تبليغاتX
Parmida
يه بازي جديد!

تازگي يه بازي براي خودم كشف كردم توپ!!!! نه اسباب بازي ميخواد و نه به وسايل خاصي احتياج داره!!!

اين وسيله بازي من توي همه خونه ها، توي همه ماشين ها، توي همه كيف ها( البته به يه شكل ديگه، كه بهش ميگين جيبي!!!!!) پيدا ميشه... خلاصه كه يه بازي هميشه در دسترسه!!!! اگه گفتين چيه؟؟؟؟

...... بازي با دستمال كاغذي!!!!!!!

هر كجا جعبه دستمال رو ببينم اگه توي بغل هم باشم يك شيرجه اي به سمتش ميرم و دستمو بهش ميرسونم و اول يكيشو مي كشم بيرون و يك كم باهاش بازي مي كنم... بعد به چند قسمت مساوي و نامساوي !!! تقسيم مي كنم و مي ريزم زمين!!!! تا بزرگترا تند تند دولا شن و جمعشون كنن!!!!!

تصور كنين وقتي توي ماشين و توي بغل مامانم اين بازي رو ميكنم مامان چند بار دولا ميشه؟؟؟؟؟ براشون خوبه، چون هم مامان و هم بابا با اين پشت ميز نشيني مريض ميشن!!!! ورزش و نرمش هم كه اصولاً تعطيل كردن!!!! مگه بَده كه براشون يه فكر مثبت كردم.....

تازه موضوع به اينجا ختم نميشه كه!!!! بعد از اينكه 15-10 تايي رو به همين ترتيب بازي دادم!!!!!! اگه جعبه رو ازم بگيرن يه جيغ خوشگل هم ميزنم كه البته مامان ميگه قربون صداي قشنگت برم!!!

اينم قيافه من موقع بازي با دستمال كاغذي:

 

 

 

 

 

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 9:38 |
چه عجب پیدامون شد!!!!

سلام. بالاخره مامان من تونست بعد از اينكه يك كمي بهتر شدم، بياد اينجا و آپ كنه. از همه دوستايي كه بهم سر زدين ممنون.

من هنوز دندون در نياوردم و همچنان با توجه به اين نوع درگيري با لثه هام، از ملحفه و پتو گرفته تا قاشق و عروسك يا حتي كاغذهاي يادداشت گزارش روزانه مهد رو تا توي معده ام فرو مي برم!!!

قرار شده فرني هم بخورم يك كمي خوردم و خوشم اومد . شيرين بود و خوشمزه.

ناگفته نماند كه تازگي هر كسي كه از جاش بلند ميشه و احياناً در نزديكي منم هست! من فوراً دو تا دستامو بلند ميكنم و هي تكون ميدم تا طرف بفهمه كه بايد منو بغل كنه!!!!!! براي راحتي كارش هم خودم تا جايي كه ميشه كمرم رو بلند ميكنم!!! كه از زحمتشون كاسته بشه!!!!!

راستي پريروز يك پشه نابكار!!! نميدونم چه طوري منو كشف كرده كه تونسته بود يه نيش كوچولو بهم بزنه و اونم كجا؟؟؟؟؟ پشت پلك چشم چپم!!! وقتي از خواب خوش بعد ازظهر بيدار شدم، مامانم ديد كه چشمم اين هوا باد كرده!!! و چشمم عين اين ژاپني ها مثل يك خط كوچولو شده بود. آخه من از دست اين حشره موذي كه نميدونم چه طوري توي رختخواب من قايم شده بوده چي كار كنم؟؟؟؟

بابام به مامان ميگه هر چي حساس تر باشي بدتره!!!! تازه مي گفت اصلاً پشه نيست چون جاي گزيدگي نداره، حتي شايد خودش انگشت زده توي چشمش!!!!! خلاصه معلوم نشد دليلش چي بوده؟؟!!!!

تازه از اون بدتر اينكه ما شب ميخواستيم بريم مهموني!!!! مامان يك دقيقه به يك دقيقه چشمم رو كنترل كرد. تا آخر شب كمي بهتر شده بودم.

از مهموني بگم كه كلي آدمها هي رقصيدن و رقصيدن.... توي خونمون وقتي من ساز ميزنم، فقط مامان بابا مي رقصن!!!! اما اونجا من ساز نزده كلي آدم جلوم مي رقصيدن!!!! هي دم به دقيقه هم لپ منو مي كشيدن!!  اِ چي كار به من داري خوب ناناي كن ديگه!!!!!

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 9:33 |
5 ماهگی:

همزمان با عید فطر  5 ماهگيم تموم شد. به سلامتي. هم اولین عیدم مبارک و هم 5 ماهگي مبارك.

این روزا ...:

از روز 5 شنبه صبح ياد گرفتم غلت بزنم، مامانم كه غافل كنه دمري ميشم و بالاخره يه جورايي هم دستم رو از زير تنم در ميارم و ذوق ميكنم... اولش خوشم مياد ولي وقتي يك كوچولو ميگذره و خسته ميشم، بعد هم مي بينم ديگه نميتونم برگردم، شروع ميكنم به جيغ زدنهاي بي امان و بي وقفه كه زودي منو بلند كنن!!!

مامانم كه مياد بلندم كنه، شروع ميكنه قربون صدقه ام رفتن : قربون اين دمري شدنت بشم الهي، اي ناز نازي مامان، چرا اخم كردي؟؟  

اِي بابا!! مامان جون، خوب آخه نميشه اول منو بغل كني، بعدش اين جملات عاشقانه رو بگي؟؟؟!!! خوب اونجوري منم مثل موسيقي متن برات گريه نميكنم!! تو هم حواست جمع تره و كلي حرفاي خوشگل بهم ميزني!!!!

توي همين روزا، همينكه هوا بگي و نگي يه كم خنك شد، منم سرما خوردم و رفتيم دكتر. چه بد!!! تازه مجبور شدم ۲ بار برم دکتر. چون اولش سرفه نمیکردم ولی بعدش این سرفه هم بهش اضافه شد! تا میام بخوابم میاد و نمیذاره. تا میام شیر بخورم مزاحمم میشه و خلاصه کلی با هم درگیریم. همه نگرانم هستن و میگن خدا کنه زودتر خوب بشم.

گذشته از كارها و داروهايي كه براي سرماخوردگيم بهم داد، گفت لثه هام ملتهبه و كم كم ميخوام دندون در بيارم، شايد تا 1 ماه ديگه. اما به قول دكتر از الان هر وقت كمي بدخلقي هم كردم شايد به اين دليله.

براي دندون هم يه فكري كردم : ‌اصلاً دندون گير رو دستم نمي گيرم ولي در عوض يه مارماري دارم كه چون گردنش درازه، راحت ميتونم بگيرمش دستم و تا توي حلقم رو باهاش نوازش بدم و حسابي بكشمش روي لثه هام، وقتي هم دردم بگيره پرتش مي كنم و يه جيغ ميزنم... خوب تقصير من چيه؟؟ اين دندون درآوردن دردناكه ديگه! بزرگترايي كه به من ميگين نَه، مگه خودتون وقتي دندون عقلتون رو درآوردن زمين و زمان رو باخبر نكردين از بس كه از دردش به همه گفتين!!!! خوب تازه من ني ني ام و كوچولو و فقط يه كم غر زدم. مامانم ميگه تو خيلي هم خانمي هزار ماشالله به جونت.

 

اينها هم  دو تا عكس از 5 ماهگيم:

 

 

 

 

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 18:46 |