تبليغاتX
Parmida
بشكن و سوت!/ سراغشو برسم؟!/ ژنريك!

* حدود يك هفته يا 10 روز قبل، يه روز به مامان گفتم:

- مامان! بشكن بلدي بـزني؟

-- آره مامان. اينجوري(در حالیکه بشکن زد).

- يادم بـده.

-- نميدونم چطوري بايد يادت بـدم. نگاه كـن انگشتهات رو اينجوري بذار روي هم، بعد انگشت رويي رو محكم رد كـن تا صدا بده.

اون موقع كه نتونستم، اما يه چند روزي عزمم رو جزم كـردم و بالاخره تونستم صداي بشكن رو در بيارم.

 * يه روز از مهد كودك اومديم خونه و ...

- مامان! سوت بلدي بـزني؟

-- نه! مگه تو بلدي؟

- نه. تو سوت بـزن! (در حاليكه دو تا انگشت اشاره ام رو گذاشته بودم تو دهنم و سعي ميكـردم اداي سوت زدن در بيارم!) اينجوري!

-- مامان جـون! من سوت بلد نيستم بـزنم!

- بابا! سوت بلدي بـزني؟

-- نه بابايي! سوت بلد نيستم بـزنم.

- سوت بلد نيستين دوتاتون؟

* بسيار متنفرم از ديدن پشه و مگس! و بدتر از اون اينكه به سمتم بيان. مثلاً ميرم تو حياط مهد كودك و يا توي خيابون و پارك و .... همينكه پشه يا مگس مي بينم چنان داد بيدادي ميكـنم كه گويا ديو ديدم!

- (با حالتي شبيه گريه و ناله) مامان! ‌من پشه دوست ندارم.

-- خب مامان جان هيچكس پشه دوست نداره. چون كثيفه. چون نيش ميزنه.

- من پشه مگس دوست ندارم.

-- آره مامان. منم دوست ندارم.

- (با حالت دعوا و دفاعي)ميخواهي سراغشو برسم؟(همون حسابشو برسم!!!!!!!)

--

* بعلت علاقه زياد مامان به اَمه(انبه)، منم گاهي از اين ميوه ميخورم، فقط مشكلم باهاش اينه كه زيادي سُر ميخوره و به سختي ميشه بهش چنگال زد!

چند روز پيش مامان برام توي يك ظرف انبه خرد شده گذاشته بود كه توي مهد بخورم، و عصر همون روز مربي ام براي مامان تعريف كـرد كه:

- مربي: بچه ها ميوه هاتونو بخورين. ميوه ها تموم بشه. ظرف ميوه ها خالي!

و بعد از چند دقيقه مياد مي بينه ظرف ميوه من خالي شده. براي اينكه منو تشويق كنه ميگه:

- مربي: پارميدا! آفرين ميوه هاتو خوردي.

-- نه! نخوردم. خالي كردم آشغالي!!!!!!

- مربي:

 * هفته پيش يه روز عصر، مامان و بابا داشتند با هم صحبت ميكـردن و من هم داشتم بازي ميكـردم و در كمال تعجب هيچ اعتراضي نداشتم و حرفي هم نميـزدم و ساكت بودم! مامان به اين سكوت من شك كـرد و بدون اينكه من متوجه بشم، نگاه كـرد ببينه من دارم چي كار ميـكنم؟ ...........

فكر مي كنـين من داشتم چي كار مي كـردم؟!!!!!!!

 بله!!!!!!!!!!! كتاب ژنريك مامان رو ورق ورق كرده بودم و بين دورباغه(قورباغه) و بقيه تقسيم كرده بودم و بقيه اش رو براي خودم برداشته بودم!!!! و همگي با هم ژنريك ميخونديم!!!!!!! خوبه! نه؟!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 10:58 |
تُمُمُخ ! / باهات دوست بودم!

* جمعه خونه مامان جـون اينها بودم، بعد از اينكه همه جور بازي كرده بودم و حوصله ام سر رفته بود، گفتم كه ميخوام نقاشي بتشم(بكشم)! و بعد هم مداد مشكي رو برداشتم و به خالـه گفتم: اين سياهه؟ و وقتي مطمئن شدم كه رنگ رو درست انتخاب كردم، يه چنين اثر هنري خلق كردم!

 بعدش با تعجب ازم پرسيدن:

- پارمیدا چي كشيدي؟

-- تُمُمُخ(تخم مرغ)!

- ديگه چي بلدي بكشي؟

-- تُمُمُخ!!!!

در اولي، فقط نماي بيروني تخم مرغ رو كشيدم! و در سومي، زرده تخم مرغ هم به تصوير كشيده شده!!!!

حالا نميدونم قحط جوجو و پيشي و گل و اينها اومده بود، كه من تخم مرغ كشيدم؟ يا اينكه پيكاسو هم بچه كه بوده تخم مرغ مي كشيده؟؟!!!!!!

بعد هم كه خودم از اين تخم مرغ كشيدن خوشم اومده بود، به اندازه توليد روزانه يه مرغداري! تخم مرغ كشيدم تا همه شام نيمرو بخورن!!!!!

* يه اخلاق خيلي عجيبم اينه كه بعد از هر كار بدي كه انجام ميدم و متوجه ميشم ديگران ناراحت شدن، به عوض درست كردن اون كار، 10 تا كار بد ديگه به پيامدش انجام ميدم تا حسابي كاسه صبر همه لبريز شه!

بعدش هم كه مامان باهام قهر ميكنه و ميگه چون كار بدي كردي باهات صحبت نميكنم، من ميگم:

- چرا مامان؟ (با صداي نازك شبيه پيشي!) من كه باهات دوست بودم!!!!!

* شبها موقع خوابيدن اصرار دارم كه برق خاموش نشه و ميگم:

- برقو خاموش نكني ها! تاريك مي ترسم(حالا جالب اينجاست كه من قبلاً بدون اينكه چيزي بگم تو تاريكي ميرفتم توي اتاق و اسباب بازي مي آوردم و نمي ترسيدم)

بعد هم بايد درست تا قبل از لحظه اي كه خوابم ببره، مامان باهام حرف بزنه و نگاهم كنه. مامان بهم ميگه:

-- خيلي دوستت دارم. شبت بخير. خوب بخوابي، خوابهاي خوشگل ببيني، تا صبح فردا كه چشماي خوشگلت رو به روي اين دنيا باز كني.

-  شب بخير مامان. دوستت دارم. بُزُرق!(بزرگ) بزرق دوستت دارم. تو كوچيك دوست داري!

-- نه! من بزرگ بزرگ دوستت دارم. يه عالمه دوستت دارم.

- مامان! تو بگو كوچيك دوست داري!

-- بيخودي شوخي نكن. پيله هم نكن! هيچوقت اينو نميگم! بزرگ بزرگ دوستت دارم. حالا هم بخواب!‌ شب بخير!!!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 15:3 |
وقتي بيبي بودم؟! / گوبشاره!

* حدود 10 روزي ميشه كه گاهي خيلي دختر خوبيم و يه ذره حرف گوش كن، ولي خيلي وقتها رو هم به شدت لجبازي ميكنم، از هر نوع و مدلي كه بگين كم نميذارم. جيغ ميزنم! قهر ميكنم! جواب نميدم، مگر اينكه دفعه 10 ام باشه كه منو صدا كرده باشن! و خلاصه؟!!!!

ورود و خروج از مهد كودك براي خودش داستاني شده حيرت آور!

صبح ها- حتي اگه شب قبل رو هم خوب و به اندازه كافي خوابيده باشم- تا دم در مهد مي خوابم و وقتي هم كه مربي ام ميخواد بغلم كنه و ببره توي كلاسمون، دستهامو بلند ميكنم سمت مامان و فرياد ميزنم: مامااااااااااااااااان! نرو! تو هم بمون! ماااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااان!!!!!!

عصرها كه مامان هر روز حدود نيم ساعت مرخصي ميگيره و زودتر مياد دنبالم تا مثلاً با هم باشيم و بيشتر به من برسه و ...... ، من با يك جيغ و فرياد نگفتني! حتي گاهي بدون اينكه سلام كنم! ميگم: ماااااااااااااامااااااان! حياط! ‌بريم حياط! و درمواقعي كه درب حياط مهد كودك بسته باشه، ديگه شروع روضه خوندنه! و بماند كه با چه ترفندها، خواهش تمناها ميريم خونه!

حالا ميرسيم دم در خونه:

- مامااااااااااااااااااااااان! تجا داريم ميريم؟

-- خونه ميريم.

- نههههههههههههههههههه! من نميام! خونه نريم!

-- پس كجا بريم؟!

- بريم بيرون!!!!

-- خب ما كه از صبح تا حالا بيرون بوديم! آخر هفته ها رو هم كه ميريم پارك و گردش و....

- ا! پس بريم پارك!!!!

-- واااااااااااااي ! مامان بيا تو ! كمتر لجبازي كن!

حالا، مامان چند روزه كه از يه ترفند جديد استفاده ميكنه براي آروم بودن من. همينكه مي بينه اعتراضات من ديگه تمومي نداره، بهم ميگه:

- پارميدا!  تو بيبي كه بودي خيلي خانم بودي. مامان رو دوست داشتي و به حرفش گوش ميكردي.....

-- مامان! دوستت دارم! بگو من بيبي بودم، چي تار(چي كار) ميكردي؟!

و بعد مامان كمي از شوخي ها و سربه سر گذاشتن هاش رو تعريف ميكنه و من اخلاقم بهتر ميشه.

اين چند وقته، مامان با خيلي ها(دكتر، مشاور، مسئولان مهد، مامانهاي ديگه) در اين باره صحبت كرده و ميگن: سن 3 تا 4 سال اوج لجبازي بچه هاست! پس يعني: حق با منه!

* هفته گذشته تولد پسر عمه ام بود، ناهار رستوران بود و جشن بعداز ظهر توي خونه. اين عكس من در راستاي زيتون دوستي بيش از حد گرفته شده! و بگم كه ناهار من اونروز يه تعداد زيتون، يه ظرف ماست چكيده موسير دار و يك راني بود! همين! هر چقدر هم مامان تلاش كرد، موفق نشد غذا بده بخورم.

اينهم يه عكس از قيافه دلخور من، كه اصلاً يادمون نمياد سر چي دلخور بودم!!

بعدش هم تا مامان ازم غافل كرد، رفتم پيش ماماني اينها و از صندلي و ميز ميرفتم بالا، كه صندلي برگشت و خورد گوشه دهنم و الان بعد از يك هفته، هنوز كبوده.

* فعل "رفت" كه قبلاً بهش مي گفتم "سبت" ، چند روزيه كه به "رپت" تبديل شده!!!

* علاقه من به گوبشاره(گوشواره) ممكنه كم كم مامان رو مجبور كنـه كه گوشهاي من رو سوراخ كنيـم.

اين گردن بندي كه توي عكسها گردنم هست، يه جفت گوشواره هم داره كه زرد رنگه. ديروز عصر اونها رو از توي كشوي كمدم پيدا كـردم و :

- مامان! گوبشاره گوشم كـن.

-- نه مامان. اينها گوشت نميره.

- گوشم كـن!

-- نميشه آخه. ببين! بايد گوشهات سوراخ باشه تا بشه گوشواره گوشت كني.

- خب باشه! گوشم رو سوراخ كن!

-- چشم. يك كم بزرگتر كه شدي، مي برمت درمانگاه كه گوشهات رو سوراخ كنـي.

- نه! الان! بيا سوراخ كـن! تو !

-- نه مامان! من كه نميتونم! اصلاً برو به بابا بگو!

رفتم پيش بابا...

- بابا! بيا! اين گوبشاره! گوشهامو سوراخ كـن!

-- نه بابايي! اينجوري كه نميشه! و .....

(بابا با يه اشاره به مامان گفت كه سر سوزن گوشواره رو بزنه به لاله گوشم، تا من احساس كنـم سوراخ كـردن گوش اينجوري نميشه و كمي هم درد داره تا فعلاً از خيرش بگذرم...)

مامان گوشواره رو از دستم گرفت و گذاشت روي لاله گوشم و سر تيزش به گوشم خورد... مامان كه ديد من هيچ اعتراضي نميكنم، گفت:

- پارميدا!‌ ديدي اينجوري نميشه!‌ درد داره! باشه بزرگتر شدي گوشت رو سوراخ مي كنيم.

-- نه مامان!‌ الان! اذيت نميشم!!!!!

- آخه نميشه! چطوري برات توضيح بدم؟!!‌ باور كن نميشه!

خب حالا شما فكر نمي كنين اين علاقه من، كم كم باعث ميشه من صاحب گوشواره بشم؟!

 پ.ن. عكسها به هيچ عنوان آپلود نشدن. هر وقت درست شد براتون ميذارم.

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 12:34 |
گابِ بَحش!

* پنج شنبه 14 خرداد، از بعداز ظهر رفتيم پارك ارم. اول رفتيم گاب بحش!!!(باغ وحش) بعد هم رفتيم پارك ارم.

اولين حيووني كه اونجا ديدم خرس بود. اولش كه خيلي ترسيدم و به هيچ وجه از بغل مامان جـون پايين نمي اومدم. اما جالب اينجاست كه از قيافه خرس و پاهاي تپلـش خيلي خوشم اومده بود! بعد ميمونها رو ديدم و چون بازيگوش بودن، ازشون بدم نيومد. توي يه قفس ديگه ميمونها، يه بچه ميمون خيلي كوچك بود كه من بهش ميگفتم بيبي ميمون!!!!! همش بغل مامانش بود و شير ميخورد! خيلي خوشم اومده بود ازش. از خرگوشها هم بدم نيومد، همشون وسط قفس بودن و همينكه صداي كلاغ اومد سريع قايم شدن! ‌انقدر از اين كارشون خوشم اومده بود!!!! و اما...... از آقا شيره خيلي ترسيدم!‌ اصلاً هم دوستش نداشتم!  همينكه ما رسيديم كنار قفسشون و تازه داشتم نگاهشون ميكردم يه غرشي كرد كه بيا و ببين! از اونروز به بعد هي به مامان ميگم: مامان!‌ آقا شيره چي تبت(گفت)؟! صداش بگو!‌ چي بود؟!!!ميخواد منو بخوره؟! و مامان مجبوره صداي غرش دربياره!!!!! و بگه: نه!‌ اون توي قفس بود و كاري هم به تو نداشت!

از اولش كه وارد گاب بحش شديم، من بعلت علاقه فراوان كه به پيل(فيل) دارم! (( من گاهي وقتها صبح كه از خواب بيدار ميشم، در جواب سوال مامان كه بهم ميگه خوب خوابيدي؟ خواب چي ديدي؟ ميگم: آره. خواب پيل ديدم! ببر منو سبارش(سوارش) بشم! و مامان بهم گفته پس بايد بريم هند! از اون به بعد ديگه هر وقت حرف پيل ميشه، ميگم: بريم هند!‌ من سبار پيل بشم!!!! )) مرتب سراغش رو مي گرفتم.... از آقا شيره هم كه ترسيده بودم و احساس ميكردم مناسب بچه ها نيست!!! با يه حالتي به مامان جـون گفتم:

- پيل براي بچه ها ندارن؟!!!!!!

بعدش هم كه متوجه شديم فيل ندارن و ديگه تنها حيووني كه برام جالب بود همون ميمونها بودن. موقع برگشتن، توي دستم يه بسته پفك بود و رسيديم به قفس ميمونها. مامان و خاله هر چي اصرارم كردن دوتا دونه پفك بده ميمونها بخورن، ندادم كه ندادم!  آخرش بهم گفتن خسيس!

بابام گفت حالا كه پارميدا پفك نميده به ميمونها، رنگارنگ و تي تاپ و گز و اينها بديم بخورن! حاضر شدم اونها رو بدن ميمونها بخورن، اما پفكم رو ندادم!!!!! يكي از ميمونها خيلي بامزه گز ميخورد! گردوهاش رو ميخورد و گزش رو مي انداخت زمين، بعد ميمونهاي ديگه مي اومدن گزش رو ميخوردن! انقدر اين كارشون برام جالب بود كه چشم ازشون بر نميداشتم!!!!!

نزديك هيچ قفسي نشدم كه بشه ازم عكس بگيرن. اين عكس با خرگوشهاست مثلاً! البته اگه تونستين توش خرگوشها رو شناسايي كنين!!!!!!

توي پارك ارم هم حاضر نشدم سوار ماشين برقي كودكان بشم، با مامان و خاله رفتيم ماشين برقي بزرگسالان. من و مامان توي يك ماشين قرمز! كه به سليقه خودم سوارش شدم و خاله هم توي يك ماشين ديگه. خيلي خوشم اومده بود از اينكه بريم دنبال خاله و محكم با ماشينمون بزنيم به ماشينش!!!!! هر وقت هم كه خاله دنبال ماشين ما مي اومد و ميزد به ما، من ميگفتم: خاله زرنگي كرد!!!!!

رفتم توي استخر توپ كه بازي كنم. داد و بيداد كه مامان جـون باهام بياد! بعد هم كنار اسخر نشستم و درباره همه چي حرف زدم و كلي شیطونی کردم، الا اينكه بازي كنم!!!! بعد اومدم بيرون و يه بار ديگه كه از جلوش رد شديم گفتم ميخوام برم بازي كنم! توپ! مامان بابا گفتن تو بازي بكن نيستي، بيخودي هم نرو! گفتم: قول ميدم! ميخوام بازي كنم!!!! و بالاخره مامان جـون منو برد توپ بازي. جالب بود كه باز هم نشستم گوشه استخر و يه گاهي يه توپي برميداشتم پرت ميكردم به بچه هاي تو استخر!!! همينكه بابا اومد و زد به شيشه و گفت بيا بريم ديگه!‌ تو كه بازي نميكني؟!  ‌يك دفعه روشم تغيير كرد و شروع كردم به بازي!! شيرجه ميزدم توي توپها! كلي توپ بغل ميكردم و پرت ميردم اينور اونور و خلاصه كه بازي كردم و خوشم اومد بالاخره!!!

* چهارشنبه شب رفتيم پروشگاه(فروشگاه)، فقط ببينين من كجا نشستم؟! تا حالا ديده بودين ني ني در اين قسمت سبد خريد بشينه؟! راستي گاهي اوقات هم علاقه عجيبي به روسـري سركردن پيدا ميكنم كه مثلاً توي اين گرما! روسـري سرم كنم و برخلاف ميل اطرافيان كه هرچقدر هم بگن گرمه؟! عرق ميكني؟ و .... گوش نميدم. يا اينكه روسـري همراه مامان نيست و توي خيابون به مامان ميگم: يا روسـري خودتو به من بده يا روسـري سرم كن!!!!! خب حالا مامان چه بايد بكنه و به چه زبون خوشي! منو بياره خونه كه 100 بار من شالش رو از سرش نكشم!!!! خدا ميدونه؟!!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 12:19 |
كومونو؟ / ابرو و ....

* در حال ديدن سي دي بودم كه يكي از قسمتهاش باب دلم نبود و اول اخم كردم، بعدش اعتراض كردم و وقتي ديدم فايده نداشت جيغ و داد راه انداختم كه:

- ماماااااااااااااااااااااان! اينو عبض(عوض) كن برام!

-- خب برو كنترل رو بيار.

- بِهَرما!(بفرما)

-- نه. اين نيست. كنترل ضبط رو بيار. اون يكي رو.

- كومونو؟(كدوم رو)!!!!!!!!

 * چند وقتيه كه يه موضوعي ذهنم رو مشغول كرده شديد! اينكه من ابرو ندارم! اين موضوع رو هم به مامان گفتم، هم به خاله و مامان جون. مثلاً:

- مامان؟! (با يه حالت ناراحتي) من ابرو ندارم.

-- چرا مامان. داري خوشگلشم داري.

- نه! ندارم.

-- چرا عزيزم داري. دستت رو بده تا بهت نشون بدم. (بعد در حاليكه مامان من رو جلوي آينه برده و انگشتم رو كشيده روي ابروهام نشونم داده كه ابرو دارم.)

- مامان؟! ابروي تو سياهه؟

-- آره مامان. ابروي تو هم بوره.

- چي؟ چي تبتي؟!(گفتي؟)

-- هيچي مامان. گفتم ابروت روشنه.

- مثل بابا؟!

-- آره مامان.

- خوبه؟ قشنگه؟

-- بعله. خيلي هم ابروت قشنگه.

و حالا يه روز ديگه، با خاله و مامان جون و مامان بيرون بوديم.... يه دفعه رو كردم به خاله و گفتم:

- خاله؟ ابروت سياهه؟

-- خاله كه اصلا توي اين جريانات نبود و نفهميد من چي گفتم، با يه تعجبي پرسيد: چي خاله؟ چي سياهه؟

- ابرو! ابروت سياهه؟

-- آره خاله جون سياهه.

- من ابرو ندارم.

--چرا عزيزم! داري. ايناهاش و نشونم داد.

- روشنه؟! ابروم؟ قشنگه؟!!!!

--

 * هر روز بعداز ظهر كارتون فوتباليست ها نشون ميده و من به يك نكته اي دقت كردم كه شايد تا حالا به فكرتون هم نرسيده باشه!!!!

(خونه مامان جون بودم و داشتم فوتباليست ها ميديدم)

 - خاله؟!!!! اينها يه دندون دارن همشوووووون؟!!!!!

-- خاله يه نگاهي كرد و متوجه منظورم شد! آره خاله! اينها يه دندون دارن همشووون! كارتونش اينجوريه ديگه!!!!

- دو تا ندارن؟! چرا؟!!!!

(دقت كرده باشين دندونهاشون تك تك نيست. يه دندون بزرگ! اونهم اغلب تو فك بالا!!!!

* روز جمعه 8 خرداد، براي من دو مناسبت داشت: اول اينكه روزيه كه من به خونه اومدم، مباركه و دوم اينكه روز جهاني كودك بود كه براي من و همه دوستهاي كوچولوم مباركه.

بعداز ظهر جمعه كه مامان شديداً در تلاش بود به هر كلكي من رو بخوابونه، من هم سعي ميكردم مقاومت كنم و نخوابم! دست انداختم دور گردنش و بعد از اينكه وادارش كردم قصه من در آوردي خرگوشها رو 10 بار برام بگه! بهش گفتم: يه بوس بده دمت در!!!!(يعني همون يه بوس بده دمت گرم!!!!!)

 * چند روز پيش، مامان يه شلوار ساده بهم پوشونده بود كه پيش سينـه دار نبود. به مامان گفتم:

- اينو دوست دارم. اين شبار بزرق رو(شلوار بزرگ رو)!!!!

-- شلوار بزرگ نيست. اندازه است!

- نه! بزرقه مثل شبار تو ميمونه!

 * ديشب رفتيم آتليه براي انتخاب عكسهام، 10 تا در سايز آلبوم و 3 تا هم سايز بزرگ كه يكي از اونها با مامان و باباست. عكسهام خوب شده بود فقط حيف كه همش با همون لباس تولدمه. مامان حواسش نبود برام لباس اضافه بياره، البته اگه آورده بود هم يقيناً موفق نمي شد بهم بپوشونه!!!! اين چيزي بود كه عكاس هم تاييد كرد!!!!!! تازه بهم گفت: خانم بداخلاقه!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 12:24 |
جشن تولد 3 سالگي و عكسهاي تولد

روز چهارشنبه عصر رفتيم خونه مامان جون و خونه رو تزئين كرديم. انقدر بادكنك تكوندم(تركوندم) كه ديگه صداي مهيب تركيدن بادكنك عادي شده بود!!!  يادش بخير تولد 1 سالگيم نشسته بودم وسط وسائل تزيين و زار زار گريه ميكردم!!!! امسال بادكنك ها و وسائل تزيين از دست من گريه ميكردن!!!!!

5 شنبه صبح هم چون كم شيطوني ميكردم! از صبح رفتم خونه مامان جون تا مامان و بابا به آشپزي برسن. ديگه تا عصري كه اومدن و من هم حاضر و مرتب، رفتيم آتليه و عكس گرفتم. يعني بالاخره موفق شدند در 3 سالگي از من عكس آتليه بگيرن!!!! اولش آقاي عكاس يه خرس خيلي بزرگ پشمالو سياه و سفيد رو انداخت زمين و بهم گفت برو گوشهاش رو بگير بلندش كن ببينم بلدي؟! منم گفتم: با مامانم!!!!! و به اتفاق مامان رفتم بلندش كردم. بعد كه ديگه عكاس ديد نه! اينجوري نميشه!! يه شيشه پر از تيله رو نشونم داد و گفت ميخواي باهاشون بازي كني؟ منم يه سري تكون دادم و اونهم يه عالمه تيله و ستاره هاي رنگي رو داد به من و گفت بشين وسط اين پارچه ها و بازي كن. ديگه از اين جا به بعد جان عكاس و دوربينش! و بابام كه كنارش ايستاده بود تا به لبخند زدن من كمك كنه، در امان نبود!!!! تيله ها رو با قدرت هر چه تمامتر به سمت عكاس و لنز دوربينش پرتاب ميكردم..... ميگفت: اِ! پارميدا تو منو كشتي؟! قرار بود با تيله ها بازي كني؟!!! نه اينكه منو بكشي؟!!! و من هم با اين شوخي هاش مي خنديدم و اونهم تند تند در حالتهاي مختلف از من عكس مي گرفت!!! قراره 5 شنبه اين هفته بريم براي انتخاب عكسها.

غروب بود كه مهمونها كه همه دوستهاي مامان و بابا بودند اومدن و جاي همگي خالي تولد خوبي بود. با همه تقريبا دوست شدم و بازي كردم و كمي هم به روش خودم(بپربپر!!!) رصيدم(رقصيدم)!!!!!

بعد از خوندن شعر معروف تولد تولد، شمع هام رو فوت كردم و امسال بدون هيچ كمكي خودم شخصاً كيكم رو بريدم. به مباركي و سلامتي. بعدش هم يه شمع فانتزي كه روشن ميشه و موزيك ميزنه برام روشن كردن كه من هم تا همه شمع هاشو فوت نكردم، دست از سرش برنداشتم!!!!!

بين همه كادوهام يه كادويي به رنگ سبز بود! و من هم از همون اول گفتم اينو باز كنم!!!!! كادوهام اينها بودن: پك باربي و لباسهاش، خرگوش پشمالو طوسي رنگ، سارافون و عروسك و گل سر، بلوز، 10 تومان نقدي كه از طرف دوستهامون بود و پك دكتربازي باربي كه وسايلش تاحدي كار ميكنه(خاله فرفر )، پيراهن و شلوار لي(مامان جون)، پازل توپي و 100 تومان نقدي(مامان و بابا).

و حالا عكسهام:

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:18 |
تولد 3 سالگی

آره باز اردیبهشته                             همه جا بوی بهاره

سی تا چشم که هم بذاری              بهترین روز رو میاره

 

یه عالم گل و شکوفه                       کاغذای رنگی رنگی

سه تا شمع، روشن روی کیک          وای عجب جشن قشنگی

 

درا باز و بسته میشن                      مهمونا میان و میرن

رو لبها خنده نشسته                        برا گل، هدیه میارن

 

همه منتظر، مامان جون                   مامان و بابا و خاله

تا با فوت کردن شمع ها                   پارمیدا بشه سه ساله

 

این شعر رو خاله فرفر دیروز در کوتاهترین زمان ممکن برای تولدم سروده. مرسی خاله مهربون.

حالا همه با هم بگیم:

تولد تولد تولدت مبارک                   مبارک مبارک

                    پارمیدا جون تولدت مبارک              

بیا شمع هاتو فوت کن                     تا صد سال زنده باشی

 

دقیقا در همین ساعتی که این پست تولد نوشته و ارسال شده، من هم  به دنیا اومدم. 3:10 دقیقه روز 31 اردیبهشت......

پارمیدای نازنین! همه ایام با تو زیباترین، بهشتی است......

 (مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:10 |
یه سرگرمی دیگه!/ بوسم تموم شد!

* يكي ديگه از سرگرمي هام توي دوران مرغي! ‌اين بود كه سي دي ميديدم، اونقدر كه گاهي هر سي دي ميتونست 2 بار هم نوبتش بشه!!!!! اين عادت همچنان ادامه داره و مامان بابا سعي دارن از سرم بیندازن! پريروز يكشنبه كه داشتيم از مهد بر مي گشتيم خونه:

- مامان؟! بريم خونه سي دي دزد!(فيلم باغ آلوچه) رو بذار برام.

-- نه مامان! بريم خونه غذا بخوري، با هم بازي كنيم، حرف بزنيم، خوشحالي كنيم و.....

- نه! سي دي بذار! يه دونه سي دي، يه دونه كارتون، يه دونه سي دي و ...

-- تو مامان رو بيشتر دوست داري يا سي دي رو؟

- سي دي... (يه مكث كوتاه) مامان رو!

-- خب! پس با مامان بازي كن كه دلش برات تنگ شده، وگرنه مامان به چه دردي ميخوره؟

- سي دي بذاره! درد سي دي گذاشتن بخوره!!!!

* ديروز رفتم دكتر آخه كمي سرما خوردم. قبل از اومدن دكتر چنان سر و صدايي راه انداخته بودم و بازي و شوخي و.... كه بيا و ببين!

مثلاً اينكه مرتب ميخوندم: حالم بده! حالم بده! يارم سبته!!!!....(حالم بده، حالم بده، يارم رفته نيومده، يكي از حرفهايي که باب اسفنجی میزنه، توي همون سي دي اش كه زياد مي بينم!!!)

يا اينكه دستبند منشي دكتر رو از دستش در آوردم و نشستم به بازي كردن! مداد و کاغذ برداشتم یک کم نقاشی کردم. خسته که شدم روی دیوارها چند تا خط كوچولو كشيدم!!!! به منشي دكتر هم ميگم خاله دكتر!!!!! چون مثلاً بهم گفتن به خاله سلام كن!‌ و از اونجايي كه من خوب ميفهم خاله ام نيست، ‌بهش ميگم خاله دكتر!!!!

خاله دکتر به شوخی به دکتر گفت که من روی دیوارها براش نقاشی کشیدم! دکتر هم بهم گفت: خب اسمت رو هم می نوشتی یادگاری بمونه!!!! 

تا اينكه موقع معاينه، قيامت راه انداختم! دكتر بهم ژل سيكاكتيو URIAGE داد كه روي جوشهام بزنم تا جاهاشون نمونه. گفت چند روز ديفن هيدرامين كامپاند و لوراتادين بخورم و قطره بيني بريزم(كه حالا ريختن اون در نوبه خودش ماجراييه!!!) كه اگه بهتر شدم آنتي بيوتيك نخورم كه اميدوارم همينطور بشه و آنتي بيوتيك نخوام.

* روز شنبه رفته بوديم براي سفارش كيك. ديگه موقع برگشتن خيلي خسته شده بودم و كلي مامان رو اذيت كردم، توي ماشين شالش رو از سرش كشيدم، از پشت صندلي پا مي كوبيدم و شيشه شيرم پرت كردم و ..... كه مامان هم از دستم ناراحت شد و باهام حرف نزد. يك كم كه گذشت به مامان گفتم:

- چرا با من صُبت نميكني؟! چرا جبابم (جوابم) نميدي؟

-- چون كاراي بدي كردي. خوشم نيومد.

- بيا بوست كنم. ژستش رو گرفتم ولي بوسش نكردم.

-- خب پس چي شد؟ چرا بوسم نكردي؟ فقط اداشو در آوردي؟

-- آخه بوسم تموم شده ديگه!!!

بعد از چند لحظه بالاخره بوسش كردم و گفتم: بوسم اومد!!!!!

* داشتم حسابي با عروسكها بازي ميكردم و هه رو ميخوابوندم و .... كه مامان گفت بيا همه عروسكهات رو بياريم بچينيم باهاش عكس بگيري!

- من و عروسكهام ...

- من و خرس عروس كه سوار هاپو شديم!!

 

- خوابيدم روي دستهاي هاپو!!!

 

اينهم عكس همون تبس بازي!!!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:18 |
عكس من و مرغي!! / تَبس!

* بر اساس پست قبل، مامان وقتی عکسم رو از مهد گرفت، درحاليكه مسئولان مهد هم كنارمون بودند، گفت:

- پارميدا؟! كيكتون كه سبز نبوده؟

من تو فكر بودم .... كه مامان ماجرا رو براي اونها تعريف كرد. يكدفعه يكيشون گفت:

- چرا! پارميدا درست ميگه! اولش از قنادي يك كيك زمين فوتبال رو اشتباهي براي ما فرستاده بودن كه پس فرستاديم و اين آقا شيره خودمون رو فرستادن!!!!!

و مامان ديگه مطمئن شد من اشتباه نكردم و خيال پردازي هم نكرده بودم!!!!! راست راست گفته بودم!!!

حالا همه تو اين فكرن كه براي جشن تولد من روز ۳۱ ارديبهشت، چه كيكي سفارش بدن كه حداقل كمي رنگ سبز توش داشته باشه و زيبا باشه؟!!!! شنبه قراره بريم آلبوم ببينيم براي كيك.

در راستاي همين علاقه به رنگ سبز! ديروز موقع برگشتن از مهد، يه ماشين كوچولوي سبز رنگ به انتخاب خودم خريدم!!!!!

* چيزي نمونده كه فرشمون به دفترهام، دفترها به عروسكها، عروسكها به بالش، بالش به مبل و .... همه و همه به هم بچسبن!!!!! ميدونين چرا؟

در طول مدت آبله مرغان، براي اينكه دستم مشغول باشه و حواسم هم به بهترين شكل پرت شه و نخوام جوشها رو بخارونم، يكي از بهترين بازيها كلاژ كاغذ و ... بوده. حالا الان آبله مرغان بهتر شده اما من دو تا تيوپ بزرگ تبس(چسب) مصرف كردم و همه چي رو به هم مي تبسونم!!!!

تازه اینکه خوبه! دو روزه که موقع اومدن به خونه جلوي در حياط، برق(برگ) خشك از روي زمين برميدارم و يه چند تا هم برق سبز! تازه از درخت میکنم و میگم:

- مامان! اینها رو برام بیار بالا! من بِتبسونم تَبترم!!!(بچسبونم دفترم)

بعد كه ميرسم توي حياط يه درخت كوچولوي آلبالو هست....

- مامان! آبالو بكن! ببريم بتبسونم تبترم!

-- نه مامان! ‌اين آلبالوها كاله. حيفه. گناه داره. اينها رو وقتي رسيد، ميكنم بخوري.

- نه! كال چيه؟!! و خودم ميرم سمت درخت و يه آبالو ميكنم و با خوشحالي ميدوم بالا تا بتبسونم تبترم!!!!!

* اينهم عكس تولد من در مهد كودك اونهم با مرغي كه آبردم!!!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:17 |
تولد در مهد و مرغي؟!!! / سبز!

* آبله مرغانم تقريباً خوب شده و جوشها دارن خشك ميشن. ديروز 20 ارديبهشت توي مهد كودك تولد ارديبهشتي ها بود، تولدم مبارك. من هم با توجه به بهتر شدنم، روز شنبه از دكترم براي مهد نامه گرفتم و ديروز بعد از يه مدت مهد كودك نرفتن، رفتم مهد. اول صبح كه اصلاً دوست نداشتم برم و به مامان گفتم:

- تو هم با من بيا!

-- نه مامان. نميشه كه؟!

- نميايي؟! پس من هم ببر شرتت(شركت)!!!! يا تو بمون مهد كودك، من برم شرتت!!!

-- خب باشه! ولي تو بري شركت چي كار كني؟!

- من برم تارت(كارت) بزنم! كار كنم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!!

عصري كه مامان اومد دنبالم، ديد يه عروسك مو فرفري كوچولو دستمه كه كادوي تولدم بود و مهد داده بود و من همونجا لباس و كلاهش رو در آورده بودم و گذاشته بودم توي جيب شلوارم!!!!مامان توي خونه ازم پرسيد:

- خب! تو بعد از چند روز رفتي مهد، دوستات چي بهت گفتن؟ نگفتن كجا بودي؟ دلمون برات تنگ شده بود؟!

-- چِلا تُنبتَن!(چرا! گفتن)

- خب چي گفتن؟

-- (با كلي ناز و ادا اطوار) دوستام تبتن: پاميدا! مرغي آبُردي(آوردي)؟!

- (مامان در حاليكه داره از خنده غش ميكنه و خيلي سعي ميكنه تا نخنده كه من بقيه اش رو هم تعريف كنم) خب تو چي گفتي؟!

-- تبتم بععععله! مرغي آبردم!(آوردم)

تبتن چرا؟ تبتم: خب شما اذت(اذيت) مي كنين! من هم مرغي آبردم!!!!!!

و اينجاها ديگه مامان از خنده داشت بيهوش مي شد!!!!!

* بين همه رنگها تنها رنگي رو كه به خوبي مي شناسم و به هيچ عنوان با هيچ رنگ ديگه اي اشتباه نمي كنم سبزه، حالا معلوم نيست از اين رنگ خوشم هم مياد يا نه؟ چون خيلي چيزها رو ميگم سبزش رو بخر. سبزش رو ميخوام. سبز بود و اينها .... مثلاً ديروز هر چي مامان ازم پرسيد:

- كيك تولدتون چه شكلي بود؟

-- من گفتم: سبز بود!

- خب! رنگش سبز بود. چه شكلي بود؟ مثلا شكل پيشي. شكل توپ. شكل كتاب. شكل خرگوش. شكل چي بود؟

-- تبتم كه! سبز بود ديده!!!(ديگه)

(مامان پارميدا) 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:12 |