با پاستل رنگ میکنم. هر چی مامان میگه با مداد رنگی رنگ کن تر و تمیزتره، میگم نه! این بهتره!!!!

همه میز و زندگی پره از ابزار تهیه کاردستی!!!! مامان میگه خلاقیتم حرف نداره.... چند روز قبل یه زرافه درست کرده بودم. یه روز هم یه قوطی کبریت از مامان گرفتم و باهاش آدم درست کردم براش کلاه درست کردم و مو چسبوندم....  خلاصه که مهمترین سرگرمی این روزهام کاردستی است.

 * روز سه شنبه اول آذر رفتیم دندانپزشکی و دندونم رو درست کرد و برام ستاره گذاشت(پر کرد) و بعدش بهم گفت: تو فارغ التحصیل شدی!!!! دیگه دندون خراب نداری. فقط ۶ ماه دیگه بیا برای چک آپ. بعدش هم به عنوان جایزه فارغ التحصیلی! بهم یه پوشه سفید برفی صورتی پررنگ داد. کلی هم همدیگه رو بغل کردیم و بوسم کرد و بهم گفت مواظب دندونهات باش.

اونروز توی مطب هم یه جنگی بین من و مامان در گرفت! بیخود و بی جهت.  مامان داشت جواب سوال یه خانمی رو میداد و من صداش کردم که نقاشی ام رو نشونش بدهم... به من گفت یه لحظه صبر کن دارم صحبت میکنم... منم محکم زدمش تا برگرده جوابمو بده  مامان هم بسیااااااار از دستم ناراحت شد....

 * تازگی مرتب درباره کلماتی از مامان سوال میکنم مثل:

مامان، نان درسته یا نون؟ باران درسته یا بارون؟ و .... مامان هم ضمن اینکه خوشش میاد از صحبت من میگه درستش نان، باران درسته اما برای اینکه راحت تر گفته میشه بعضی ها میگن: نون، بارون....

یه بحث جالبی هم داریم درباره خلال دندان و نخ دندان! من به هر دوی اینها خیلی ارادت دارم! از استفاده هر دوش خوشم میاد.  ( به من میگن دختر تمیز و مرتب) فقط اینکه اسمشون رو جا به جا میگم!!! مامان هر چی میگه ببین! اینکه نخ است میشه نخ دندان. اون یکی خلال دندان! باز اونوقت وقتی میرم دشوئیت(دستشویی) ، میگم مامان خلال دندان هم بزن!!!!!

ضمن اینکه مرتب رفع اشکال میکنم که نخ دندان یا دندون؟؟!!!!

* سه شنبه ۸ آذر، عصری توی مهد کودک در حالیکه کار دستی هام رو نشون مامان میدادم:

* اینهم عکس خمیر بازی ام که قبلا هم گفته بودم یه خانم درست کردم یه آقا:

پ.ن. الهی همیشه سلامت و موفق باشی عزیز دلم که حتی وقتهایی که خودت بعد از جیغ و دادهایی که با من داری، ناراحت میشی... من تاب ناراحتی ات رو ندارم.... این داستانهامون رو اینجا برات نوشتم تا وقتی بزرگ شدی و خودت خوندیشون بدونی چه روزهایی و چه داستانهایی با هم گذرونده ایم... وگرنه من از هیچی ناراحت نیستم...


+ نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 10:57 |
لغت نامه!/ دکتر و ....

* لغت نامه من در ۵ سال و نیمگی، ۵ سال و نیمگی ام مبارک:

قُبشاد : بشقاب

تومون؟ : کدوم؟

جُر از: غیر از

ایندَق: اینقدر

سورپیاز: سورپرایز

دُرُشتَم: گذاشتم

واقعنی؟ : واقعاً؟

دَدیقاً! : دقیقاً!

با پَسته است؟ : با هسته است؟(درباره انار گفته شد)

سیندلله! : سیندرلا!

نادَم نمیاد: یادم نمیاد

بغض می کردم: عُق میزدم!

بَرَق: ورق

تُفک و چیسپ: پفک و چیپس

اونها دلشون شوره می افته: اونها دلشون شور میزنه!

مُستَلیط: مستطیل

نا این نا اون! : یا این یا اون!

اسحاس میکنم: احساس میکنم

انتباخ: انتخاب

پ.ن. اگر چیزی از قلم افتاده بود، اضافه خواهد شد.

-----

* علاوه بر اینها اخیرا اگه از حرف یکی خوشم بیاد یا یکی جانبداری من رو بکنه من حظ کنم!!!! میگم:

اینو خوب رفتی!!!!(یعنی اینو خوب اومدی!!)

* چند روزی است سرفه میکنم، دیشب رفتیم عمومهرداد من رو دید و گفت گلوم کمی چرک کرده و دارو داد. عمو مهرداد مدتی سفر بود و دیشب مطب بی نهایت شلوغ بود. منم طبق معمول پشت میز خاله دکتر(منشی) نشسته بودم و کارتون می دیدم و نقاشی می کشیدم و... تا بالاخره حوصله ام سر رفت... خیلی جدی به خاله دکتر گفتم:

- من کی برم تو پس؟؟؟

-- تو بیا الان برو تو.

و منم خیلی جدی رفتم اتاق دکتر و سلام کردم و بعد هم کمک دکتر کردم تا یه نی نی کوچولو رو معاینه کنه و بعد دکتر خودم رو معاینه کرد و خاله دکتر بهم گفت بیا از توی کشو ،جایزه هر چی دوست داری بردار! و من هم اینها رو برداشتم!!!!!!! یه تل، یه توپ، یه مداد جادویی بلند!!!

 

 اون شیشه شربت هم اکسپکتورانته که قرار شده چند روز بخورم، اگه بهتر نشدم آنتی بیوتیک سفکسیم هم نوشته برام که بخورم. اون جایی هم که نشستم لب اوپن آشزخانه است و خیلی هم جای مناسبیه برای نشستن! کسی اعتراضی داره؟؟؟؟

بعدش مامان اومد داخل اتاق و وضعیت گلوم رو پرسید و از اینهم جایزه من هم تشکر کرد!!! قدم ۱۱۵، وزنم ۲۱.۵. الهی همیشه سلامت.

درباره خراش روی ابروم هم گفت که تا اسفند صبر کنیم شاید کمرنگ تر شه و بعدش معرفی ات میکنم به یه دکتر پوست برای لیزر.

* امروز صبح ۳۰ آبان، صبح که بابا منو میرسونه مهد، من گریه و زاری سر میدم که تلم کو؟ تل؟ و بابا به مامان زنگ میزنه که قصه چیه؟؟؟ مامان هم با من صحبت کرد و معلوم شد من همون تل که عمو مهرداد دیشب بهم داده بود رو میخوام و خیلی جدی هم به مامان میگم:

- الان از سر کارت برو خونه و بیارش برام!!!!!!

مامان قول داد فردا بذاره توی کیفم و منم مثلا گریه را بس کردم!!!!

* روز سه شنبه ۲۴ آبان، که عید غدیر بود، صبح داشتم از من و تو یوگا میدیدم و تمرین میکردم(ما هفته ای یکروز توی مهد مربی یوگا داریم و من به این ورزش آشنا هستم) که یه آقایی اومد ای دی اس ال وصل کرد. از مامان پرسیدم:

- این اقاهه اومده چی کار؟

-- اومده اینترنت وصل کنه.

- اینترنت چیه؟

-- اینترنت....خب آهان اینترنت!!... یه جاییه که میتونیم توش کلی اطلاعات ببینیم و بخونیم و اینها.. آهان دیدی یه وقتها بابا میشینه با لپ تاپ کار میکنه؟ همونه! دیدی یه وقتها یه صفحه ای توی لپ تاپ نشونت میدم که عکسهای تو هست؟ اونجا وبلاگه و از اینترنت نشونت میدم...

- وب؟ وبلاگ؟ چیه؟

-- وااااای جون من بی خیال! بیا حاضر شو بریم خونه مامان جون!

 رفتیم ناهار خونه مامان جون و مامان و بابا هم رفتند کتابخونه سفارش دادند.

* روز چهارشنبه ۲۵ آبان، کلاس موسیقی خوب بود و من با معلمم جلوی آینه ایستادیم و فلوت زدیم.

برای مربی ام یه نامه نوشته بودم از همونهایی که توی اداره پست یاد گرفتم! و بهش دادم. چون خیلی تعجب کرد مامان براش توضیح داد داستان رفتن ما رو به اداره پست.

یکی از همکلاسیهام که اذیت میکرد و آروم نمی گرفت برای تمرین از کلاس ما جدا شد و قرار شد تنهایی بیاد. من و دوستم اصیلا هم با هم کلاس داریم.

* پنج شنبه ۲۶ آبان، بابا که مدتی بود قول داده بود یکروز بشینیم با هم پیراشکی درست کنیم به وعده خود عمل کرده و خمیر و ...خرید و حسابی سرمون به پختن پیراشکی گرم شد. بماند که من قبلش هم با خمیر بازی یک خانم و آقا درست کرده بودم که از بس خوشگل بود مامان گفت خرابش نکن بیام ازش عکس بگیرم.. اما هنوزم نگرفته و روی میز مونده آثار هنری من!!!!!(ای مامان تنبل)

* جمعه ۲۷ آبان، مامان امتحان داشت و بابا هم پشت بام خیلی کار داشت، من رفتم خونه مامان جون موندم تا شب.

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 11:41 |
اولین برف/سوغاتی

* دوشنبه ۱۶ آبان که عید قربان بود خونه مامان جون اینها بودیم، مامان و خاله هم رفتند خرید و برای من هم بلوز خریدند. عصری مامان جون خیلی اصرار داشت که شب اونجا بمونیم و نریم خونه اما مامان قبول نکرد و رفتیم خونمون. 

* سه شنبه ۱۷ آبان، صبح حسابی برف و بارون میومد و اومدیم سر کار و مهد کودک.اولین برف امسال به سلامتی  از اونطرف مامان جون برای اینکه من توی این هوا نرم و اذیت نشم هرچی تماس می گیره با مامان که بگه منو نبره، ما توی راه بودیم و مامان نشنیده بود و مامان جون میاد دم در خونمون و می بینه نیستیم و میفهمه رفتیم. بماند که چه ترافیکی بود و ساعت ۹:۲۰ من رسیدم مهد تازه!!!! اما روز خوب و برفی و خوشگلی بود.

* چهارشنبه ۱۸ آبان، باز هم به حرف هیچکس گوش نکردیم و رفتیم مهد و سر کار! مامان می گفت پارمیدا کلاس موسیقی داره و باید بریم!!! قبل از رفتن هم توی حیاط کمی برف بازی کردم. البته برف دونه دونه و خیلی کم میومد اما دوست داشتم کمی توی حیاط باشم، اینهم عکس صبح:

 

عصری هم رفتیم موسیقی و آنا جون معلم موسیقی ام برای مامان اینها هم فلوت آورده بود و دیگه حالا حسابش رو بکنید که چه خبر بود توی کلاسمون توی آموزشگاه وقتی ما ۳ تا با مامان هامون همگی فلوت میزدیم!!!!!!!!! چیه مگه؟ خیلی هم خوب میزدیم! اینجوری:

هر چی معلم میگه با صدای توتو نه هوهو! نه فوت! هر کی کار خودشو میکنه!!!! هر چی میگه سوراخ پست فلوت با انگشت شصت دست چپ باید گرفته بشه، یادمون میره و شل میگیریمش و صدای سوت میده!!!! بعدشم قرار شد هر کسی با مامان خودش گروه بشه و آهنگ رو دربیاریم. مامان زد و خوب زد، بعدش من زدم و پشت فلوت باز بود و بهم تذکر داده شد! من هم قهر کردم و گریهههههههههههههههههههه که من اصلا با مامان گروه نمیشم!!!!!!! مامان هم یواشکی یه چیزی در گوش کمک معلم موسیقیمون که یه دختر مدرسه ای است گفت و بعدش من با اون گروه شدم! مامان تنهایی به نوازندگیش ادامه داد!!!!!! خلاصه که بساطی بود کلاس این هفته!

شب هم مامان جون اینها اومدن یه سر خونمون برای تبریک تولد مامان تا فردا شب که بابا هم بیاد و دیگه کیک بخریم و شام بریم بیرون و اینها.. برای مامان گل هم خریده بودند که من قهر کردم و گفتم گل من است. کلا اخلاقم توی این زمینه بد شده. شاید اقتضای سنه اما به هر حال بده، چون هم خودم اذیت میشم هم بقیه.

* پنج شنبه ۱۹ آبان، حدود ساعت ۱۲ بابا از سفر برگشت به سلامتی. با کلی سوغاتی خوشگل برای من. اسکیت، بازی فکری چوبی، چتر، باربی،یه خرگوش کوچولو، چوب مخصوص چینی ها با طرح عروسکی، کلیپس و گل سر، شکلات کیندر تخم مرغی با جایزه، اسمارتیز، ام اند ام، اسنیکرز، گلکسی. مبارکه به سلامتی.

از چتر و بازی فکری چوبی بیشتر از همه خوشم اومده. دم به دقیقه چتر رو باز میکنم و میخوام ببرم بیرون. از شانس من هم از اونروز تا حالا هوا آفتابیه!!!!!! بازی فکری رو هم مرتب مهره هاش رو میریزم وسط و همه رو به بازی دعوت میکنم! سه تایی میشینیم چند دست بازی میکنیم. شکلات تخم مرغی کیندر ها رو هم به هوای جایزه داخلش یکی یکی باز کرده ام تا ببینم توش چیه. اولی ماشین بود خوشم نیومد. دومی یه خرچنگ بود که سوار سر یه حیوون دیگه میشد ناز بود. سومیش هم یه خرس بود در حال ر*ق*ص* که ای بد نبود. چهارمی هم هنوز توی یخچاله و باز نشده.

اینهم عکس من و سوغاتی هام:

 

شب هم رفتیم شام با مامان جون اینها رستوران و بعد هم کیک خریدیم و اومدیم خونه و تولد بازی برای مامان و دوباره قهر من و .....

کادوی من به مامان یه مداد لب کلارینز خوشگل.

بابا هم برای مامان هم لوازم آرایش جورجیو آرمنیا و عطر شانل و یه تابلو ابریشم آورده بود

کادوهای مامان جون اینها و خاله به مامان: ربع سکه، کت قرمز زمستانی، لوازم آرایش مای کاسمتیکز و یه ساعت شنی کوچولو برای من.

* جمعه ۲۰ آبان، مامان رفت کلاس و من و بابا خونه بودیم و کلی با هم کارتون دیدیم و بازی فکری چوبی بازی کردیم.

* شنبه ۲۱ آبان، عصری که اومدیم خونه من خسته بودم و تو راه خوابیدم و اومدیم خونه هم خوابیدم تا ۹ شب! بعد بیدار شدم و دیگه تا نزدیک ۱۲ بیدار بودم و با مامان حرف میزدم و گپ و سوال و اینها.... به مامان میگم:

- من کجای "انتباخ" (انتخاب) رو اشتباه میگم؟

مامان در حالیکه هم بوسم میکنه و هم غش کرده از خنده، میگه:

-- کی گفته تو اشتباه میگی؟

- هیشکی! خودم اسحاس (احساس) میکنم!!!!!

-- انتخاب درسته.

- انت .... باخ؟ خا؟

-- بله انتخاب! نگران نباش گلم یاد میگیری. مثل همه حرفهایی که بلدی.

 


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 و ساعت 12:5 |
ماموریت بابا/فلوت/خریدزمستانی/یک روز درخانه با خاله فرفر

* سه شنبه ۱۰ آبان، بابا رفته مسافرت، سفر کاری دور...تا پنج شنبه ۱۹ آبان.  انقدر براش لیست خرید گفتم که بیایید و ببینید!!! از باربی و چتر و لباس و کتونی گرفته تا لوازم آرایش و .... مامان می گفت: پارمیدا! بابا نمیره شهر و نمایشگاه اسباب بازی! بابا میره ماموریت!!!!!

* چهارشنبه ۱۱ آبان، رفتیم کلاس موسیقی و معلممون فلوت ها رو برامون آورد. وای که نمیدونین چقدر لذت بخش بود گرفت اونها و فلوت زدن. خیلی خوشم اومده و مرتب میخوام فلوت بزنم. گوش مامان هم خیلی مهم نیست که از صدای جیغ فلوت ناشیانه من آزار ببینه یا نه! مهم منم که خوشحالم!!!!!!

* پنج شنبه ۱۲ آبان، هوا خوب بود و با مامان و مامان جون رفتیم خرید زمستانی و بخشی از خرید انجام شد. بوت خریدم، یه بوت سفید ساق بلند با ۲ تا پاپیون صورتی پررنگ بزرگ و کوچک. شال و کلاه صورتی کمرنگ و ساق شلواری سفید با عکس کیتی!!!! نصف بیشتر وسائل اتاقم و لباس و کیف و ... کیتی است! کلا از قیافه اش خوشم میاد. مبارکه مبارک.

* شنبه ۱۴ آبان، صبح بیدار شدم و آماده و رفتیم مهد. توی راه هم با مامان کلی گپ زدیم و تا رسیدیم. رفتیم توی مهد و من شروع کردم دوقل دوقل اشک.... که من نمیرم!!!! همه بهم می خندیدن و سر به سرم میذاشتن! یکی می گفت بیایین پارمیدا رو ببینین! میخواد در تاریخ اسمشو بنویسن که گریه میکنه! یکی دیگه می گفت بیایین عروس خانم رو ببرین سر کلاس!!!! خلاصه با یه فیلمی رفتم که نگوووووووووو ۵ دقیقه بعد مامان زنگ زد سراغمو گرفت، گفتن خوبه و داره بازی میکنه!!!!!! رسما مامان رو سر کار گذاشته بودم گویا!

عصری قبل از رفتن به خونه برای خرید با مامان جون قرار داشتیم. در حین خرید مامان اینها که نتیجه هم نداشت!!!! من یه مجسمه کوچولوی سرامیکی که دو تا کوآلا هستن مثل مامان و بچه که همدیگه رو بغل کرده اند پسندیدم و مامان برام خرید. خیلی خوشگله، گذاشتمش توی ویترینم. 

در حال باز کردن جعبه کوآلا:

بعد از باز شد، دوباره دیده شد! خیلی پسندیده شد!!! مامان بهم گفت لبخند بزن! شما لبخند رو دارین در تصویر؟!

* امروز صبح(یکشنبه ۱۵ آبان) مامان جون به مامان اس ام اس زد که پارمیدا رو بیدار نکنی ببری مهدها! هوا بارونیه! مامان هم دلایلی آورد از جمله اینکه امروز کلاس یوگا داره و امروز روز عرفه است و قراره آمادگی ها رو ببرن مسجد و قرار بوده چادر سفید براشون بذاریم و خوبه که بره و ....

بالاخره مامان من رو بیدار کرد، حاضر و آماده با موهای شانه شده و مرتب و اماااااا من که از برنامه: مامان من نمیرم مهد، بمونیم خونه!(دفعه قبل) خیلی خوشم اومده بود!!!! امروز هم بنا را گذاشتم بر همین قضیه! که من نمیرم مهد! مامان گفت:

- امروز روز دعا است. خوبه میرین مسجد، چادر سفید نماز گذاشتم برات....

-- نه نمیخواد برم! من با مامان جون نماز میخونم!!!!!

- امروز روز یوگا است، خیلی خوبه!

-- نه نمیخواد برم! من یوگا بلدم. به مامان جون هم ناد(یاد) دادم! شکل پروانه شدن و اینها رو!!!!!

و خلاصه مامان که بیشتر از این وقت نداشت با من چونه بزنه و دیرش هم شده بود، به مامان جون گفت اومد پیشم و منم نرفتم مهد! و الان هم اومدم خونه مامان جون اینها و موندم پیش خاله. هوراااااااااااا یک روز در خانه با خاله فرفر!!!!!

مامان که میرسه سر کار با بابا صحبت کرده و بعد از حال و احوال، تعریف کرده که من این چند روز چه بامبول هایی در آورده ام برای مهد رفتن!!!! بابا گفته: برگردم درست میشه!این چه کاریه!؟؟؟!! 

(مامان پارمیدا)

 


+ نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 10:20 |
آمادگی/انواع روزها و بازید/ یک روز در خانه با مامان/زخم پیشانی و...

* من از اول مهر امسال رسما رفتم کلاس آمادگی. مبارکه به سلامتی. ان شالله دانشگاه رفتن. بنا به دلائلی ترجیح داده شد که آمادگی رو در مهد بگذرونم و ان شالله سال دیگه برم مدرسه. یکی از دلائل این بود که من نیمه اولی هستم و برای اینکه از پس خودم بربیام توی شلوغی مدرسه شاید زود بود هنوز. نتیجه اینکه امسال اونیفورم خاصی ندارم.

روز جمعه 22 مهر، ناهار دوتا از عمه ها و مامانی باباحاجی مهمون ما بودن. کلی منتظر بودن بیان برسن و من مانتو مقنعه بپوشم و اونها ببینن!!! و خب دیگه من مانتو ندارم که!!!!

معلممون خیلی از کلاس ما خوب تعریف میکنه! میگه شلوغ ترین، بی نظم ترین و حرف گوش نکن ترین!!! بچه هایی که توی تمام سالهای کاری من بعنوان آمادگی دیده ام، همین کلاس است!!!!!

میگه نشستن بلد نیستن! میگه ازشون میخوام کار انجام بدن، چیزی بچسبانن و ... میگن: خانم ما خسته میشیم! شما انجام بده!!!!!

و خلاصه که مامان میگه: من میتونم بفهمم چی میکشه از دستتون!

* چهارشنبه 6 مهر، روز آتش نشانی بود و ما رو بردند ایستگاه آتش نشانی بازدید. دو تا هم عکس گرفتیم. یکی رو توی ماشین آتش نشانی نشستم و دیگری دسته جمعی. روز خوبی بود و خوش گذشت.

* پنج شنبه 7 مهر، مامان جون اینها شب خونه ما بودند و موقع رفتن من یه دقیقه میگفتم باهاتون میام، یه دقیقه می گفتم نه نه نمیام! بالاخره رفتم و شب خونشون موندم. فرداش جمعه صبح خاله حالش خوب نبود و بردند دکتر سرم زدند و اومد خونه. ظهر هم مامان اینها اونجا اومدن. مامان رفت کلاس و من همونجا موندم. عصری مامان جون میخواست بره انباری توی پارکینگ، من هم باهاش رفتم. یک لحظه بدون اینکه بهش بگم تصمیم می گیرم ازش جلو بزنم و زودتر برگردم خونه، که پیشونی ام میخوره توی پله و پایین ابروی چپم به اندازه 1 سانت زخم شده. شیطنت های من بسیار بد و بی ملاحظه شده و متاسفانه حرف گوش نکردن هم بهش اضافه شده و خلااااااصه مامان خیلی غصه میخوره از کارای خطرناکم. عصری هم دومین دندان شیری ام افتاد. به سلامتی. دندان جلو پایین، کنار همون یکی که افتاده بود.

* شنبه ۹ مهر، عصری نشسته بودیم خونه و هی به مامان گفتم من فردا نمیرم مهد. من نمیخوام برم مهد. من میمونم خونه! من میرم پیش مامان جون میمونم، نمیرم مهد و.... کلی راهکار ارائه دادم برای اینکه نرم مهد!!!!! تا اینکه مامان تصمیم گرفت فرداش نره سرکار و بمونیم با هم خونه. اما به من چیزی نگفت....

یکشنبه ۱۰ مهر، صبح بیدار شدم و دیدم موندیم خونه. کارتون دیدم، صبحانه خوردیم و رفتیم بیرون خرید. چسب اکلیلی و گل سر و کلی خرت پرت خریدیم و بعد هم رفتیم پارک. نزدیک ناهار شده بود، رفتیم رستوران دوتایی با هم کنتاکی خوردیم و سالاد و سیب زمینی. البته من بیشتر بازیگوشی کردم تا غذا خوردن. بعد هم رفتیم برای من بلوز خریدیم و برگشتیم خونه. روز خوبی بود. مامان هم می گفت خیلی خوب بود. مدتها بود وسط هفته غیر تعطیلی نمونده بودیم خونه و نرفته بودیم الکی گردش و بیرون. خوش گذشت خدا رو شکر.

* روز جمعه 15 مهر، به مناسبت روز جهانی کودک از طرف مهد یه برنامه ای داشتیم به قول خودشون شاد و مفرح! در پارک صبا جردن. روزم مبارک. با خاله و مامان رفتیم. خوب بود خوش گذشت. بابا طبق برنامه هر ساله دقیقا در این تاریخ نمایشگاه صنعت دارند و نمیتونه با من بیاد. من هم شب که رفتیم خونه هر چی کاردستی شامل فرفره و ...بود رو بهش نشون دادم و براش توضیح دادم.

* شنبه 16 مهر، از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتند و گفتند از این هفته کلاسها روز چهارشنبه ساعت 5 تا 6 است و امروز کلاس نیست. وقتی مامان اومد دنبالم و گفت کلاس نداری، جای تعجب بود که ناراحت شدم!!!!!

* یکشنبه 17 مهر، روز پست بود. رفتیم اداره پست بازدید. اونجا صندوق پست با مقوا هم درست کردیم. نامه نوشتیم و نقاشی کشیدیدم و به آدرس خونه هامون پست کردیم. الان مامان باباهامون منتظرن تا نامه ما برسه براشون. اما 10 روز گذشته و هنوزم خبری از پست و نامه و نقاشی نیست!!!!!!! اداره پسته دیگه!!!!

* سه شنبه ۱۹ مهر، وقت دندانپزشکی داشتم. با همون خانم دکتری که بالاخره سومین دندانپزشک اطفالی است که رفته ام و او را پسندیده ام! با هم سلام علیک میکنیم، دست میدهیم. آخرش هم منو می بوسه و جایزه مو میده و خداحافظی میکنیم. دو تا دندونم رو هم درست کرد و به قول خودش ستاره نقره ای برام زد!!!!

* چهارشنبه 20 مهر، اولین جلسه کلاس موسیقی در روزهای چهارشنبه بود. گروه نوازی تمرین کردیم. برگ شدیم، گیلاس شدیم، شاخه و شکوفه . اول کلاس اصلا نه اخلاقم خوب بود و نه تمرین موسیقی ام. مامان از عصبانیت یه شکلی شده بود که نگوووووووووووووووووو تقریبا اینطوری: . بعدش بهتر شدم و دیگه قیافه مامان هم معمولی شد!!!! قرار شد هفته دیگه بلزمون رو نبریم و فلوت بگیریم.....هورااااااااااااااااااااااااااااا

* روز شنبه 23 مهر، مامان حالش خوب نبود و کمی زودتر اومد دنبالم. از مربی ام سراغ کتاب پیش دبستانی رو گرفت و گفتند که دقیقا امروز اولین روزی بوده که کتاب رو شروع کردیم. به سلامتی. درباره فردا پرسید که اگه کار خاصی نداریم، درصورتیکه مامان حالش خوب نبود من رو نیاره، که گفتند فردا روز جهانی غذاست و حیفه که نیاد مهد.

* روز یکشنبه 24 مهر، روز جهانی غذا بود و توی مهد غذاهای مختلف خوردیم و خوش گذشت.

* روز دوشنبه 25 مهر، روز تربیت بدنی بود و از طرف مهد رفتیم باشگاه شهید کشوری. وقتی اومدیم، مامان بهم تلفن کرد و پرسید: 

 -  خوب بود؟ خوش گذشت؟

 -- خوب بود. فوتبال بازی کردیم، همه ماها گل زدیم!!!!!

(فکر کنین چه فوتبالیه که همه گل زدند!!! بعد این تیم ملی ما معلوم نیست جدول حل میکنه موقع بازی؟!)

* روز سه شنبه 26 مهر،عصری رفتیم دکتر عمومهرداد، برام واکسن سرماخوردگی زد. همینکه واکسن زدن تموم شد، دهنم رو تا جایی که میشد باز کردم و در حالیکه داشت منو نگاه میکرد توی صورتش با تمام قوا جیغ زدم!!!!! عمومهرداد از تعجب همینطور هاج و واج مونده بود! من یکی دوبار دیگه هم همینکارو کردم تا بعد گریه ام در اومد و آرومتر شدم! دکتر از مامان پرسید:

- خودتون گفتین پارسال هم ما زدیم؟ مگه نه؟

-- بله! اما پارسال هیچی نگفت! امسال بزرگتر شده!!!!!

 عمومهرداد بهم گفت: اگه خیلی ناراحتی و دردت اومده میتونم همه ماده آمپول که تو رو ناراحت کرده، دربیارم فقط یه سوزن کوچولو دیگه باید بزنم اونها رو بکشم بیرون. میخوای؟

منم گفتم نه نه! خوبه خوبم!!!!!!

قد و وزنم رو هم اندازه گرفت اما از بس شیطونی کردم یادش رفته برام بنویسه توی دفترم. آخرش هم رفتم خداحافظی کردم و باهاش دست دادم و اومدیم خونه.

زخم کنار ابروی چپم رو هم دید و گفت باید بخیه میشد. اما حالا که دیگه حدود ۲ هفته گذشته، فقط استفاده از پماد سیکاکتیو رو توصیه کرد که مامان خودش برام استفاده میکرد. ضمن اینکه گفت تا ۶ ماه صبر کن، اگه جاش موند لیزر میکنیم. مامان برام پماد سیکابیو هم خریده و در حال حاضر از اون برام استفاده میکنه. امیدوارم جاش نمونه.

* چهارشنبه 27 مهر، کلاس موسیقی داشتم و خوب بود. از هفته قبل که بداخلاقی کرده بودم خیلی بهتر بود. گروه نوازی کردیم. قراره هفته دیگه بهمون فلوت بده. کمی هم تمرین آواهای فلوت رو انجام دادیم. توتو کوکو! توکو توکو! و اینها خلاصه!

* پنجشنبه 28 مهر، بعد از دو هفته که به دنبال خرید یک صندلی راحت کوتاه بودیم برای من که بتونم بیام وسط پذیرایی!! و بشینم نقاشی کنم!!! بالاخره موفق به خرید شدیم. صورتی است و عکس خرگوش هم داره. خیلی از خریدنش ذوق کردم. 

* جمعه 29 مهر، تولد خاله بود و همگی رفتیم دنبال مامان از کلاس و رفتیم باغ گیلاس شام و کیک. خوب بود. هوا خیلی خیلی سرد شده بود و بارون هم می بارید. تولد مبارک گرفتیم و اومدیم خونه.

* یکشنبه 1 آبان، عصری که من و مامان برگشتیم خونه، توی حیاط قبض تلفنمون اومده بود به اضافه یک نامه. نامه میدونین چی بود؟؟ نامه ای که من روز جهانی پست که رفته بودیم اداره پست، برای مامان بابا فرستاده بودم خونه! یه نقاشی توش کشیده بودم و به آدرس خونه پست کرده بودم. مامان انقدر ذوق کرد و منو بوسید که نگووووووو. خب اگه دوست دارین، من هی نامه بنویسم برم بدم پست براتون بیاره؟!!!!!

* سه شنبه 3 آبان، مامان و بابا اومدن مهد دنبالم و از اونجا رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم و من انقدرررررر بازیگوشی و بدو بدو کردم که مامان نصف لیست خرید یادش رفت!!!! 

اما من خریدن ماهی سالمون(ماهی دخترونه!!!!! به جهت اینکه رنگ این ماهی صورتیه، اولین باری که ازش خوردم خیلی خوشم اومد. البته مزه اش هم خوبه اما مامان مطمئنه که رنگ صورتی اش منو به خوردن ماهی جذب کرده!! و خوشبختانه مصرف ماهی در برنامه مرتب قرار گرفته!!هر چیه مامان دعاش رو به جون ماهی سالمون میکنه!!!) یادم نرفت و اونو خریدیم.

* جمعه 6 آبان، بابا از صبح هی گفت یه سورپرایز برات دارم، یه سورپرایز برات دارم....

مامان رفت کلاس و من و بابا رفتیم خرید که نیازهای سورپرایز رو تهیه کنیم! اما مغازه ها بسته بودن و نخریدیم! تا اینکه مامان که داشت از کلاس برمیگشت، بابا پای تلفن یواشکی هی گفت اینو بخر و بیار!

مامان اومد و مقواهای بزرگ خریده بود. بابا کاغذ سفید آورد و شروع کرد روی اون مقوا چسباند. بعد هم برد اون مقوای بزرگ رو چسباند به دیوار اتاقم و با یه عالمه ذوق و شوق بهم گفت: حالا میتونی روی دیوار اتاقت نقاشی کنی! من هم خیلی جدی گفتم: آره! سوسن جون(مربی کلاسمون) روزهای ؟ شنبه میذاره این کارو تو کلاس انجام بدیم!

حالا شما خودتون قیافه بابا رو تصور کنین!!!!!!این شکلیها تقریبا:

پ.ن.۱. کلا دقت کردید ما در این پست چقدر اردو و بازدید از طرف مهد رفته بودیم؟؟؟ ان شالله همیشه سلامت، موفق، به گردش و تفریح.

پ.ن.۲. مامان یه بار دیگه هم قول داده بود! اما اینبار قول جدی تری خواهد داد که زود به زودتر و مفصل تر بنویسه، حتی اگر الزاما عکس نداشته باشه هر پست.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 15:29 |
عکسهای یزد
دوستهای خوبم سلام. کلی تعریفی هست که مونده، اما این پست رو اختصاص میدم به عکسهای یزد و پست بعدی رو که خیلی خیلی زود می نویسمش، شاید شنبه، اختصاص میدم به کلی تعریفی.

* ناهار روز اول در رستوران سنتی هتل مهر:

* من و مانی در حال آب بازی در رستوران مهر:

* روی میزهای داخل حمام خان، که در حال حاضر بعنوان کافی شاپ از آنها نیز استفاده میشود، دراز کشیدن واجب می باشد!!!!!!!

* بالای منبر مسجد جامع کبیر یزد:

* داخل کوچه های قدیمی یزد:

* حیاط خانه لاریها در یزد:

* تالار آینه خانه لاریها:

* حیاط آتشکده در یزد:

* نارین قلیه میبد:

* نارین قلعه میبد:

* موزه زیلو در میبد و بنده در حال بافتن یک رج زیلو!!!!

* چاپارخانه میبد:

* پله های چک چک عبادتگاه زرتشتیان:

* داخل معبد چک چک:

* در حال روشن کردن عود در معبد چک چک:

* صبحانه هتل روز آخر سفر یزد:

* حیاط هتل:

* این پنجره ها مربوط به اتاق خودمون بود و من توی حیاط جلوی اون ایستادم:

* پله های جلوی درب ورودی اتاقمون در هتل:

* نمای کلی حیاطمون توی هتل که اسمش اندرونی بود:

* باز کردن پنجره های اتاق از داخل حیاط:

* داخل کوپه، قطار برگشت به تهران:

همیشه به سفر، شادی و خوشی.

 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 16:27 |