تبليغاتX
Parmida
یه موجود جدید!!!

سلام به همگی. يه چیز خوشگل ديدم كه گفتم حيفه شماها نبينين.

اين جوجويي رو كه مي بينين دوستش دارين؟

 

 

اين جوجو رو تازه توي انگليس كشفش كردن.

من همين كه مامان عكسشو نشونم داد بهش خنديدم!!! چقده رنگ و وارنگه!!! كلي ازش خوشم اومد. كاشكي ميدادنش به من يك كم فشارش بدم ببينم چه صدايي ازش در مياد؟؟؟؟!!!! حيف كه تازه كشف شده و كلي عزيز دردونه اس !!! وگرنه كه ......

البته من به مامان گفتم ميخوامش و يه دونه بخره ولي مامان گوش نكرد!! به نظر شما اين مامانا چرا توقعات ما ني ني ها رو براورده نمي كنن؟؟؟؟؟؟

راستي يه اسم عجيب و غريب و بي سر و ته هم براش گذاشتن : Gorrion-montes  !!!!!!!!!!!!!!

نه تو رو خدا شما بگين: آخه اينم شد اسم !!!! مردم چه جوري صداش كنن؟؟؟؟صد رحمت به اسم همون مرغ عشق و فنج و قناري اينا.......!!!!!!!!!

 

(مامان پارمیدا)

 


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 9:23 |
بزرگداشت حافظ!!!!!!!!

امروز صبح كه رفتيم مهد ، دم در به مامان ها مي گفتن فال حافظ بردارين. اين چيه؟؟؟

روي يك ميز يك كتاب بزرگ بزرگ گذاشته بودن و روش نوشته بود "ديوان حافظ" (مامان برام خوند) و چند تا هم شمع روشن كرده بودن و يك ظرف بزرگ هم بود كه توش پر از كاغذهاي رنگي بود. مي گفتن توش همون فاله كه من نميدونم چيه! 

خوب منم از اون كاغذ رنگي ها ميخوام تا بذارم توي دهنم و ببينم چه مزه ايه؟ ولي ندادن و تازه به ني ني هاي از من بزرگتر هم گفتن لطفاً برندارين چون مال مامان هاس.

بعدش مامان برام گفت كه فردا بزرگداشت حافظه و چون مهد تعطيله، امروز براش بزرگداشت گرفتن. خلاصه حافظ روز تو هم مبارك!!!! تو هم روز جهاني داري؟؟مگه كودكي؟؟؟!!!!!!

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 10:4 |
روز جهاني كودك مبارك!

روزم مبارك، مبارك، مبارك....

روز جهاني كودك بر همه ني ني ها مبارك


+ نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 13:43 |
ميخواد بره شكايت!!!!

مامانم ميخواد از دستم شكايت كنه!!!! اينها شكايتهاي يه مامانه از دستِِ گل دخترش:

 

دخترم! خانمي قشنگم! تو رو به خدا اون دست ها رو اونجوري نخور! بابا جان حداقل يكي يكي بخور! عزيزم به جاش شير بخور!!

 

پارميدا جونم! اينطوري كه هر دو رو با هم ميكني تا توي حلقت يا شايد توي معده ات!!! جز اينكه دهن كوچولوي خوشگلت گشاد بشه هيچ فايده اي نداره.  تازه كم كم هوا هم سرد ميشه و انقدر نميشه دستاتو بشورم، باد ميخوره سردت ميشه.

اي بابا من اصلاً به كي ميگم؟؟؟؟؟ تو كه گوش به حرف مامان نميدي، منم عكستو ميذارم اينجا تا همه دوستات ببينن!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 خوب شد؟؟؟ ماماني نخور اون دست خوشگل ها رو! ‌اصلاً بده من بخورم!!!!!!!

 

اِ اِ فهميدين چي شد؟؟ مامان حسوديش ميشه!!! ميگه اون منو بخوره!!! اِهه!! يه بار قبلاًها خوردي ديگه مامان!!! اونم 9 ماه !!! بس نبود !!!! امان از دست اين مامانا!! آخه چه جوري دلتون مياد اينهمه مدت طولاني ني ني تونو بخورين!!!!!!

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 11:22 |
ماجراهاي 10 مهر و من و مهد و جشن مهرگان:

ديروز توي مهد كمي گريه كرده بودم و تقريباً روزم رو توي بغل به سر بردم! وقتي مامانم اومد دنبالم ، بغل مربي ام بودم و داشت منو راه مي برد!!!! موقع رفتن هم معاون مهد به مامانم گفت كه جات خالي نبودي ببيني كه سر ظهر چه قيل و قالي راه انداخته بود اين دخترت!!! چون اونجا تقريباً من از همه كوچولوترم همه ميگن صداي گريه من مثل نوزادهاس!!! و ميگم : او اَ، اواَ!!!!!! اصلاً از اين حرف خوشم نیومد! ، دفعه ديگه كه عين بزرگترا جيغ زدم بهشون ميگم!!! ولي مامانم ميگه توي مهد فقط بخور و بخواب و بازي كن، بعد كه اومديم خونه خودم بغلت مي كنم. خلاصه.....

موقع خداحافظي بهم گفتن بيا جشن مهرگان هم بگير و بعدش برو . گفتن اول بايد توي آينه نگاه كنم. مامان كلي دولـا شد تا من قدم به آينه اي كه روي ميز گذاشته بودن برسه و خودمو توش ببينم. بعد از اينكه خودمو توش ديدم، يه كم گلاب ريختن كف دستم و منم كه كمي خوابم ميومد دستم ماليدم صورتم و جشن مهرگان برگزار شد.

مامان ميگه اين يه جشن قديميه كه وقتي پادشاه ها بر ضحاك پيروز شده بودن مي گرفتن و گلاب افشاني ميكردن و توي آينه نگاه مي كردن و دعا ميكردن! حالا اينا كين و اون موضوع چيه، من نميدونم. من فقط از آينه اونم چون بهش ميخندم، بدم نيومد!!!!جشن مهرگان بر همگيتون مبارك!!!

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 10:34 |
اول مهر:

سلام ني ني ها و بزرگترها.

اگه گفتين من امروز كجا بودم؟

امروز روز اول مهر كه همه ميرن مدرسه، من و مامانم هم رفتيم مدرسه!!!

اما به مدل خودمون:‌من رفتم مهد كودك و مامانم هم رفت سر كار.

مامانم هنوز يك ساعت نشد منو گذاشته بود تندي تلفن كرد حالمو پرسيد! آخه ميدونين خيلي دلش برام تنگ شده بود، دل منم نميدونم شايد براش تنگ شده بود.

هفته پيش هم براي اينكه من به مهد عادت كنم و ناراحت نباشم من و مامانم از صبح تا ظهر با همديگه رفتيم مهد!!!

امروز ظهر كه مامانم اومد دنبالم براي اينكه خيلي براش ناز كنم نه نگاش كردم، نه بهش خنديدم، تازه تا برسيم خونه بهش اخم هم كرده بودم!!! مامانم دلش كلي گرفت، دلم براش سوخت و يه خنده كوچولو بهش كردم!!

تازه از روز چهارشنبه كه واكسن 4 ماهگيم رو هم زدم شير هم با بي اشتهايي هر چه تمامتر ميخورم كه خوب حجت رو تموم كرده باشم، مامان و بابا انقدر باهام سر شير خوردن كلنجار ميرن كه بيا و ببين!!!! آخه ميدونين واكسن كلي درد داشت ( تازه با وجود بي حس كننده) و هيچ خوشم نيومد، دكتر براي اينكه مامانم خيلي نارحت نشه موقع زدن واكسن مامان رو از اتاق بيرون كرد و فقط بابام پيشم موند. آخه اين بي رحمي ها چيه كه در حق ما ني ني ها مي كنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان و بابا هي ميگن خدا كنه وضع شير خوردنش درست بشه وگرنه ضعيف ميشه و گناه داره. راستي دكتر بهم اجازه داده كه يك كم آب سيب و آب هويج و كمي موز له شده بخورم!! عصرها هم براي خوشحال شدنم سرلاك برنج بخورم!! دكتر گفت با شيشه بخورم، ولي اون براي خودش گفت!!!! من عاشق قاشقم و فقط اگه با قاشق بهم بدن ميخورم. وا!!! مگه خودش با شيشه ميخوره؟؟؟؟؟!!!!!

 

(مامان پارميدا)
+ نوشته شده توسط در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 13:28 |