سلام.
یادتون هست قبلاْ براتون گفته بودم مامان جون و خاله فرفر برام شعر گفتن(تو پست تولد بابا).اولین شعرو که خاله فرفر گفته رو براتون گذاشتم.
گلکم! دخترکم! ماه آسمونم! نازنین تک گل من! شیرین زبونم
بعد چل تا هفته چشم انتظاری تورو دیدم نه تو خواب... توی بیداری
وقتی دیدم اولین بارو سر ظهر تو رو توی بغلم ... نه رو مانیتور
گفتم این قشنگ ترین دختر دنیاس ظرف شیر و عسله... خود پارمیداس
وقتی دست کوچیکت رو پس کشیدی گفتم این مشت رو یه روز به من کوبیدی
وقتی توی بغلم می چرخی خندون دیگه این بار نمیگم یواش مامان جون!
مامانی! گریه بسه! دور کن غمها رو جیغ اولی میگن شکر خدارو!!
دخترم! زندگی مون خیلی قشنگه پارمیدا باعث این هزار تا رنگه
به کسی نگو ولی بابا حسوده ! می گه پارمیدا همه ش پیش تو بوده!
میگه یک روزم نیومد پیش بابا بعد 9 ماه تازه دیدم اونو حالا!
مامانی میگه که این دختر شیطون هی می خواد بازی کنه با پارچ و فنجون
میگه باید بخریم عروسک و توپ با یه تخت و کمد و لباس های خوب
خاله هم همه ش میاد پیش پارمیدا اون که کمتر می اومد به خونه ما
تلفنها دیگه نزدیکه بسوزن همه حال پارمیدا رو هی می پرسن
همه چی یه رنگ تازه پیدا کرده دخترم غوغا و شوری به پا کرده
مامانی! یادش بخیر سه ماه اول همه چی، حالم رو بد می کرد بی معطل
بعدها جوری مشت زدی انگار که جنگه دل من، ماهه و پارمیدا، پلنگه
همش انگار که می خواست بپره بیرون یکی یکدونه من، دختر شیطون
بعد از اون بزرگ شدی کم کمک و ما نمی شد راحت بریم با هم به هر جا
من و تو، شدیم دوتا تنبل گنده که همه به هم می گن : پارمیدا خورده!!!
دیگه هی گذشت و تا رسید به امروز امروزی که فرق داره خیلی با دیروز
امروزی که من مامانم ، نه فقط یه سعیده خانوم
تو شدی دخترک من ، گاهی شیطون گاهی آروم
یکی یک دختر من ، خوشگلکم ، برگ گلم!
تا همیشه توی دنیا تو بمون پیش خودم ...
وقتی قرار شد برای بار اول بریم خونه مامان بزرگ بابابزرگ، مامان و بابای طفلکی ام از قبل کلی آمادگی ذهنی به همه داده بودند که منتظر شب بیداریها و جیغ های من باشند،
به هر حال وقتی از خونه حرکت کردیم من خواب بودم و مامان جون، من و مامان و بابا رو از زیر قرآن رد کرد و برامون آرزوی سلامتی کرد (آرزو می کنیم خودشونم همیشه سلامت باشن)
و ما حرکت کردیم.
من توی راه هم کلی مرام گذاشتم و خواب بودم، عین یه فرشته کوچولو توی بغل مامانم لم داده بودم. چیزی نمونده بود که برسیم(حدود 20 دقیقه) که دیدم به مامان و بابام بدجوری داره خوش میگذره و گل میگن گل میشنوند!!! موسیقی تازه گوش میدن و نظرسنجی میکنن!!!! اهه چه معنی داره؟؟؟![]()
این شد که منم، به قول خاله فرفر که هر موقع یهو و الکی شروع میکنم به جیغ و داد بهم میگه: ای وای خاله، باز در قوطی لولوها باز شد!!!!
، در قوطی لولوها رو باز کردم و شروع کردم به جیغ جیغ!!! تا اینکه بابا مجبور شد کنار جاده وایسه و من شیر بخورم . تازه حالا این اول ماجراست !!! چون بعدش دلم درد می گیره و بعد سکسکه میکنم و ........
، دیگه دردسرتون ندم که رسیدیم.
شب عین دخترای خوب گرفتم خوابیدم و شیر هم به موقع خوردم و همه گفتن آخی این که خیلی ساکت و آرومه!!! مامان بابا هم برای دفاع از خودشون گفتن دیگه الان خسته بوده و خوابیده!!!![]()
جاتون خالی که فردا و پس فرداشم که من هم خوب میخوابیدم و اصلاً هم بی تابی نمیکردم !!!!! قیافه مامان بابامو ببینین!!!!
تا جایی که همه بهشون معترض شده بودن که چرا بیخودی میگین گریه و بی تابی میکنه و کم خوابه !!! کیف کردین چه آبرویی از مامان و بابام بردم!!!!!!!!!!!! توی راه برگشت هم برای اینکه واقعاً بهشون خوش گذشته باشه، در هر چی لولو بود باز کردم!!!![]()
![]()
(مامان پارمیدا)
نی نی ها و بزرگترا سلام !
من چند هفته پیش، 5 شنبه(1/3/85) رفتم یه جایی که حیفه براتون تعریف نکنم : اونجا کلی شلوغ بود و همه تند تند راه می رفتن و هی میخوردن به هم!!
بعد فهمیدم اونجا امامزاده صالحه!
والله من که اونجا فقط آدم میدیدم که با سرعت هر چه تمامتر این ور و اون ور میرن! ( آخه موقعی که من مریض بودم و هنوز توی بیمارستان بودم مامان جونم نذر کرده بوده که بیاییم اینجا.) توی همه این گیر و دارها کسانی هم بودند که یهو سر راه وامی ایستادن و وسط دعا خوندنشون یهو می گفتن: کوچولو! چند وقتته؟؟ ![]()
یه سری دیگه هم بدون اینکه اصلاً منو ببینن!! که توی بغل مامان جونم جاخوش کرده بودم و قایم شده بودم!!! بهمون تنه میزدن!
از اونجا به بعد مامانم با یه ساک بزرگ از جلو ، و خاله فرفر هم که طفلکی کیفها و پتوی منو می آورد !!!( انگار اومدیم مسافرت!!!!) از عقب ما رو اسکورت کردن که هیشکی نتونه خودشو محکم بکوبه به ما!!!!
تا اینکه تونستیم یه چند دقیقه ای یکجا نشستیم و مامان اینا دعا کردند و .... (انشالله که دعای همه براورده بشه
) و بعد هم دوباره از بین همه خانم ها بدو بدو راه گرفتیم و اومدیم بیرون.
رد شدن از خیابون از همه جالبتر بود : هر کی منو بغل مامان جون میدید، محکم میکوبید روی ترمز!!!
تا ما رد شیم!! دستشون درد نکنه، وگرنه معلوم نبود توی اون شلوغی و ترافیک تجریش، که بابام هیچ جایی نتونسته بود پارک کنه و همینطور عین فرفره تو کل این مدت داشت میدون رو دور میزد!!!!
، تا کی می بایست صبر میکردیم؟؟؟ یا اینکه آخر سر هم مثل پلنگ صورتی مجبور میشدیم برای رد شدن یا اسکیت بیاریم!! و یا طناب پرتاب کنیم و ......
جاتون خالی، به خیر و خوبی زیارت قبول.
سلام دوستای مهربون،
من یه لقب تازه گرفتم، بذارین براتون بگم:
دیشب که بالاخره با کلی ادا و جینگولک بازی خوابیدم
، از بس که ماهم!!!، دیگه خودمم خسته بودم و تا دم دمای صبح از خواب بیدار نشدم، حتی پا نشدم شیر بخورم! تا اینکه مامانم وقتی ساعت 5 صبح بیدار میشه، می بینه که من عینهو عقربه ساعت دور خودم چرخیدم!!!
و خلاصه جاتون خالی یه 90 درجه ای دور خودم زده بودم و اگه یک کم دیگه می چرخیدم شاید خدای ناکرده سرم میخورد به تخت!
مامان با کلی ترس و لرز بابامو که داشت برای بار چندم خواب هخامنشی ها رو دوره میکرد!! بیدار کرد و هنر نمایی منو نشونش داد!!!
کیف کردین چه لقبی گرفتم؟؟؟؟
تازه از اون جالبتر اینکه مامان به این نتیجه رسیده که دیگه من موقع خواب هم چندان قابل اطمینان نیستم و میخواد از امشب 1 ساعت به 1 ساعت منو کنترل کنه!!!
وای چه برنامه فشرده ای داره !!!!!



