تبليغاتX
Parmida
تولد شش سالگی مبارک

روزهای زیبای بهاری به سرعت سپری شدند... تا زیباترین روز بهار را به گرمی در آغوش بگیرند... روزی که دنیا در انتظار باشکوه ترین پدیده هستی است... تولد...

امروز خورشید درخشان تر از هر روز،

آسمان آبی تر،

ابرها خوش نقش و نگار،

پرندگان خوش آواز، گویی آواز "تولدت مبارک" را زمزمه میکنند...

عطر زندگی در هوا جاری است، همه کائنات در کارند تا به تو " دوستت دارم" هدیه کنند...

و نسیم ملایم صبح با صدایی آرام میخواند که امروز تولد فرشته ای است بی همتا...

و روز سروده شدن زیباترین ترانه هستی ...

                                                         باشکوه ترین، زیباترین...

                                                 پارمیدا جون تولدت مبارک

                                                     شش سالگی ات مبارک

* عکسها، تولد در مهدکودک روز سه شنبه ۲۶ اردیبهشت.


+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:3 |
عکسهای همایش موسیقی/جشن سال نو/عید و شمال
* من و دوستم در همایش موسیقی:

* جشن سال نو مهدکودک:

نمایش ماه پیشونی و من در نقش جادوگر

رقص کردی

نمایش هفت سین و من در نقش سیب

* هفت سین و سال نو مبارک

برای درست کردن این تخم مرغ شکل حاجی فیروز ۱۰۰ بار دستم سیاه شد! به لباسم سیاهی پس داد! رفتم شستم! مامان عصبانی شد! آخر سر دستمو با اسکاچ شست!!!! خیلی قصه داشت خلاصه!!!!

سفره هفت سین مامان جون اینها که اژدها هم داره!

* شمال ۲ روزه در عید:

اسلیپ گشت رو براتون تعریف کردم یادتونه؟ این هم یک نمونه از مسافران این گشت!!!!!!!

 


+ نوشته شده توسط در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:46 |
سال نو مبارک / خاطرات تعطیلات

سلااااااااااااااااااام. سال نو همگی مبارک... الان یقین دارم عیدی ها رو جمع کردین و یک میلون تا(میلیون) نقشه براش کشیدین و یه مو هم رو سر مامان باباهاتون نمونده و القصه که تعطیلات خوشی رو گذروندین. تا باشه یه عالمهههههههه تعطیلی و گردش و سفر و بیدار موندن تا ۳ نصفه شب و خواب فردا تا ۲ بعد از ظهر!!!!!!!

از اونجاییکه مامان من ملقب به " تنبل خانوم" شده اند که صد البته به ایشان برازنده است و ما حظ نمودیم!!!!! بر آن شده اند تا بالاخره اولین پست سال نو را بنگارند!

----------

* روز پنج شنبه ۲۵ اسفند، جشن سال نو مهد کودک بود در یکی دیگه از مهدهامون با حضور مامان و بابا. صبح بیدار شدیم و شال و کلاه کردیم و رفتیم دوربین فیلمبرداری خریدیم و مامان از دست دوربین قبلی خلاص شد! عصری هم رفتیم جشن و با همون دوربین تر و تازه اولین فیلم خوشگل جشن رو گرفتیم. مراسم جشن خیلی خیلی زیبا بود:

- نمایش ماه پیشونی که من توش نقش جادوگر رو داشتم با یه لباس بنفش خوشگل

- هفت سین که من توش نقش سیب رو داشتم با یه لباس قرمز خوشگل

- رقص کردی با ترانه بارون بارونه و من لباس محلی خودمو پوشیدم

لباسهای جادوگر و سیب و اینها رو خود مهد تهیه کرده بودند. برنامه عالی بود و مامان بابا حسابی خوشحال و ما هم در اجرای برنامه موفق. این برنامه حدود دو ساعت بود. عمو رضا موسیقی مون هم بود. یک اتاق گریم هم داشتیم که توش مرتبا ما رو به شکلهای مختلف در می آوردند برای برنامه بعدی!!!!

* جمعه ۲۶ اسفند، بعد از مدتهای مدیدی مامان کلاس نداشت و رفتیم گردش. کلی هم خرید کادو برای مربی هام و دکترم و خاله دکتر و ...

* شنبه ۲۷ اسفند، هدیه مربی ها رو دادم و عصری هم رفتیم عمومهرداد، گلو و گوشم رو دید و بهش گفتم چشماتو ببند! تا بهش شکلاتش رو که کادوش بود رو دادم. به خاله دکتر هم همینو گفته بودم! کلی چشم گذاشته بود و بعد بهش کادوش رو داده بودم.

گوشم کمی ملتهب بود هنوز که قرار شد تا اردیبهشت سیپروهپتادین بخورم. هم برای اشتهام و هم برای حساسیت.

* یکشنبه ۲۸ اسفند، مامان نرفت سر کار و بابا هم رفت و زود برگشت. رفتیم خرید کادو و شهروند و ...

* دوشنبه ۲۹ اسفند، رفتیم بازم بیرون و گردش و تفریح و خرید تفریحی. بنا بر رسم همیشگی شب عید رفتیم بیرون خرید و ناهار و گشت و گذار. ماهی کوچولو خریدیم، سبزه و کلی کادو. شب اومدیم خونه و سفره هفت سین چیدیم و تخم مرغ رنگ کردم. حاجی فیروز درست کردم هی با ماژیک مشکی خودمو سیاه کردم و دستهام کثیف شد! مامان اینجوری شدمن دستهامو شستم. دوباره ماژیکی شدم و این قصه خیلیییییییییییی تکرار شد تا بالاخره من تونستم تخم مرغ حاجی فیروز رو درست کنم!

-----------

* اول فروردین، مامان کله سحر بیدار باش زد و لباس پوشیدیم و مرتب سر میز نشستیم تا سال تحویل شد. من کلی دعا خوندم و دعا کردم ماشین برنده شم!!!!! از مامان و بابا هم عیدی گرفتم و کیف عیدی ام رو از پول جیبی جدا کردم! برای اینکه نقشه ها دارم براش!!!!!بعدش هم چند تا عکس انداختیم.

از بس که شب تا صبح سرفه کردم مامان گفت بریم دکتر ببینه. بعد میریم مسافرت و خونه مامانی و اینها دیگه اذیت نشیم. رفتیم بیمارستان کودکان تهران. دکتر گفت فعلاْ حاد نیست اما اگه علائم شدید شد آنتی بیوتیک نوشت که بخورم.

بعد دیگه نزدیک ظهر بود و رفتیم خونه مامان جون عید دیدنی و تا عصری اونجا بودیم. عیدی گرفتم شلوار جودی و بلوز و پول و عطر.

* ۲ فروردین: رفتیم خونه مامانی و تا ۷ فروردین اونجا بودیم. خونه عمه ها عید دیدنی و گردش. ۷ فروردین اومدیم تهران.

* ۸ فروردین: شب مهمون داشتیم، مانی و مامان بابا. من و مانی کمی دعوا کردیم و کمی دوستی. دوباره هی تکرار..... مامان باباها خل شده بود از دستمون. بالاخره ساعت ۱۱ شب دوستیمون گل کرد و بازی و کارتون دیدن تا ۳ شب!!!!! که میونه مون خوب بود و دیگه اونها رفتن خونشون. بماند که موقع رفتن حالا دیگه هم اون گریه میکرد که نمی خواست بره، هم من میگفتم خب بمونن بازی کنیم!!!!!!!

قرار شد روز پنجشنبه ۱۰ فروردین با مامان جون اینها بریم شمال. برای همین چهارشنبه اونها شام اومدن پیشمون و شب موندن که صبح زود راه بیفتیم. اماااااااااا مامان از روز ۷ فروردین چشم هاش قرمز شد و شدیداً مریض به نظر می اومد، هرچند که می گفت مریض نیستم فقط چشمهاش قرمز بود. چون واقعا مهمون هم داشتیم و خوب بود.... بالاخره بابا موفق شد چهارشنبه ساعت ۱:۴۰ نیمه شب مامان رو ببره دکتر. مامان جون هم اومد اتاق من که منو بخوابونه مثلاً مامان اینها از دکتر برگشتن و دیدن من بیدارم و حرف میزنم و قصه میگم و کیه که بخوابه؟؟؟؟

قرار شد بابا یک کم بخوابه که موقع رانندگی اذیت نشه. اونهم هر چی تلاش کرد از بس من می دویدم و حرف میزدم و سر به سر همه میذاشتم و ... نتونست بخوابه و نتیجه این شد که همون ۴ صبح حرکت کردیم به سمت رشت. صبح زود هم رسیدیم و صبحانه خوردیم....

 نکته مهم این سفر این بود که چون قبلش همه خسته و بی خواب شده بودن، همینکه ماشین راه می افتاد، می خوابیدن!!!!!

رسیدیم انزلی و ویلا گرفتیم و خوابیدیم تا ظهر! رفتیم ساحل و من کمی شن بازی کردم و ناهار خوردیم و برگشتیم ویلا خوابیدیم تا شب!!!! بیدار شدیم و رفتیم شام بیرون و اومدیم خونه خوابیدیم تا صبح!!!!!!!!

مامان جون صبح روز جمعه ۱۱ فروردین که بیدارمون کرد، لقب بسیار شایسته "اسلیپ گشت" رو به این سفر و مسافرانش داد!!!!!!

قرار شده کسانی که از بیماری کم خوابی و یا بیخوابی رنج می برند را با خود به سفر ببریم تا مداوا گردند!!!!!!!!

* جمعه رو دیگه کمی به گشت و گذار گذروندیم و ناهار و بعد هم حرکت به سمت تهران. در راه برگشت مثل همیشه رسم خرید زیتون در رودبار و چشیدن و نتیجه آن بر عهده من بود!!!!! دیگه شب حدودای ۱ رسیدیم تهران. تا خوابیدیم شد حدود ۳. چون من تازه گشنه ام شده بود و مجبور به خوردن کنسرو لوبیا با قارچ شدم!!! خواب هم از سرم پریده بود و به زور خوابیدم.

* یکشنبه ۱۳ فروردین، ناهار رو رفتیم بیرون جنگل و من از این کار بسیار لذت می برم. خوب بود خوش گذشت. کلی هم کاج جمع کردم و آوردم خونه که با چسب اکلیلی و آبرنگ هنرنمایی کنم!

* چهارشنبه ۱۶، اولین جلسه کلاس موسیقی بعد از تعطیلات بود و ای بد نبود. حداقل اونهایی که بلد بودیم یادمون نرفته نبود. الان چندتایی آهنگ با فلوت بلدم بزنم.

* پنج شنبه ۱۷، شام رفتیم خونه خاله مامانم که دختر دبستانی داره و کلی بازی کردم و بهم خوش گذشت.

* چهارشنبه ۲۳، خیلی خوب بودیم در کلاس موسیقی و جایزه یک سی دی بازی گرفتیم جهت تقویت گوش موسیقایی.

* شنبه ۲۶، بارون اساسی می اومد و مامان و بابا هوس پارک رفتن و قدم زدنشون باعث شد که از مهد اومدن دنبالم و رفتیم پارک. هوا خیلی خوب بود و کلی قدم زدیم و خوراکی خوردیم و برای من هم یه انگشتر با گل پارچه ای خریدن. تا خونه خوابم برد و گلش کنده شد. بیدار شدم و چه گریه زاری راه انداختم. بابا رفت توی ماشین و پیداش کرد.

توی راه به مامان یه برگه میدم و میگم معلم زبانمون گفته باهام کار کنین:

?what's the matter

.my head hurts

این جمله رو به صد مدل گفتم:

I hurts hurts

I my hurts feet

I feet feet

I feet hurts

دیگه این آخری از همه بهتر بود مثلا!!!!

بعد مامان که از این تمرین کردن خل شده بود تازه فهمید چرا معلممون این تمرین رو به عهده مامانها گذاشته بوده!

* بابا کلی بذر سبزیجات خریده و فلاورباکس. میخواهیم در زمینه سبزی به خودکفایی برسیم!!!! روزی چند بار به اینها سر میزنه و یک میلیمتر رشدشون رو هم گزارش میکنه. مامان هم یه بنفشه افریقایی گرفته از خاله اش و هی به اون سرک میکشه! کورس گذاشتن در گلکاری و سبزیکاری شدید!!!! 

من هم این وسط گل کاری خودم رو دارم! از همون مدلهایی که خودتون میدونین!

* روز دوشنبه ۲۸، بهمون گفتن دفتر خط دار ببریم مهد جهت لوحه نویسی! واااااااااااااای من میخوام باسواد بشم کم کم! 

البته که من اعتقادم بر اینه که با سواد هستم! یکی از نمونه هاش هم اینه که من هر کانالی رو که فیلم یا کارتون خوبی داره و می پسندم، فورا میرم عددش رو یه جایی یادداشت میکنم و بعدا در مواقع لزوم از روش میخونم و میزنم همون کانال! جالب اینجاست که همه دندانه ها رو برعکس می نویسم! هم حروفو هم اعداد!! مامان قول خواهد داد یک عکس از این نوشته های شاهکار من اینجا بذاره!

* روز سه شنبه ۲۹، ..

- مامان؟

-- جان؟

- میخوام برات یه شعر بخونم. بخونم؟

-- بخون مامان....

و من چتر به دست، در حالیکه برقهای خونه رو خاموش کرده ام و فقط نور کمی وجود داره و چتر رو بالای سرم می چرخونم به آرومی.... میخونم که: تو که چشمات خیلی قشنگه! رنگ چشمات خیلی عجیبه! تو که اینهمه نگاهت خیلی عجیبه! تو که خیلی عجیبه! و....

خلاصه هر چی عجیب بود رو برای مامانم خوندم! از بس کارم برای مامان عجیب بود، بابا که اومد خونه مامان ازم خواست اجرای مجدد داشته باشم و بابا هم ازم فیلم گرفت.

  پ.ن. عکسهای عید و سفر شمال در اولین فرصت به روی چشم!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت 15:21 |
حاضر جوابی از نوع بدتر از بزرگمهر!/ شب خوابی مهد کودک/ هورس!

* چند روز قبل، عصری داشتم با یک بادکنک قرمز از نوع نترک! ( غیر قابل ترکیدن! که البته از عجائب هم می باشند) که روز ۲۹ بهمن، روز دوستی و ولنتاین ایرانی، از مهد کودک آورده بودم، بازی میکردم. یک صندل پاشنه بلند پوشیده بودم بپربپر میکردم و چند بار هم پام پیچ خورد و یا داشتم می افتادم و .... مامان چندین بار تذکر داد که این طرف نیا. برو اونور بازی کن و من خیلی که هیچ! اصلاً توجه نکردم!

مامان که از تذکر دادن خسته شده بود گفت:

- از بس گفتم ندو نپر، زبونم مو در آورد!

-- خب بباف!!!!!

خودتون قیافه مامان و بابا رو تصور کنین! من هیچی نمیگم!

* یادم رفته بود براتون شب خوابی مهد کودک رو تعریف کنم. روز چهارشنبه ۱۲ بهمن، قرار بود شب همه بچه های آمادگی مهد کودک با مامان ها بریم مهد و جشن داشته باشیم. شب رو هم همونجا بخوابیم. این برنامه جالب هر سال برای آمادگی ها وجود داره اما امسال اولین سالی بود که مامانها هم حضور داشتند.

چهارشنبه ۱۲، عصری رفتیم کلاس موسیقی و بعد بابا من و مامان رو رسوند و ساک و کیسه خواب و پتو و بالش و ... رو هم بردیم و رفتیم مهد. قرار بود یه شام سبک هم ببریم که سالاد ماکارونی بردیم. اونجا جشن بود و نمایش عروسکی و کاردستی و موسیقی و  سورپرایز این بود که جشن تولد مهد کودک بود با یک کیک بستنی بزرگ و خوشمزه.

برای شام هم همه غذاها رو روی میز چیدند به اضافه تدارکات دیگری که دیده شده بود. شب خوبی بود. حدود ساعت ۱ دیگه تقریبا همه خوابیده بودند و اما....

۳ دختر شیطون و بلا به نامهای پارمیدا، کیمیا و باران! تا ۴ صبح بیدار بودند!!!!! از اینور سالن به اونور میدویدند و غش غش ریز ریز می خندیدن! مامانهاشون هم چشمهاشون از بی خوابی قرمزی رو رد کرده بود و دیگه به کبودی رسیده بود!!!!! 

بالاخره این سه فسقلی هم  کمی خوابیدن و صبح ساعت ۸ بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه.

من تا ساعت ۲:۳۰ روز پنج شنبه خواب بودم و تلافی بیخوابی شب قبل رو در آوردم. شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت. تجربه جالبی بود که با دوستهامون یک شب رو کنار هم باشیم.

* چند روز قبل:

- مامان میخوام برات یه چیزی بخونم!

-- بخون عزیزم.

- ان الانسان لفی هورس!....

و خوندم! تا دلتون بخواد از همین ها خوندم!!!! یکی از یکی خوشگل تر!

* سه  هفته پشت سر هم در بهمن ماه روزهای جمعه، من و بابا رفتیم کلاس موسیقی و برای اردوی موسیقی تمرین کردیم.

روز اردو جمعه ۲۸ بهمن بود، مامان بلیط خریده بود برای من و بابا. برنامه در سالن تلاش پارک وی بود. قرار بود ما برنامه داشته باشیم اونجا ولی برنامه خیلی منظم و جالب نبود و همون یه برنامه کوتاه گروه ۴۰ نفری ما که کلی براش تمرین کرده بودیم در بی نظمی مطلق اجرا شد و بابا که هیچ! من انقدر شاکی بودم که هیچ نکته جالبی ازش نداشتم برای مامان تعریف کنم!!!

ولی به هر حال خاطره تمرین ها و شعر بانمک: تومبا تومبا تومبا تومبا تومباااا ری ری دُم .... رو خیلی دوستش دارم و هنوزم روزها با خودم تکرارش می کنم و اجراش میکنم و چرخی میزنم!

* این روزها شدیداً توی مهد کودک مشغول تمرین کردن شعر و سرودهایی هستیم که برای برنامه نوروزی است، برنامه ۲۵ اسفند توی یکی دیگه از مهد کودکهامون است:

شعر سیب میخونم و قراره سیب سفره ۷ سین باشم. 

شعر یکی از آهنگهای گروه رستاک رو خیلی دوست دارم و مرتب میخونم و ... تمرین میکنم:

بارو بارو بارونه هی، دستته بده دستم چش انتظارم هی...


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم اسفند 1390 و ساعت 13:53 |
بازی این روزهای من!/ گوش درد/ اَلَفپا
به مامان میگم:

- اسمت چیه؟

-- مامان!

- نه بگو تُلُبچه! دوباره میگم. اسمت چیه؟

-- تربچه!

- خونه ات کجاست؟

-- همین جا!

- نه! بگو تو باغچه! دوباره میگم. خونه ات کجاست؟

-- خب نمیخوام بگم تو باغچه! خونه ام همین جاست!!!!!

بالاخره بعد از اینکه مامان از دنده لجبازی میاد بیرون!!! بازی درست میشه!

- خونه ات کجاست؟

-- تو باغچه!

- چند تا بچه داری؟

-- یک دونه. دردونه. پارمیدا!

- نه! بگو به تو چه!

-- اِ! نمیخوام. مگه من بی تربیتم؟! بعدش هم من یدونه دردونه دختر خانم دارم.

- نه! بگو به تو چه!

-- باشه ! به تو چه!!!!!!

* یه جور دیگه بازی:

- اسمت چیه؟

-- تربچه!

- نه بگو فریدون!!!!! دوباره میگم اسمت چیه؟

-- فریدون!

- خونه ات کجاست؟

-- تو گلدون!!

- چند تا بچه داری؟

-- یه میدون!!!!

بر این اساس واحد جدید شمارش فرزند در این بازی " میدون" می باشد!!!!!!

* دیروز عصری رفتیم خونه، داشتم بازی میکردم که یکدفعه به مامان گفتم:

- مامان! گوشم تیر میکشه! مامان! حرف میزنم گوشم درد میگیره.

مامان هم فوراً به خاله دکتر زنگ زد و بابا اومد خونه و رفتیم دکتر.

عمو مهرداد گوشم رو معاینه کرد و گفت بععععععله ملتهب و قرمزه. بعد گلوم رو هم نگاه کرد و گفت :

ـ آفرین پارمیدا! گلوت هم که قرمزه و ترشحات پشت حلق داری.

بعد هم برام دو شیشه کو آموکسی کلاو نوشت. معاینه مجدد گوش هم برای ۱۰ اسفند گذاشت و ضمناً آزمایش ادرار هم نوشت.

* دیروز که داشتیم میرفتیم دکتر؛ تو ماشین به مامان گفتم:

- مامان به من اَلَفپا یاد میدی؟؟

بابا با تعجب پرسید چی؟؟؟

تا من به خودم بجنبم و بخوام توضیح بدم منظورم چیه، یه نگاه به قیافه مامان که غش کرده بود از خنده انداخت و خودش فهمید درخواست من آموزش الفبا می باشد!!!!!!


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 و ساعت 9:35 |
اولین سفر به مشهد/ پول جیبی/بگویی نیست

* روز سه شنبه ۱۳ دی ماه، من و مامان و بابا، با قطار  رفتیم مشهد. حرکت ساعت ۸ شب بود. اما حدود یک ساعت و نیم دیرتر راه افتادیم. بماند که چقدررررررررررررررر تاخیر چه در رفت داشتیم و چه در برگشت، اما سفر خیلی خیلی خوبی بود. اولین سفر من به مشهد بود. زیارتم قبول.

توی راه رفت مدت زمان طولانی تاخیر رو خواب بودم و خیلی متوجه نشدم. صبح حدود ۱۱ اینها رسیدیم مشهد، همین که از سالن اومدیم بیرون دیدیم کلی برف نشسته و داره برف میاد! ما بچه تهرونی های برف ندیده چه ذوقی کردیم بماند!!!!  تازه چشمم افتاد به چند تا پرچم ایران که بیرون بود و خیلی جدی به مامان گفتم:

- مامان! مشهد ایرانه؟

-- آره عزیزم! مشهد هم از شهرهای ایرانه.

هتلمون رزرو بود و رفتیم سمت هتل. وسایل رو گذاشتیم و رفتیم برای ناهار. بعد دوباره برگشتیم هتل و مامان برای خودش و من چادر برداشت. آجیل مشکل گشایی رو هم که یکشنبه خریده بودیم و پاک کرده بودیم و بسته بندی، رو هم برداشتیم و رفتیم حرم.

من از شلوغی به هیجان اومده بودم، البته کمی هم ترسیده بودم! درست موقع اذان مغرب رسیدیم. رفتیم وسط صف یه جایی نشستیم و مامان نماز خوند. من نماز مغرب رو با مامان خوندم! چه نماز خوندنی؟! دم به ثانیه سوال پرسیدم از مامان!

برای نماز عشا، به مامان گفتم من دیگه نماز نمی خونم! مامان پیشنهاد داد تو تسبیح بردار و صلوات بفرست، هر یکی که گفتی یکی از دونه های تسبیح رو رد کن، بعد می بینی کل دونه ها تموم میشن!

- چه جوری تموم میشن؟

-- هیچی! میان اینطرف دستت می فهمی که صلوات گفتی براشون!

-  باشه!!!!

حالا موقع نماز خوندن مامان، مرتب صداش میکردم که مامان! ببین چقدر شد؟!!!

بالاخره مامان موفق شد نماز رو بخونه و بعد رفتیم بیرون توی صحن. ولی بابا رو پیدا نکردیم. هوا سرد، زمین پر از برف، سوز و سرما! وسط صحن راه میرفتیم و همه رو نگاه میکردیم تا بابا رو پیدا کنیم! مامان هم گوشی اش رو گذاشته بود هتل و نیاورده بود، آخرش مجبور شدیم رفتیم قسمت گمشدگان!!!!!!! تا پیدا شدیم!!!!

بعد رفتیم بازار و گشتیم و کمی خرید کردیم. مامان برای من یه مدال نقره که شکل گربه است و کلی نگین خوشگل داره به عنوان یادگاری از اولین سفر مشهد، خرید.

روز پنج شنبه، صبح رفتیم صبحانه هتل و بعد رفتیم وسائلمون رو مرتب کردیم و چمدانها رو بستیم. رفتیم حرم. نگران نشین! دیگه گم نمیشیم! مامان گوشی آورد!!!!!رسیدیم حرم، درست موقع اذان ظهر بود. رفتیم زیارت و بعد دیگه سه تایی یه جایی نشستیم و نماز خوندیم و دعا کردیم.

از حرم اومدیم بیرون و رفتیم هتل اتاقمون رو تحویل دادیم و رفتیم گردش. مجتمع الماس رفتیم و کمی گردش و خرید و ناهار. یه توپ جادویی خریدم و فیگودی(بیگودی)!

دیگه اومدیم هتل و رفتیم راه آهن. زود رسیدیم و حسابی حوصله ام سر رفته بود. برای سرگرم شدن خودم از نمایش و آواز خوانی و کندن موهای مامان و بابا گرفته تا حتی بستن شال گردنم به دور کمرم و قر دادن!!!! کم نذاشتم!!!!

در برگشت باید ساعت ۸ شب حرکت میکردیم، اما بدلیل یخ زدگی بطور دستی شروع کردند گرم کردن سوزنها و خلاصه قطار گرم شد راه افتاد!!!! حدود ۱۲ ظهر جمعه رسیدیدم تهران. از ۸ اینها بیدار بودم، گاهی یک کم می خوابیدم دوباره پا می شدم!! نزدیک سمنان توقف داشتیم، جایی که ایستاده بودیم می گفتن یخ زده و نمیشه حرکت کرد، من هم خیلی جدی رفته بودم توی سالن قطار ایستاده بودم و بیرون و برف رو نگاه می کردم و گفتم:

- مامان! لیلا(ریل ها) یخ زده!! بیا پیاده بریم!!!!!!

مامان؟! بگو آژانس بیاد دنبالمون بریم!!!!!

به خوشی و سلامتی رسیدیم از اولین سفر مشهد.

* جمعه ۲۳ دی، مامان رفت کلاس و امتحان داشت. بعدش من و بابا رفتیم کیک خریدیم از بی بی و رفتیم دنبال مامان و شام رفتیم سوخاری و بعدش هم چون فردا تعطیل بود تصمیم گرفتیم به گشت و گذار در ولیعصر و پاساژها. از اونجاییکه هر چی می دیدم می خواستم که برام بخرن! از شال گرفته تا مجسمه و لوازم آرایش و ...  مامان هر چیزی رو که میدید و درباره مدلش و یا قیمتش با بابا صحبت میکرد، من می گفتم:

- میخوای بخری؟ برای خودت؟!!!! تا برای من اونو نخری نمیذارم چیزی برای خودت بخری....

تا اینکه بالاخره جمله فلسفی ارائه دادم بدین شرح: فکر کردی میتونی چیزی برای خودت بخری خوشحال شی؟! آره؟؟؟؟

و دیگه مامان بابا شدیداً به فکر رفتند که چه جوری باید این مسئله رو حل کنند. بابا پیشنهاد داد که اگه انقدر دلم میخواد چیزهای مختلف برای خودم بخرم، میتونم دختر خوب و حرف گوش کنی باشم و هفته ای یکبار جمعه ها پول تو جیبی بگیرم، جمع کنم و هر چی میخوام برای خودم بخرم.  من هم قبول کردم و اولین پول جیبی به مبلغ ۵۰۰ تومان رو همینکه رسیدیم خونه از بابا گرفتم!!!!!

* روز شنبه ۲۴ اربعین که تعطیل بود، بابا ظهر کار داشت و رفت بیرون. موقع رفتنش کلی استنطاقش کردم که:

- کجا میری؟ کی میایی؟ قول دادی بریم فروشگاه! به موقع برگرد!!!!!

بابا حدود ۸ اومد و رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم. خیلی هم سرفه میکنم قراره فردا برم سنگ کاغذ قیچی!!!!

* یکشنبه ۲۵ دی، از مهد کودک مامان و بابا اومدن دنبالم و رفتیم عمو مهرداد گلوم رو دید و سنگ کاغذ قیچی هم بازی کردیم! تازه جلوی مامان!  پوست دستم هم حساسیت پیدا کرده و خشک و قرمز شده. گفت سه شنبه بیا تا دوباره هم گلوت رو ببینم و برای دستهات هم کرم بنویسم.

* سه شنبه ۲۷ دی، عصری رفتیم عمو مهرداد، گفت گلوم خوبه دارو هم نمیخواد. فقط ۲ یا ۳ شب دیفن هیدرامین بخورم. برای دستم یه کرم ترکیبی نوشت. رفتیم داروخانه که کرم رو درست کنه..... خب طبیعیه کمی طول میکشه... از در و دیوار بالا رفتم. ۱۰۰ بار به مامان گفتم لاک بخر سورمه ای! ۱۰۰ بار هم مامان گفت: این رنگ لاک ها به هیچ دردمون نمیخورن! آخرشم نخرید!!!!!!! خلاصه که بالاخره داروساز بخاطر نجات مامان از لب گزیدن و نیشگون گرفتن و حرص خوردن و .... داروی من رو ساخت و تحویل داد!!!!!

* چهارشنبه ۲۸ دی، رفتیم کلاس موسیقی و من وسط کلاس قهر کردم. داشتیم بازی قایم میکنم پیدا کنین بازی میکردیم که دوستم داشت ماژیک قایم شده رو پیدا میکرد، من هم جرزنی کردم و گریه زاری راه انداختم!!! مامان ناراحت شد و معلممون گفت پارمیدا از اون بچه هایی است که اصلا نمیتونه رقیب رو تحمل کنه!!!!! امروز " ر بم" رو یاد گرفتیم. احتمال زیاد هفته آینده جمعه میریم اردوی موسیقی.

* پنج شنبه ۲۹ دی، عصری با مامان جون اینها رفتیم شهروند. یه بیفتک کوب خریدیم که شد بلای جان!!! اونو روی همه خوراکیها به همه وسائل، به سر و کله خودم و در نهایت روی انگشت خاله هم کوبیدم. شب هم رفتم خونه مامان جون اینها موندم و هر چی مامان اصرار کرد بیا خونه، قبول نکردم.

* جمعه ۳۰ دی، مامان صبح اومد خونه مامان جون و حمام کردم. بعد مامان رفت کلاس و من اونجا موندم تا شب که بابا اومد دنبالم و بعد هم رفتیم سر خیابون دنبال مامان و رفتیم خونه. تصمیم به پختن پیتزا گرفتیم. من هم کلی کمک کردم از ریز کردن کوکتل بگیر تا له کردن زیتون!!!! بعد هم یکی از ظرفها توی فر شکست و گفت بومب! مامان گفت قضا بلا بود و این قضا و بلا باعث شد تا یکساعت بعد هی خونه جارو کنند و تر و تمیز!

* یکشنبه ۲ بهمن، تعطیل بود و مامان جون اینها ناهار مهمون ما بودند. مامان توی آشپزخانه کار داشت ... من چند بار مامان رو صدا کردم که بیا اتاقم کارت دارم.

مامان گفت: نمیتونم بیام الان کار دارم، بگو چی کار داری.

من هم گفتم: نمیشه. بگویی نیستش! باید بیایی!!!!!!!!

* سه شنبه ۴ بهمن، که تعطیل بود با مامان جون اینها رفتیم بی بی شهربانو. تا حالا نرفته بودیم. هی پرسیدم داریم میریم کجا؟ مامان گفت میریم کوه بی بی شهربانو.

داخل زیارتگاه هم که رفتیم، من زیر یک طاقی ایستادم و شروع کردم به نماز خوندن. نیست تازه هم مشهد بودم کلاً توی جو بودم!!!

نماز خوندن من خیلی جالبه. وقتی سجده و رکوع میرم، دستهام به شکل قنوته هنوز!!! بعد نماز خوندنم، به مامان گفتم:

- مامان! بریم رکوع! رو کوه! نه بریم تو کوه!!!!!! 

چون وقتی رسیدیم و دیدم یه زیارتگاه است و کمی هم پله که رفتیم بالا و خلاصه کوه در کار نیست.. دوباره خیلی جدی به مامان گفتم:

- این که کوه نشد! در حالیکه کوه و تپه ها رو نشونش میدادم گفتم: بیا بیا با هم بریم کوهنوری!!!!! بعد هم من و مامان یک کم کوهنوری کردیم.

سوار ماشین که شدیم به بابا گفتم:

- من و مامان از سنگینا (سنگ ها) رفتیم بالا، کوهنوری کردیم.

اونجا دو تا دکه کوچولو بود که پازل داشتن. اصرار اصرار که میخوام بخرم با پول جیبی خودم اصلاً!!!! از اونجاییکه خوشگل نبود، مامان راضی نشد. گفت میریم خونه میخریم برات. خلاصه که اومدیم خونه و گفتم خب بخریم دیگه!

حالا روز تعطیل، همه جا بسته! انقدر چرخیدیم دور و بر تا یک لوازم التحریر فروشی باز پیدا کردیم!! و من یک پازل چهل تکه خریدم. پازل ۱۵۰۰ تومان بود، من یکی از پول جیبی هام رو براش دادم بقیه شو مامان داد. این اولین خرید من با پول جیبی بود.

(مامان عمداً اونو ازم گرفت تا کم کم قدر پول دونستن رو یاد بگیرم و بفهمم که چیزی که میخوام بخرم ارزش داره از پول جیبی هام بدم یا نه؟! )

پازلی که خریدم عکسش دو تا گربه اشرافی داره و خیلی هم دوستش دارم. همین که اومدیم خونه نشستم به بازی. 

-----------------------------

اینهم عکسهای من در مشهد، برف و قندیلها رو دقت کنین لطفا!!!! دارم از سرما میلرزم!!!!

زیارت قبول خوشگل خانم با اون چادرت!


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 11:50 |
سورپرایز یلدا/ آتلیه/سوغاتی/ سینما/سنگ کاغذ قیچی!/عکسهای آتلیه

خیلی وقت بود دلم یه لباس جینگیل مینگیل و شبیه این محلی ها میخواست... توی مهد کودک هم صحبتش شد که روز یلدا جشن داریم و هر کسی لباس محلی داره، بپوشه. مامان با مامان جون در این باره صحبت کرد و خب! نتیجه معلومه دیگه! باز هم مامان جون زحمت یک سورپرایز عالیییییییییییی رو کشید.مرسی مامان جون.

* دوشنبه ۲۸ آذر، عصری که رفتیم خونه، کمی بعد بدون این که من بدونم بابا از مسافرت بر میگرده، بابا اومد خونه و من حسابی ذوق زده شدم. همینکه بابا رو دیدم، سراغ سوغاتی های سفارشی ام رو گرفتم!!!!  ۴ تا خمیر دندان بزرگ اورال بی، کلگیت(با مسواک)، سیگنال، با طرح های سیندرلا، باب اسفنجی و باگز بانی که در نوع خودش فوق العاده خوشگل با طراحی عالی، خوشبو و خوشمزه!!!  مرسی بابا! ( به قول مامان، بعد می گیم چرا فرهنگ بهداشت دهان و دندان در کشور ما خصوصاً بین بچه ها ضعیفه! فکر کنم علتش معلومه. نه؟) و حدود ۲۰ بسته آدامس های مختلف و خوشرنگ و خوشمزه در بسته بندی های جور واجور. که البته آدامسها کلی باعث بحث بین من و مامان شد! مامان خیلی آدامس جویدن رو دوست نداره.  از من خواست نهایتاً ۲ بسته رو بردارم و بقیه رو بذارم که مامان نگهداره. سر همین موضوع خیلی لجبازی کردم و کمی هم قهر و ... بالاخره چند تاش رو برداشتم و رضایت دادم!!!!

کمی بعد، مامان جون زنگ زد که بیایین یه سر خونه مون تا پارمیدا لباسش رو بپوشه که مطمئن شیم اندازه است و خوبه. ما هم رفتیم و پوشیدم و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. آوردمش با خودم خونه.

* روز چهارشنبه ۳۰ آذر، صبح زود بیدار شدم، لباس محلی ام رو پوشیدم و رفتم مهد. جشن داشتیم و روی گونه من عکس هندوانه کشیده بودند. اما عکاس نداشتیم در مهد.

عصری کلاس موسیقی مون کنسل شده بود و بابا و مامان اومدن دنبالم و رفتیم آتلیه عکس گرفتم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون، هم به مناسبت تولد مامان جون و هم یلدا. یلدا مبارک، تولد مامان جون مبارک. خاله های مامان هم اونجا مهمون بودند و خلاصه کلی سرم گرم بود و شب خوبی بود.

* جمعه ۲ دی، مامان رو رسوندیم کلاس، من و بابا رفتیم کیک بی بی خریدیم که شب بریم خونه مامان جون برای تولدش(شب یلدا کیک نگرفته بودیم) 

هوا خیلی آلوده بود و بابا اصرار داشت من رو منصرف کنه و پارک نبره. مامان دو ساعت بعد، بین کلاسش، به بابا زنگ زد ببینه ما کجاییم؟

فکر میکنین ما کجا بودیم؟

خونه؟؟! نه اشتباهه!!

پارک؟؟  نه اشتباهه!!!

رستوران؟؟ نه اشتباهه!!!!

.... ما سینما بودیم!!!! فیلم " اخلاقت رو خوب کن"!!!  بعد از تموم شدن فیلم هم رفتیم دنبال مامان و رفتیم خونه مامان جون. مراسم جا مونده از تولد: کیک و شمع.

* از روز جمعه شدیداً شروع کردم به سرفه. یکشنبه ۴ دی، بابا و مامان اومدن مهد دنبالم و از همونجا رفتیم دکتر. خودم با خاله دکتر رفتم داخل اتاق و اصلاً هم نیازی به اومدن مامان نبود!!!

درباره بینی ام بهم گفت بهتر شده ام. درباره گلو هم گفت حسابی چرک کرده است! آنتی بیوتیک سفکسیم، قرص سیتریزین، شربت دیفن هیدرامین کامپاند نوشت برام. ضمن اینکه برای بهبودی سرفه ام لازم بود تا با عمو مهرداد سنگ کاغذ قیچی بازی کنم، حدود ۱۰ دقیقه!!! وقتی رفتم تو اتاق و بهم گفت دست بده، مشت نشونش دادم! عمو مهرداد هم بهم گفت: پس سنگ کاغذ قیچی!!!!!

* سه شنبه ۶ دی، عصری با مامان و بابا رفتیم آتلیه و عکسهای آماده شده رو توی کامپیوتر دیدیم و یه سری رو انتخاب کردیم برای چاپ. اول هفته آینده قراره آماده باشه.  

* چهارشنبه ۷ دی، عصری رفتیم کلاس موسیقی و خوب بود. دوستم مریض شده بود و نیومده بود، من تنها بودم و کلاس کمی زودتر تموم شد. قرار شد به جای چهارشنبه یلدا که تعطیل شده بودیم، شنبه آینده کلاس جبرانی داشته باشیم. امروز نت " دو" رو یاد گرفتیم روی فلوت.

* پنج شنبه ۸ دی، بابا در شرکت مهمون خارجی داشت و قرار بود مامان هم بره، من از صبح رفتم خونه مامان جون پیش خاله موندم تا شب. انقدرررررررررررررر کاردستی انجام داده بود خاله!!!! که نگو!!!!! آخه هر چی میخواستیم درست کنیم، من می گفتم سخته! تو درست کن! خاله هم قبول میکرد طفلکی!!!!  درخت کاج کریسمس با کلی کادوی مکعب شکل که از درخت آویزان بود.تا دیگه مامان اینها ساعت حدود ۹ شب اومدن، شام بودیم و کلی هم تعریفی و دیگه اومدیم خونه.

* جمعه مامان رفت کلاس، بابا سردرد داشت و ما موندیم خونه و گردش هم نرفتیم. شب که مامان از کلاس برگشت، شام رفتیم بیرون به صرف سوخاری. جاتون خالی خوب بود و خوش گذشت.

عکسهای آتلیه:


+ نوشته شده توسط در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 10:41 |
ضربه تاب و ورم بینی/ آزمایش...

دوستهای خوبم سلام.

سه شنبه ۲۲ آذر، عصری مامان ۲۰ دقیقه دیر اومد دنبالم و کلی هم مریض و خسته و بیحال بود. بابا هم اومد دم مهد دنبالمون و همگی با هم اومدیم خونه.

رسیدیم خونه، مامان غذا آماده کرد و .... بعدش اومد لباسهام رو عوض کنه که یک دفعه دید بینی ام ورم کرده. ازم پرسید:

- پارمیدا؟ بینی ات چی شده؟

-- (در حالیکه می خندیدم) مامان هیچی! تاب خورد تو بینی ام تو حیاط.

- مامان دیگه در حال غش کردن...

قصه این بود که من توی حیاط کنار باغچه نشسته بودم و کاج های تزئینی رو جمع میکردم( خیلی ازشون خوشم میاد، میارم خونه و با ماژیک رنگ میکنم... ) بعد یکی از دوستهام تاب رو می کشه و رها میکنه که میخوره تو صورت من.

بعدش گویا من خیلی ابراز درد نمیکنم و اونها هم ازم می پرسن خوبی؟ منم میگم خوبم... و اونها کلاً دیگه بی خیال میشن... ضمن اینکه به مامان تلفن نمیکنن بگن، عصری هم که میاد دنبالم یادشون میره بگن....

مامان بلافاصله که دید، با دکترم تماس گرفت. دکتر گفت تا فردا کمپرس با حوله سرد. فردا بریم برای عکس. مامان تا صبح کمپرس کرد و گریه کرد و نخوابید....

صبح چهارشنبه مامان نرفت سرکار و تماس گرفت با مدیر مهدکودک و درباره این موضوع صحبت کرد و ... مدیرمون هم تا آخر شب و حتی پنج شنبه چندین بار تماس گرفت تا از نتیجه عکس و .. با خبر باشه. مامان در عین اینکه می پذیرفت که اتفاقه و خدای ناکرده ممکنه بیفته، بهشون گفت باید وقتی بچه ها رو می برین حیاط با تعداد بیشتری مربی ببرید تا بهتر بتونن مراقب باشن. ضمن اینکه به بچه ها احتمال هر گونه خطری رو آموزش بدید که الان آمادگی اند و سال دیگه میرن مدرسه، بتونن مراقب خودشون باشن و اینکه چرا همون موقع که این اتفاق افتاد بهم خبر ندادید، شاید دکترش همون کمپرس سرد رو اگه زودتر می گفت باعث میشد انقدر ورم نکنه و کبود نشه....

صبح رفتیم بیمارستان مهر، دکترم من رو دید و برام عکس بینی نوشت. رفتیم عکس گرفتیم. دکتر عکس رو دید، گفت به نظر نمیاد شکستگی داشته باشه، اما یه خط مشکوکی دیده میشه، گزارش عکس رو میخوام حتما.

گزارش هم عصری آماده میشد. دیگه از اونجا رفتیم خونه. بابا شب قرار بود بره ماموریت. میخواست بره بلیط شو اوکی کنه و بقیه پولش رو بده، پرواز هم چارتر... فقط منتظر این بود که جواب عکس من بیاد و معلوم شه چطوری ام. خلاصه عصری هم برای اینکه جو خونه و مامان بابا تغییر کنه رفتیم کلاس موسیقی. بعد رفتیم بیمارستان و جواب عکسم رو گرفتیم.

در یک جمله نوشته بود: شکستگی استخوان بینی دیده نمیشود.

مامان بابا هم خدا رو شکر می گفتن و هم .... خلاصه که شب و روزی بود....

شام هم رفتیم بوف. به سلیقه من. مامان بابا اصلاً بوف رو دوست ندارن. منم بعد از خوردن غذا دیگه مطمئنم اونجا رو انتخاب نمی کنم!!

اومدیم خونه. مامان جون تا اینجای قضیه رو اصلاً نمی دونست. تلفن کرد که بگه فردا بریم خونشون که بابا هم نیست و شب بمونیم و اینها... که من خودم بهش گفتم: دکتر بودم! تاب خورده به بینی ام و ... مامان جون که دیگه عمراً حرف هیچکس رو باور نمیکرد، نیم ساعت بعد خونه ما بود که ببینه من چطوری ام و حالم چطوره؟...

روز پنج شنبه هم رفتیم دوباره دکترم من رو ببینه. بینی ام ورم داره و زیر چشمم کبوده. دکترم گفت کمپرس گرم تا سه شنبه. گفت اگه خدای نکرده بهتر نشد برم پیشش. ان شالله که بهتر میشه.

* مهد کودک ازمون آزمایش انگل و گواهی سلامت خواستن. مامان سه شنبه ۲۲، دفتر بیمه ام رو داد آزمایشگاه و ظرف نمونه ها رو آورد خونه و برام توضیح داد که باید وقتی میری دستشویی و پی پی داری حتماً به من بگی تا ازش نمونه برداریم بدیم آزمایشگاه. ۳ تا ظرف هم هست که توی روزهای مختلف باید بگیریم نه یک روز.

- مامان؟ که چی کار کنن؟

-- که آزمایش کنن ببینن سالمه.

- آهان!!!

اولین نوبت رو سه شنبه گرفتیم و چهارشنبه صبح، قبل از رفتن به بیمارستان برای عکس بینی، دادیم آزمایشگاه.

حالا چون قراره نهایتاً فردای روزی که نمونه رو میگیریم، ببریم آزمایشگاه.. نمونه روز چهارشنبه و پنج شنبه به درد نمیخورد. دارم میرم دستشویی .... صدا میکنم:

- مامان! من دارم میرم دستشویی. پی پی دارم فکر کنم! ظرف رو بیار!!!!

-- نه مامان! خیلی ممنون! امروز نمونه نمی گیرم. جمعه می گیرم.

- باشه پس جمعه بهت میگم!

و دقیقاً جمعه به مامان یادآوری کردم!!

پ.ن. خدایا شکرت که به خیر گذشت. خدایا مراقب همه بچه ها باش. مراقب پارمیدای نازنین من هم باش.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 14:53 |
تعطیلات تاسوعا/ شله زرد/ ظرف میوه/خواب مار و سوسمار/ ننه سرما

* شب تاسوعا، ۱۳ آذر رفتیم خونه مامانی اینها و تا چهارشنبه بعد از ناهار هم اونجا بودیم. ناهار عاشورا، نذری مهمان یکی از اقوام دور بودیم. در کل سفر خوبی بود، با دختر عمه هام بازی کردم و سر به سر بزرگترها گذاشتم! یکی از عمه هام هم که خیلی اصرار داشت بهش بگم عمه، هر کاری کرد نگفتم که نگفتم!!!!  کلاً بچه لجباز به من میگن دیگه!!!!!می گفت تو این چند روز انقدر میگم، تا تو بالاخره من رو عمه صدا کنی!!!

فلوتم رو برده بودم و اونجا شدیداً تمرین میکردم، گاهی واقعا درست و خوب میزدم و گاهی هم برای اینکه حسابی سر و صدا راه بیفته، دیگه چه می نواختم!!!!!!!

* چهارشنبه ۱۶ آذر، برگشتیم خونه، مامان کمی جمع و جور کرد و از اونجا رزماری آورده بود و داشت تمیزشون میکرد که از بین اونها یه کفشدوزک پیدا شد... من رو صدا کرد و نشونم داد. من هم که تا حالا از نزدیک ندیده بودم، خیلی از قیافه اش و رنگش خوشم اومد... گفتم:

- مامان! بده ببرمش نقاشی شو بکشم!!!!!

-- نه! ولش کن. این الان راه می افته میره تو خونه، کوچولو هم هست دیگه پیداش نمیکنم که!!!

خلاصه اصرار من باعث شد مامان راضی شد... البه با نظارت بابا! که کفشدوزک در نره!!!! اینهم من و کفشدوزک:

در حال کشیدن تصویر کفشدوزک:

 

این یک عکس تکی از کفشدوزک!!!!!

همینکه کفشدوزک شروع میکرد حرکت کنه، می ترسیدم بپره!!!!!

اینجا کفشدوزک در حال پریدن بود و منم نقاشیم رو گذاشتم کنارش

کفشدوزک و نقاشی من از اون:

بعد از اینکه نقاشی ام تموم شد، بابا اونو از بالکن فرستاد که بره خونه شون!

* چهارشنبه شب موقع خوابیدن بهانه کردم و رفتم پیش مامان خوابیدم. کلی با هم حرف زدیم تا بخوابم... گفتم:

- منو خیلی دوست داری؟

-- خیلی بیشتر از اون خیلی که تو بتونی بفهمی. من نی نی دوست داشتم، عاشق دختر خانم بودم، خدا هم تو دختر خانم ناز و نازنین رو به من داده... یه عالمه دوستت دارم.

- اگه یکی دیگه جای من بود، هم خیلی دوست داشتی؟؟؟

-- (مامان درحالیکه از این سوال فیلسوفانه هنگ کرده بود.....) عزیز دلم، حالا که کس دیگری نیست و تو هم دختر من هستی و من عاشقتم....

* پنج شنبه ۱۷ آذر، شله زرد نذری پختیم، مامان جون صبح اومد خونمون و تا عصری دیگه شله زرد رو تقسیم کردیم بین همسایه ها و خدا رو شکر خیلی هم خوب شده بود. جای همگیتون خالی. خدا قبول کنه و ان شالله سلامتی و موفقیت و برکت بده.

مامان میخواست عکس بگیره، اما از بس حواسش به کاراش رفت، نشد.

بابا داشت شله زرد رو هم میزد که کمی پاشید به دستش و یه ذره سوخت. فوری روغن زد روش برای اینکه تاول نزنه که خوشبختانه هم نزد، من دقیقه ای یکبار می گفتم:

- بابا! روغن زدی؟ خوب شد؟ دیگه نمیسوزه؟ اوخ اوخ میسوزه!؟؟؟؟!!!

-- نه بابا! قربونت بشم خوب شد دیگه!!

فکر کنم بابا تو رودربایستی من موند و ترجیح داد خوب شه اصلاً!!!!!

(از اونجایی که چند وقت پیش خودم ایستادم کنار گاز و مامان گفت برو کنار داغه، و من انگشتم رو زدم به شعله خاموش ولی داغ! و انگشتم سوخت، این بود که سوختگی رو می فهمیدم)

ضمن اینکه من هم داشتم روی شله زرد رو تزئین میکردم، که شیشه دارچین از دستم افتاد و بشکست!!!!!! چه شکستنی....پودر شد شیشه و از اونطرف همه جا پر از دارچین و از اون بدتر اینکه دیگه دارچین نداشتیم و بقیه شله زردها فقط با بادام و پسته تزئین شد!!!!( خدا رو شکر به خیر گذشت، بزرگترها میگن قضا بلا بود)

* جمعه ساعت ۴ تا ۵ ، کلاس جبرانی موسیقی داشتم، به جای چهارشنبه که تعطیل بود. چون مامان کلاس داشت، با بابا رفتم کلاس. خوب بود و نت جدید سل رو بهمون یاد داد. بعد از کلاس رفتیم دنبال مامان و شام رفتیم بیرون. اونجا بهم یه دی وی دی جایزه دادند. مامان گفت این راپونزله، تو داری اما تا حالا خوشت نیومده ببینی.

خلاصه اومدیم خونه. گذاشتیم و دیدمش تازه خیلی هم خوشم اومد ازش. جالبش اینجاست که من این رو داشتم اما هر بار که مامان میذاشت ببینم، من نمیخواستمش!!!!!!!

* شنبه ۱۹ آذر، عصری که مامان اومد دنبالم یه نامه از مربی مون بهش دادم که توش نوشته بود مامانها برامون ظرف میوه بذارن تا ما یه برنامه استقلال در خوردن میوه رو پیاده سازی کنیم! موقعی که مربی مون داشت برای مامانم نامه می نوشت، من ایستاده بودم کنارش و شدیداً توصیه کرده بودم که بنویس ظرف من Hello Kitty باشه!!!( بی نهایت کیتی رو دوست دارم: قالیچه اتاقم- شب خواب دیواری ام- لوستر اتاقم- پتو-کیف- ساق شلواری ام- جورابهام و کلی گل سر و برچسب و اینهام کیتی است) و مربی ام هم نوشته بود.  

رفتیم خونه و شب حدود ساعت ۸ که بابا اومد خونه رفتیم شهروند خرید. اولین چیزی که خریدم طبق معمول همیشه ۲ عدد کتاب که یکی داستان و دیگری رنگ آمیزی بود. بعدش هم رفتم سراغ ظرفها..... اما عجب داستانی شد.... کیتی که نداشت. ظرفهای فانتزی اش هم ظرف غذای مدرسه بود و خیلی بزرگ بود که مناسب میوه نبود. به قول مامان این اصلاً توی کیف تو جا نمیشه!  بالاخره راضی شدم بین اونهایی که موجود بود یکی رو که چهارگوشه و بی رنگه و روش گلهای صورتی کمرنگ و پررنگ داره انتخاب کنم. مامان و بابا که میگفتن خیلی خوشگل و ملیحه. اما من از روی اجبار انتخابش کردم ولی بعدش دیگه دوستش داشتم و اومدیم خونه عجله داشتم توش برای خودم میوه بذارم.

مامان سرما خورده به نظر می اومد و توی اتاقم نیومد. بابا برام قصه خوند و من خوابیدم. نیمه های شب جیغ زدم و گریه کردم... بابا و مامان که بدوبدو اومدن توی اتاقم براشون گفتم که خواب بد دیدم. خواب مار... و به پتوم اشاره کردم که این رو فکر کردم ماره...

 بعد بابا منو بغل کرد و برد آشپزخونه و نمک و آب دادند خوردم و رفتم اتاق مامان اینها، کنار بابا خوابیدم. کمی گذشته بود که دوباره خواب بد دیدم و بیدار شدم و به بابا گفتم: بابا سوسماره....سوسماره...

خلاصه که تا خود صبح نه خودم خوابیدم، نه مامان بابا...

امروز ظهر (یکشنبه) مامان برای احوالپرسی زنگ زد بهم مهد کودک، چون شب هم بد خوابیده بودم نگرانم بود... شروع کردم گریه کردن!!!گفتم:

- بیا دنبالم....

-- چرا؟ چی شده مگه؟

- هیچی مامان! بیا!!!! بهمون گفتن "ننه سرما" بکشیم... من نمیتونم.. بیا دنبالم!!!

-- مامان! اینم شد حرف؟؟؟؟؟یعنی تو هر وقت کاری رو نخواهی انجام بدی، یا نتونی انجام بدی، من باید بیام دنبالت؟؟؟؟

برو نقاشی بکش میتونی. تو نقاشی هات عالیه. اینو هم میتونی بکشی.

بعد هم خداحافظی کردیم...

پ.ن. من رفتم به مربی مون گفتم من دوست ندارم "ننه سرما" بکشم و اونهم قبول کرد.

 


+ نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم آذر 1390 و ساعت 16:49 |
جنگ!!/ نت خوانی/ کاردستی/ فارغ التحصیلی دندانپزشکی!

* اخیراً در خانه ما گاهی جنگ برپاست! بین من و مامان!!!! یه طرف خونه رو اون میگیره یه طرفش رو هم من! من داد میزنم، مامان عصبانی میشه داد میزنه و خلاصه واویلاااااا

مثلا:

پنج شنبه ۱۰ آذر، رفتیم خونه مامان جون اینها و بعد از شام اومدیم خونه و مامان به من گفت لباسهات رو عوض کن و لباس راحتی بپوش تا بری بخوابی....

- مامان! کدوم شلوار رو بپوشم؟

-- همون شلوار که لب تخت گذاشتی. همون سورمه ای که پات بود...

- در حالیکه شلوار رو گرفتم دستم و رفتم سمت مامان.... اینو میگی؟ اینو؟ من اینو نمیخوام. اینو نمی پوشم. من آدمم! من ۵ روزه دارم اینو می پوشم! مگه من شلوار دیگه ندارم؟؟؟

-- وا! پارمیدا؟ تو عصری حموم بودی اینو هم عصری پوشیدی. این شلوار هم نو است....

- نمیخوام. من اینو نمیخوام......... (داد و بیداد)

-- خب ببر بیندازش دور. نپوش.

- جیغ جیغ......

مامان برای اینکه شر بخوابه شلوار رو انداخت تو حموم.

منم داد و بیداد که چرا شلوارم رو انداختی تو حموم؟ خیس شد؟ میخواستمش. من شلوارمو میخوام. من چه جوری شلوار خیس رو بپشوم؟ خشکش کن!

و بعد هم شلوار جین مامان رو برداشتم و پرت کردم وسط پذیرایی..... بگیر! اینم شلوار تو! بگیرش! خوب شد! خوب شد!!!!!!

مامان از دستم گریه اش گرفته بود.... منم در کمال مهربونی رفتم دستمال بردم اشکهاشو پاک کردم بهش گفتم: بسه دیگه گریه نکن! دستمال حروم میشه!!!!! بسه دیگه گریه نکن!

بعدش هم چنان می پرم بغل مامان و میگم قصه بخون. مامان کدوم قصه رو قول داده بودی بخونی؟؟؟ که انگار نه انگار اونی که تا الان جیغ میزده من بودم!!!!!

* جمعه ۱۱ آذر، غروب بود که مامان ازم پرسید:

- برای فردا میوه چی دوست داری بذارم؟ خرمالو، سیب، نارنگی؟

-- آهان خوبه. خوبه خرمالو بذار حتما برام...

شنبه عصری که داشتیم از مهد بر می گشتیم، به مامان میگم:

- مامان! مگه قرار نشد برام خرما بذاری امروز؟ چرا نذاشتی؟؟؟

-- خرما؟!!! تو گفتی خرمالو بذار منم گذاشتم.

- نه! خرما منظورم بود! فقط ۲ تا از بچه ها آورده بودند. بقیه نیاورده بودند! برای محرم گفته بودند بیاریم...

-- ؟؟!!!! ( کوچکتر هم بودم خرما و خرمالو رو جا به جا می گفتم)

* این چهارشنبه ۹ آذر، توی کلاس موسیقی اولین جلسه نت خوانی داشتیم و بهمون کتاب نت دادند. نت سی و لا رو یاد گرفتیم بخونیم.

* بی نهایت به کاردستی علاقه مندم. کاغذ رنگی و چسب و ... بیارم و بشینم ساعتها کاردستی درست کنم و بچسبونم به در و دیوار!!!!! همشون رو هم با پاستل رنگ میکنم. هر چی مامان میگه با مداد رنگی رنگ کن تر و تمیزتره، میگم نه! این بهتره!!!!

همه میز و زندگی پره از ابزار تهیه کاردستی!!!! مامان میگه خلاقیتم حرف نداره.... چند روز قبل یه زرافه درست کرده بودم. یه روز هم یه قوطی کبریت از مامان گرفتم و باهاش آدم درست کردم براش کلاه درست کردم و مو چسبوندم....  خلاصه که مهمترین سرگرمی این روزهام کاردستی است.

 * روز سه شنبه اول آذر رفتیم دندانپزشکی و دندونم رو درست کرد و برام ستاره گذاشت(پر کرد) و بعدش بهم گفت: تو فارغ التحصیل شدی!!!! دیگه دندون خراب نداری. فقط ۶ ماه دیگه بیا برای چک آپ. بعدش هم به عنوان جایزه فارغ التحصیلی! بهم یه پوشه سفید برفی صورتی پررنگ داد. کلی هم همدیگه رو بغل کردیم و بوسم کرد و بهم گفت مواظب دندونهات باش.

اونروز توی مطب هم یه جنگی بین من و مامان در گرفت! بیخود و بی جهت.  مامان داشت جواب سوال یه خانمی رو میداد و من صداش کردم که نقاشی ام رو نشونش بدهم... به من گفت یه لحظه صبر کن دارم صحبت میکنم... منم محکم زدمش تا برگرده جوابمو بده  مامان هم بسیااااااار از دستم ناراحت شد....

 * تازگی مرتب درباره کلماتی از مامان سوال میکنم مثل:

مامان، نان درسته یا نون؟ باران درسته یا بارون؟ و .... مامان هم ضمن اینکه خوشش میاد از صحبت من میگه درستش نان، باران درسته اما برای اینکه راحت تر گفته میشه بعضی ها میگن: نون، بارون....

یه بحث جالبی هم داریم درباره خلال دندان و نخ دندان! من به هر دوی اینها خیلی ارادت دارم! از استفاده هر دوش خوشم میاد.  ( به من میگن دختر تمیز و مرتب) فقط اینکه اسمشون رو جا به جا میگم!!! مامان هر چی میگه ببین! اینکه نخ است میشه نخ دندان. اون یکی خلال دندان! باز اونوقت وقتی میرم دشوئیت(دستشویی) ، میگم مامان خلال دندان هم بزن!!!!!

ضمن اینکه مرتب رفع اشکال میکنم که نخ دندان یا دندون؟؟!!!!

* سه شنبه ۸ آذر، عصری توی مهد کودک در حالیکه کار دستی هام رو نشون مامان میدادم:

* اینهم عکس خمیر بازی ام که قبلا هم گفته بودم یه خانم درست کردم یه آقا:

پ.ن. الهی همیشه سلامت و موفق باشی عزیز دلم که حتی وقتهایی که خودت بعد از جیغ و دادهایی که با من داری، ناراحت میشی... من تاب ناراحتی ات رو ندارم.... این داستانهامون رو اینجا برات نوشتم تا وقتی بزرگ شدی و خودت خوندیشون بدونی چه روزهایی و چه داستانهایی با هم گذرونده ایم... وگرنه من از هیچی ناراحت نیستم...


+ نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 10:57 |