تبليغاتX
Parmida
تولد يك سالگي و چهارشنبه سوري:

يك سالگي مبارك. نَه نَه اشتباه نكنين!  تولد من 31 ارديبهشت ماهه، امروز تولد يك سالگي وبلاگمه. تولدش مبارك.

من با وبلاگم توي اين يك سال، كلي دوستاي خوب و مهربون پيدا كردم با وجود اينكه هيچكدوم رو هم نديدم. ما از همديگه كاراي خوب خوب ياد مي گيريم كه البته ناگفته نماند!  آخرِ شيطنت هم قسمتي از كاراي خيلي خوبه كه دور از چشم مامانهامون ميتونيم ياد بگيريم و به همديگه هم ياد بديم!!! باور كنين مامان باباها از شيطونيهاي ما خيلي خوشحال ميشن. ميگين نه!‌ امتحان كنين!!!!

آرزوي قلبيمون اين باشه كه هميشه همگي بخنديم و سلامت و شاد باشيم و بتونيم همديگه رو هم شاد كنيم.

از روز 5 شنبه( 17 اسفند) ياد گرفتم كه كمي سيــنه خيز برم!!! به سلامتي. البته بيشتر شبيه شيرجه زدنه تا سيــنه خيز!  اگه نشسته باشم و يه چيز خوشگلي توجهم رو جلب كنه، فوراً خودمو پرتاب مي كنم طرفش!  اوخ اوخ!  اگه كسي پيشم نباشه خداي ناكرده ممكنه با صورت بخورم زمين!  براي اينكه اين اتفاق نيفته مامان فكرهاي جالب كرده! از كنارم تكون نميخوره! يا ميخواد پاشه منم بغل ميكنه و با خودش اين ور اون ور ميبره! ميگه من نامطمئنم!!!! ميگه من نو پام!‌ نو پا چيه؟؟؟؟!!!! از طرفي همه خونمون رو هم با پتو و لحاف پوشانده !!! حتي روي سراميكها رو !!!! چون مامان ميگه اين كار من خيلي خيلي خطر!!!!! حالا شما تصور كنين ريخت و قيافه خونه رو !!!!!!  انقدر خوشگل شده كه نگو!!!!  خصوصاً الان كه نزديك عيده و ماجراهاي خانه تكاني و سال تحويل و هفت سين و عيد ديدني و اينها هم هست!!!!!

 

ني ني ها ديشب كجا بودين؟ شما هم رفتين جنگ؟ من فكر ميكردم جنگ شده ولي مامان گفت چهارشنبه سوريه!!!! بعد فهميدم كه مامان پارسال اين موقع حق داشته كه توي خونه قايم شده بوده!!! اِي ترسو!!!!

ما ديشب به دور از قيامتي كه توي خيابون به راه افتاده بود!!! يه سري وسايل مثل منور و آبشار و از همين خرت و پرتهاي نوراني و بي صدا رو توي حياط مامان جون اينها روشن كرديم! من كه اصلاً‌ از اين كار خوشم نيومد!  هر چند منورها رو با چشم دنبال ميكردم ببينم كجا ميرن!!! ولي اگه يك كم ديگه هم ميخواستن به اين بازيها ادامه بدن، گريه مي كردم! آخه راستش يك كمي هم ترسيدم!!! كي به من گفت ترسو؟؟؟ مامان ترسوه كه پارسال نرفت چهارشنبه سوري؟؟؟!؟؟!!

 

راستي ديگه روي زمين و توي تخت و روروئك و اينها تكراري شده! ميشينم روي مبل و بازي ميكنم! تازه موهامم خودم شونه ميكنم!!!!! اينجوري:

 

 

 

 

 

پيشاپيش سال خيلي خيلي خوبي براي همگي آرزو ميكنم.

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 9:23 |
نزديك عيد :

اين روزها كه نزديك عيده، خيلي كارها ميشه كرد: خريد، خانه تكاني و....

از انواع و اقسام كمكهايي كه ميشه توي اين روزها در حين خانه تكاني به مامانهامون بكنيم! ميدونين چيه؟؟؟؟؟

ميشه با روروئك از روي كليه وسايل رفت و آمد كرد! ميشه شيشه شير و آبميوه رو پرتاب كرد! از اين ور به اون ور !!!  تا خوب گلهاي فرش رو آبياري كنه!!!!! ميشه لج كرد و غذا نخورد تا مامان حسابي عصباني شه!!!!  میشه پستونکها رو که ۴ تا هم هست! هی مالید به فرش تا همه پرزها بهش بچسبه و مامان هی بره بشوره بیاره!!!!!

راستي چقدر خريد كردن توي اين روزهاي شلوغ و مغازه هاي بهار که پر از آدمه سخته! خيلي خوب شد كه مامان براي من لباس هامو زودتر خريده. روز دوشنبه 14 اسفند توي مهد با لباسهاي عيدمون ازمون كنار هفت سيني كه چيده بودند، عكس انداختن. اگه عكسش خوب شد حتماً براتون ميذارم.

هر روز هوا يه جوريه!‌ يه روز خورشيد خانم مي تابه محكم محكم! يه روز از آسمون آبَه مياد شُرشُر!!! پاك قاطي شده! عينهو مخلوط كن!!! منم كه از حركت برف پاك كن توي روزهاي باروني كلي لذت مي برم.

تازگي نصفه شب بيدار ميشم و يك كم گريه مي كنم!!!!! و دوباره ميخوابم!

مامان كه بغلم ميكنه در نقش نردبان ازش ميرم بالا!! وقتي ميرسم روي شونه هاش ديگه خيلي ميترسه و تندي منو مياره پايين!

يه موضوع مهم : براي سرما خوردگي ام ديفن هيدرامين ميخوردم و كوتريموكسازول. روز شنبه 12 اسفند وعده ساعت 7 شب رو كه خوردم بدجور بيحال شدم. رفتيم دكتر و قرار شد همه داروهام رو قطع كنم و فرداشم برم بيمارستان و نوار مغزي بگيرم تا معلوم شه بيحالي براي چيه؟

با قطع كردن دارو حالم خوب شد اما دكتر جهت اطمينان گفت نوار رو حتماً بگيرم. خدا رو شكر هيچ مشكلي وجود نداره و فقط من به داروهايي كه آنتي هيستامين دارن و آرامش بيش از حد ميدن، مثل ديفن هيدرامين و پرومتازين و... حساسيت ميدم و از خوردنشون ممنوع شدم!!! به قول دكترم : خوب همه رو به هم ريختي! از اين به بعد ديگه كيف ميكني كه برات نسخه نمي نويسم؟؟؟!؟!؟!؟؟!!؟؟حالا ديگه مامان به زور بهم دارو نميده!!! اما گذشته از اينها واقعاً همه رو بهم ريختم!!!!

اين روزها و شبها كه نزديك عيده بهتون خوش بگذره.

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:56 |
نه ماهگي:

امروز نه ماهگيم تموم شده و به سلامتي رفتم توي 10 ماهگي. مباركه مبارك.

خوبه براتون بگم كه چه كارهايي بلدم:

* خودم ميتونم تنهايي بشينم و تلويزيون تماشا كنم! ‌ از آگهي بازرگاني خيلي خوشم مياد، اما همه رو نگاه نمي كنم. انتخاب مي كنم! مثلاً تبليغات ايرانسل رو خيلي دوست دارم!‌ از تبليغات لواشك و آلوچه خوشم مياد! شامپوها هم بستگي داره ها!‌ از همشون خوشم نمياد!

* عموپورنگ هم دوست دارم! راستي از اين عمو سليمون هم كه روزهاي فرد مياد جاي عموپورنگ خوشم نمياد و بغض مي كنم!

* از كارتون اوگي هم خيلي خوشم مياد، حيف كه فرانسوي ميگه و من كه هيچ! مامانم هم عمراً‌ نمي فهمه!

* خوردنيهايي رو كه دوست دارم قبول زحمت مي كنم و دهنم رو باز مي كنم، اما اون چيزي رو كه نخوام بخورم! اگه 50 نفر هم تلاش كنن نميخورم! حالا فرض كنين كه يكي از اين چيزهاي خيلي مهم شربت تقويتي Minadex  باشه!!!!  كه مزه سن ايچ پرتقال ميده! اما چون دلم نميخواد بخورم مهم نيست مزه چي ميده!!! تازه گول هم نميخورم! آخه مامان زرنگي مي كنه و هر روز با يه چيزي قاطيش مي كنه!!! اما!!!! كيه كه گول بخوره؟؟؟؟؟ من كه نيستم!!!! خيلي به ندرت مامان موفق شده اون روزي 5 سي سي رو به خوردم بده.

* خوراكيهايي كه الان ميخورم: سوپ كامل شامل ماهيچه-هويج-برنج-سيب زميني-جعفري و گشنيز، سرلاگ گندم سه ميوه، پوره سيب زميني با زرده تخم مرغ و كره، ماست، موز، آب ميوه شامل سيب و هويج. نوش جون.

بيسكويت كودك هم ميدونين براي چيه؟  براي اينكه بدين دست كودكان دلبندتون و اونها با دلبري هر چه بيشتر اون رو ريز ريز كرده و له شده اش رو بريزن زمين! فقط همين! مگه كودك كاري غير از اين هم بلده؟؟؟؟؟

ديشب كه دكتر بودم، هم براي چك آپ و هم يه كوچولو سرماخوردگي، قرار شد روزي دو تا خرماي له شده و انواع حبوبات هم به اين مجموعه اضافه بشه!  خوب خيلي خوش اومدين! حالا باشين تا براتون تعيين تكليف كنم ببينم ميخورمتون يا نه؟؟؟؟ راستي شربت Zinc هم بهم داده. اين يعني اينكه به دردسرهاي مامانم اضافه شده!!!!

* براي دستيابي به هر چيزي همچنان تا اطلاع ثانوي قل ميخورم!  البته سعي مي كنم يه كوچولو سيــنه خيز خودم رو به سمتش بكشم ولي هنوز نميشه!! خوب دمري ميشم و روي دستهام ميام بالا، اما نميتونم خودمو صاف كنم و بشينم.

موهاي مامان رو تا اونجايي كه ميشه، درست در نقش دستگيره، مي گيرم و مي كشم! تا با كمكش بتونم بلند شم و وايستم! بعد هم كه وايستادم فوراً دستام رو ميذارم روي شونه مامان كه رفع خستگيم بشه! حالا اصلاً مهم نيست كه نصف موهاي مامان كنده شده و توي دستمه و سرش هم از شدت كشيدن موهاش درد ميكنه!!!!  ‌تازه اگه ابراز احساسات هم بكنه و مثلاً‌جيغ بكشه يا بهم بخنده!  من بيشتر خوشم مياد و محكم تر ميكشم. ميدونين: نسبت فركانس جيغ مامان با نسبت كشش موهاش و نسبت خوشحالي بنده رابطه اي كاملاً مستقيم داره!!!!!!!

* كتاب ميخونم از انواي Bath و پارچه اي! اما بر اساس پست قبلي فهميدين كه چه جوري ميخونم!!! ورق ميزنم و هر صفحه اي رو يك كم ميخورم!!! از كتاب پارچه ايم يه خرس آويزونه كه خوردنش لذت بخش تر از كل كتابه!!!!!

* چيزهايي كه ميگم: ماما، بَبا، دَدَ، بوبَه، آبه( البته جوري كه فقط مامان بابا مي فهمن!)، يه ژي ژي!!!! اين آخري يعني اينكه مثلاً يه اسباب بازي جديد يا چيزي كه دوست دارم رو بهش مي گم!!!!   اون ژ تلفظش خيلي خاصه: يه چيزي بين ز- ج- ژ !!!!!! اگه تونستين بگين؟؟؟؟ تمرين كنين!!!! شايد يه روزي تونستين!!!!!!

* كافيه بهم يه مولكول بد نگاه كنن!!!! بغض ميكنم و اخم مي كنم و تا نيم ساعت قهرم و هق هق مي كنم! كي گفت به من لوس؟؟؟ ميخواهين قهر كنم؟؟؟؟ آي اشكم هم زود در مياد دو قل دو قل!!!!!

با آهنگهاي غير از ديمبول ايراني! دست دسي مي كنم تند تند! ‌انقدر هم محكم دستامو بهم ميزنم كه صدا ميده!!! راستي سق هم ميزنم با صداي تَق تَق!!!!!!

* شبها معمولاً ‌سخت ميخوابم و هنوز هم مثل كوچولويي هام وقتي بدخلقي مي كنم توي كرير ميخوابم! به قول بابام: پارميدا برو كرير لالا!!!!  حداقل دو سه باري هم نق نق كنان تا صبح بيدار ميشم. البته نه براي شير! همينطوري ديگه!!! چون شير رو قبل از اينكه بيدار شم مامان ميده ميخورم.

از بيرون كه مياييم خونه، جلوي در تا مامان در رو باز كنه من تند تند دست و پا ميزنم و خوشحالي مي كنم.

* از پوشيدن انواع لباس متنفرم. نميدونم چرا زودتر هوا گرم نميشه كه حداقل مامان دست از سر پوشوندن كاپشن شلوار و كلاه شال برداره؟؟؟؟ كه اينها ديگه بد جور حالم رو مي گيره. مامان تا شال رو مي بنده، من فوراً زحمتش رو به باد ميدم و محكم ميكشمش! تا حتي اگه باز نميشه از روي صورتم بياد پايين و يه هوايي بهم بخوره!!! مامان ميگه از بس كه همين كار رو كردي، سرما خوردي!

وقتي برف مياد از برف پاك كن بيشتر خوشم مياد تا خود برف! به نظرم خيلي وسيله جالبيه!

* با دو تا دندونهام هم كه پايين در اومدن و معرف حضورتون هستن!!!! فقط ياد گرفتم مامان رو گاز بگيرم! به قول مامان واقعاً اينها به هيچ درد نميخورن كه پلو رو درسته قورت ميدي؟؟؟؟؟؟

آي خودم رو براي باباييم لوس مي كنم!!!!! تماشايي!!!! بعد جالبه كه وقتي پيش بابايي باشم و چشمم به مامانم بيفته خودمو به طرفش پرتاب مي كنم!!!! خوب هر دوشون سر كارن!!!!!!

همه ني ني ها و بزرگترا سلامت و شاد.

 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 10:33 |