از سه شنبه هفته پيش كمي اوف شدم...
اول با يه نقطه كوچولو روي زبونم شروع شد و بعد با گلو درد و خلاصه با سرفه الان در خدمت شماييم!!!! ![]()
توي اين مدت 3 بار دكتر رفتم و 4 بار هم جهت گزارش حال من، بهش تلفن كرديم!!!!
نتيجه اين بود كه يه ويروسي با من شوخيش گرفته و اومده پيشم!!! من با ويروس دوست نميشم!!!!
چِگدر بهش بگم: دوسش ندارم.... گلومو درد مياره!!!!
همون روز هم بابا رفته بود ماموريت و شب با مامان و مامان جون رفتيم دكتر. همه كلي نگرانم بودن. بابا دم به دقيقه از شيراز تلفن ميكرد و حالمو مي پرسيد... اينه كه اوف شدن خيلي بده!! ني ني ها مواظب باشين اوف نشين.![]()
از اوف كه بگذريم... 20 روزي ميشه كه بوفه و آبَه رو گفتم...
اما آبَه رو كمتر مي گم ولي هر وقت ظرف غذامو كه محتوي سوپ باشه و يا موز رو دست مامانم مي بينم فوراً مي گم : بوفَه....![]()
![]()
![]()
ديشب براي اولين بار تند تند و پشت سر هم مي گفتم : دَ دَر دَدَر.....
مامان مدام قربون صدقه ام مي رفت:
فداي اون صداي خوشگلت بشم عسلي، پرنسس مامان! همش مي ريم دَدَ....![]()
![]()
بابا هم كه اومد اين خبر مسرت بخش دَدَر گفتن من بلافاصله بهش داده شد...
تازه اين موضوع مهم رو سريعاً از طريق اختراع گراهام بل به گوش مامان جون هم رسونديم
مامانم صبح همينكه بيدار شدم فوري پس از سلام صبح بخير و خوب خوابيدي دختر گلم، گفت: ماماني بگو دَدَر!!!! ![]()
اِ آخه مامان بذار چشمام باز شه؟؟؟؟؟؟
خوب عيب نداره از بس كه ذوق زده بود ميخواست ببينه يادم نرفته و اتفاقي نبوده؟؟؟ كه ديد بلد شدم بگم....![]()
![]()
تازگي روروئك سواري مي كنم چه سواري!!!!!!
كلي كيف داره!!!
همين كه منو ميذارن توش هركجا كه باشم سريعاً و در يك چشم بهم زدن خودمو ميرسونم نزديك باندهاي ضبط و با يك ذوق و هيجاني بهشون دست ميزنم
كه نَه مامان و نَه بابا و نَه هيشكي ديگه دلش نمياد خوشحاليم رو خراب كنه و فقط به قول خودشون 4 چشمي كمه، 40 چشمي منو مي پان!!!!! ![]()
![]()
اين عكس ها هم موقع روروئك سواريه!! اون آينه شمعدوني هم كه پشت سرم ميبينين هدف بعدي من براي رسيدن بهشه![]()
و ممكنه تو عكسهاي بعدي ديگه نبينينش!!!!!!! ![]()
![]()
اگه گفتين چي ممكنه بشه؟؟؟؟؟ !!!!!!!!![]()
![]()


(مامان پارميدا)
5 شنبه عصري با مامان و بابا رفتم نمايشگاه اسباب بازي كه توي خيابون حجاب و سالن پرورش فكري كودكان و نوجوانان تشكيل شده بود. مي گفتن اولين نمايشگاه اسباب بازي توي ايران بوده.
من كه اونجا همه چي ديدم جز اسباب بازي!!!!
نصف غرفه ها كه كيك و كلوچه و شكلات بودن!!!!
بادكنك و فرفره فروشي هم كه فراوون بود!!!!
كالسكه و ديگر وسايل سيسموني هم بود!!! ![]()
سي دي هاي كارتون و اينها هم بود كه مامان برام سي دي خاله ستاره رو خريد كه قصه هاي مرزبان نامه رو به شعر درآورده، اگه شما يك دقيقه از اين فيلم رو ديدين منم ديدم!!!! شب همينكه برام گذاشتن من نه محل گذاشتم نه هيچي!!!!!
سي دي كارتون هم خريدن ولي ديگه وقتي شعر رو نگاه نكردم معلومه كه كارتون نمي ديدم!!!!!![]()
يه بادكنك خريده بودم كه دست مامان بود و برام مي آوردش، نزديك يك غرفه اي كه وايستاده بودم يه ني ني بغل مامانش دست انداخت و بادكنكم رو گرفت!!!
حالا هي ميكشيدش!!! منم فوراً اعتراضم رو به اين حركتش با يك اواِ بلند اعلام كردم!!!![]()
يك كمي كه راه رفتيم يهو دست يه خانمي كاتالوگ ديدم و همينكه ديدم بهم نزديكه ازش گرفتم!!!!
خانمه ترسيده بود كاغذ دستم رو ببره و زودي با كمك مامان بابا ازم پس گرفتن!!
مامان هم به همين دليل هيچ كاتالوگي رو بهم نداده بود!!!!![]()
غرفه عمو پورنگ هم بود كه نصف مردم به خاطرش اومده بودن، اما غرفه بود بدون عمو پورنگ!!!! ![]()
![]()
اِِاِ خوب پس براي چي اسم عمو پورنگ رو گذاشتين روي غرفه؟؟؟؟ ![]()
از شلوغي و همهمه اونجا خيلي تعجب كرده بودم و هر چند دقيقه يك بار برمي گشتم بابامو كه منو بغل كرده بود نگاه ميكردم تا مطمئن شم!! ![]()
![]()
يه غرفه اي بود كه خمير بازي و وسائلش رو گذاشته بودن روي ميز كه بچه ها بازي كنن. چشمم که بهش افتاد یه نقشه ای توپ براش کشیدم:![]()
بابا منو نشوند پشت ميز كه ببينه چي كار ميكنم!! منم به محض اينكه نشستم و دستم به ميز رسيد، روميزي و كاغذهاي زير دستي بچه ها و خميرها و.... همه رو با هم كشيدم .... و داشت مي ريخت زمين كه بابا به دادشون رسيد!!!![]()
![]()
![]()
خلاصه ديدين گفتم همه چي بود جز اسباب بازي!!! حتي لوگو هم نبود و حتي عروسك!!![]()
مامان مي گفت چون اولين نمايشگاه بوده هنوز كسي خوب آشنا نبوده و درست و حسابي شركت نكردن. حتماً سال ديگه كه ياد بگيرن، شركتهاي بهداشتي و آرايشي!
توليدكنندگان چيپس و پفك و پوشاك كودكان و ..... خوب شركت مي كنن!!!!!!!!!!!
و اصلاً هم مهم نيست كه نمايشگاه اسباب بازيه!!!!![]()
اینم عکسم موقع به هم ریختن میز خمیر بازی![]()
![]()
:

(مامان پارميدا)
دیدین توی انواع و اقسام برنامه های "دیدنیها" از شکار لحظه ها استفاده می کنن!؟؟
مامانم با کارگردانی مامان جون
و با صداپردازی بابام!!
( صدابرداری نَه ها!! - چون بابا كلي منو صدا كرد و سعي در جلب توجهم داشت!!!!)، موفق شده در اين بازارِ گرم شكارِ لحظه ها از ني ني ها، سهمي داشته باشه!!!
ببينين
:
وا! مامان چه حرفهايي مي زني؟؟؟ ببين چقدر تعجب كردم
!!

هورا !!
من موفق شدم!!![]()

ديدي بازم دستامو خورم!!!
تو هم زورت بهم نميرسه!!!![]()

ايندفعه مامان، تو بپر بيا بغلم!!!!![]()
![]()

خوب!
حالا ديگه چي اجرا كنم براتون؟!!!!![]()
![]()
![]()

![]()
من نميدونم مخترعين و سازندگان اسباب بازي براي چي وقت تلف مي كنن؟؟؟؟![]()
![]()
من هر روز خودم يه بازي خوبي كشف مي كنم!
چند روزيه كه بالشم رو از كنارم بر ميدارم و شروع مي كنم به بازي كردن!
اول ميارمش بالا تا مطمين شم درست برش داشتم و جاش پتويي چيزي نيست!
( البته كمي صبر كنيد شايد يه فكري هم براي پتو و ... كردم. الان يك كم برام سنگينن و نميتونم بلندشون كنم. اما در اولين فرصت قول ميدم دل اونها رو هم نشكنم و بازيشون بدم!!!!)![]()
بعد بالش رو به اين ور و اون ورم پرتش مي كنم و خودمم تندي دنبالش غلت ميزنم و برش ميدارم!!!![]()
در طول اين بازي هيجان انگيز باهاش حرف هم ميزنم : اواِ وووو بوف گوكو اوووو و .....![]()
گاهي در حين بازي از هيجان كمي هم مزه اش رو تست ميكنم!!!
كه اصلاً هم خوشمزه نيست!
حداقل مزه سرلاك گندم با موز هم نميده!!! وای چه بالش بدمزه اي!!!
وقتي ديگه از بازي كردن باهاش خسته بشم دو سه تا جيغ بلند سرش مي كشم!!!
و بعد هم انقدر دور پرتش مي كنم كه ديگه با غلت زدن دستم بهش نرسه!!! خداحافظ بالش جون!!!! ديگه بازي بسه!!!!![]()
تازه كي گفته من براي كار كردن با لب تاپ كوچولوام؟!!! ![]()
من خيلي هم سنم مناسبه!!!! ![]()
هر وقت بابا و مامان برن سراغش منم ميرم!!!!
ببين چه خوب بلدم باهاش كار كنم!!!
فقط بابام ميگه الهي قربونت بشم بازی کن! اما اگه يك بار ديگه اينجور محكم بكوبي روي كليدها بايد با همديگه ساعت 9 شب بذاريمش دم در!!!!!
چرا؟ نَه آخه به من بگو چرا؟؟؟!!!!!....![]()
![]()
خوب بگین سازنده هاش بهتر بسازنشون!!!! ![]()
چقدر نازنازین!!!
در ازای چند تا مشت اونم روزی چند بار اوف میشن؟؟؟؟![]()
![]()




(مامان پارميدا)
يه ترانه كودكانه اي هر روز توي مهد پخش ميشه كه يكي از مهمترين بيتهاش اينه:
كي از همه قشنگتره؟ ![]()
![]()
كه بچه ها در جوابش ميگن: من! من! ![]()
![]()
خداييش قيافه اينهمه بچه قد و نيم قد كه يك صدا ميگن من! من! به نظرتون فوق العاده نيست؟!! ![]()
من چون هنوز كوچولوام و خودم نمي گم من! من! هر روز مامان اين شعر رو برام ميخونه، ولي اينجوري:
كي از همه قشنگتره؟ پارميدا! پارميدا! ![]()
![]()
![]()
![]()
منم كلي ذوق مي كنم و مي خندم!!!![]()
حالا از مهد بگم و حيووناش!!!![]()
چند روز پيش توي مهد لاك پشت آورده بودن تا ببينن بچه ها چي كار ميكنن!!!![]()
يكي ترسيده بوده و جيغ زده بود!!
يكي دنبالش افتاده بود و لاك پشت بيچاره هم از ترسش هي كله شو قايم كرده بود!!!!
يكي هم از دور صداش ميكرد!!
يكي با هيجان براش باي باي ميكرد و از دور بهش دست ميزد..... خلاصه كه فيلمي شده بود اين لاك پشت بدبخت!!! ![]()
مامان مي گفت دلم براي اون لاك پشت ترسو كه احتمالاً از دست بچه هاي بزرگتر كه راه هم ميرفتن و دنبالش ميكردن كلي ميسوزه!
منم با تعجب هر چه تمامتر توي بغل مربي ام راه رفتنش رو و قايم شدنش رو نگاه كرده بودم و عصري توي گزارشم برام نوشته بودن.
يه روز هم دم در يه قفس بود و يه خرگوش خوشگل سفيد توش بود كه داشت خودشو به در و ديوار قفس ميزد تا بياد بيرون!
بچه ها هم كلي براش ادا اطوار در آوردن!
حالا كي باشه كه دنبال اون بدبخت هم بيفتيم و حالش رو جا بياريم!!!
اما مامان ميگه اون اگه بيرون باشه انقدر تند ميدوه كه دستتون بهش نميرسه!
آخي چه بد شد!!!
داشتم فكر ميكردم همينكه چهار دست و پا راه افتادم، اون گوشهاي بلندش رو بگيرم دستم ببينم چه جوريه!!!![]()
![]()
فكر كنم بعدش بردنش كه توي حياط زندگي كنه، چون ديگه نديدمش. به نظرم با بچه هاي شيطون مهد، خدا به جانش رحم كرده كه رفته حياط!!!!![]()
(مامان پارمیدا)
ديشب پايان شش ماهگيم بود و من امروز رفتم توي هفت ماه. مبارك...مبارك، شش ماهگيم مبارك، نيم سالگيم مبارك...![]()
![]()
![]()
يه جشن خودموني كوچولو دور هم گرفتيم و من از كل مراسم فقط عاشق مرحله فوت كردن شمع ها بودم( 6 تا شمع داشتم، هر كدوم يعني 1 ماه)، خيلي جالب بود! كلي بهش خنديدم، براي همين اين كار دو بار تكرار شد تا من خوب خوش به حالم بشه!!![]()
مامان جون مي گفت آخه چرا 6 تا شمع؟!! ![]()
پارميدا تازه نيم سالش شده بايد يه نصفه شمع بذاريم!!!![]()
از بس كه دوست داشتم به شمعهاي روشن دست بزنم و پامم بكنم توي كيك!!!
همه فقط مي گفتن آخ مواظب باش. اون جيزه! آي آي پاتو كه زدي توي كيك نذار دهنت و ... و خلاصه خودمم از كيكم خوردم ديگه!!!
البته اول ماليدم به پام و بعد پام رو كردم دهنم!!! كيك خوشمزه اي بود به خصوص با طعم خوشمزه پاهاي خوشگلم!![]()
![]()
راستي ديروز توي مهد، كتاب كار ماه مهر رو دادن به مامانم و گفتن كه دخترت اين ماه نمره قبولي آورده!!!
توي كتاب از كارها و شعرها و بازيهايي كه در طول روز اونجا انجام ميشه نوشته بودن. توي يكي از صفحه ها، اثر كف دست من رو كه زده بودن توي جوهر توش بود!! ![]()
يك سري توصيه هم خدمت مامان بابا ها داشتن: توصيه كرده بودن به نوازش و صحبت فراوان با ني ني ها
، توضيح اشيا به شكلي ساده و كودكانه، تعريف كارهاي روزانه به زبان بچه ها، گفتن قصه هاي ساده و خيلي كوتاه، آموزش انگشتان دست به روش لي لي حوضك! و انواع بازي هم: اتل متل، كلاغ پر و دالي بازي توصيه شده بود! ![]()
خوب!!! مامانها و باباها از امشب شبي 10 بار از روي شعرها خوانده تا حفظ شويد!!
قصه ها را در تنهايي براي خود تعريف كنيد تا موقع گفتن براي ما قاطي نكنين و آخرش رو سر هم كنين! ![]()
موفق باشين!!![]()
(مامان پارميدا)