تبليغاتX
Parmida
من آمدم!!!
 
 
                                                   
 
 
بالاخره امروز من به دنیا آمدم!!!!
امروز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۵ تو بیمارستان مردم ( پیش خاله ثریا ) خانم دکتر فتوحی شکم گرگه ( مامان ) را پاره کرد و من اومدم.آی حالی کردم انقدر ناز کردم بیام که صدای همه دراومد.هی گفتم چهارشنبه و بعدش پنج شنبه بعدش دیدم ولش کن همه پنج شنبه و جمعه ها تعطیلند و وقت اومدن نیست برای همین تصمیم گرفتم یکشنبه صبح بیام. دیدم مامان و بابا هنوز زیاد حالشون گرفته نشده برای همین تصمیم گرفتم به جای صبح بعدازظهر بیام.به هر حال اومدم ( خوش اومدم ) همه خوشحال هستند نمی دونند می خوام چه حالی ازشون بگیرم.باشه من الان کوچولو هستم و خسته شدم بقیه رو بعدا تعریف می کنم!!!
 
                                                           
 
 
( بابا پارمیدا )
 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:10 |
تولد بابا :

روز شنبه 9/2/85 تولد 30 سالگي بابام بود. (بابا چه ززرگه!!! منو دحوا نكنه!!!! ) اما براي اينكه مامانم سختشه 3 طبقه رو بياد پايين و دوباره بره بالا!! پنج شنبه براي بابا توي رستوران سان سيتي تولد گرفتيم:

تولد، تولد، تولدت مبارك         مبارك، مبارك، تولدت مبارك!

بيا شمع ها رو فوت كن         تا صد سال زنده باشي!

از كادوهاش براتون بگم كه هيچ كدوم به درد من نميخوره! وگرنه بر ميداشتم و عمراً هم بهش پس نمي دادم!

مامان جون براش AfterShave‌ خوشگل خريده بود و خاله فرفر هم براش يك شمعدون خوشگل صنايع دستي خريده كه شلك قايقه! اينو شايد بتونم بعداً خراب كنم!!!! مامان هم به بابا راحت و بي دردسر تراول چك 50 هزار تا!!!! داد. آخه مامانم گناه داره، نميتونه با من بره خريد! دست همگي درد نكنه، سلامت و شاد باشين.

آخر سر من هم يك كادو گرفتم كه از همه كادوهاي روي زمين قشنگ تره! البته اين كادو هم مال بابامه و هم مال مامانمه و هم مال من! اگه گفتين چيه؟؟؟

تا سال ديگه هم فكر كنين نميتونين بگين! خودم ميگم :

يك ديوان شعره كه مامان جون و خاله فرفر خودشون برام شعر گفتن، 2 تا شعرشو خاله فرفر گفته و 13 تاي ديگه رو هم مامان جون، نقاشي هم داره كه همه رو خاله فرفر كشيده ! اگه بدونين چقده خوشگله . من الان براي خودم يك كتاب شعر شخصي دارم كه مال مال خودمه و خصوصيه! دست مامان جون و خاله فرفر درد نكنه. خدا بهشون سلامتي و دل خوش بده. اگه بدونين توي شعرا كلي منو شيطون تصور كردن! قول ميدم انتظاراتشونو براورده كنم!!!!!!!

شايد بعضي شعرامو براتون بنويسم، فقط به شرطي كه قول بدين هيشكي شعراي منو براي ني ني هاي ديگه نده ها!!!

مامانم كتاب شعرمو گذاشته توي ويترينم.

اينم از ماجراي تولد بابام. باي باي!!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:55 |
سیسمونی!!!

سلام ني ني ها، سلام بزرگترا! جاي همه شماها كه نبودين خالي!

۵ شنبه ۳۱/۱/۸۵  وسايلمو آوردن، به سلامتي، مامانم و بابام و مامان جون و خاله فرفر و خاله مامانها!!!!( بهناز و ثريا) هم بودند.

اگه بدونين چه عالمه چي چي هاي خوشگل دارم . مامان جون برام همه چي خوشگل خريده : تخت و كمد، صندلي بادي دسته دار!‌ كرير و ساك و يه هاپوي گنده گنده آخه من سال هاپو ام ديگه!!!!

يك عالمه ها لباس خوشگل قرطي مهموني و ..... از سه ماهگي تا 6-7 سالگي ام دارم !!! ، ظرف و ظروف كوچولو راست راستي و اسباب بازي!!! به بابام گفتم يه وقت تو ماهيتابه كوچولوي من برا خودت نيمرو و املت درست نكني خراب ميشه!!!

عروسك و اسباب بازي هم دارم، تازه خاله فرفر برام يه ماشين و يه عروسك نرم و نازنازي خريده كه بابام خيلي عروسكه رو دوست داره !!! اما بهش گفتم كه باهاش بازي نكنه كثيف ميشه!! اهه!!! شيشه ها و پستونكم عكس جوجو دارن! انقده ناز نازين! اما حيف كه نميشه باهاشون بازي كرد ! مال ببه خوردنه!!!

يه سري رختخواب آبي دارم كه مال ددر و كوچولوييمه عكس يه خرس خواب آلو داره كه آدم نگاشم ميكنه خوابش مي گيره، قنداق فرنگي هم دارم كه مامان بابا تا كوچولوام منو بذارن توش و ببرن ددر!!! پتوي بزرگتريام خيلي نازه عكس خرس poe  داره كه كارتونشم دوست دارم!! ملافه ها و روبالشيام زرافه دارن و يه عالمه حيووناي رنگ و وارنگ ديگه!   

يه موضوع بامزه: براي اينكه هيچ پشه اي نتونه طرفم بياد و منو بخوره كه اگه اين كار رو بكنه مامان بابا پدرشو در ميارن! مامان جون برام يه توري روي تخت خوشگل دوخته كه عين تور توريهاي عروس ميمونه!!! فكر كنم پشه تا بخواد از لابه لاي توري منو پيدا كنه سرگيجه ميگیره يا اينكه صبح ميشه و ديگه بي خيال نيش زدن من ميشه!!!

آبجي شادي!!!!(با بيش از 30 سال اختلاف سن) برام از دوبي ورق پاسور كوچولو آورده و عروسك. ورقامو چيدن توي ويترين كمدم تا هر وقت بزرگترا خواستن بازي كنن مال منم بدن سرم گرم شه! ولي كور خوندن مگه من گول ميخورم!!!! من هي ميرم ورقهاي خودمو ميريزم وسط بازيشون تا ورق بيشتر داشته باشن و خوشحال شن!!!!

از الان كيف مهد كودك هم دارم، يه عروسك اردك بزرگ قد خود كيفم داره و ميتونم عين كوله پشتي بندازم روي پشتم! شير ببه و .... رو بذارم توش و برم مدسه!

ديگه خيلي سخته كه بخوام همه رو بنويسم، از همه جي جي خوشگلي هام فيلم هم گرفتن تا هم وقتي خودم بزرگ شدم بتونم ببينم هم اگه دیگران خواستند ببينند بتونن. از همه مهمتر ميدونين چيه من خودمم بايد يك كم ديگه صبر كنم تا ببينمشون!!!!!!!!!!!

 (مامان پارمیدا)

 


+ نوشته شده توسط در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:53 |