* صبح 27/10، بعد از اينكه مامان من رو مي رسونه مهد كودك، تصادف ميكنه و ماشين کمی خراب ميشه. خدا رو شكر كه من باهاش نبودم. عصري اومد دنبالم...
- مامان؟!!!!
چرا ماشين شكسته!!!![]()
-- يه آقايي صبح بعد از اينكه تو رو گذاشتم مهد، خورد به ماشين ما.![]()
- خب آروم ميرفتي!!!!![]()
-- ماماني، من آروم ميرفتم اون آقا خيلي خيلي تند اومد!![]()
- اسمش چي بود؟![]()
-- (هر اسمي دوست دارين مثلاً)![]()
- آهان!!!!
بلوزش چه رنگي بود؟![]()
-- آبي بود فكر كنم...![]()
- شبارش(شلوارش) چه رنگي بود؟!![]()
-- اي مامان!
چه ميدونم شلوارش چه رنگي بود!!!!!![]()
* پنج شنبه 1/11، تولد يكي از دوستهاي مهد كودكم دعوت شديم با مامان
. رفتيم و خيلي خوش گذشت. چندتايي از دوستهاي ديگه مون هم بودند. چون ماها با هم دوست بوديم رفتيم تو اتاق و شروع كرديم به بازي كردن!
اصلاً مراسم تولد رو خيلي جدي نمي گرفتيم!!!!
اين اولين مهموني دوستانه اي بود كه رفتم!
از روز قبلش هي به مامان گفتم:
- مامان! تولدشه! كارت ميده
. خونشون تولده
. بايد بريم.....![]()
مامان هم چون چيزي نشنيده بود و نميدونست (قبل از اينكه مامان دوستمون با مامانهامون حرف بزنه) اصلاً جدي نمي گرفت و مي گفت:
- باشه!
خب ديگه چه خبر؟!!!!!![]()
* جمعه 2/11، ظهر يه آقايي اومد فرشمون رو ببره براي شست و شو. داشت با مامان و بابا درباره موقع تحويل و شستشوي مبل و ... صحبت ميكرد كه من رفتم كشان كشان پوستي رو كه توي اتاق پهن بود آوردم بيرون كه: اينم كثيفه! بده ببره بشوره!!!!!!
كه مامان انقدر با چشم و ابرو بهم فهموند ببر بذار سر جاش!
اونو خودمون ميشوريم!!!!!!!![]()
از روزي كه فرش رو برد، هر روز بعد از ظهر:
- مامان؟! آقا فرش رو نيابرده؟
نمياره؟ شسته؟
ميره فرش مامان جونها رو هم مي بره بشوره؟!!!!!![]()
* شنبه 3/11، صبح كه رفته بودم مهد، سر صبحانه كه ديدم پنير داريم، با وجود اينكه من هميشه پنير دوست داشتم، بدخلقي كردم و گفتم ميخوام با مامان بابا حرف بزنم
، شماره مامان رو گرفتند و :
- مامان! سلام.![]()
-- سلام ماماني. خوبي؟![]()
- خوبم. من مربا ميخوام. من پنير نميخورم! ![]()
-- چرا؟ پنير خوبه. موشي هم پنير دوست داره. خوشمزه است....![]()
- نميخوام! من مرباي مامان جون پخته(مرباي به) ميخوام!
اصلاً عصري اومدي دنبالم برام شكلات بيار! من شكلات ميخوام!!!!!![]()
-- باشه مامان چشم.![]()
![]()
(نكته اينكه براي اولين بار من روز پنج شنبه و جمعه صبحانه مربا خوردم!
بعدش پرسيدم اين چيه؟ مامان گفت: مرباي به. گفتم: از كجا خريدي؟ مامان گفت: مامان جون پخته. از اونروز به بعد اسم مرباي به شده: مرباي مامان جون پخته!!!!
)
* 4/11، عصر مامان ميخواست با همكارهاش جايي برن، قرار شد خاله من رو از مهد كودك برداره و ببره سر كار خودش تا 6 اينها كه مامان بياد منو ببره.
خاله اومد دنبالم و من از پله سوم، خوشحال پريدم بغلش:
- هورااااااااااااا!!!! بريم!!!!!![]()
![]()
و اين جاي بسي تعجبه!
چون مامان كه هر روز مياد دنبالم از بس اين ور اونور ميرم تا راضي بشم بالاخره كفش بپوشم و شال و كلاه بذارم و دستشويي برم و ...
خلاصه از در مهد بريم بيرون، يه وقتها مي بيني 20 دقيقه طول كشيده و مامان هم كفري شده از دستم!
گاهي حتي با كمك جايزه هايي كه مسئول مهد بهم قولش رو ميده حاضر ميشم و ميريم بيرون.![]()
خلاصه با خاله رفتيم شركتشون. فكر كردين غريبي كردم؟!
خجالت كشيدم از ديدن اونهمه آدم غريبه و رفتم كنار خاله ساكت نشستم؟! خيييييييييييييييير!!!!! اشتباه تصور كردين!!!!![]()
از همون اول كه همكارا فهميدن اسمم پارميداست شروع به هنر نمايي كردن و هر كسي هر شعري كه پارميدا توش داشت برام خوند و آهنگ زدند!!!!
هر كسي هم هر خوراكي خوشمزه اي كه توي كشوي ميزش قايم كرده بود رو كرد و به من داد!
كلي پرده برداري شد كه هر كسي چه خوراكي هايي داشته!!!!!![]()
بعد هم يكي از همكاراي خاله بهم گفت: من تو اتاقم لواشك دارم بيا با هم بريم اتاقم! با اون هم رفتيم و لواشك هم گرفتيم!!!! ![]()
كمي بعد يه لحظه خاله رفت تو اتاق مديرشون كه يه گزارشي رو بده. من هم بدو بدو دنبالش رفتم و پريدم نشستم روي ميز!!!!
مديرشون هم كلي با من حرف زد و خيلي مودبانه مثلاً! بعد من يكي يكي وسائل روي ميز رو پرت كردم سمتش و اون هم با يه متانتي اونها رو مي گرفت و شوخي ميكرديم!!! از ماژيك و كاغذ و مداد گرفته پرت كردم تا آخر سر قندان روي ميز!!!!
كه خاله در يك اقدام شبيه دروازه بانان! قندان رو روي هوا گرفت!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
بالاخره از اتاق اومديم بيرون! قرار شد نقاشي بكشم!
همه آدمهاي اونجا رو با يه خودكار كشيدم، اما همين كه نوبت مديرشون شد كه نقاشي اش رو بكشم، دنبال مداد يا خودكار سبز گشتم!!!!!
آخه چون لباسش سبز بود، منم بايد عين واقعيت نقاشي ميكردم!!!!
فقط يكي از همكاراي آقا رو كه ريش هم نداشت، صورتشو جوري كشيدم كه يعني مو داره، هر چي هم اون بالا پايين مي پريد كه آخه من ريش ندارم كه؟!
من بيشتر تيغ تيغي مي كشيدمش!!!!!!![]()
مديرشون خواست سرم رو گرم كنه، صدام كرد و گفت اين كاغذ رو ببر بده به خاله
. من هم رفتم گرفتم آوردم دادم به خاله. مگه ديگه اين كار تمومي داشت؟! ![]()
اون اولش يه كاغذ جدي كاري رو داده بود من بيارم براي خاله، اما من هي رفتم تو اتاقش و هر چي كاغذ داشت و نداشت!! دونه دونه آوردم دادم به خاله! ![]()
آخرين كاغذ يه كاغذي بود كه داشت توش چيزي مي نوشت!!! ازش گرفتم و آوردم دادم به خاله!!!!!!!!!![]()
![]()
خودش گفته بود! ![]()
تا اينكه مامان تلفن كرد به موبايل خاله كه قرار بذاره و بياد دنبال من. من خودم شخصاً تلفن رو جواب دادم:
- سلام پارميدا. خوبي؟![]()
-- خوبم. مامان كجايي؟![]()
- دارم ميام دنبالت. خاله كجاست؟ گوشي رو بهش بده. اذيت كه نكردي؟ چه خبرا؟![]()
-- خوبم مامان. من با خاله اومدم شرتتشون، خيلي خوش ميگذره!!!!!
تو هم بيا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
و نشون به اون نشون كه وقتي مامان اومد دنبالم و رفتيم خونه، تا خونه گريه كردم كه من ميخواستم اونجا بمونم!!!! چرا خاله با ما نيومد؟! من مي موندم با خاله مي اومدم!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
* سه شنبه 6/11، عصري كه مامان اومد دنبالم تا برسيم خونه بي وقفه سرفه كردم
. رسيديم خونه بي حال بودم و كمي تب كردم
، تا با دكترم تماس گرفتيم و قرار شد بريم مطب، توي راه پله ها هم حالم بهم خورد
البته باعث شد تبم قطع شد. خلاصه دكتر بهم گفت برونشيت شدم و آزيترومايسين داد بخورم 5 روز. مدت زماني رو كه توي مطب منتظر نشسته بوديم تا نوبتمون بشه، خاله دكتر بهم كاغذ داد و ماركر زرد رنگ و ماژيك بنفش. نشستم و نقاشي كشيدم
. اگه گفتين چي؟![]()
عكس خاله دكتر رو!!!!
حالت موهاش رو انقدر بانمك مثل خودش كشيده بودم كه وقتي بردم بهش دادم، برد داد به دكتر!
وقتي رفتيم تو مطب، عمو مهرداد قبل از آينه(معاينه) ازم پرسيد:
- پارميدا؟ اين كيه كشيدي؟ ![]()
-- مامان! تو بگو!!!!!!
- نه! خودت بگو اسمت رو مي نويسم پايين نقاشي ات و ميزنيم تو مطب!!!!!![]()
خلاصه وقتي بهش گفتيم اون خاله دكتره! غش كرد از خنده! فكر كنم عمو مهرداد ميخواد گالري نقاشي هم برنه!!!!!!!![]()
* چهارشنبه 7/11، عصري آقا كه فرش رو برده بود آورد. شروع كردند مبلها رو با اون دستگاه پر سر و صدا بشورن، من هم رفتم بدو بدو عين مامان يه روسري سرم كردم كه شده بودم عينهو نخود فرنگي!!!!!
بعد هم وسايلم رو ريختم توي كيفم و اومدم وسط پذيرايي. يه جوري ايستاده بودم كه اونها من رو نبينن، برق لب رو از توي كيفم در آوردم و زدم به لبهام!!!!
مامان از توي آشپزخونه هر چي بال بال ميزد كه نكن!!!
من اصلا نمي ديدمش! بعد هم ديگه بي خيال شد كه بخواد چيزي بهم بگه!!!!!![]()
همينكه هر كسي هم تلفن ميكرد مي گفتم: فرش آقا شسته رو آورده. داره مبلها رو ميشوره!!!!!!![]()
* جمعه 9/11، ناهار با بابا رفته بوديم رستوران و اونجا بهم يه اسباب بازي دادند. بعد من براي مامان گفتم:
- مامان! اين همين جوري راه ميره، مثل اون قرمزه كه خودم دارم. خود(كوك) نداره!!!!!
اون قايقم خود داره!!!!! مي چرخونيش ناه(راه) ميره. ![]()
* امروز صبح يه همچين ماجرايي رو مسئول مهد براي مامان تعريف كرد:
ديروز ايشون ميره تو كلاس پارميدا اينها و به مربي ميگه: اين قفسه رو هم جا به جا كن جاتون باز بشه و مرتب تر بشين. پارميدا رو به مسئول مهد ميگه: اين قفسه ام نيست ها!!!!!!!![]()
سبد ميوه است!!!!!!!
(چرا؟ چون مربي مدتيه ميوه هاي بچه ها رو كه صبح از توي كيفهاشون در مياره مي چينه توي اين قفسه!!!!
)
و مسئول مهد به پارميدا گفته: جانم!!!! كم نياري از زبون!!! خوشمزه!!!![]()
![]()
پ.ن. دوستهاي مهربون، كه مي گين چرا عكس نميذاري؟ سايتهايي كه مامان عكس آپلود ميكرده، خطاي سرور ميده
، لطفاً راهنمايي كنيد تا عكس بگذاريم!!!!!! ![]()
(مامان پارميدا)
* چند وقتيه كه كشف كردم سااَمون(سايه مون) باهامون مياد اينور اونور!!!!
حالا هر وقت داريم توي كوچه راه ميريم، دنبال سايه مون مي گردم و برام خيلي جالبه كه پشت سرمونه يا جلوتر از ما داره ميره!!!!!![]()
* هفته قبل دو روز توي خونه نوسان برق داشتيم البته بيشتر در طول روز بوده كه ما خونه نبوديم، به همين علت ماركوپله(ماكروفر) و تلفن مون سوخت
. بعد از اينكه بابا برد براي تعمير، هر روز بهش مي گفتم:
- بابا؟! نرفتي ماركوپله رو بگيري؟
پس من با چي؟ چه جوري شير بخورم؟!!!!!![]()
* كلاسمون توي مهد كودك طبقه دومه. يكي دو هفته اي ميشه از خودم مد كردم صبح ها به مامان ميگم:
- خودت منو ببر بالا! ببر! خودت ببر!!!
بعد كه بغلم ميكنه و مي بره بالا، من مثل كسي كه مسابقه رو برده باشه، توي بغلش غش غش به شكل شيطنت آميزي ميخندم!!!!
بعد هم توي كلاس كلي معطلش ميكنم تا رضايت بدم بره سر كار!!![]()
* يه آدم برفي خوشگل روي ميز توي مهد كودك هست كه از بس دوستش داشتم باهاش عكس انداختم:
* يه شب كه به مامان اصرار كردم قصه بگو، گصه جديد بگو! پكر(فكر)كن!
قصه بگو!!!! مامان هم مثلاً پكر كرد و برام يه قصه به اين شكل گفت:
- توي مهد كودك پارميدا و دوستهاش نشسته بودند و يهو ديدند گلوله هاي سفيد خوشگلي داره از آسمون مياد و .....
خلاصه قصه اي كه برف و درست كردن آدم برفي توش داشت.
از اون شب به بعد كار مامان در اومد! يا بايد قصه هايي به اين سبك از خودش اختراع كنه!!!! يا اينكه اين قصه رو هي تكرار كنه!!!!! حالا اختيار با خودشه!!!!![]()
![]()
* شب موقع خوابيدن كه ميشه، تازه ياد بازي حسن 1 حسن 2!!!!
مي افتم و يا اينكه ياد بازي انگشتهاي دستمون رو توي هم گره كنيم و اونها بشن بچه هاي كلاسمون و مثلا يكي از انگشتها غايبه و اينها!!!!!
نشون به اون نشون كه چند وقته شبها بعد از اعلام وقت خواب از طرف مامان، به شكل كاملاً جدي!!!!! حدود 1 ساعت تا خوابيدن من زمان مي بره!!!!!![]()
* پنج شنبه با مامان جون رفتم بيرون و اول بهش گفتم بريم برام لپ لپ بخر!
بعد كه قبول نكرد و گفت به دردت نميخوره، گفتم بريم سي دي بخر!
بعد كه سي دي فروشي بسته بود! رفتيم و برام يه اسباب بازي خريده كه سنسور نوري داره و توي نور زياد مي رقصه. البته قراره برقصه!
چون تاحالا توي خونه ما نرقصيده! يه وقت فكر نكنين خونه ما با نور شمع روشنه ها!
نه! من فكر كنم اين سنسورش فقط با نور خورشيد، اونهم به شكل مستقيم توي چشم عروسكه!!! ناناي ميكنه!!!!![]()
توي مسيري كه ميرفتيم تا خريد كنيم، به مامان جون گفتم:
- منو بغل كن.![]()
-- نه! براي چي بايد بغل كنم؟ تو خانمي. بزرگ شدي خودت راه ميايي به اين خوبي.![]()
- بيخود!![]()
مگه من همه ني ني هامو، عروسكهامو بغل نميكنم؟! بغل كن ديگه!!!!!![]()
-- يه عروسكي دارم كه تولد تولد مبارك ميخونه و خودشو تكون ميده. يه ساز دهني هم دستشه. روي جعبه اش عكس انواع مختلف اين عروسك رو كشيده. يكي شون خواننده است و ميكروفون دستشه. چند روز پيش رفتم به مامان گفتم:
- مامان؟! يه كاري كن اين دودو رو دودور كنه!!!!![]()
-- چي مامان؟ چي چي كار كنه؟! ![]()
- ميگم دودو رو دودور كنه! اينجوري!!!!![]()
-- مامان! نمي فهمم چي ميگي. بريم نشونم بده چي ميخواي؟![]()
بعد كه نشون دادم منظورم چيه، مامان گفت: من هيچ معجزه اي بلد نيستم! كه ساز دهني اين عروسكه به ميكروفون تبديل بشه!!!!![]()
* شنبه خونه مامان جون بوديم، مامان و خاله با هم رفتند بانك و من رو نبردند. من هم از بس گريه كردم، مامان جون گفت بيا بريم با هم خريدها رو جمع كنيم... توي كيسه خريد، ماكاروني بود كه روي بسته اش هم عكس گندم كشيده بود...
از مامان جون پرسيدم: اين چيه؟ گفت گندمه. بعد برام توضيح داد كه از گندم آرد درست مي كنند، باهاش نون مي پزند و اينها. بعد گفت بيا بريم آرد رو نشونت بدم...![]()
رفتيم توي آشپزخونه و يك شيشه كه توش آرد بود رو آورد من ببينم! البته فقط نيتش اين بود كه من ببينم!!!!
دستم رو تا مچ كردم توي شيشه و كلي آرد به هوا پخش كردم، درحدي كه چشم چشم رو نمي ديد!!!!
بعدش هم گفتم كه بذار كوه درست كنم! اِ ! كوه درست كنم!!!!! ![]()
* تو اين چند وقته كلي كتاب خريدم كه همه رو ننگ(رنگ) كردم!!!!واقعاً هم ننگ كردم ها!
چون انتخاب رنگ بعضي هاشون كه هيچ شباهتي به الگو نداره!
يه سري رو هم با خودكار خط خطي ننگ كردم!!
بابا بهم گفت:
- پارميدا؟ اين ها رو چرا اينجوري رنگ كردي؟ نگاه كن ببين هر كدوم چه رنگيه؟ تو هم همون رنگ رو بردار و رنگش كن.![]()
![]()
-- نه! بايد رنگهاي مختلف هم ننگ كنم ديگه!!!![]()
* مامان بزرگم كمي برام گندم شاهدانه درست كرده بود، يه روز مامان داد بخورم خوشم نيومد و نخوردم. سه شنبه مامان اسپند ريخته بود توي يه ظرفي گذاشته بود روي اپن. من هم رفتم و به هواي گندم شاهدانه بودن، ازش خوردم!!!!
البته چند تا دونه! تا اينكه مامان فوري سر رسيد و ازم گرفت! جالب اينه كه گفتم:
- خيلي بدمزه بود! ![]()
-- خب پس چرا خوردي؟
اونكه گندم شاهدانه بود نخوردي! اين اسپند رو چه جوري خوردي؟!!!!![]()
* من يه روز درميون شربت تقويتي مولتي سانستول و بكواكتين ميخورم، چهارشنبه شب مامان سانستول رو ريخت توي قاشق و همينكه اومد بده من بخورم، من زدم به لجبازي و نخوردم
، رفتم پشت بابا قايم شدم
، رفتم زير ميز
، از مبل رفتم بالا
، پا زدم اين ور اونور و خلاصه ماجرايي شد....
مامان ديگه خسته شد و گفت:
- پارميدا تا 3 ميشمرم! خوردي خوردي!
نخوردي مي برمش اصلاً نميخواد بخوري قوي بشي!![]()
-- باشه بشمر!![]()
![]()
- يك دو سه چهار....چهارده پونزده....
(من هم تند تند با مامان مي شمردم!!) ، بسه ديگه! يك دو سه! دهنتو باز كن!![]()
-- نميخورم!![]()
مامان خودش شربت رو خورد. شروع به گريه زاري كردم كه چرا شربتم رو خوردي؟![]()
![]()
![]()
* پنج شنبه 24/10، تلويزيون داشت يه كارتون نشون ميداد كه يه آقايي صورتش نوراني بود، به مامان گفتم:
- مامان؟! اين چرا صورتش اين جوريه؟ چرا چشم نداره؟ دهن نداره؟ من اصلاً اين رو دوست ندارم!!!!![]()
-- نميدونم مامان! چي بگم؟![]()
![]()
پنج شنبه عصري مامان و خاله رفتند خريد و من موندم پيش مامان جون. قرار شد اگه دختر خوبي بودم مامان برام سُك سُك بخره. وقتي اومد بهم گفت:
- كلاغه براي من اومده و گفته كه تو نه خيلي دختر خوبي بودي نه خيلي دختر بدي بودي! يك كم بهتر بودي و يه ذره حرف گوش كردي! براي همين اين سُك سُك رو آورد داد كه بهت بدم!![]()
توي اين دو روز مرتب ميرم به مامان ميگم:
- من دختر خوبي ام! كلاغه گفت؟ كلاغه سياه بود؟
كلاغه برام خريده؟ از كجا خريده؟!!!!![]()
(مامان پارميدا)
سلام دوستهاي خوبم. خوبين؟
الان براتون ميگم اين چند وقت چه خبر؟
مامانم قول داده ديگه مثل قبلاً زود به زودتر بنويسه تا هم موضوع ها از يادش نره
، هم خودش دست درد نگيره از بس تايپ كرده امروز!
، هم انقدر طولاني نشه!! ![]()
* 11/9 : مامان اومد مهد كودك دنبالم و ديد زير چشم چپم درست زير پلك و مژه هام، خراشيده شده
. با ناراحتي پرسيد و معلوم شد يكي از دوستهام(آرميتا) چنگ زده، براي مامان تعريف كردند كه وقتي اينطوري شده از بس پارميدا ناراحتي كرده، دوستش اومده بهش گفته: ناراحت نباش خوب ميشه!
منم بچه ها چنگ زدند، خوب شدم!!!!! ![]()
چند روز بعد(16/9) صبح مامان و خاله من رو رسوندند مهد و وقتي خواستن برن من شروع كردم به گريه و زاري...
فكر كرده بودم اونها من رو گذاشتن مهد و دارن دوتايي يه گردشي تفريحي! ميرن، من رو قال گذاشتن!!!!!
اونقدر گريه كردم كه آرميتا (همون دوستم كه چنگم زده بود) بدو بدو با دلجويي اومد پيشم و در حاليكه داشت دستهاش رو نشونم ميداد، گفت: پارميدا! ببين من ناخن هام رو كوتاه كردم!
بيا بريم!!!!!
اونهم فكر كرده بود من بخاطر اينكه اون چنگم زده نميرم مهد!!!!![]()
يك روز عصر، مامان كه اومد مهد دنبالم، مسئول مهد براش تعريف كرد كه:
امروز ظهر قبل از ناهار، مربي بهشون گفته بوده: دخترها بيايين بريم دستشويي دستهاتونو بشورين... همه دخترا با هم داشتن ميرفتن سمت دستشويي كه يكي از پسرها هم دنبالشون ميره....
پارميدا يكدفعه مي ايسته و يك دستش رو ميزنه به كمرش و با اون دستش رو به پسره ميگه:
- گفت دخترا! مگه تو دختري؟!
تو دختري يا تو پسري؟!
تو كجا داري ميايي؟! تو دختري؟! آره؟!!!!!!![]()
پسر بيچاره هم راهشو مي كشه و ميره توي كلاس!!!!
اما همه تا يك ساعت بعد براي هم تعريف ميكردن و مي خنديدن!!!!!![]()
![]()
* 12/9، خونه مامان جون بوديم و همه رو بردم توي اتاق و نشوندمشون و براشون شو اجرا كردم!!!!!
وسط مي چرخيدم و ميخوندم: بختي ميايي.... آسمون..... (وقتي ميايي...) حالا اين شعر چيه و از كجا ياد گرفتم خدا ميدونه؟!
اينو ميخوندم و يكي درميون هم ميگفتم: اِ ! دست! دست!!!!!!![]()
به شدت خسيس شدم(درست يكي از خصوصيات بارز در همين سن و سال) خصوصاً روي چيزها يا خوراكي هايي كه بهشون علاقه مندم. مثلاً چيپس! و ... يك بسته چي پف دستم بود و ازش خورده بودم و بقيه شو نميخواستم. مامان يكي ازش برداشت و همينجا بود كه گناه كبيره رو مرتكب شد!!!!!
چون من حتي با گرفتن يك بسته نو ديگه، رضايت ندادم كه ندادم و تا آخر شب بدخلقي كردم كه: مال من بود! بي ادب! چرا دست زدي؟!![]()
* 13/9، من و بابا رفتيم مامان رو رسونديم كلاس و دوتايي رفتيم شهربند!
(شهروند) و كلي خرت و پرت خريديم و اومديم خونه!
انقدر كيف داشت مامان نبود بگه: اينو برندار، اونو برندار!!!!![]()
* 17/9، عصري نشسته بوديم و با مامان كارتون مي ديديم:
- مامان! اينها چي اند؟!( اشاره به موهاي روي پام)![]()
-- اينها مو اِ مامان. ![]()
- چرا؟! مثل بابا؟! مگه من پسرم؟!!!
(با لب ورچيده و آماده گريه!!!)
-- نه مامان! تو دختر خانمي
. خب پاي همه مو داره. ![]()
از اونروز به بعد كلاً همه رو بررسي كردم ببينم راسته يا نه؟!![]()
19/9، بابا حميد برام يه قوري و سماور آورد كه باهاشون بازي كنم
. اولش خوب بود، اما بعد براي اينكه بفهمم كاربرد شير سماور چيه و اصلاً اين وسيله عجيب غريب چه جوري كار ميكنه و به چه دردي ميخوره، توي سماور به اندازه يك ليوان آب ريختيم.......
تصور ميكنين كه چه جرياناتي داشتيم ديگه؟!![]()
- وااااااااي پارميدا شير سماور رو ببند! آب همه فرش رو برداشت!!!!!![]()
-- درحاليكه نصف سيني پر آب شده و داره سرريز ميكنه و من هم هي با شير سماور كلنجار ميرم!!!! خونسرد خونسرد ميگم: باشه ديگه!!!!! چگدر(چقدر) ميگي؟!!!!![]()
نتيجه اينكه قوري اش رو كه شكستم پودر شد!!!!
يه جاروي اساسي گذاشتم رو دست مامان!
و آب سماور هم بخار شد گويا!!!
(در يك فرصت مناسب مامان آب سماور رو خالي كرد!)
* 22/9، يكي دو روز بود كه ماشين كوچولو براي يه سري تعميرات و ... رفته بود نمايندگي و من و مامان عصرها ماشين نداشتيم. داشتيم بر مي گشتيم خونه ... به مامان باقالي فروش رو نشون دادم و با هر اصراري بود باقالي خريديم.... حالا مامان يك دستش باقالي داغ، كيف من، كيف خودش، و من رو هم بغل كرده! تا از خيابون رد بشيم..... ![]()
- مامان؟! خسته شدي؟! داغ بود؟!![]()
-- نه مامان! وول نخور توي بغلم، خطرناكه. بذار خيابون رو رد بشيم.![]()
- ماشينمون كو؟![]()
-- رفته تعميرگاه درست بشه خوشگل بشه، بياد.![]()
- ا! آخ جون! رفته خوشگل بشه سفيد بشه، بياد!!!!!!![]()
-- نه مامان جون! خوشگل ميشه اما سفيد نميشه
، اون قرمزه همون رنگي هم مياد!![]()
- اِ! چرا؟ سفيد بشه؟!!![]()
* 23/9، شب موقع خواب بود و رفتيم مسواك بزنيم، هرچي مامان گفت اينجوري نه! اونجوري نه! خيس ميشي، گوش نكردم
. بعد هم حسابي خيس خيس شدم....
مامان هم كه شرط كرده بود اگه خيس بشي لباس عوض نمي كنم، رفت دنبال كار خودش!
من هم رفتم پيش بابا:
- بابا؟! لباسم خيس شده!![]()
-- چرا؟!![]()
- آخه مسباك زدم خيس شدم. بريم عبض كنيم.![]()
-- به مامان بگو! ![]()
- نه!!!!!!! تو بگو!!!!![]()
-- چرا؟!![]()
- تو بگو. اون منو زد!!!!!![]()
مامان كه از دروغ گفتنم ناراحت شد، بهم گفت: پارميدا؟ من زدم؟!
پس تو شبها براي چي قصه پينوكيو رو ميگي بابا برات بگه؟
باشه! دروغ بگو تا دماغت دراز شه!![]()
بعد از اينكه لباسهام رو عوض كردم، بابا كنار من دراز كشيد و دستش رو انداخت پشت سر من و بهم گفت:
- پارميدا جون!
دروغ خيلي كار بديه. قول بده ديگه دروغ نگي. باشه بابايي؟![]()
-- بابا! دستتو بردار! بردار!
(با يه حالت قهر و دلخوري)
بابا! گول(قول) بده! گول بده ديگه دروغ نگي ها!!!!!!!!!!!!!!!! خب؟! ![]()
![]()
حالا گصه(قصه) بگو!!!!!!![]()
![]()
- اينهم قيافه بابا ![]()
اينهم قيافه مامان!!!!!![]()
![]()
* 28/9، عصري رفتيم دندانپزشكي براي فلورايد دندانهاي من. تا توي انتظار بوديم خيلي خوب بود، كلي بازي كردم و ... رفتيم توي اتاق دكتر:
خانم دكتر كلي برام توضيح داد: اين ني شكمو است، ببين آبها رو ميخوره. اين مسواكش رو ببين مي چرخه چه بامزه است! اين تفنگه، آب مي پاشه دهن رو تميز ميكنه! اين ببين مثل خمير دندونه و خلاصه...همه وسائل رو توضيح داد و كارتون تام و جري هم روي مانيتورش پخش مي شد و بالاخره موفق شد فلورايد بزنه
. (در تمام مدت من يا زير لب غر ميزدم يا خودم رو تكون ميدادم و .... دكتر به شوخي هم بهم گفت: مگه تو خانم پيرزني كه غر ميزني؟!)
بعدش از مامان پرسيد: پارميدا رو چه جوري دكتر مي برين؟ چون واكنشش خيلي منفيه، نميشه اين يك دندانش رو كه كمي هم پوسيده است درست كنيم.
مامان هم براش گفت كه يه مدتي با دكتر خودش هم فقط گريه زاري ميكرد، اما چون هيچوقت هم دكترش رو عوض نكرديم و اونهم خيلي آروم و صبوره، ديگه حالا ميونه شون با هم خوبه و بهش ميگه عمو، حالا ديگه وقتي ميره توي اتاقش از بس سر به سرش ميذاره بيرون نمياد!!!! ![]()
دكتر گفت: پس بهتره فعلاً يكي دوبار ديگه هم فلورايد كنيم تا هم به اينجا عادت كنه و هم شايد بزرگتر شه، بذاره براش كاري انجام بديم.![]()
خانم دكتر آخرش به همه بچه ها آينه ميداد. دفعه پيش به من آينه داده بود، من بهش گفتم:
- من آينه نميخوام! چگدر(چقدر) آينه داشته باشم؟!!!!!![]()
![]()
بهم برچسب باربي داد، با يه اخمي گرفتم... موقع اومدن كه ديد هنوز خوشحال نيستم صدام كرد پشت ميزش و از توي كشوش، بهم يه مداد كه سرش عروسك داشت، داد...
گفتم: نميخوام!
گفت: خب هر كدوم رو كه تو ميخواهي ببر. گفتم: هيچ تومونو(كدومو) نميخوام! و اومديم از در بيرون. همون جلوي در، برچسب رو هم انداختم زمين!![]()
بعد شروع كردم گريه كردن كه ميخوام!
مامان رفت برچسب رو از زير در برام آورد!!! من گفتم:
- نه! من اينو نميخوام كه! مداد رو ميخوام!!!!!!!!!!!!![]()
-- مامان براي اينكه يه رابطه اي بين من و خانم دكتر ايجاد كنه، گفت: من نميدونم. خودت ميدوني!
اون موقع كه بهت داد گفتي نميخواي، حالا هم خودت برو بگو مداد رو ميخواهي، بگير و بيا!![]()
من هم فكر كردين نرفتم؟!
نخير رفتم قشنگ تو اتاق!
و بهش گفتم: مداد رو ميخوام! و مداد رو گرفتم و اومدم بيرون!!!!!
بعدش هم گفتم:
- مامان! من اين دكتر رو دوستش ندارم!
بريم عمو مهرداد!!!!![]()
-- مامان جان! عمو مهرداد دكتر ني ني هاست(اطفال)، اما دندونهاتو نميتونه درست كنه! بايد بيايي پيش همين خاله نوشين، خيلي هم مهربونه.![]()
- نه! نياييم! بريم عمو مهرداد درست كنه!!!!![]()
-- چشم! بذار بگم عمو مهرداد بره دندانپزشكي هم بخونه!!!!![]()
- بگو پس بره!!!!!![]()
![]()
* 30/9، توي مهدكودك جشن يلدا بود و عكس هم انداختيم كه عكس من جالب نشده. شب هم رفتيم خونه مامان جون كه تولدش هم بود، مباركه.
كلي شيطوني كردم و روي ميز خوندم و رقصيدم و بازي كردم. ![]()
يه بازي اختراعي اون شب اين بود كه: بشكن ميزدم و مي پرسيدم: جيش داري؟!![]()
از همه هم يكي يكي مي پرسيدم! حالا اين چي بود و چه معنايي براي خودم داشت، معلوم نبود! اولش بهم گفتن: اِ! اين چه حرفيه؟ اما بعدش ديگه از دستم كلي خنديدن.![]()
شب موقع خداحافظي، طبق عادت هميشه كه ميگم برين از پنجره ببينمتون و اونها ميرن پشت پنجره و من هم از توي حياط براشون دست تكون ميدم و بوس مي فرستم....
همين كار رو كرديم و من براشون بشكن زدم و گفتم: جيش دارين؟!
بعد هم كلي خنديدم
.(چند روز بعد روز جمعه، كه رفته بودم خونه مامان جون، همين بازي يادم اومد و دوباره گفتم. اما خاله گفت: حرف خوبي نيست. اين چه بازيه؟ من هم با ناراحتي و سوال بهش گفتم: اوندفعه كه گفتم همه خنديدين؟ چرا ميگي بده؟
)
يه سري هم براي همه فال حافظ گرفتم و ديوان به دست ميخوندم: يكي بود يكي نبود. يه بابايي بود كه براي خودش زنگگي(زندگي) ميكرد!!!!![]()
و.... بعد همه مي خنديدن. من هم داد ميزدم: دارم ميخونم ديگه!
چرا خنده مي كنين؟!![]()
چند وقتيه كه من يه كشفي كردم! .... خاله قلقلكيه!
و ديگه طفلكي از دست من آسايش نداره!!! توي اتاق همه نشسته بوديم و من يهو بدو بدو بي هوا رفتم طرف خاله و پريدم روي پاهاش، خودش رو كشيد عقب، ترسيد قلقلكش بدم! من هم بهش گفتم:
- ترسيدي؟! نميخوام بكشمت كه!!!!!! ![]()
![]()
حالا همه غش كردن از خنده و هيچكس نيست كه خاله قلقلكي رو نجات بده!!!!!![]()
![]()
![]()
* با مامان پروشنده(فروشنده) بازي ميكنيم. من ميشم فروشنده، مامان ميشه خريدار. خرگوشم رو هم به زور ميدم بهش و ميگم بچته! بيارش خريد. مامان هم هربار غر ميزنه: بچه من پارميداست!
من بچه خرگوش نميخوام!
من هم بهش ميگم: اِ! من پروشنده ام!
براي خرگوش خريد كن!!!!![]()
با مامان جون، قايم باشك بازي ميكنيم. اما چه جوريش مهمه؟! دوتايي ميريم قايم ميشيم بعد داد و بيداد راه مي اندازيم كه: ما قايم شديم! يكي بياد ما رو پيدا كنه!!!!!!!! ![]()
بقيه هم يه وقتها عمداً محلمون نميذارن!!!!!!
بعد ما كلي تو قايم مي مونيم!!!! يه وقتها هم كه تنها باشيم كه ديگه آخرشه!!!!!!![]()
![]()
* از بس بهم گفتن حرف بد نزن. بيشعور نگو، بي ادب نگو .... حالا شدم مبادي آداب!
همه رو بيچاره كردم...
عمه ام داشت براي مامان يه ماجرايي رو تعريف ميكرد از اينكه پسرش لجبازي كرده و نرفته براش لباس بخرن، بعد ميخواستن برن عروسي كلي اسير شدن و اينها... توي حرفهاش گفت: آره كثافت نيومد بريم خريد بيچاره كرد ما رو!!!!
من هم يهو گفتم:
- (يكي هم زدم روي لپم) واي! حرف ژشت! ![]()
واي واي بي ادب!!!!! تثافت؟! بيچاره؟!!!
يه دست بي صدا!! (اين يه جور تنبيه توي مهد كودكه!)![]()
بابا داشت با تلفن حرف ميزد و موضوع كاري بود... توي حرفهاش گفت چه افتضاحي
و ...
- (يكي هم زدم روي لپم) واي! حرف ژشت! واي واي بي ادب!!!!! افتژاح!![]()
![]()
خاله داشت از محل كارش تعريف ميكرد و درباره يك آدمي حرف ميزد و توي حرفهاش گفت يه جورايي بي شعوره...
و ديگه اين يكي كه آخرش بود!![]()
- (يكي هم زدم روي لپم) واي! حرف ژشت! واي واي بي ادب!!!!!![]()
بي شعور.... وااااااااااااااااي!!!!! بايد تتك(كتك) بخوري!!!!![]()
-- نيست تو خودت اينهمه حرف ميزني كتك خوردي!!!!!؟!![]()
اما خاله رو زدم تا ديگه حرف ژشت نزنه!!!!!
حالا من ميزنم عيب نداره!!!!!!مگه نه؟!![]()
* تاسوعا و عاشورا: صبح تاسوعا سر اينكه من شب رفته بودم روي سراكيت(سراميك) خوابيده بودم و به نظر مياد كمي سرما خوردم، توي خونه مون كلي بحث بود و آخرش هم اين بود كه من رو دعوا ميكردن!!!! ![]()
مامان ميگه حقمه! چون 10 بار تا صبح هم من رو جا به جا كرده، اما من باز هم كار خودمو كردم!![]()
ظهر تاسوعا مامان با كمك مامان جون، شله زرد نذري پختن
. موقعي كه بابا ميخواست ببره به همسايه ها بده، من پشت سرش با پاي برهنه توي راه پله ها بالا و پايين ميرفتم!
توي همين فاصله فقط 2 بار مامان پاهامو شست!!!!!![]()
توي اين دو روز من شديداً درخواست خريد كامي تر(كامپيوتر) دادم! ![]()
بابا نشسته بود پاي لپ تاپ، رفتم بهش گفتم:
- بابا! داري كار انجام ميدي؟!
يا داري فيلم مي بيني؟!![]()
-- دارم كار انجام ميدم!![]()
- من هم كامي تر ميخوام! براي من هم كامي تر بخر!![]()
-- نه بابايي! الان برات خيلي زوده. رفتي مدرسه برات ميخرم!![]()
- نه الان بخر. پاشو لباس بپوش بريم كامي تر بخريم!![]()
بعدش رفتم حموم و اومدم بيرون...
- بابا! جايزه برام بريم كامي تر بخر!
اومدم حموم گريه هم نكردم!
مامان! بهش بگو برام كامي تر بخره! ![]()
* چند وقت پيش همينطوري بابا يه سيم كارت ايرانسل خريده بود و مونده بود توي كشو. ديشب داشت دنبال يه مدركي توي كشو رو مي گشت...
- بابا؟ اين كارت اينانسله(ايرانسله)؟!![]()
![]()
-- آره! قربونت بشم.![]()
* 7/10، صبح سحرخيزي كردم بيدار شدم و انقدر درباره لباس مهد كودك و انتخاب رنگ پانتو( پالتو) و اينها نظر دادم كه نگوووووووو!!!!!!![]()
تازه به مامان گفتم حالا كه زود بيدار شدم برام سي دي بذار ببينم!!!!!!![]()
مامان همينكه روسريش رو سرش كرد بهش گفتم:
- روسري ات خوشگله. ![]()
-- مرسي عزيزم. چشمات خوشگل مي بينه.![]()
- روسري ات خوشگله!![]()
- مرسي گلم. خودت خوشگلي.![]()
- اِ !
من ميگم روسري ات خوشگله، تو هي مي گي چشمات خوشگله؟!![]()
آره ؟ آره؟! ![]()
-- مرسي. ممنون.![]()
![]()
- ![]()
![]()
* ديروز رفتم دكتر عمو مهرداد براي سرفه هام و اينكه قرار بود گوشم رو چك كنه. ماجراي دندانپزشكي رو هم براش تعريف كرديم و جالب اينكه خانم دكتر رو مي شناخت. گوشم هنوز كمي مايع داره و بايد دوباره چك بشه
. براي سرفه هام هم دارو نداد، اما از ديشب تا حالا سرفه هام شديدتر شده و ريه ام هم خس خس ميكنه
. خدا كنه زودتر خوب بشم و دكتر دوباره و دارو خوردن لازم نداشته باشه.![]()
(مامان پارميدا)
* روز 20 آبان نتايج آزمون خلاقيت رو اعلام كردند؛ من قبول شدم
، ستاره دار يعني اولويت ثبت نام دارم![]()
، و با نمره بالا قبول شدم. اما چون شعبه اي كه نزديك بود و ميشد من شيفت عصر ساعت 2 تا 5 برم اونجا، تعطيل شده و شعبه هاي ديگه هم خيلي دوره و من هم خيلي كوچولو ام براي اينكه بخوام تمام وقت رو با اونها بگذرونم
، فعلاً از اينكه توي دوره عمومي اش ثبت نام كنيم و كلاسهاشون رو شركت كنيم، منصرف شديم.![]()
* روز 26 آبان، با مامان دوتايي رفتيم سينما فيلم دو خواهر بالاخره!
و چقدر هم بيخود بود اين فيلم!
در حدي كه من هم مي گفتم:
- مامان نميشه بريم خونمون؟!!!!![]()
-- نه! اينهمه اصرار داشتي دو خواعر رو ببيني، بايد تا آخر فيلم ببينيم!!!![]()
![]()
و فكر كنم اگه تخمه مزمز، چيپس، آبميوه و ... نبود من عمراً تا آخر فيلم توي سينما نمي موندم!!!!!![]()
* از اين جور بازيها كه يكي گرگ بشه و دنبالم كنه و من فرار كنم و بعد منو بگيره و مثلاً بخوره
، خيلي خوشم مياد. چند وقت پيش رفتم به بابا گفتم:
- تو تسماح بشو، من رو بخور!![]()
-- باشه......![]()
![]()
چند دقيقه گذشت، بابا حواسش به تلويزيون بود و يادش رفت بياد من رو بخوره!!!!!
منم خيلي جدي بهش گفتم:
- تسماح! چرا منو نمي خوري؟
من ديگه پزيدم خودمو!!!!!!!!!!![]()
-- ![]()
![]()
* هفته پيش سرفه ميكردم، دوشنبه 2 آذر رفتم دكتر و توي انتظار كه بوديم تب كردم
، بعد هم دكتر گفت گلو و گوشم عفونت داره و آنتي بيوتيك داد و ...
مامان جون گفت سه شنبه و چهارشنبه رو هم نرم مهد كودك، ديگه ميره تا يكشنبه و خوب خوب بشم و بعد برم. ![]()
سه شنبه مامان جون اومد پيشم و موندم خونه، چهارشنبه رو هم مامان و بابا تقسيم بندي كردند!
مامان كه برگشت و مامان جون ميخواست بره خونه، من شديداً مخالفت كردم و گريه زاري كردم
و سعي مي كردم به هر ترفندي كه ميشه نذارم بره خونه شون.... كه آخرش هم گفت ميخواد بره حموم!
من هم بي خيال شدم!!!!!![]()
پنج شنبه شب ما رفتيم خونه مامان جون اينها و براي اينكه بهم ياد بده كه خيلي كار بديه كه آدم گريه كنه و نذاره مهمون خداحافظي كنه و بره، وقتي داشتيم خداحافظي ميكرديم الكي شروع كرد به گريه كردن:
- اوهو اوهو ...
پارميدا جون نرو.... من تنها ميشم...
بمون شب خونه ما... نرو نرو....![]()
![]()
-- نه تنها نمي شي!
خاله هست... ميرم بعدا دوباره ميام!!!!!!!![]()
- نه نرو، الان نرو !!!! الان بمون!!!!!![]()
![]()
-- نه من با مامان بابا ميرم، برات بچه ميارم!!!!!!!![]()
![]()
- ![]()
![]()
![]()
* جمعه 6 آذر، ظهر مامان كلاس داشت و من و بابا رسونديش و خودمون دوتايي رفتيم پارك
. كلي بازي كردم و بعدش دوتايي رفتيم رستوران و ناهار خورديم
. خدا رو شكر حالم هم بهتر شده بود و خوش گذشت. ![]()
شب هم ما و مامان جون اينها، رفتيم تئاتر كمدي هتل 5-6 ستاره
. اولش كه يهو تاريك شد هيچ خوشم نيومد
، اما بعدش كه موزيك و رقص و اينها داشت ديگه دوست داشتم و خوب بود، اما از اونجاييكه همون يه ذره اولش رو هم دوست نداشتم، ول كن نبودم كه!!!!!
تا آخرش هم مي گفتم:
- اون اَبَلش (اولش) رو دوست نداشتم ها!!!!!![]()
![]()
توي نمايش، هر جا كه حرف بدي زده مي شد، مثل معلم هاي اخلاق! اين موضوع رو متذكر مي شدم كه:
- مامان! بابا! ديدي حرف بي ابب!(بي ادب) گفت، گفت: بي شعور! گفت: نَپَهم!!!!!![]()
![]()
![]()
-- (قيافه مامان و بابا!!!)![]()
![]()
* شنبه روز عيد قربان، مهموني عقد شادي دوست مامان بود، مباركه
. كلي اونجا رصيدم(رقصيدم) و با آهنگ اركستر خوندم!!!
البته اولش نه!
چون همينكه وارد شديم، رقص نور و تاريك بود خوشم نيومد
، اما بعدش ديگه با همه دوست شدم و بقيه هم كلي باهام حرف ميزدن و كار به كارم داشتن!!!!!!![]()
با يكي از دوستهاي مامان، كلي سر به سر گذاشتم!
نكته جالب اينه كه تا حالا هم نديده بودمش!!!
همش بلندش ميكردم كه بيا با هم بريم برصيم!![]()
و مي رفتيم دوتايي مي رصيديم!!!!!
روي دستش ساعت كشيدم!
اونهم چند تا چند تا!!!!(گازش گرفتم به شوخي)![]()
يه جا هم كه همه با هم گرم صحبت بودن و گپ ميزدن! خيلي جدي رفتم جلوشون ايستادم و انگشت اشاره ام رو به نشانه تهديد و تاكيد!!!!
بلند كردم و تكان ميدادم و گفتم:
- تو عروسي صحبت نمي كنن!
تو خونه تون صحبت كنين!!!!!! ![]()
![]()
آخرهاي مهموني هم رفتم بغل بابا و حسابي با هم آهنگ خونديم
، داد زديم و رصيديم!![]()
![]()

* یک روز مامان توی آشپزخونه صندلی گذاشت زیر پاهاش تا از بالای کابینت چیزی برداره. مگه دیگه من دست برداشتم؟
می خواستم برم بالای صندلی و دستکش دستم کنم و ظرف بشورم!![]()
مامان گفت: ظرف کثیف نداریم!
ولش کن بیا بریم بازی کنیم.![]()
گفتم: نه!
باشه همین ها رو می شورم(منظور ظرفهای تمیز توی سبد بودن!
) و شستم!!!!!![]()
نتیجه اینها بود:
یک عکس خوشگل![]()
، يك دست لباس خيس خيس!
، چند تا ظرف كثيف شده! كه مامان بايد دوباره اونها رو مي شست!!!!!![]()
![]()

* کلاْ توی خونه عادتمه که کیف و وسائل و کلی بار و بندیل بردارم و بگم مثلاْ دارم میرم بیرون و جایی و اینها.
میرم به مامان میگم:
- خواهر!
بیا خردوش رو بردارُ منم بچه ها رو بردارم بریم گردش!
پارک!!!!![]()
-- چشم خواهر!!!!!![]()
![]()

* يكشنبه بعد از 5 روز مهد كودك نرفتن، صبح با چنان لب ورچيدن و دلخوري رفتم مهد كه بيا و ببين!
تازه مامان يك ربع هم موند و سر به سرم گذاشت و شوخي كرد و ... تا بالاخره گذاشتم بره!![]()
* هر روزي كه كار سُفان!!(سفالگري)
داريم و عصري ميام خونه، مامان مشعوف ميشه و يه مدت طولاني به كار هنري من خيره ميشه!![]()
اينهم عكسهاش، ببينين چه خوشگلن. اين حلزونه رو روز يكشنبه 8 آذر درست كردم.


دوستهاي خوب و مهربون قديمي و جديد سلام. خوبین؟
میخوام براتون تعريف كنم كه تازگي چه حرفهاي خوشمزه خوشمزه اي ميزنم؟!!!!!![]()
* بابا يك هفته اي رفته بود مسافرت و نبود. با وجود اينكه تلفن ها تاخير داشت و صداش رو خوب نمي شنيدم هربار كه با مامان تلفني حرف ميزد، من هم باهاش حرف ميزدم و از ريز و درشت ماجرايات براش تعريف ميكردم
. هيچي از اين جالب تر نبود كه مدام ازش مي پرسيدم:
- بابا؟ رفتي دريا؟![]()
(فكر ميكردم شايد شبيه استانبول رفته گردش و دريا، من رو نبرده باشه!!!!)
-- نه بابايي. اينجا دريا نداره.![]()
- آهان! مدلش پرق(فرق) داره!!!!! ![]()
![]()
بعدش خيالم راحت ميشد!!! ![]()
وقتي هم كه برگشت بيشتر از همه براي من سوغاتي آورده بود: يه چتر زرد خوشگل، كفش، عروسك پاندا، لگو، بلوز باب اسفنجي، تل و گل سر و كلي شكلات و اسمارتيز....![]()
![]()
بعدش كه تند تند اينها رو از بابا گرفتم، بهش گفتم:
- ديگه چي آبردي برام؟!!!!!!![]()
![]()
-- يعني به نظرت توي اين چمدون بازم بايد باشه؟!!!!! ![]()
![]()
![]()
* روز شنبه 25/7 ، داشتيم از دكتر بر مي گشتيم، توي راه به مامان گفتم:
- مامان! ميخواي برات دعا بخونم؟![]()
-- آره مامان جان. بخون ببينم.![]()
- قل عروس و برب الناس
. اله ناس!
خناس مسماس!
و .....(قل اعوذ برب الناس...)
-- ![]()
![]()
![]()
![]()
* 8/8/88، عروسي دعوت بوديم و خونه مادر داماد هم توي ساختمون ما بود. رفتيم عروسي و خوب بود. اولش كمي از همسايه ها خجالت كشيدم، اما بلافاصله كه يخم باز شد، يه گيره سالاد برداشتم و به مامان و خانم همسايه گفتم:
- پاشين بريم برصيم!!!! ![]()
و رفتيم. اما بگم براتون كه من نرصيدم كه؟!
من با اون گيره سالاد روي سن دنبال همه ميرفتم و يه جوري بالاخره نميدونم چرا؟!
گيره سالاده هي ميخورد به لباساشون!!!!
و همه از دستم كلي خنديدن!!!![]()
بعد هم كه عروس و داماد اومدن خونه مادر داماد و ببعي آورده بودن و .... من مامان بابا رو مجبور كردم تا ساعت 1 توي كوچه خيابون پابه پاي فاميلهاشون بمونيم!!!!!!! ![]()
* شنبه 9 آبان، بابا داشت از خونه ميرفت بيرون. خيلي جدي رفتم بهش گفتم:
- كجا داري ميري؟! به سلامتي؟!!!!!! ![]()
( ابروهام رو هم با يه حالتي انداخته بودم بالا)
اين به سلامتي گفتنِ من، از بازجويي 100 تا بازپرس اداره پليس هم، جدي تر بود!!!!!!![]()
بعدش نشستم و با مامان ماكاروني خورديم. مامان براي خودش ترشي آورده بود و من هم دو تا تكه كوچولو خوردم. يه كوچولو گل كلم و يه كوچولو هويج.
خورده و نخورده دور تا دور دهنم جوش زد.....
مامان با دكترم تماس گرفت و اونهم گفت به سركه حساسيت دادم و داروي ضدحساسيت بخورم تا خارش نداشته باشه و بهتر بشه. الان كه حدود يك هفته گذشته، جوشها بهتر شده ولي هنوز كمي جاهاشون مونده.![]()
* يكشنبه 10/8، با مامان و خاله رفتيم براي من يه بوت سفيد بلند خوشگل خريديم. مباركه
. در عرض همون چند دقيقه اي كه توي مغازه بوديم، از بس شيطوني كردم كه موقع بيرون اومدن و بعد از خريد، آقاي فروشنده به مامان گفت: خدا حفظش كنه. دختر خوشگل و خيلي شيطوني دارين!!!!!!! ![]()
![]()
مسيرمون جوري بود كه راه برگشت 1 ايستگاه با مترو اومديم خونه!
منتظر كه ايستاده بوديم، همه مردم از نيومدن قطار عصباني بودند و من هرهر مي خنديدم و صداي قطار در مي آوردم
.
سوار هم كه شديم، من بغل مامان بودم. يه خانمه به مامان گفت: بذارش پايين بچه رو، بزرگ شده!
بعد هم رو كرد به من و گفت: تو بزرگ شدي؛ بيا پايين!!!!!
همينكه رسيديم خونه مامان جون، من فوراً براش تعريف كردم كه خانمه به من چي گفت!!!![]()
* حدود يك ماه ميشه كه توي مهد، كاردستي هاي خيلي خيلي خوشگل درست ميكنيم
. براي كاردستي مون معلم جداگانه داريم كه روزهاي خاصي مياد و كلي بهمون كارهاي جالب ياد ميده:
ماهي، موش، سگ و ....![]()
سفال كاري هم توي مهد داريم، با سفال يه آدمك خوشگل درست كردم و بعدش هم با آبرنگ سبز رنگش كردم و خشك شده و خيلي نازه
. بابا اصرار داره كه هرجوريه اونو از كمد من برداره و ببره سركارش و بذاره اونجا تا هر لحظه ببينه من چه هنرمندي ام!!!!![]()
اما هنوز مامان نذاشته كه ببره.![]()
* مامان برام خرمالو گذاشته بود توي مهدكودك بخورم. عصري كه اومده بود دنبالم و ازم پرسيد كه خوردم يا نه؟ بهش گفتم: خرمالو ميوه فصل پائيزه!
خوردم خوشمزه بود
. آدمو گوي(قوي) ميكنه!!!!!![]()
* مامان معمولاً بنا به توصيه دكترم، قلي رو برام تفت ميده، من هم يه وقتهايي كه دلم ميخواد به سيخ بكشه، بهش ميگم: مامان! قلي رو برام مثل جيگر كن!!!!!!!![]()
![]()
* قبل از شروع سريال يا فيلم اصلي سي دي، هر چي كليپ تبليغاتي نشون ميده، با وجود اينكه مبدونم كه تبليغاتن و بعدش سريال يا فيلم شروع ميشه، چند بار از مامان مي پرسم:
- مامان؟! شروع نشده؟
شروع ميشه؟
اينها تَبليگارَن(تبليغاتن)؟!!!!![]()
![]()
* 12/8 ، مامان خيلي و بابا كمي مريض بودن. هر دوتاشون ماسك زده بودن كه من يه وقت مريض نشم ازشون. من هم گفتم:
- مامان؟! ماسك زدي؟!
بابا؟ ماسك زدي؟ ![]()
-- بله. ماسك زديم.![]()
- چرا؟![]()
-- خب مريض شديم، سرفه ميكنيم.![]()
- خب دكتر برين.![]()
-- رفتيم.![]()
- دكتر گفته ماسك بزنين؟![]()
-- بله. دكتر گفته. ما هم زديم.![]()
- ماسكهاتون با هم پرق(فرق) داره مدلش؟!
ماسك مامان سبزه
، ماسك بابا سفيده، گرده!![]()
-- بله مامان. ![]()
- منم ماسك ميخوام. ![]()
-- باشه صبح بهت ميدم.(غافل از اينكه توي كيفم ماسك اضافه ندارم)![]()
و صبحش من توي راه مهد كودك بيدار شدم و به مامان گفتم:
- بده! ماسكمو بده
. من ماسك سبزمو ميخوام!!!!!![]()
-- الان ندارم. عصري كه اومدم دنبالت بهت ميدم.![]()
و عصري ماسك رو مامان بهم داد و من هم بردم دادم بابا بذاره روي صورتم، اما صورت من كه كوچولوه اون ماسك روش جا نميشه! به بابا گفتم:
- اين بزرقه
. بچه گونه شو ندارن؟ كوچولوشو؟!!!![]()
* ديشب مامان جون به من ميگه: فردا تولد مامانه.![]()
![]()
فكر ميكنين من چي گفتم؟!![]()
![]()
گفتم: كومون مامان؟!!!!![]()
![]()
![]()
(مامان پارميدا)
* از روزي كه اين فيلم دو خواهر رو گذاشتن، ما 20 بار تصميم گرفتيم بريم ببينيم كه نشده. من هم هر روز به مامان ميگم:
- امروز بريم سيمما. دو خواعَر!!!!! ![]()
* 1/7 ، رفتيم پيش دكترم تا واكسن آنفولانزا بزنيم. دكتر پيشنهاد داد براي اينكه ميونه من و اون بهم نخوره!
و من از زدن واكسن شاكي نشم و .... بريم پرستار مطب بغل كه آشناست برام بزنه و ما هم رفتيم...
خانمه به من گفت: ميخوام برات يه واكسن كوچولو بزنم كه ديگه مريض نشي. مامان بهش اشاره كرد كه : نه نه!!! اينجوري نگو. بگو ميخوام دستت ستاره بكشم
. اون هم همين ها رو گفت و من نشستم روي صندلي و آستينم رو زدم بالا. خانمه به بابام گفت دستش رو سفت نگهدار و به مامان هم گفت يه كاري كن نگاه نكنه
. همه اينها رو هم آهسته مي گفتن و با ايما اشاره كه من نفهمم.
بابا دستم رو نگه داشت و مامان هم بهم گفت چشم بذار تا برات ستاره بكشه ببينيم خوشگل مي كشه يا نه؟ ![]()
آخراي زدن واكسن يه تكوني به خودم دادم كه همه احساس كردن دردم گرفته و الان قيامت ميكنم
. اما چيزي نگفتم. فقط بعد از تموم شدنش، روي بازوم دنبال ستاره گشتم كه نبود؟! ![]()
به مامان گفتم : ستاره اش كو؟![]()
- اِ ! خودكارشون نمي نوشته!
فقط تيز بوده ولي ننوشته!
(يعني اينكه مثلاً تيزي سوزن مربوط به خودكار بوده!)
بعد خانمه برام خودكار آورد و ستاره كشيد و اومديم خونه
. مامان و بابا خوشحال و متعجب از اين بودن كه چطور من رو گول زدن كه من اصلاً نفهميدم!
توي راه بابا پياده شد كه خريد كنه....
- مامان؟! ![]()
-- جانم؟![]()
- ديدي آمپول درد نداشت؟!
گريه نكردم؟!!!!![]()
-- ![]()
![]()
![]()
خودتون تصور كنين قيافه مامان رو!!!!!![]()
* 11/7، رفتيم با مامان خريد يه سري لوازم التحرير براي مهتكونك.... توي مغازه يه خانمي بود كه هي با ايما و اشاره و شكلك در آوردن به من مي گفت: بيا پيشم. يه دقيقه بيا!
چه دختر نازي و اينها.... من هم بهش يه پوف كردم و گفتم: بي تربيت!
و اومديم بيرون از مغازه....
- مامان؟! خانمه تو خمير بازي(يعني همون تو مغازه!) به من گفت بيا، منم نرفتم!![]()
-- خب تو نبايد مي رفتي، كار خوبي كردي
. اما دليلي نداشت بهش پوف كني و اينها رو بگي. زشته...![]()
- اون گفت! به من چه مرطوبي(مربوطي داره= ربطي داره!!!) داره؟!![]()
![]()
* 12/7، سرفه هام بهتر شده بود اما صدام گرفته بود. دكترم رفته بود مسافرت اما دوست خودش به جاش مي اومد مطب و ما هم رفتيم كه دوستش من رو آينه(معاينه) كنه!
دكتر آرومي بود ولي من انگار كه غريبي كرده باشم(با وجود اينكه از قبل آمادگي اش رو داشتم كه دوستش توي مطبه) هم گريه كردم كمي و هم اينكه ازش خوشم نيومد
. توي راه برگشت:
- مامان! دوست مِرداد(مهرداد=دكتر خودم!) مهربون نبود!
دوستش ندارم!
بگو دوستش بره! مرداد بياد!!!!![]()
* 14/7، عصري توي ماشين، راه برگشت به خونه...
- مامان؟ مانكيو چي ميشه؟!![]()
-- چي مامان؟! چي؟![]()
- مانكيو! مانكيو! ![]()
-- نميدونم مامان! خودت كه دختر خوبي هستي و بلدي، تو بگو!![]()
- ميشه ميمون!![]()
-- اي قربونت بشم! مانكي ميشه ميمون.![]()
- نه ميشه كَت! نه ميشه كُت!!!!!!![]()
-- ولش كن مامان! كلاً قاطي پاطي شد!!!!!![]()
* 16/7، روز پنج شنبه بود و بابا اينها نمايشگاه صنعت غرفه داشتند... من و مامان و خاله هم رفتيم. فكر كنم همه اونهايي كه توي همون سالن بودن ديگه من رو مي شناختن!
كلي آدم من رو به اسم هم شناخته بودن!!!! از بس كه اونجا بدو بدو كردم.![]()
بعدش براي اينكه شيطوني نكنم، رفتيم توي محوطه بيرون و ديگه چه بهتر!
بدو بدو اساسي تر و جدي تر!
مي نشستم لب جدول باغچه و نقاشي ميكردم! تا ظهر مونديم و ديگه برگشتيم. موقع برگشتن از بس گريه كردم و زاري كردم كه : بابام جا مونده! بابا جا مونده!!!!!!
مامان و خاله رو ديوانه كردم!!!!! تا رسيديم خونه!![]()
* 17/7، جمعه بود و قرار بود همه بچه هاي مهد كودك بيان براي جشن روز جهاني كودك توي يكي از ميدونها نزديك مهد. من و مامان هم رفتيم.![]()
خيلي خوشگل بود، درختهاي دور تا دور ميدون رو با بادكنك بهم بسته بودن
. روي سنگفرش داخل ميدون پارچه براي نقاشي با آبرنگ پهن كرده بودن كه كلي روش نقاشي كشيدم
. تن درختها لباس پوشونده بودن و براشون مو گذاشته بودن، كنارش رنگ انگشتي گذاشته بودن تا با انگشت روي اون لباسه نقاشي كنيم
. وقتي من داشتم نقاشي مي كرديم آقاي عكاس از من يه عكس خوشگل هم گرفته.
يه تپه بزرگ از شن و ماسه درست كرده بودن با كلي بيل و چنگك مخصوص شن بازي، كه زير خاك هم وقتي مي گشتيم و بازي ميكرديم، تيله هاي رنگي و اينها در ميومد و مثلاً گنج بود.
كه خيلي دوست داشتم و كلي بازي كردم. يه گوشه ميدون، آجر بود و گل و ماله و اينها...
كه مامان برام گل مي آورد ميذاشت، من هم آجر ميذاشتم و خونه سازي كرديم چند طبقه!!!!
يه گوشه ديگه ميدون، يه ميز بزرگ بود كه روش خوراكي بود و بايد خودمون آشپزي ميكرديم و لقمه درست مي كرديم و ميخورديم، من اصلاً از اين جور بازيها ميدونين خوشم نمياد!!!!!
نمايش عروسكي و اينها اجرا كردن كه من دوست نداشتم. ![]()
* 20/7، روز بزرگداشت حافظ بود
. وارد مهد كه شديم كمي تاريك بود، شمع و عود روشن بود، يه سبد بزرگ روي ميز بود و توش فال حافظ بود. قرار شد براي مامان فال بردارم كه برنداشتم و خودش برداشت. اما عصري موقع برگشتن يه فال هم براش من برداشتم.![]()
* 23/7، با مامان و خاله و مامان جون، رفتيم بهار و وليعصر براي خريد. براي من خريد كرديم، شلوار لي و لباس راحتي و اينها
. توي وليعصر مامان جون رفت مانتو پرو كنه. من هم كلاً باهاش ميرفتم تو اتاق و مي اومدم بيرون!
در رو مي بستم و باز مي كردم!
كلي شيطوني كردم و.... موقع بيرون اومدن كه مامان جون، مانتو رو نپسنديده بود، فروشنده گفت: تقصير پارميدا شد، مامان جون مانتو نخريد!!!!!!![]()
معلوم شد كه كلاً همه حواسشون به بنده بوده!!!!!![]()
*25/7، روز جهاني غذا: قرار بود هر كسي يه غذايي ببره مهد كودك، تا بچه ها با انواع غذاها آشنا بشن. مامان براي من يه لقمه هاي كوچولويي با نون لواش درست كرد كه توش گوشت چرخ كرده و ذرت و سبزي و هويج ريز داشت و بعد هم اونها رو سرخ كرده بود
. حالا جالب اين جاست كه هر چي به من اصرار كرد يه دونه ازش بخورم كه حداقل بدونم چي پخته بوده و غذام رو بشناسم! من باز هم نخوردم كه نخوردم!!! ![]()
* 26/7، ديروز روز آزمون خلاقيت و استعداد يابي بود. به قول مامان: بچه ام كنكور داره!!!!!
عصري رفتيم و يه دفترچه دادن كه توش پر بود از سوالهاي جوراجور. من كه اصلاً دوست نداشتم مربي اونها ازم سوال بپرسه، اونها گفتن ميشه كه مامان از من بپرسه
. مامان زخم معده گرفت تا تونست 12 صفحه سوال رو از من بپرسه
و من جواب بدم و اونجا بنويسه!!!!
يكي در ميون هر سوالي مي گفتم:
- مامان؟! بريم!
اينجا مدرسه است؟
من بزرگ شدم كه اومديم مدرسه؟!
بريم حياط بازي كنيم! بريم توپ بازي كنيم!!!!! ![]()
مامان دور جوابهايي رو كه من ميدادم خط مي كشيد.... من هم يه مداد قرمز دستم گرفته بودم و از اين سر صفحه به اون سر صفحه هي خط مي كشيدم هي خط مي كشيدم!
هي مامان پاك ميكرد!
من هم غر ميزدم كه چرا پاك كردي؟خط كشيده بودم! هم دوباره خط مي كشيدم!!!! ![]()
واقعاً مامان زخم معده گرفته بود ديشب!!!!!!![]()
قراره جوابهاي كنكورمون 5 آبان بياد!!!!!!!![]()
* من نميدونم مگه اين سريال مِرزاد(بهزاد=دل نوازان) كه هر شب پخش ميشه، مال گروه سني خردسالان نيست؟!
كه هر شب موقعي كه مي شينم و با دقت هر چه تمامتر نگاه ميكنم!!!!
مامان به من اعتراض ميكنه؟!!!!!!!
جالب تر اينكه از وقتي ميرسيم خونه، ميگم: مامان؟ سريالمون كي شروع ميشه؟!
همون مِرزاد رو ميگم ها؟! سريال جديد؟!!!!!!!![]()
![]()
من و مامان و بابا يه سفر 5 روزه رفتيم اسمامبول!(استانبول) جاي شما خالي، خوب بود و خوش گذشت.![]()
(اين پست كمي طولانيه. اگه دوست داشتين بخونين، اما اگه دوست نداشتين لطفاً بدون خوندن، شكلك و اينها برام نذارين)
روز چهارشنبه 18 شهريور ساعت 11 شب رفتيم و روز دوشنبه 23 شهريور ساعت 2 صبح برگشتيم.
* از حدود يك هفته قبل از رفتن كه متوجه شده بودم ميخواهيم بريم مسافرت و مامان و بابا تلفني با آژانس ها صحبت ميكردند، مي پرسيدم:
- مامان! كجا ميريم؟ اسمامبول؟ تُلكيه؟(تركيه)
با هبابيما؟(هواپيما) با مامان بابا؟
-- بله. همگي با هم ميريم. با هواپيما.![]()
- برم بَسايلمو(وسايلمو) جمع كنم؟!![]()
--نه مامان جان! خيلي زوده. ![]()
* موقع رفتن توي فرودگاه، به جاي ناهاري كه نخورده بودم و مامان هم وقت نداشت باهام چك و چونه بزنه، كيك و آبميوه خوردم. بي نهايت براي سوار شدن به هواپيما كم طاقت بودم. مرتب مي گفتم:
- چرا نميريم سوار شيم؟ هبابيما نيومده؟ بيا بريم نشونت بدم! اومده!!!!![]()
توي صف كه ايستاده بوديم، يه خانمي رو كه جلومون بود و مشغول صحبت كردن بود و حواسش نبود صف رفته جلو، هلش دادم!!!!!
مامان گفت:
- پارميدا! اين كار خيلي بديه. نبايد كسي رو هل بدي.![]()
-- ميخواست بره خب!
نرفت منم هلش دادم كه بره!!!!!![]()
توي هواپيما، اولش كه گفتم كمربند نمي بندم! بعد كه ديدم نه بابا! كمربندش همچين هم به جايي بند نيست! قبول كردم و بستم. بعد ميز جلوم رو باز كردم و دفتر نقاشي و مداد رنگي هام رو هم از بابا گرفتم و نشستم به نقاشي كردن!
آي چشم چشم دو ابرو كشيدم!
فكر كنم عكس همه مسافرها رو كشيدم!!!!!
بعد هم كه شام دادن و من هيچي نخوردم. بعد هم گرفتم خوابيدم تا خود فرودگاه آتاتورك.![]()
وقتي رسيديم و ميخواستيم از هواپيما پياده بشيم بارون مي اومد شديد شديد.... (كه بعداً فهميديم در حوالي استانبول تو همون روزها سيل هم اومده!) مامان من رو بغل كرد و بدو بدو وارد سالن شديم و من حسابي خواب آلود بودم. بعد هم اومدن دنبالمون و رفتيم هتل و همگي بيهوش شديم.![]()
* 5 شنبه صبح سر صبحانه هتل، هر چي مامان گفت چي ميخوري؟ اين رو بخور. اون رو بخور.
گوش نكردم كه نكردم. به جز چند تا دونه كورن فلكس و خيار و هندوانه و آب پرتقال! چيزي نميخوردم. مامان گفت: ميريم بيرون اونوقت تو گشنه ميموني! من هم گفتم: نات اين مورَن!
(يعني not important، مامان و بابا بي نهايت متعجب! مونده بودن كه من اين رو كي شنيدم و چه جوري هم فهميدم كي به كارم مياد!!!!!)
هر روز موقع صبحانه، دوست داشتم از شكرهاي رژيمي كه توي بسته هاي بلند و باريك بودن، چند تا بردارم. حالا به چه دردم ميخوره خدا ميدونه؟!
مامان از اين موضوع سوء استفاده ميكرد و شرط ميذاشت كه اگه صبحانه خوردي، ميتوني بري و از اونها برداري!!!!!![]()
بعد از صبحانه، طبق قرار قبلي با تور، اومدن دنبالمون و رفتيم قستنطنيه و ديگر مكانهاي مهم تاريخي.... كه همينكه به ميدان سلطان احمد رسيديم و من كبوترهاي معروف اونجا رو ديدم كه از كنار گوش آدم پرواز ميكردن و همينجور جلوي پاي آدم ميموندن و براشون دونه مي ريختن و اينها... ديگه همانا كه از اونجا تكون نخوردم كه نخوردم!
بابا موند پيش من و مامان رفت تا يك كمي به صحبتهاي راهنما گوش كنه و بعد اومد پيش من. من هم گندم خريده بودم براي كبوترها. اما.............
يكي يك دونه بهشون گندم ميدادم!
بعد خودم يه گوشه مي ايستادم و صداشون ميكردم:
- جوجوها! جوجوها! بيايين بيايين!![]()
بعد كه اونها مي اومدن خيلي بهم نزديك مي شدن، مي ترسيدم و داد ميزدم:
- نه! نه! نيايين!!!!! برين، برين عقب! ![]()
![]()
بعد دوباره صدا ميكردم:
- بيايين! جوجوها جمع شين!
بعد براشون گندم ميريختم و صبر ميكردم تا بخورن! همينكه سرشون رو مياوردن بالا، مي گفتم:
- جوجوها؟ تموم كردين؟!!!!! ![]()
آفرين! آفرين!!!!!!!![]()
و خلاصه كه جوكي بود براي خودش! آخر سر هم كه يه گنجشك ديدم كه اون دوردورا داشت براي خودش پياده تنهايي قدم ميزد، پيله كردم كه بايد برم به اونهم دونه بدم!!!!!!!![]()
و اين شد كه ما اصلاً از تاريخ و .... اونجا چيزي نفهميديم!![]()
بعد هم با وجود اينكه نزديك ناهار شده بود و داشتيم ميرفتيم رستوران، چشمم به ذرت فروشها افتاد و علاقه هميشگي ام گل كرد و يه ذرت خوردم و ديگه ناهار هيچي نخوردم جز چند قاشق سوپ. همين و بس.![]()
عصر اونروز رفتيم مراكز خريد و هم دور زديم( اين دقيقاً جمله خودمه كه ميگم: بريم يه دوري بزنيم!!!!
) و هم كمي خريد كرديم. عصرونه ساندويچ king Burger خوردم و بدم هم نيومد. ![]()
توي مركز خريد، يه قطار بازي بچه ها بود كه خيلي دوستش داشتم و دو بار سوارش شدم. مامان موقعي كه من سوارش شده بودم نبود، بعدش من هي به مامان مي گفتم از اينها سوار شم و بابا مخالفت ميكرد. مامان كلي تعجب كرده بود كه چرا مخالفت ميكنه؟ دليلش موقعي معلوم شد كه توي فيلم و عكسها ديد كه من دو بار هم سوار اون شده بودم! طفلكي مامان!
كه دلش برام سوخته بود! نميدونم چطوري فكر كرده بود كه من اگه اونقدر اون رو دلم ميخواست و سوار هم نشده بودم، گذاشتم اونها اونجا جان سالم به در ببرند؟!!!!!! ![]()
روز اول يه گاهي اگه سگ خيلي بزرگ و سياه مي ديدم كمي مي ترسيدم و ديگه بدو بدو نميكردم و دستم رو ميدادم به مامان. اما از روز دوم ديگه اگه گرگ هم مي آوردن توي خيابون!
من نمي ترسيدم!!!!!
فقط يه بار يه سگه خيلي به من نزديك شد و همچنان به سمت من ميومد، كه ترسيدم و پريدم بغل مامان و گفتم: ميخواد من رو بخوره؟!!!!!!![]()
از بس توي خيابونها بدو بدو ميكردم اونهم كاملاً بي دقت! مثل هميشه! كه گاهي همزمان با اينكه مامان بابا دنبالم بدو بدو مي اومدن، يك كسي هم كمك ميكرد و من رو نگه ميداشت و به تركي هم مي گفت: گزل....نميدونم بقيه اش چي ؟
ولي حتماً معني اش اين بود كه: دختر! بدو بدو نكن!!!!!![]()
* روز جمعه، قرار بود با تور بريم جزيره بيوك آدا. خوشبختانه هوا هم خوب بود. اومدن دنبالمون و رفتيم اسكله و سوار كشتي شديم. روي عرشه بزن و برقصي برپا بود و شعر پارميدا رو هم يكي در ميون ميخوندن و من هم به بابا مي گفتم: بيا بريم بِرَصيم!(برقصيم) و البته منظور من از برقصيم همون دور بچرخيم، سرمون گيج بره، هي بيافتيم زمين، بود !!!!!![]()
ديگه تلو تلو ميخوردم از بس چرخيده بودم!!!!![]()
رسيديم جزيره، رفتيم سوار درشكه شديم. مامان مي گفت: ببين چه اسب هاش خوشگلن. دارن ما رو راه مي برن. اما نميدونم چرا من اصلاً ابس ها رو دوست نداشتم. مرتب مي گفتم:
- ابس ها برن! ابس ها رو دوستشون ندارم!![]()
مامان مي گفت: ببين اسب ها درشكه رو راه مي برن. اگه اونها برن، ما مي افتيم زمين!!!!!!![]()
رسيديم به يه قسمتي از جزيره و براي استراحت پياده شديم، اونجا چند تا الاغ بود كه بچه ها و بزرگترا مي رفتن سمتشون و بچه ها باهاشون عكس مي گرفتن. من از بس گفتم: الاغ دوست ندارم، الاغها رو دوستشون ندارم، كه انگار قرار بوده الاغي چيزي به من بدن با خودم بيارم احياناً!!!! ![]()
همونجا چند تا سرسره هم بود كه من براي نجات خودم از شر الاغها، بهش پناه بردم!
همينكه رفتم سوار سرسره بشم ديدم روي يكي شون كمي كثيفه! كه خب اون تكليفش معلوم بود! من هرگز سوارش نمي شدم!
دوميش هم كمي خيس بود كه خب اونهم تكليفش معلوم بود
و اما سومي!!!!! روش مگس نشسته بود!
منم گفتم:
- مگس! برو! ميخوام سرسره سبار شم
. مگس؟ مگه نمي پَهمي(نمي فهمي؟) چي ميگم؟ برو! ![]()
ديدم نه! مگسه كوتاه نمياد! مامان رو صدا كردم كه به اين مگسه بگو بره. مامان مگسه رو پروند و من يه سر خوردم
. ولي مگه اونجا همون يه دونه مگس بود كه بره؟! ديگه كلاً و عمراً هم پيداش نشه؟! از بس جيغ و داد كردم كه به اين مگسها بگين برن!
كه ديگه بابا گفت: بيا بريم. نميخواد سرسره سوار بشي، وقت استراحت تموم شد و خوشبختانه بايد با درشكه ها بر مي گشتيم. ![]()
توي مدت زماني كه سوار درشكه ها بوديم، تكليف خورد و خوراك همه حيوونها رو معلوم كردم!
مرتب مي پرسيدم:
- بابا؟ ابس ها چي ميخورن؟
الاغها چي ميخورن؟
آقا شيره ها چي ميخورن؟!
ميمونها چي ميخورن؟ و .....
بعد رفتيم براي ناهار و من هم كه چون كلاً غذا چه معني داره؟!
از اولش گفتم:
- مامان! بابا! پا شين بريم بازي كنيم، بدو بدو كنيم! ![]()
و بالاخره بابا غذاش رو كه خورد، من و بابا اومديم بيرون و ايستاديم كنار آب. (اين آب منظور درياي مرمره است!) چند تا مرغ ماهيخوار اومده بودن و اونجا گدم(قدم) ميزدن!
من هم بهشون لطف كردم و براشون نون ريختم بخورن! ![]()
بعد كه ديدم اصلاً تحويل نگرفتن، با يه نارضايتي بهشون گفتم:
- اِ! جوجوها! نون ريختم بخورين ديگه!
خلاصه كه وادار كردن مرغ ماهيخوار به نون خوردن هم از شاهكارام بود!!!![]()
يه گربه اي هم همون دور و برها مي چرخيد براي خودش كه به اون هم نون دادم بخوره دلش نشكنه! بعد كه ديدم قيافه اش خيلي عصباني و ناراحت شد
، بابا رفت باقيمانده غذا رو كه ماهي بود و پوست ماهي و تيغ ماهي!!!! آورد و داد به اون گربه. بعدش انقدر خوشحال شده بود و باهام دوست شده بود و برام ميوميو ميكرد، من هم به بابا مي گفتم:
- برو براش بازم غذا بيار!![]()
-- از كجا بيارم براش ؟! همين بسش بود!!!!!![]()
بعد از ناهار قرار شد همه حدود 2 ساعتي گشت بزنن توي جزيره تا ساعت 4 كه دم اسكله باشيم. ما هم رفتيم دوچرخه كرايه كرديم و دور تا دور جزيره رو دوچرخه سواري كرديم كه خيلي خيلي خوب بود
. بابا يه دوچرخه اي گرفته بود كه پشتش يه صندلي مخصوصي براي بچه ها داشت و من اون تو نشستم و پاهام و كمرم هم با بست مخصوص بسته مي شد و جام امن امن بود و راحت راحت. من و بابا جلوتر حركت ميكرديم و مامان پشت سرمون مي اومد. مرتب به بابا مي گفتم:
- تند برو! تندش كن! مامان داره بهمون مي رسه! ما برنده شديم..... هورااااااااااا، مامان ما برنده شديم.....![]()
![]()
همين كه يه ذره از مامان دور مي شديم، صداش ميكردم و مي گفتم:
- مامان! ما داريم تند ميريم. تو هم تند ميايي؟! ما جلو زديم ها!!!!!![]()
![]()
در حين دوچرخه سواري، از كنار دو تا خانم رد شديم كه يكدفعه يكيشون گفت:
- اِ! سلام پارميدا؟! خوبي؟ تو هم اينجايي؟!!!!! خوش مي گذره؟!![]()
![]()
كه بعد مامان كلي فكر كرد و يادش افتاد ديروز توي ميدان سلطان احمد و اونجاها خانمه رو ديده !!!! ![]()
موقعي كه مي بايست دوچرخه ها رو مي برديم تحويل بديم، انقدر از دوچرخه خوشم اومده بود كه به بابا گفتم:
- بابا! ببريمش خونمون!!!!!! ![]()
![]()
-- نه بابا! اين دوچرخه آقاهه است. ما كه نميتونيم با خودمون ببريمش!![]()
يه بستني هاي مخصوصي داشتن اونجا و رفتيم براي حسن ختام جزيره، بستني هم گرفتيم. بستني مامان و بابا خيلي بزرگ بود و بستني من كوچكتر. همين كه چشمم به بستني اونها افتاد خيلي جدي به مامان گفتم:
- مامان! اينو بگير. اينو بگير!![]()
مامان هم بستني رو از دستم گرفت، فكر كرد شايد نميخوام بخورم يا داشته از دستم مي افتاده! بعد دوباره بهش گفتم:
- اونو بده! اون بستني شما رو بده!!!!!! ![]()
![]()
و بستني مامان رو گرفتم و كوچكتره رو دادم بهش! تا اون باشه كه براي من از اونها نخره!!!!!![]()
![]()
جالب اين بود كه هر كس رد مي شد، با يه تعجبي بهم نگاه ميكرد!!!! يك خانم و آقايي هم كه نميدونم از همسفرهامون بودن يا توي فرودگاه ديده بوديمشون، من رو صدا كردن كه: پارميدا! پارميدا كجايي؟! ![]()
![]()
خلاصه كه معروف شده بودم، اساسي!!!!!![]()
![]()
![]()
يك كم كه از اون بستني خوردم، با اصرار مامان كه گفت: داره بستني آب ميشه ميريزه رو لباست، بستني اش رو پس دادم!!!!!![]()
توي راه برگشت، كمي هوا خنك شده بود و من هم كمي خواب آلود. اما اصلاً با توجه به شلوغ بازي روي عرشه و اينها نخوابيدم و حسابي شيطوني كردم.
رسيديم و رفتيم هتل كه خستگي مون در بياد، از بس گريه كردم و داد و بيداد كردم كه:
- مامان! بابا؟! بريم بيرون! استراحت نكنين! استراحت نكنين؟! بريم بيرون؟!!!!!![]()
![]()
كه بالاخره وادارشون كردم بريم گردش در شهر
. توي خيابان استقلال راه ميرفتيم و هر كجا بار ميديم، مي گفتم: اينجا بشينيم! يه چيزي بخوريم!!!! آخرش هم نشستيم و قهوه ترك و اينها خورديم. بادام زميني هم آورده بودن كه من خوردم!!!!![]()
شاه بلوط خريديم و من يه دونه خوردم، نه بدم اومد و نه خيلي خوشم اومد. مامان و بابا برعكس من دم به ثانيه هوس خوردن بلوط ميكردن! خيلي جالب بود كه من هم در اين سفر طبق روال و علاقه خودم، روزي يه ذرت ميخوردم، حالا يا آب پز يا كباب شده كه بهش مي گفتم از اونها كه سوخته سياهه!!!!!
بدي اش اين بود كه با خوردنش سير مي شدم و ديگه غذا خوردنم خيلي سخت بود. از اونجاييكه خوشم ميومد موقع ناهار و شام از سر ميز، خلال دندان هايي رو كه بسته بندي داشتند، بردارم، مامان بابا با من شرط ميكردن كه اگه غذا بخوري ميذاريم از اينها برداري!!!!! ![]()
شب دوم يه بازي جديد هم اونجا ياد گرفتم، بدو بدو ميكردم و كلي جلوتر از مامان بابا مي ايستادم، بعد يك دفعه به سمت اونها با يه شتابي ميدويدم و محكم خودمو مي كوبوندم به شكمشون!
حالا كاري نداريم كه دل و روده اونها حالش چطور بود!!
يك شب در حين همين بازي خيلي زيبا و مهيج! خوردم به شكم مامان و نتونستم تعادلم رو حفظ كنم و خوردم زمين
. يه آقايي از كنارم رد شد و بهم گفت: oops! ، حالا مامان عصبانيه از دستم، نگرانه و داره من رو وارسي ميكنه و ناز و نوازش ميكنه، من مرتب ميگم: آقاهه چي گفت؟!!!!!![]()
![]()
كلاً من توي خيابون عادت دارم يا بدو بدو كنم و يا بگم منو بغل كنين! اون شب، من ديگه از شدت خستگي به مامان گفتم: منو بغل كن. اولش مامان مخالفت كرد، چون فكر كرد مثل هميشه دارم از اين ترفند براي راه نرفتن استفاده ميكنم. اما همينكه من رو بغل كرد و سرم رو گذاشتم روي شونه اش و خوابم برد!!!! باورش شد كه ايندفعه رو چوپان قصه ما راست مي گفته!!!!!!![]()
همونجور خواب خواب بغل مامان، رفتيم هتل و شب بخير.![]()
اين چند شب كه مسافرت بوديم، كاملاً خواب و توي بغل برگشتم هتل! يعني درست تا آخرين ذره انرژي رو مي سوزوندم و بعدش مي اومديم هتل!!!!![]()
مامان و بابا معتقدن كه من بسيار بسيار خوش سفر و خوش اخلاقم. ![]()
![]()
* روز شنبه، هوا ابري بود. از صبح خودمون رفتيم گردش در شهر و ناهار خورديم و خريد كرديم. همين كه از در هتل اومديم بيرون، پرسيدم:
- مامان؟ بابا؟ با اتوبوس ميريم آ(يا) پياده؟![]()
چون توي اين چند روز، چند بار هم سوار اتوبوس شده بوديم، حتماً مي پرسيدم با چي ميريم!!!![]()
حدود ظهر بود كه داشتيم توي خيابون براي خودمون مي گشتيم كه بارون گرفت شديد شديد، درست مثل دوش!!!
در حدي بود كه من كلاه سرم گذاشتم و مامان من رو بغل كرد و چتر رو دو نفري گرفتيم روي سرمون. بعد بابا ديد اگه يك كم ديگه بدون چتر راه بياد، خيس خيس ميشه! كنار يه مغازه اي ايستاد و من و مامان رفتيم براش چتر خريديدم و اومديم!!!!!![]()
عصري رفتيم هتل و من و بابا يك كم خوابيديم و حسابي خستگي مون در اومد و شب رفتيم بيرون و گردش و بورك خورديم و موقعي كه خانمه داشت روي تنور برامون آماده اش ميكرد، من با يه تعجب و علاقه خاصي ايستادم و نگاهش كردم.![]()
شب نشسته بوديم توي ايستگاه تراموا كه همينكه اومد و سوارش شديم، من ازش خيلي خوشم اومد. قيافه اش خيلي خوشگل بود و توش شبيه وسائل بازي بود! از اون لحظه به بعد اسم تراموا رو گذاشتم: ماشين خوشگله!!!!!
فكر ميكردم يه وسيله تفريحي است نه يه وسيله نقليه!!!!! ![]()
* روز یکشنبه از همون اول صبح بارون مي اومد و هوا حسابي گرفته بود. چون مي بايست هتل رو تحويل ميداديم و وسائلمون رو مرتب ميكرديم تا ظهر توي هتل بوديم. كلي شيطوني كردم و روي تخت بپربپر كردم. لباس نمي پوشيدم.
هر چي هم وسيله مامان مرتب ميكرد و توي چمدان ميذاشت، من از اونور مي ريختم بيرون! البته نيتم خير بودها!
ميخواستم كمكش كنم! اما مدل كمك كردنم اينجوري بود ديگه!؟![]()
بعد از تحويل دادن هتل، هوا صاف شده بود و رفتيم بيرون. به يه بازار صنايع دستي سر زديم و من براي خودم يه رشته فيل پسنديدم و خريدم
. موقعي كه ايستاده بودم و بينشون انتخاب ميكردم، فروشنده كه مشخص بود داره درباره من با يكي ديگه صحبت ميكنه، اومد سمت من و بهم يه فيل تكي يادگاري داد. بعدش كه رفتيم فيل خودم رو حساب كنيم، از مامان پرسيد: Iran?
و مامان بهش گفت: Yes . آقاهه روش رو كرد به همون كسي كه داشت باهاش صحبت ميكرد و به تركي بهش گفت: چخ گزل.....(نميدونم بقيه شو!)، كه معنيش اين بود كه گفت خيلي دختر خوشگليه.![]()
حالا مامان مونده بود كه من چون بورم خيلي شبيه شرقي ها نيستم، پس احتمالاً از فارسي صحبت كردنم فهميده ايراني ام. ![]()
بعد رفتيم پاركي كه اون نزديك بود و من كمي بازي كردم. خيلي جالب بود كه سوار يه ماهي شدم، يه پسر بچه اي اومد كنارم ايستاد و به تركي يه چيزي گفت، كه احتمالاً مي تونسته معني اش اين باشه كه: كي پياده مي شي؟/ پياده شو من سوار شم/ كي سوار شدي؟
من بدون اينكه فهميده باشم اون دقيقاً چي گفته؟ خيلي جدي بهش گفتم: برو يه چيز ديگه سبار شو! من پياده نميشم الان!!!!!![]()
پسره يك كم هاج و واج من رو نگاه كرد و ديد كه خب زبون هم رو كه نمي فهميم! اونهم واقعاً رفت پي يه بازي ديگه!![]()
سوار سرسره شدم، چند تا بچه مشت مشت سنگ مياوردن اون بالا و مي ريختن بالاي سرسره. دعواشون كردم!
و بهشون گفتم: بي ابب! اينها رو نريزين اينجا!!!!
بعد كه ديدم به حرفم گوش نمي كنن، صدا كردم:
- مامان؟! ببين اينها چه كار بدي مي كنن؟! من باهاشون دوست نيستم! ![]()
بعد هم ديگه نرفتم سرسره بازي. رفتم سوار تاب شدم و اونقدر تاب بازي كردم و هيچكس هم جرات نداشت منو پياده كنه!
كه ديگه مامان بابا خسته شدن و پياده ام كردن و رفتيم.
چشمم به مسيري افتاد كه ديشب سوار تراموا شده بوديم، اصرار كه بريم ماشين خوشگله رو سوار شيم!
رفتيم و دوباره ماشين خوشگله رو سوار شديم . عصرانه خورديم و گشتي زديم و برگشتيم هتل. من باز هم خواب خواب بودم و توي بغل مامان. ![]()
توي لابي هتل نشستيم و 10 دقيقه هم نشد كه اومدن دنبالمون و رفتيم فرودگاه. من اونجا بيدار شدم و رفتيم شام خورديم. از شانس من غذاش كمي تند بود و نخوردم. ![]()
توي سالن انتظار لحظه اي تحمل نداشتم. شايد بيشتر از 20 بار گفتم:
- چرا نمي ريم سوار هبابيما بشيم؟ چرا؟ چرا نمي ريم؟ داريم ميريم خونمون؟ پس چرا سوار هباپيما نمي شيم؟ و...............![]()
![]()
![]()
سوار هواپيما شديم و كمربند رو بستم و گرفتم خوابيدم تا خود تهران و توي خونمون!! ![]()
![]()
![]()
من و كبوترها:

قطار سواري توي مركز خريد:

اسكله و منتظر كشتي تا بريم جزيره

اينجا بالاي همون سرسره است كه توي جزيره ميخواستم سوار شم، كه مگس داشت!!!

سوار درشكه در جزيره

دوچرخه سواري در جزيره


اينجا ديگه از زور خستگي نفهميدم چه جوري خوابم برد!

آسانسور بازي در هتل

صبحانه در هتل، ببينين نهايتاً چي ميخوردم!!!!!

اينجا همونه كه لباس نمي پوشيدم!

شيطنت در ايستگاه اتوبوس!

بازارچه صنايع دستي، همونجاست كه يه رشته فيل!!! خريدم، يكي هم يادگاري گرفتم.


سوار ماشين خوشگله(تراموا)

يكشنبه شب خيابان استقلال و گردش...

(مامان پارميدا)
* بازي و سرگرمي هاي جديد:
يكي از بازيهاي جديدم اينه كه دفتر و مدادم رو بر مي دارم و (احتمالاً) مثل مربي مون
، مي ايستم و يكي يكي همه رو حاضر غايب ميكنم و براشون حاضر ميزنم!!!!!
مثلاً:
- مامان! اسمت چيه؟! ![]()
-- مامان! ![]()
- خب بگو حاضر! ![]()
-- حاضر!!! ![]()
- آفرين! آفرين! ![]()
يه سرگرمي ديگه ام اينه كه كتاب و دفتر و مداد خودكار و مداد رنگي و پاك كن و تراش و .... رو ميذارم جلوم و سرگرم نوشتن و خوندن ميشم.... ![]()
![]()
- پارميدا!
چي بيارم برات بخوري؟ ميوه ميخواهي؟ ![]()
-- نه مامان! من الان درس دارم! ![]()
![]()
- خب باشه
درست رو هم بخون!
بيا ميوه هم بخور!!!! ![]()
-- نه مامان! دارم مشق مي بيبيسَم(مي نويسم)!!!!! ![]()
![]()
- ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
-- مامان؟ من چند سالمه؟ ![]()
![]()
- 3 سال عزيزم. ![]()
-- مامان! من ديگه نرم مهتكونك!
من كي ميرم مدرسه؟ ![]()
- شما 3 سال ديگه ميري مدرسه. ![]()
-- بريم كيف مدرسه بخريم؟! ![]()
- نه عزيزم. بعداً برات ميخرم. ![]()
* شبها موقع خوابيدن، خودم انتخاب ميكنم كي برام قصه بگه. مامان يا بابا؟ ![]()
از هفته پيش كه بابا قصه معروف مسابقه خرگوش و لام پُش(لاك پشت)
رو برام گفته، خيلي از اين داستان خوشم اومده، ديگه قصه جديد كه بخوان بگن دوست ندارم و هر شب هم به بابا ميگم: نوبت توئه كه قصه بگي برام!
هر چي هم بابا توضيح ميده و اصرار ميكنه كه: ديشب من قصه گفتم پس امشب مامان بايد برات قصه بگه(يعني اينكه من خوابم مياد و بهتره مامان قصه بگه!!!
)، من ميگم: نه!
نوبت توئه! ![]()
![]()
* ديشب مامان داشت موبايلش رو تظيم ميكرد براي اينكه صبح چه ساعتي بيدار بشه....
- مامان! داري اِسمِمِس(اس ام اس) ميزني؟! ![]()
![]()
--(سكوت ناشي از تعجب بيش از حد) ![]()
![]()
![]()
- مامان؟
داري اس اِمِس(اس ام اس) ميزني؟! ![]()
(حالا خوبه مامان من خيلي اهل نوشتن اس ام اس نيست، وگرنه كه آبرو نميذاشتم براش احتمالاً!
)
-- نه مامان جان
. ميگم به نظرت من تو شيرين زبون خوشمزه رو از كجا شروع كنم بخورم؟! ![]()
![]()
- هيچ جا! ![]()
من خوابيدم!!!! ![]()
اما نشون به اون نشون كه من تا ساعت 10:30 نخوابيدم! ![]()
* جمعه غروب با يكي از دوستهاي مامان بابا كه يه پسر كوچولوتر از من دارن، رفتيم پارك ارم
. براي اولين بار بود كه دلم ميخواست خيلي از وسائل بازي رو سوار بشم و ابراز خوشحالي ميكردم از تنوعشون
، چون دفعات قبل تقريباً به زور سوار يه اسباب بازي ميشدم.
توي استخر توپ رفتم، اسب سوار شدم، دو بار ماشين برقي بزرگسالان سوار شدم با بابا البته!
ولي من رانندگي ميكردم و فرمان دست من بود!
، يه ماشين ديگه سوار شدم و خدا رو شكر خوش گذشت
.
ديگه توي راه تا بريم رستوران شام بخوريم كم مونده بود از خستگي خوابم ببره، كه به زورِ بازي نون ببر كباب بيار با مامان!
بيدار موندم و ديگه بعد از شام، توي راه برگشت از خستگي خوابم برد. ![]()
* تازگيها وقتي يك كار اشتباهي ميكنم كه مي فهمم الان ديگه مامان باهام حرف نميزنه
، فوري ميرم و از گردنش آويزون ميشم
و ميگم:
- مامان؟ با من دوستي؟! ![]()
![]()
-- بله با تو دوستم![]()
. اما كارت اشتباه بود. ![]()
- منم باهات دوستم!!! ![]()
پيشي بود(يعني كار اشتباه رو پيشي انجام داده نه من!) ![]()
(مامان پارميدا)
* بعضي از روزها كه مامان مياد مهد كودك دنبال من، توي مسير برگشت خونه با بابا هماهنگ كرده و سر راه سوارش ميكنيم و با خودمون مي بريم خونه!!!!!
دو سه دفعه است كه ما ميرسيم و بابا نيومده و ما منتظرش مي مونيم..... ![]()
- مامان! بابا نيومده؟![]()
-- نه. دير كرده. صبر مي كنيم مياد الان.![]()
- دير تَرده، بريم!
خودش بياد!!!
الاپمون كرده!(الافمون كرده)![]()
![]()
-- نه مامان! يك كم دير كرده الان مياد!![]()
![]()
- شانس آبُرده(آورده) ها!![]()
-- چرا؟ چون ما منتظرش شديم؟![]()
- آره! شانس آبرده ما مهربونيم!!!!!![]()
![]()
* پنج شنبه شب ساعت 11 تا 1 رفتيم سينما فيلم كيش و مات. همه فكر ميكردن من ميخوابم وسط فيلم. اما من تا آخر فيلم رو ديديم بعدش هم به نقد و بررسي پرداختم!!!!!![]()
البته خيلي جالب بود كه اكثر بچه ها توي سينما بيدار بودن و همه فيلم رو ديده بودن!!!!
اصولاً من از فيلمهايي كه هنرپيشه ها خوشگل باشن و خوش لباس، فضا هم زيبا باشه، خوشم مياد. ديگه اگه همراه با موسيقي شاد هم باشه كه چه بهتر!!!!!!![]()
نتيجه اينكه از اين فيلم خوشم اومد.![]()
* ديروز عصري من و بابا توي ماشين نشسته بوديم و مامان رفته بود دكتر. يه پيشي سياه سياه از زير يه ماشيني اومد بيرون و من بهش گفتم:
- سلام پيشي. خوبي؟
صبح بخير!!!!!!!!!!
ميو!!!!!![]()
و خلاصه كلي با پيشي حرف زدم و اونهم مثلاً جوابم رو داد و ..... كمي گذشت و پيشي رفت. هر چي هم صداش كردم نيومد و بابا هم گفت كه ديگه رفته
. چند لحظه نگذشت كه دوباره صدا كردم:
- اِ! سلام پيشي
و ...... و سعي كردم به بابا نشونش بدم. بابا هر چي دور و بر رو نگاه ميكرد پيشي رو نمي ديد..... تا اينكه نشونش دادم دقيقاً كجا رو ميگم كه پيشي نشسته. بعد بابا گفت:
-- پارميدا. اين كه اون پيشي نيست. اين سفيده، اون سياه بود.![]()
- چرا! رنگش پريده!!!!!!!!![]()
--![]()
![]()
* امروز صبح ساعت 7:30 :
تازه از خواب بيدار شده بودم و خواب آلود و لق لق زنان! رفتم و از روي ميز نصفه آدامس خرسي رو كه ديشب به لطف نداشتن پول خرد!
فروشنده بهم داده بود، رو برداشتم و رفتم به مامان گفتم:
- مامان! ميخوام آدامسم رو ببرم مهتكونك.![]()
-- نه مامان جان. اولاً آدامسي نمونده كه!
همه رو ديشب خوردي
، بعدشم اينكه آدامس جاش توي مهد نيست.![]()
- مامان! نه همه رو نخوردم!
نِپصِش(نصفش) مونده!
ايناها!!!! نبرم؟![]()
-- نه نبر.![]()
- آدامس درد بچه ها ميخوره؟(= به درد بچه ها مي خوره؟)![]()
![]()
-- نه. آدامس درد بچه ها نميخوره!![]()
- درد بزرگترا ميخوره؟![]()
-- نه. درد هيچكس نميخوره!
نه درد بچه ها نه درد بزرگترا.![]()
- پس درد مامان ها ميخوره؟!![]()
![]()
-- مامان جان درد هيچكس نميخوره
. تو كه مي بيني من اصلاً آدامس دوست ندارم!
اصلاً ميخواهي ببري مهد كودك، ببرش!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
چند وقته یادم میره اینها رو براتون تعریف کنم:
* یه روز (فکر کنم ۵ مرداد) خونه مامان جون اينها بودم و چپ و راست ميرفتم و مي اومدم و يه درخواستي داشتم
، مثلاً:
- مامان جون! بيا من رو بلند كن دستم رو بشورم.![]()
- مامان جون! بيا به من حوله بده!![]()
- مامان جون! بيا منو بلند كن ببينم(ميخواستم توي كابينت رو ببينم)![]()
- مامان جون! من رو بلند كن ببينم(ميخواستم توي قابلمه غذا رو ببينم)![]()
- مامان جون! به من خيار بده!![]()
- مامان جون! دستم تثيف شد!
منو بلند كن دستمو بشورم.![]()
- مامان جون! من جيش دارم.![]()
و................
تا اينكه مامان جون به شوخي بهم گفت:
-- پارميدا! چقدر به من كار ميگي!
تو كي من هستي كه من بايد به حرفهات گوش كنم؟!![]()
![]()
- پارميداتم!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
-- اي قربون تو بشم عزيزم كه پارميداي من هستي......![]()
![]()
![]()
![]()
و ديگه معلومه!!!!!!!!!!!!
وصف الحال مامان جون از اينجا به بعد!
اوامر بنده چندين برابر شد!!!!!!!![]()
![]()
* بازي دردو شِتستم!(گردو شكستم) بازي مخصوص من و مامان جونه. ![]()
مامان جون يه قدم مياد جلو و ميگه: گردو... ![]()
من دستمو ميزنم به كمرم، با يه ناز و ادايي به جلو خم ميشم، يه قدم ميرم به سمتش و ميگم: دردو(گردو)!![]()
![]()
مامان جون ميگه: من ميگم گردو، تو بگو شكستم...![]()
و بعدش من 6 قدم ميرم جلو و محكم پام رو ميذارم روي پاي مامان جون!!
و بهش ميگم: زدم سَرِتو شِتَستَم!!!!!!![]()
و به اين منوال هميشه، من برنده بازي ام!!!!!![]()
![]()
![]()
پ.ن. عكسهاي استخر رو امروز به مامان دادن. 6 تا عكس خوشگله
. در اولين فرصت ممكن و در صورت پيدا شدن يك عدد اسكنر بيكار
، عكسها را برايتان خواهم گذاشت.![]()
(مامان پارميدا)