توي چند روز گذشته خيلي كسل بودم و بي حوصله! ![]()
گاهي فقط دلم ميخواست بخوابم و گاهي هم بيخود و بي جهت شايد 2 يا 3 ساعت بي وقفه غر ميزدم. ![]()
مامان نگرانم شد و دو بار منو برد دكتر.
توي همون احوالات انگار كه معده ام سنگين شده باشه يه شب حالم هم!! شد و يك كم سبك شدم. تازه دندون دومم هم به سلامتي در اومده . ![]()
كلي هم بي اشتهايي از خودم نشون ميدم.
مامان جون ميگه شايد همينها باعث بد خلقيم شده. اما چون اين كسلي كمي ادامه پيدا كرد به نظر مياد كه داره اخلاقام عوض ميشه!!! ![]()
![]()
خودمونيم ها! عجب اخلاق توپي هم دارم به خودم مي گيرم!!!![]()
![]()
چهارشنبه رو هم نرفتم مهد و پيش مامان جونم موندم و 5 شنبه رو هم پيش مامانم.![]()
![]()
طبق معمول اكثر 5 شنبه ها كه مامانم به هر زوري كه شده مرخصي مي گيره تا با همديگه خونه باشيم. خوش گذشت. خيلي از مهد بهتر بود. همش بغل بودم و بازيم ميدادن!
خلاصه امروز بعد از چند روز از قرنطينه خونه در اومدم و رفتم مهد. يه اخلاق جديدمم اينه كه مهد رو دوست ندارم و به مربي هام اخم مي كنم و... ![]()
![]()
![]()
(مامان پارميدا)
تازگي ياد گرفتم وقتي مي خندم اول رومو بر مي گردونم و ناز مي كنم!
بعد هم انگار كه خجالت بكشم سرمو قايم مي كنم!!!
كه البته مامانم اصلاً از اين قايم موشك بازي! خوشش نمياد. ![]()
امان از موقعي كه چيزي ناراحتم كنه!!!!
فوراً ميگم گِر گِر!!!!!
مامانم ميگه حتماً يعني قهر كردم ديگه؟؟؟!؟؟!؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
چند روز پيش واژه دَدَر رو در فرهنگ لغت خودم به دي دَر !!!! تغيير دادم!!
همينكه بابايي از خونه رفت بيرون، من پشت سرش جيغ جيغ كنان گفتم: دي دَر! دي دَر!!!![]()
حال آنكه منم حاضر و آماده بودم كه برم دي دَر! ولي تحمل نداشتم يكي زودتر از من بره دي دَر!!!!![]()
توي مهد كودك هفته اي يكبار عمو رضا مياد برامون گيتار ميزنه و شعر ميخونه. ![]()
ني ني ها باهاش ناناي مي كنن و دست دسي مي كنن و خيلي هم دوستش دارن.
منم هر روز كه عمو رضا مياد كلي بهم خوش ميگذره.![]()
![]()
توي بغل مربي ام ناناي مي كنم و محكم محكم پاهامو تكون ميدم و ميزنم بهش!!!!
خلاصه كه به لطف مهد كودك!!!! يكي دو هفته اي ميشه كه ناناي ميكنم!!! همين كه صداي آهنگ خوبي رو بشنوم و يا بهم بگن : ناناي ناي( البته با آهنگ خوشگل) ناناي ناي!! من شنيدين ميگن: نزده مي رقصه؟؟؟
منم تندي دستامو ميارم بالا و مي چرخونم و خودمم به اين كارم مي خندم!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا بگم از قربان تا غدير!!!!!!( ديدين توي تلويزيون توي اين مدت، كنار همه برنامه ها يك آرم قربان تا غدير داره؟؟؟؟؟):
من وقتي به دنيا اومدم به خاطر عفونت عمومي يك هفته بستري بودم و ديرتر اومدم خونه.
دكتر گفت بايد يك آزمايش ادرار بدم كه كنترل بشم.
بماند كه اين نمونه گيري حدود يكماه طول كشيد!!!!
و دو سه بار نمونه رو قبول نكردن و... در نهايت : شب عيد قربان جواب آزمايشم نشون داده بود كه عفونت دارم و دكتر گفت صبح بريم بيمارستان و با سوند نمونه clean catch بگيريم![]()
. با وجود اينكه دكتر به مامان گفت كه درد و ناراحتي نداره و .... مامان تا خود صبح نخوابيد و گاهي هم يواشكي گريه كرد![]()
. صبح با مامان و بابا و مامان جون رفتيم بيمارستان. بعد از آزمايش نتيجه اين بود كه خدا رو شكر عفونتي وجود نداره![]()
![]()
![]()
. مامان توي بيمارستان از بس گريه كرده بود همه شناخته بودنمون!
من رو هي بغل مي كرد و به زور از بغل مامان جون مي گرفت و راه مي برد و خودش یواش برای خودش روضه میخوند و گریه میکرد!!!! ![]()
عصرش هم برام آش دندوني پختن و ديگه خيالشون هم راحت شده بود.![]()
تازه از آشم به خودمم دادن
. خوب بود، بدم نيومد!
بايد بگم هر يه دندوني كه در ميارم يه آش بپزن!!!![]()
شب عيد غدير هم از بس كه دوست دارم به طرف همه چي شيرجه برم
، از توي بغل بابام در يك فرصت مناسب!!
شيرجه رفتم طرف بخاري و آخ سوختم!
دستم يه كوچولو خورد به بخاري و قرمز شد و كمي هم گريه كردم.
بلافاصله رفتيم دكتر و برام دارو زد. گفت فردا هم بيايين بيمارستان تا ببينم بهتر شده يا بازم پانسمان ميخواد. كه رفتيم و خدا رو شكر به خير گذشته بود و دكتر گفت خوب شده. ![]()
![]()
![]()
فقط دكتر بهم گفت : پارميدا ديگه ركورد زدي ها!!!!!!!! ![]()
منم غش غش بهش خنديدم!!!!!!![]()
![]()
مامان بابا ميگن خدا رو شكر كه اين اعياد به پايان رسيدن!!!![]()
![]()
![]()
اينم دو تا عكس كه روز عيد غدير گرفتم:
(توي عكس بالا پانسمان دستم هم معلومه! برای اینکه پمادش به جایی نخوره یا خودم نخورم!!!! باند بستند.)
يه روز صبح توي مهد كودك:
(مامان پارمیدا)
آخر هفته رو كلي به غرغر و نهايت كم حوصلگي و بدخلقي سپري كردم![]()
و كمي تا قسمتي پوست كندم!!!!!
اما اگه گفتين ماجرا چي بود؟![]()
ديروز ظهر مامان جون داشت به من سوپ ميداد و منم با خوشحالي و بازيگوشي ميخوردم كه آهان يكدفعه ديديم واي چي شد؟؟؟؟ تَق تَق!!!!!![]()
![]()
مامان جون فوراً مامان و بابا و خاله فرفر و ..... و كم مونده بود از هيجان همه همسايه ها رو خبر كنه كه بياييد مژده مژده!!!!![]()
![]()
![]()
مبارك مبارك.... چي شده؟
پارميدا جون دندون در آورده؟؟؟؟!!!!! ![]()
![]()
![]()
موقعي كه داشتم سوپ ميخوردم قاشق ميخوره به دندون نازنازيم
و يه كوچولو صداي تَق تَق ميده و ديگه .... ![]()
خوب مباركم باشه!
حالا ديگه ميتونم گاز هم بگيرم!!!!!
آخه نميدونين كه ما ني ني ها وقتي ميخواهيم دندون در بياريم آي درد داره
، آي حرص ميخوريم
!!! قيافه منم ديروز از بس كه حرص ميخوردم و دَ مي كردم و قيافه مي گرفتم!!!
عين اين شده بود كه بخوام بگم : ميخواهي گازت بگيرم؟؟؟؟؟ ![]()
و صد البته كه جهت تستِ تيزي دندانِ نازنيم كه تازه يه نوك كوچولو ازش اومده بيرون
، و جهت اينكه ثابت كنم ديگه دندون دارم و باورشون بشه
، اولين گاز رو از مامان جونم گرفتم!!! ![]()
كه طفلكي خودش دندون كوچولومو كشف كرده!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قراره فردا روز عيد قربان برام دندوني بپزن!!!!
اين چيه؟
آهان يه آشه كه ميخواهين بپزين و خودتون بخورين!!! پس چرا ميندازين گردن من؟؟؟؟ بگين آش دلتون ميخواست و دنبال بهانه بودين؟
آخه به من كه نميدين؟؟؟
باشه حالا اگه بهم آش ندين ميدونم چي چار كنم؟؟؟؟؟؟؟
ميدونين كه دندون دارم ها........!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
(مامان پارميدا)
ني ني ها و بزرگترا! چند روزه دارين چي كار مي كنين؟!!
هي همديگه رو دعوت مي كنين به يه بازي و ذوق مي كنين!!!
اين چي بازيه؟؟ ميگن يلدا بازي!!!!! ![]()
اينم 5 تا از خصوصيات مامانم :![]()
1- همونقدر كه محبت و خوبي ديگران هيچ وقت يادش نميره، بديها هم به همون اندازه جايگاه درستي دارن!!
و حس انتقام از كساني كه بهش بدي كنن و يا مهمتر اينكه به عزيزانش بدي كنن قوي و محكمه!!!! يعني راستش خدا به داد برسه!!!!![]()
2- يه جورايي كارآگاهه!!!!
شايد از بس كه فيلمهاي پوارو و ديگر فيلمهاي پليسي ديده!! وقتي لازم باشه به همه چي شك ميكنه و آدم شناس خوبيه. يه حس ششم خوبي داره كه اصلاً خيلي وقتها همه كشفياتش رو مديون اون حسه!
دير صميمي ميشه اما در اغلب موارد درست انتخاب ميكنه.
در آن واحد ميتونه هم مهربون باشه و هم اگه لازم شه چنان جدي و خشن و عصباني كه غير قابل باوره!
براي منم اين ژست رو موقعي مي گيره كه شير نميخورم! ![]()
3- وقتي اول دبيرستان بود با همدستي يكي از دوستاي صميميش، پسر بي تربيت معلم رياضي جديد رو
، قبل از امتحان اجباري و غيرمنتظره اي كه مامانش گذاشته بود، يك فس حسابي ادبش كردن!!!!!
معلمه هم از گزارشي كه گل پسرش!! داده بود، مامان و دوستش رو كشف كرد.
اما مامان يه شانس آورد: اونم اينكه پسره به مامانش گفته بود كاپشن مامان سورمه اي بوده! در صورتيكه كاپشن مامان طوسي بود !!!!
و خلاصه اين عدم تشخيص رنگ! جان مامان منو نجات داد!!!!!![]()
4- از آدمهاي تنبل، دورو ، فضول، كم تحرك، زير كار در رو و بي هدف چه توي محيط كار و چه توي زندگي روزمره، اصلاً خوشش نمياد و توي دوستاي نزديكش ابداً چنين انسانهايي جا ندارن.
تا آخرين حد ممكن دروغ نميگه و اگه جاي استفاده از دروغ مصلحتي!! باشه ترجيح ميده اصلاً موضوع رو نگه اما دروغ هم نگه! ![]()
5- عاشق گل نرگس شيراز و لاله واژگونه
. طبيعت بكر و دست نخورده رو خيلي دوست داره و قبلاً از اينجور مسافرتها هم ميرفته. من كه بزرگتر شم ان شالله همگي با هم ميريم. ![]()
تنها غذايي كه هيچ جور به دلش نمي شينه عدس پلوه!
دوست داشته معماري بخونه اما يه جوراي خيلي جالب سر از الكترونيك درآورده!
نه اينكه به الكترونيك بي علاقه باشه، اما خلاف تصورات سالهاي دبيرستان و گذشته هاشه و الانم تو فكر كارشناسي ارشده!
اما اگه درس خوند؟؟؟!؟!؟؟؟ ![]()
فكر كنم به جاي 5 تا يه 50 تايي شد!!!! اگه بيشتر از اين از مامانم بنويسم ديگه ممكنه با من دَ كنه!!!
آخه خودم تازگي از هر كاري خوشم نمياد يه دَ خوشگلي ميگم كه بيا و ببين!!!![]()
![]()
پس تا دَ نشدم، باي باي!!![]()
راستي حالا نوبت منه كه بگم كيا بازي كنن:
مامان هانا، عمو شهاب، شيطونك شاكي، زهرا مامان ني ني كوچولو و مامان پرنيان. فكر كنم اين دوستام بازي نكردن! بدوين كه بازي شروع شد...........![]()
(مامان پارميدا)
هر سال آخر پاييز توي مهد، جشن برگريزان داريم و عكاس و فيلم بردار و كلي مراسم.![]()
![]()
بچه ها رو مي برن توي حياط(زمستونها سرپوشيده است) و براي ني ني ها يه عالمه برگ ميارن توي كلاس. ![]()
![]()
برگها رو آوردن و پخش زمين كردن...
و مي گفتن روش بشينين!
بخوابين!
بازي كنين!
اما هيشكي خوشش نيومد!!!
تقصير ما چيه؟
خيلي خِش خِش ميكرد... يه جوري بود!!!
بعضي از ني ني ها از بغل مربي ها پياده هم نشدن!!!
باز قربون خودم كه اومدم پايين! فقط يك كم گريه كردم!!!![]()
![]()
تازه قرار بود ازمون عكس بگيرن كه موفق نشدن. نمونه اش خودم: دو روز مامان برام لباس گذاشت و ... اما من هر دو روز گريه كردم و حاضر نشدم عكس بگيرم.
اما خودشون زرنگي كردن و روزي كه جشن برگريزان پاييزي داشتيم بیهوا و بدون اینکه لباسهایی که مامان گذاشته بود بپوشونن، از من يه عكس گرفتن كه كاملاً هم معلومه من آماده جيغ زدن و گريه كردنم!!!!! ![]()
![]()
(اما بالاخره يه عكس يادگاري گرفتم!!!!)
امسال اولين شب يلداي من بود يلدا خيلي مبارك.....![]()
![]()
![]()
5 شنبه شب كه يلدا بود من نَه هندونه خوردم
، نَه مامان گذاشت حتي يه دونه انار بخورم!!!!
نه آجيل دادن
، نَه باسلوق خوردم..... فقط يك كم موز دادن و يه كوچولو شيريني و چاي!!! آخه اينم شد يلدا !!
سال ديگه ان شالله از همشون ميخورم ديگه هيشكي هم نميتونه بهم بگه نخور! دست نزن! اِ چرا اينو برداشتي و............. ![]()
تازه مامان جونم هم هر دفعه اومد يواشكي يه خوردني خوشمزه بهم بده
، مامان در صحنه ارتكاب جرم! دستگيرمون كرد و گفت : پارميدا اينو نخوري ها!!! اونو نخوري ها!!!!![]()
![]()
شب هم رفتيم بيرون كمي گردش. خيابونها كلي خلوت بود و تازه من انقدر خوب توي راه رفت و برگشت و .. خوابيدم كه نگو و نپرس!!
خوشگلِ ماجرا ميدونين چي بود؟ اينكه من ديگه خوابم بس شده بود و تا ساعت 2.5 بازي دلم ميخواست!!!!!!! ![]()
![]()
خوب يلداست ديگه!!! مگه نمي گين شبِِ بلند ساله؟؟؟؟![]()
خوب منم بايد بيشتر بيدار مي موندم!!! اصلاً هم مهم نبود كه مامان داره از زور خواب تلو تلو ميخوره!!!!!
و بابا هم از خواب بيهوشه!!!!![]()
![]()
راستي چون مهد 5 شنبه ها تعطيله، روز چهارشنبه جشن يلدا گرفته بود و موزيك و نمايش و خوراكي و ......
اما بيشتر ني ني هاي كلاس ما گريه كردن و آخر سر هم از بردن ما به جشن منصرف شدن!!!! ![]()
حيف شد چون كه خوشگل بود و كلي سر و صداي ناناي ناناي ميومد و نمايش كودكانه هم داشتن.
نميدونم چي شده كه تازگيها ني ني هاي كلاسمون زيادي بد قلقي مي كنن؟ البته به استثناي من!!!!!!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)