تبليغاتX
Parmida
اولین گردش!!

جاتون خالی، جمعه شـب : ۲۶ خرداد، با مامان بابا و مامان جـون اینا رفتیم فرحزاد. قبل از رفتن، از صبح هی همه میگفتن : ای پارمیدای نازنازی اگه بدونی شب میخواهیم بریم ددر، کلی خوش میگذره .خلاصه منم یک صابونی به دلم زدم که به به امشب می ریم بیرون و حوصلم سر جاش میاد!!

بالاخره بعد از اینکه برای من به اندازه یک مسافرت ۱۰ روزه لباس و پمپرز و شیر برداشتن! و تشک کوچولومم برداشتن که راحت باشم، رفتیم بیرون.

همینکه توی مسیر رسیدیم میدان پونک و مامان چشمش به شهروند افتاد، فیلش یاد هندوستان کـرد و برای اینکه بقیه رو هم قانع کنه که بریم فروشگاه، نامردی نکرد و انداخت گردن من! که چه خوب میشه پارمیدا هم  فروشگاه رو ببینه!!!! بعد گفتند : ما که خرید خاصی نداریم و فقط یه گشتی می زنیم!! اما موقع بیرون اومدن دلم میخواست قیافه همه رو که دیگه کیسه از نوک انگشتاشونم آویزون بود می دیدین!!!! راستی بگم که وقتی دیدم دیگه خرید داره طولانی میشه و حوصلمم سر رفته، هم گشنه ام شد و هم پو پو ! اینه که زودتر خرید تموم شد!!!! خوب فکری بود، نه؟؟؟؟؟!!!!!

رسیدیم فرحزاد ، واه واه چه جای شلوغی! مگه اینجا چه خبره؟؟؟؟!!!

اونجا شاه توت و برگه ترش قرمز خریدند و هی گفتن چه ترش و خوشمزه است!! بابا هم چون من رو بغل کرده بود هی به مامان می گفت از این برگه ترشه بذار دهنم!!!!!!! اهه! آخه من نمیفهمم این چه جور گردش آوردن منه؟؟؟؟ خوراکی هاشو که شما میخورین ، به منم هی شیر میدین و میگین ببین اومدیم ددر! خوب من خونه هم میموندم که همینا رو میخوردم!!!! دهه!!

تا رسید به وقت شام، جای شما خالی، والله جای منم که بودم تقریباً خالی!!! کبابها رو هم به من ندادن!! فقط وعده دادن که انشالله سال دیگه این موقع تو اینجا بازی می کـنی و غذا هم میخوری، به امید اون روز.

برای اینکه خیلی هم یادشون نره که با یه نی نی کوچولو اومدن گردش، همینکه غذا رو آوردن یه کم بدقلقی کـردم ، مامان جونم من رو بغل کـرد و بازیم داد تا مامان غذاشو خورد و بعدش مامانم من رو تحویل گرفت و مامان جون غذاشو خورد، فقط طفلکی مامان جونـم غذاش یخ کرده بود.

بعدش دیگه اومدیم خونه، توی راه هم خوب خوابیدم که خستگیم در بره و بتونم شـب تا دیر وقت بیدار باشم و با مامان و بابا راه شب اجرا کنیم!!!!!!!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 15:7 |
شبهاي به ياد ماندني براي مامان و بابا!!!
امروز 17 روزه شدم.ديگه دارم بزرگ مي شم.پس بايد مثل آدم بزرگا  يك كارهايي بكنم كه بقيه هم بفهمند دارم بزرگ مي شم، براي همين ....
از شنبه ماماني ديگه خونه ما نموند و مي خواست ببينه كه  مامان و بابا از پس من بر مي يان يا نه.خيالشم راحت بود كه من شبا تا صبـح مي خوابم و بيدار نمي شم. شب يكشنبه خوب خوابيدم تا صبح و بابا و مامان خوشحال كه واي چه بچه خوبي دارن و بابا كلي تو شركت تعريف از من كرد و بقيه رو تشويق كه چرا بچه نمي يارن .دوشنبه جاتون خالي تا ساعت 12 شب خوابيدم و بعدش بيدار شدم و بابا و مامان و مجبور كردم تا ساعت 4 صبح من رو راه ببرن و هر كاريم كه كردند ساكت شم، نشدم ( آخه خبر نداريد كه بابا شنبه به من مي گه مي خوام برم ماشينو بيمه كنم و صد هزار تومن از من قرض گرفته كه حقوق گرفت به من بده! فكر كرده، پررو پررو مي ياد ميگه پارميدا جان صدهزارتومان الان از پولايي كه گرفتي رو بهم بده تا سر ماه بهت بدم بعدشم ميره سر كمدم و پول رو بر مي داره آخه اين شد اجازه، منم براش دارم دو بار كه تو بغـلـش جيش كردم و نذاشتم بخوابه اونوقت ياد مي گيره نبايد به پولاي من نگاه كنه چه برسه بره سروقتشون)وقتي فردا صبح براي ماماني تعريف كردند كه من نخوابيدم باور نكردند و ماماني گفت شما بلد نيستيد بچه نگه داريد امروز بياريدش اينجا. ما هم رفتيم خونه
ماماني و شب اونجا بوديم و اونجا تا صبح راحت خوابيدم و صبح ماماني با كلي ژست و ادا گفت ديديد بلد نيستيد بچه نگه داريد و بعدش اومديم خونه خودمون و من دوباره ساعت 1 شب از خواب بيدار شدم و مامان و بابا  تا ساعت 5 صبح من رو راه بردند. (بنده خدا بابا و مامان داشت باورشون مي شد كه بلد نيستند من رو نگه دارند).صبح بابا با موهاي شونه نكرده و شلوارك و يك چشم بسته داشت ميرفت سركار.انقدر سردر داشت كه دو تا مسكن خورد و رفت.مامان به ماماني زنگ زد كه ديشبم پارميدا نخوابيده و تا صبح بيدار بوديم .شب ماماني اومد خونه ما وقتي حال و روز مامان و بابا رو ديد دلش براشون سوخت و گفت امشب من اينجا مي مونم و شما بخوابيد.بابا و مامان تا صبح خوابيدن ( بابا ساعت 7 شب خوابيد و ساعت 7 صبح فردا بيدار شد)و ماماني فكر مي كرد كه منم بچه خوبيم و تا صبح مي خوابم و مامان و بابا بلد نيستند بچه نگه دارن.جاي همتون خالي كه دلم مي خواست قيافه ماماني رو وقتي صبح با دو تا كدئين خورده داشت مي رفت سر كار ببينيد.تازه فهميد مامان و بابا راست مي گفتند و فكر نكنم ديگه پيشنهاد بده بياد شب خونه ما بخوابه تا از من مراقبت كنه.آخه شما باورتون می شه من نمی خوابم!!!!!!
 
 

نصيحت بچه گانه:بچه ها هر موقع ديديد بابا هاتون دارند نگاه چپ به پولاتون مي كنند دو شب كار منو بكنيد درست مي شه. آخه حيووني! باباي من مي ترسه حتي از جلوي كمدم رد شه كه يك وقتي خداي نكرده شيطونه گولم بزنه من فكراي بد بد بكنم!!
 
 
 
( بابا پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 16:15 |
من اومدم خونه
بالاخره بعده ۶ روز ۲ روز پیش اومدم خونه.آخه من بعد از تولد بیمارستان موندم و مامانو فرستادم خونه(پیش خودمون بمونه اونا خاله ثریا انقدر بهم میرسید و خوش می گذشت که انگار نه انگار مامان و بابا دارم تازه مامان و بابا که بلد نیستند از من مواظبت کنند).داشتم می گفتم اومدم خونه و بابا یک ببعی برام کشت.وقتی اومدم خونه همه جا برام جدید بود و هی دورو ورم رو نگاه می کرد.بعدش من رو بردن حموم( راستشو بخواین انقدر کثیف بودم که ۱۰ تا .... من رو می لیسـیـدن سیر می شدند).
جاتون خالی شب مگه گذاشتم بقیه بخوابن هی ونگ زدم آخه این بی معنیها نمی فهمند من رو جه جوری باید بزرگ کنند بابا نشسته پای تلویزیون و با صدای بلند داره نگاه می کنه آخه غیرت خوب چیزیه آدم دختر دار که تلویزیون نگاه نمی کنه!!!!!!!! بعد از چند ساعت بابا بالاخره مغزشو به کار انداخت که شاید به خاطر تلویزیون باشه و خاموشش کرد منم خسته شده بودم و دیگه بیشتر ازاینا نمی تونستم حالشونو بگیرم و خوابیدم.
امروز هم با مامانو مامانی می خوایم بریم آزمایش کمکاری تیروئید بدیم ( من که نمیفهمم اینا چیه!!!).
راستی یادم رفت بگم که تو بیمارستان نوزاد نمونه شدم اسبس که خوبم.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 11:31 |
عکسهای 1 تا 5 روزگیم :
سلام.ممنون به همه که تولدم رو تبریک گفتم.
عکسهای ۱ روزگی و ۵ روزگیم رو تو وبلاگ گذاشتم.
 
 
 
                             فقط ۳۰ دقیقه سن دارم
 
 
 
                                      عکسهای ۵ روزگیم
 
 
 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده توسط در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 21:57 |