تبليغاتX
Parmida
كاربرد وسائل!!!!

در زندگی، انواع و اقسام قانونها وجود داره كه اغلب هم اين بزرگترا گذاشتن! حالا منم يك قانون وضع كردم براي كاربرد وسائل: 

كنترل تلويزيون: يا باهاش صداي تلويزيون رو كم و زياد مي كنيم و يا كانال عوض مي كنيم، يا مي خورمش!

گوشي تلفن: يا باهاش تماس مي گيريم، يا مي خورمش!

اسباب بازيهاي كوكي- باتري: يا راه ميرن و آهنگ ميزنن و باهاشون بازي مي كنيم، يا مي خورمشون!

عروسكهاي مو دار: يا باهاشون بازي مي كنم و يا مي خورمشون! خصوصاً موهاشون رو !

عروسكهاي كچل: از همون اول سر كچلشون رو گاز مي گيرم!

نخ: مي پيچمش دور انگشتهام و مي خورمش!

دوربين : يا فيلم و عكس مي گيره، يا مي خورمش!

گوشي موبايل: حتماً ميخورمش! خصوصاً هنگام پخش موزيكDJ‌!!!!!! كه بسيار مورد علاقمه!!!!

پتو : اگه هوا سرده مي كشيم رومون و گرم مي شيم، يا مي خورمش!

قاشق : حتماً مي خورمش! البته خاليش بيشتر كيف داره!

كليد: يا قفل رو باز ميكنه، يا مي خورمش!

ماوس: اول انقدر سيمش رو از روي ميز مي كشيم تا بيفته زمين! بعد مي خورمش!

سيمها: يا هادي جريان برق اند! يا مي خورمشون!

دستمال كاغذي: جزء لاينفك زندگيه! حتماً مي خورمش! البته نميدونم چرا تا مي برمش سمت دهنم جيغ مامانم در مياد! اصلاً اين دو تا بهم وصلن!!!!!

حوله: در همون حين كه مامان داره صورتم رو باهاش خشك مي كنه، بهترين فرصته! مي خورمش!!!!

پماد: يا مي زنيم به پاهام يا مي خورمش!

قطره بيني: بهتره قوطيش رو بخورم!‌ چون از اينكه بريزم توي بيني ام متنفرم!!!

پلاستيك: حتماً‌ مي خورمش! البته هر چه بيشتر خش خش كنه خوشحالتر ميشم!!!!

پوشك: صد البته كه موقع بستن پوشك، يك نمونه رو هم مي خورمش! خصوصاً قسمت نوار عروسكيش رو!!!!!

جوراب: يا مي پوشم ، يا مي خورمش!

كلاه: يا سرم ميذارم، يا سر بقيه ميذارم!!! يا بهتره كه بخورمش!!!!!!!

پيش بند: يا اونقدر مي كشمش كه باز بشه! يا مي خورمش! تازه خوبه كه مامان فقط موقع غذا دادن، به من پيش بند مي بنده! زودي هم بازش ميكنه! اما بالاخره من مي خورمش!

كش مو و گل سر: يا به موهام ميزنم و يك دقيقه صبر ميكنم و درشون ميارم و ميخورم! يا اصلاً‌ وقت تلف نميكنم و از همون اول مي خورمشون!

كاغذ: بَه بَه! از اين واژه و وسيله خيلي خوشم مياد!!! خصوصاً اگه همه غافل كنن و بخورمش!!!!

كتاب- انواع مجلات- روزنامه ها: همه رو ميخورم! كي گفته كه ميخونيم!!!!!!

 

و خلاصه كه دردسرتون ندم!!!!! من به يك قانون كلي رسيدم:

" از هر وسيله اي يا همون استفاده ای رو می کنم که بزرگترا بلدن! یا اگه نتونستم می خورمش!!!!!!!!!!!!! استثناء هم نداره!!!! "

و حالا:

سبد كوچك آشپزخانه: يا مي خورمش! يا ميذارم سرم!!!!!! اينجوري!!!!!!!!

 

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 11:25 |
دکترای آفت شناسی!!!!!

اخیراْ مربیان و مسئولان مهد کودکمون به اخذ درجه دکترای آفت شناسی نائل شدن!!!! چه جوری؟ الان براتون میگم:

دیروز از مهد به مامانم تلفن کردن که چیه؟ پارمیدا دهنش آفت زده! گریه و بی تابی هم میکنه و خوب هم غذا نمیخوره! حتماً درد داره!!!!!!!!!!!!!!!

اينها یکی دو ماه پیش هم یه همچین کاری کرده بودن و مامان رو به هول و هراس انداخته بودن و به دکتر زنگ زده بود که اگه مورد خاصیه همین الان بیارمش بیمارستان ، که دکتر گفته بود هیچی نیست و فقط وسائلش رو ضد عفونی کن و... اما! اون مسئولان محترم از اونجایی که اون موقع در حال تحصیل در این رشته خاص بودن! فرمودن که آفته و واگیر داره و باید از دکترش گواهی بیارین.  مامان هم منو برد دکتر و آفت نبود و گواهی داد. دكتر وقتی فهمید که بدون اطلاعات کافی ميگن، خیلی ناراحت شد.

هم به اين دلايل و هم اينكه مامان خودش ديده بود كه توي لبم چند تا نقطه سفيد كوچولو هست، و مطمئن بود چيزي نيست، به اونها هم گفت موردي نداره. اما ظهر كه اومد دنبالم باز دوباره همون بحثها رو پيش آوردن و مامان رو كفري كردن و البته مامان من هم با چند جمله منطقي و بسيار جدي، خوب از خجالتشون در اومد و بهشون گفت همونقدر كه من توي اين مدت از شما شناخت پيدا كردم، انتظار داشتم شما هم ميزان شناختتون درباره من كافي باشه كه فكر نكنين من بي دقت و يا بي مسئوليت هستم و.... و ضمناً بچه هايي كه تب دارن و يا دارو مصرف مي كنن هم آيا با گواهي اومدن؟؟؟؟؟  كه باعث مريض شدن بچه من هم ميشن؟؟؟؟؟

امروز صبح هم گواهي رو كه دكتر ديشب برام نوشته بهشون داد و گفت شما مراقب باشين وسائل آلوده دستش ندين و دهنش نكنه!!، دكتر گفته موردي نداره و آفت نيست!!!!!!!! اين جمله رو چنان تاكيدي گفت كه باعث بشه اون مدرك آفت شناسيشون زير سوال بره!!!!!!!!!!!! ( توي اين لحظه قيافه شون كه هم شرمنده شده بودن و هم احتمالاً حرص ميخوردن!! ديدني بود!!)

همه كار و زندگيشون رو ول كردن و به هزار تا چيز ديگه كه ميتونن برسن بي خيال شدن! فقط تا يك لكه سفيد روي لب و دهن بچه اي مي بينن قيامت كبرا راه مي اندازن!!!!!! يكي نيست بگه عوض اين حرفها و اينكه مريضي به يكي ببندين! غذامو درست و باحوصله ميدادين بخورم كه نگين خوب غذا نخورد!!! ‌چطور وقتي اومدم خونه، مامان با حوصله و بازيگوشي سوپم رو بهم داد؟؟

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 10:45 |
روضه طوطی!!!
دیشب جای شما خالی رفتیم پارک. بعد از اینکه همه به تفریحات خودشون رسیدن و هر چي خوردني توي پارك بود اين مامان و بابا خوردن!!! من كه تا اون موقع بغل بابا و مامان جونم حسابی خوابیده بودم، بيدار شدم، اونها هم يادشون افتاد كه اِ پارميدا رو ببريم پرنده ها رو ببينه!

حالا من اگه نخوام پرنده ها رو ببينم بايد چي كار كنم؟!!!!! من همون بخوابم بهتره!!!!!

خلاصه، منو با كلي ذوق و شوق بردن جلوي قفس پرنده ها! با خوشحالي هم يه طوطي بزرگ رو نشونم دادن تا خوب توجهم بهش جلب شه!!!! اول يك كم طوطي رو نگاه كردم و همچين براندازش كردم و يك دفعه فهمیدم که این از همونهایی که می پره!!!! فقط بزرگش!!!!! ( مامان جون اینها فنج کوچولو دارن و من قبلاْ از اونهم دل خوشی نداشتم! حالا به من طوطی نشون میدن!!!! ) من هم بغض كردم و حسابي زدم زير گريه كه اشكهامم در اومد!!!!!

بابا خوب چي كار كنم ؟ هر كسي يه نقطه ضعفي داره!‌ خوب منِ ني ني هم از جوجو ميترسم!!!!! وقتي هم كه از جلوي قفس طوطي رفتيم كنار، من همچنان براي خودم گريه ميكردم!! به قول مامان جون عجب روضه طوطي ميخوني !!!!! 

بعد، بابا جون و خاله فرفر به اين فكر افتادن كه نكنه من از پرنده ها كه مي پرن ميترسم؟ منو بردن كنار موش!!!! اين دفعه ديگه مجال برانداز كردن هم بهش ندادم!!!! تا چشمم بهش افتاد جيغي كشيدم كه طفلكي موشه داشت يه چيزي هم ميخورد، از ترسش انداخت و در رفت!!!!!!

قبل از ديدن موشه همه حدس ميزدن كه من شايد از پرنده ها چون نوك دارن و مي پرن ميترسم!‌ اما بعد از ديدن آقا موشه يا شايدم خانم موشه!!! خاله فرفر بهم مي گفت پارميدا اين موش بيچاره كه نَه نوك داشت و نَه پر!!!!!! خاله سر به سر من ميذاري؟؟؟  خوب! كره و زيتون هم خوشمزه است دیگه!!!!!!!!!!! 

من از اين جك و جونورها ترسیدم!!!!  

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 9:12 |
قِل قِل!!!!!!
به نظر شما چهار دست و پا راه رفتن لازمه؟؟؟؟؟؟؟؟

من یه راه بهتر پیدا کردم!! به هر چیزی که دوست داشته باشم خودمو بهش برسونم- خصوصاً انواع ریموت کنترل و گوشی بی سیم تلفن و گوشی موبایلها!!! - بطرفشون قل ميخورم!!!!! چند دور، دور خودم قل ميخورم تا برسم بهشون؟؟!؟!؟؟ بد فكريه؟؟؟؟؟

تازه! وقتي قرار ميشه بشينم همينكه خسته ميشم، خودمو از پشت پرت مي كنم بغل مامان يا هر كسي كه پشتم نشسته باشه!!!! خدا نكنه يه وقت تنهايي نشسته باشم!!!!! البته چون هنوز نميتونم خوب خوب بشينم هيشكي جرات نميكنه منو تنها بذاره !!! حتي ۱ ثانيه!!!!

توي روروئك هم كه ميرم ديگه خطرناك تر!!!! خودم رو به پهلو مي كنم و يه طرفي راه ميرم !!!! تا خوب به همه جا ديد داشته باشم!!!!! اينه كه وقتي توي روروئك هم هستم مامان دنبالم همه خونه رو راه مي افته و به عبارتي با همديگه ميريم!!!!! وقتي هم از اين كار خسته ميشه بغلم مي كنه و ميگه اينجوري كه بهتره !!!! اتفاقاً كه منم همينو ميخوام!!!! فقط مامان سعي ميكنه وقت تلف كنه؟؟!!!!!

اما!!!!! امان از موقعي كه توي مهد باشم!!! چون اونها كه منو بغل نمي كنن و مدام راه ببرن. منم همش جيغ ميزنم و گريه مي كنم. خصوصاً ديروز و امروز كه بعد از مريضيم و بعد از يه مدتي كه مهد نرفتم، اصلاً دوست ندارم من رو بزارن زمين يا بزارن توي تختم! من رو بايد بغل كنن و راه ببرن كه خوب به قول مامان صد البته كه نمي كنن! مامان ميگه خدا كنه بي قراري نكنم چون  خودم گناه دارم! خوب اگه گناه دارم بغل كنين و راه ببرين!!!!‌ از صبح تا شب! از شب تا صبح!!!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:27 |
نتيجه كسالت.....

القِصه!!!! اون كه نوشتم دچار كسالت و تغيير اخلاق شدم، يه ماجراي ديگه بود:

يكشنبه كه رفتم مهد ديگه خلقم به بدترين شكل ممكن بود! مامان هر بار تلفني حالم رو پرسيد گفتن غر ميزنم!! ضمناً هيچي هم نخورده بودم تا ساعت 11!!!! مامان به دكتر تلفن كرد و قرار شد بهم عرق نعناع و نبات و يكي دو تا دارو.. بدن تا عصري كه برم دكتر. مامان يه سر اومد مهد و اينها رو اجرا كرد. شب كه رفتم دكتر، منو فرستاد براي آزمايش خون. آي لوله لوله ازم خون گرفتن!!! آي من قيامت كردم و بيمارستان رو روي سرم گذاشتم و آي مامانم گريه كرد... تا ساعت 11 شب مونديم و جواب آزمايشم حاضر شد و در نتيجه دكتر دورادور دستور پذيرش و بستري شدن داد. يه جورايي به دل مامان و مامان جون افتاده بود كه شب تا صبح رو برم خونه و صبح ساعت 7 كه دكتر مياد برگرديم، كه با مشورت باهاش همين كار رو هم كرديم. فقط به شرط اينكه تا صبح حتماً موفق شن بهم شير بدن. من فقط توي اين چند وقت آب ميخورم قُلپ قُلپ! هيچي ديگه هم نميخورم.

دردسرتون ندم تا خود صبح مامان جون و مامان و خاله فرفرم همه در تلاش بودن كه قطره قطره و حتي با قاشق شير به حلقم بريزن كه فكر كنم نهايتاً موفق به خوراندن 70-60 سي سي شير به من شدن!!!! دستتون درد نكنه! خسته نباشين! از اين شاق تر هم مگه كار ممكن بود!!!!

صبح همگی به جای سر کار رفتن، رفتيم بيمارستان و مابين اورژانس و بخش اطفال در رفت و آمد بوديم. تا غروب اونجا مونديم و دو تا سرم گرفتم و دوبار آزمايش خون و ادرار دادم و خلاصه عصر كه حالم بهتر شد دكتر گفت برين خونه!  اما فردا حتماً ببينمش و ديشب كه قرار بود برم دكتر ببينتم تب كردم . همينكه به دكتر گفتيم تب دارم انقدر خوشحال شد كه نگو......  وا!‌ مامان اينها رو مي گي؟ تعجب كرده بودن!  بعد فهميديم كه دكتر به مننژيت شك كرده بوده و اگه علامتي از مريضي من بروز نميكرده مجبور ميشده بستري ام كنه و مايع نخاع بگيره!!!! مامان كه اينو شنيد چيزي تا غش فاصله نداشت.  اما دكتر گفت خدا رو شكر اين تب واكنش بسيار خوبيه و باعث خوشحاليمون شد!  هورا تب! آفرين به تب كه يه جا به درد خورد و باعث خوشحالي شد!!!!

ديروز مامان بزرگ بابابزرگ(مامان بابای بابایی) اومدن خونمون بهم سر بزنن. بابابزرگ رفت و مامان بزرگ مونه پیشم تا مهد نرم و حالم زود خوب بشه.

بعد از اينها براتون بگم كه من يك هفته اي(تقريباً همون اوايل كسلي) ميشه كه ميگم : ماما! بابابا!!!! يه شب، اول ماما رو گفتم و فردا شب زودي براي اينكه دل بابام نشكنه گفتم بَبا كه همون باباس ديگه!!! خدا كنه زودتر خوب خوب شم و من و همه ني ني ها هميشه سلامت باشيم.

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 9:55 |