تبليغاتX
Parmida
تولد

سلام خدا .... سلام خدا....         سلام اي از همه جدا

كه شكل هيشكي نيستي تو      تمام هست و نيستي تو

ولي يكي مثل توئه                    انگاري از جنس توئه

از نَفَسِ مقدست                      از آسمونِ بي خَسِت

از عالم فرشته ها                     اومد ميون بچه ها

فرشته اي كم اومده؟                به چشم تو، غم اومده؟

نترس خدا! كه راحته!                اون پيش ما امانته

اون تو همين دور و براست         فرشته تو پيش ماست

راستي يادم رفت كه بگم:         فرشته اسمش پارميدا س

(شعر از خاله فرفر)

 

 

 تولدت مبارك پارميدا جون


                                                                                   

 

مثل يه قند تو قندونه               هم نازنازي، هم شيطونه

مثل يه گل تو گلدونه               بازيگوشه و خندونه 

ماشالله ماشالله.....خوشگله    سوسن و ياس و سنبله

شيرين ترينِ ميوها                 پارميدا خوش ناز و ادا

كيك رو بيار با كاردك                تولدش مبارك!

(شعر از مامان جون)

 

                      

 

  تولد تولد، تولدت مبارك

  مبارك مبارك، تولدت مبارك

 

                                 

                           

 

بيا شمعتو فوت كن تا صد سال زنده باشي

 

 

                                         

 

      كادوهاي خوشگلم!!!!                 

 

                                   

 

 

 

 باز شود ديده شود ! بلكه پسنديده شود!!!

                                     

 

             تولد تولد، تولدت مبارك

             مبارك مبارك، تولدت مبارك

           

                       

 

           پارميدا جون تولدت مبارك     

 

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:50 |
تولد در مهد كودك

 روز دوشنبه 17 ارديبهشت براي ني ني هاي ارديبهشتي توي مهد تولد گرفتن(درست دو هفته زودتر از تولد واقعي من!) كوچولوترينشون من بودم.

كيك شكل پينه دوز بود و براي من يك فشفشه بزرگ به نشانه 1 سالگيم گذاشتن و كلي هم سعي داشتن از من عكسهاي خوشگل بگيرن. اما من همينكه چشمم به عكاس و نور پروژكتور مي افتاد گريه سر ميدادم! تا اينكه مامان از راه رسيد و كلي همسايه ها هم ياري كردن تا بالاخره من چند تايي عكس گرفتم. حتي من رو بردن توي حياط و كنار رزهاي قرمز رونده ازم عكس گرفتن كه بد هم نشده. بعد بزن و برقصي كردن و بچه هاي ديگه رو هم به جشن آوردن و براي هر ني ني كه تولدش بود شعر ميخوندن. به من كه رسيد برام خوندن:

تولد پارميدا جونه ! پارميدا جونم تو سالونه ! ناهيد جون ماچش كن ! يك ماچ آبدارش كن !

بعد هم ناهيد جون كه مربي من باشه اومد و من رو از بغل مامان گرفت و ماچم كرد و برد بالا و كلي با هم چرخ زديم و بهم تولد مبارك گفت و يك كادو هم بهم داد. كادوي من از اين سري كتابهاي آموزشي ني ني ها مدل باز كن نگاه كن، بود و درباره خرگوش هم بود. بعد هم كيك بريدن و به همه دادن. البته من كه نخوردم! مهم: تولد تولد تولد پارمیدا جونه!

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:19 |
خطر ؟ جيز ؟؟؟؟

مامان هر چي تلاش مي كنه به من معني خطر و جيز رو ياد بده! من نميخوام كه نميخوام !!!!!

ميگه دست به دوشاخه نزن جيزه؟؟!؟ من ميخندم اونهم مدل موشي كه هر 7 تا دندونم كه به سلامتي در اومده نمايان شه و اونوقت پشتم رو مي كنم بهش و كار خودم رو مي كنم!

ميگه از وسايل خطرناك نرو بالا مثل ميز كنسول و ميز تلويزيون و... اما!!! من همينكه مي بينم داره مياد من رو بگيره سرعتم رو چند برابر ميكنم  كه عمراً دستش بهم نرسه!!!! حالا مامان هي ميگه خطر!!!! جيز!!!!! من كه گوشم به اين حرفها بدهكار نيست!

ميگه موقع سوپ خوردن دستت رو توي ظرفش نكن! داغه! ‌ميسوزي! ‌جيزه!!!! ولي من جيز ميز سرم نميشه! بخوام دستم رو بكنم توي سوپ، به اين كارا كاري ندارم! حالا فوقش يه ذره ميسوزه ديگه !‌ بعد هم غرش رو ميزنم!!!!

ميگه سيم وسايل رو نكش!‌ خطر!!! مثل اطو و ... اما فرضاً به محض اينكه هر كدوم از دوربينها در حال  شارژ باشه خودم رو بهش ميرسونم و سيمش رو مي كشم تا بيفته زمين!!!  اگه هم استعداد به خرج داده باشن و در ارتفاعات پايين تر گذاشته باشن،‌ سيمش رو عين دم موش مي كشم روي زمين تا استقامت دوربينها رو بسنجم!!!!! ميخوام ببينم خوبش رو خريدن يا نه؟؟!؟؟!؟!

حالا با اين اوصاف يه روز مامان داشت برام لي لي حوضك ميخوند من هي دستم رو كشيدم و نذاشتم! ‌مامان هم زرنگي كرد و كف پام رو قلقلك داد و لي لي حوضك گفت! منم پامو كشيدم و گفتم جيزه !!!!!!!!!

تصور كنين قيافه مامان چقدر ديدني بود!‌ مي گفت اگه جيز بلدي؟ چرا من كه مي گم قبول نيست؟!؟؟!!؟؟!

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:25 |
مخم و مخم مخالفم؟؟؟!؟!؟!؟

اين عبارت يادتون مياد؟‌ بچگي مامانم يه كارتون نشون ميداد كه يه عالمه سنجاب توش بود يكيشون اسمش بنر بود و يه عمو جغد شاخدار هم داشت!!! يه سنجابي بود كه تكه كلامش اين بود :

مخم و مخم مخالفم!

من از بس كه با همه چي مخالفم و راجع به همه كاري اعتراض دارم! حالا چه به نفعم باشه و نباشه هم فرق نداره!‌ تازه حتي گاهي از سر لجبازي فرق هم نداره كه خودمم دلم بخواد اين كار رو بكنم يا نه؟؟؟؟ مهم اصل مخالفته كه اعلام ميكنم!!! مثلاً:

 بايد شير بخورم؟ خوب مخالفم نميخورم ! دستم رو محكم ميزنم زير شيشه تا پرت شه اون ور اتاق! بايد پوشكم عوض بشه؟ خوب مهم نيست!! از بس دمري ميشم و فرار ميكنم كه گاهي تا نيم ساعت اين كار ساده طول ميكشه!!!

سوپ دوست دارم، ولي اگه دلم بخواد مخالفت كنم همينكه مامان سوپ رو گرم كنه و با كلي بند و بساط! شبیه این دست فروشها!!! که از اسباب بازی گرفته تا ملاقه و رنده و بيسكويت و قوطي حبوبات و درب پلاستیکی و سی دی و ماژیک و... میفروشن!!!! همه رو برداره و بياد سراغم تا بلكه بتونه بهم سوپ بده ، من شروع ميكنم چشمم رو مي مالم ، موهام رو ميكشم!!!! دستمو ميزنم توي سوپ و مي مالم به چشمم و بعد هم جيغ ميزنم يعني كه چشمم سوخت!!!!! و اينها يعني اينكه خوابم مياد و حتماً به زور هم كه شده ميخوابم تا بفهمه كه شوخي نكرده بودم!!!!!

مثلاً وقت خوابمه و بايد بخوابم؟؟؟  انقدر از اين ور تخت به اون طرف سعي بين صفا و مروه ميكنم كه مامان سرگيجه بگيره و دست از سرم برداره!!!! آخه من مخالفم ديگه!!!

ميخواد به يه كاري برسه و من رو ميذاره توي تاب؟؟؟؟!؟!‌ خوب من كه مخالفم؟!؟! پس انقدر جيغ ميزنم تا صد بار پشيمون ترش كنم و بياد بيارتم بيرون!!!

بايد دارو بخورم ؟؟!؟؟! خوب اين يكي كه تكليفش معلومه! نميخورم و ذاتاً باهاش مخالفم!‌ انقدر لج مي كنم و داروي ساده رو نميخورم تا مثلاً ‌سرفه هام خوب نشه و كار به خوردن آنتي بيوتيك بكشه!!! خوب آخه ميدونين به قول مامان من همش معترضم!!! من مخم و مخم مخالفم!!!!!!!!!

 

(راستي ما يه چند روزي هك شده بوديم و اين موضوع باعث شد همه تنظيمات و ... بهم ريخته و نه فرصت درست كردنش بود و نه فرصت آپ كردن؟؟!؟؟! اما اين روزها كه ديگه نزديك تولدمه زود زود ميام و براتون مي گم كه چه خبره!؟!؟!؟)

 

مامان پارميدا


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:30 |
انواع بازي:

جوجو پر!!!!!

من به روش خودم جوجو پر بازي مي كنم! همينكه بهم ميگن پارميدا بيا جوجو پر! منم انگشت پيشنهاد دهنده رو مي گيرم ميذارم زمين! بعد هم با خنده از نوعي كه همه دندونهام رو نشون ميدم!!! انگشت مذكور رو بلند مي كنم و در جواب جوجو؟ كه شخص مربوطه گفته، ميگم: اَر!!!!!!! يعني نتيجه ميشه: جوجو اَر!!!!! مامان بهم ميگه: اگه جوجو بگه اَر؟؟!؟؟(عر) الاغه بگه چي؟ حتماً بگه جيك جيك!!!!!!!

اتل متل!!!!

جهت بازي اتل متل من اصلاً ثابت يه جا ‌نمي شينم كه كسي بخواد باهام بازي كنه؟!؟!؟؟!؟ همينكه ميگن اتل متل و سعي مي كنن منو بنشونن، من تند تند پاهامو تكون ميدم و آخر هم دمري ميشم و ميرم پي چهار دست و پا رفتن خودم!!!

دالي!!

اين بازي رو هم كه قبلا‌ً گفتم براتون! از بس كه دوست دارمش، از مامان و بابا و ... گرفته تا فروشنده پوشاك!!!! و سوپر ماركت!!! تا  راننده آژانس و..... براي همه دالي مي كنم و اونقدر همه ذوق زده ميشن كه اگه براي خريد يك شير هم رفته باشيم يه چيزي حدود 10 دقيقه اي طول ميكشه!!! آخه دالي بازي كه كوتاه نيست!!!!!!

پيشي بازي!!!!!

اين رو خودم اختراع كردم و ميخوام به ثبت برسونم!!! هنگام خواب يا بي حوصلگي يا مواقعي كه دوست دارم خودمو لوس كنم!!!‌ ميرم بغل مامان و صورتم رو مي چسبونم بهش و سرم رو عينهو پيشي ملوسه ميذارم شونه مامان و يواش يواش تكون ميدم. خوب!! مامان حق نداره به من بگه پيشي؟؟؟؟ تازه گاهي( البته بسيار به ندرت!!!!) كه اين كار رو موقع خواب آلودگي كرده باشم و به شرط اينكه اخلاقم خوب باشه!! مامان كه نازم ميكنه ميخوابم!!!!! دقيقاً يعني پيشي!!!!!

 

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:48 |
اسم؟؟؟؟؟؟

روزهاي اولي كه رفتم مهد بهم مي گفتن گنجشك كوچولو! اين اسم كماكان روم مونده بود... كلاً هم چون ريز نقش و ني ني ام، براي همه اين واژه آشنا شد. هر چند كه گاهي مامان صدام ميكنه پيشي ملوسم! حالا وجه تشابه پيشي و گنجشك چيه؟؟؟؟ خدا ميدونه؟؟؟

چند وقت پيش وقتي بغل مامان بودم و توي شهروند گشت ميزديم، يه خانمي از كنارمون رد شد و بهم گفت: واي! چه نازه! عين فندق پوست كنده ميمونه؟؟!؟؟!؟!؟!؟ چند روز پيش هم يه ماماني توي مهد بهم گفت فندق!!!!

وقتي هم موهام رو دو گوشي مي بندم، بهم ميگن چه خرگوش كوچولوي نازي!!!!

تازگيها هم كه 4 تا دندون دارم و يكهو ذوق مي كنم و سرم رو تكون تكون ميدم و ميخندم به قول مامان عينهو موش كوچولو ميشم!!!!

يه روز بهم ميگن واي چه بانمك! يه روز ميگن چه خوشمزه اي عسلي!!!!! يه روز ميگن هلو!!! فرداش ميگن هلوي پوست كنده؟!؟؟!؟؟!؟!؟

بالاخره اگه گفتين من كدوم يكي از اينهام؟؟؟؟؟؟ اگه به همشون هم يه جورايي شبيه باشم، من پارميدام ديگه!!!!

راستي دندان پنجمم كه كنار دندان بالا سمت چپ داره كم كم خود نمايي مي كنه، وقتي كامل در بياد حتماً يه اسم ديگه پيدا مي كنم!!!!!! كم كم دارم چهار دست و پا رفتن رو جايگزين سيــنه خيز ميكنم! به قول خاله فرفرم ديگه جنگ تمومه؟؟؟؟ كه سيــنه خيز نميري؟؟؟؟؟؟ ولي خيلي خوشگل وقتي از چهار دست و پا رفتن خسته ميشم فوراً تبديلش ميكنم به همون سيــنه خيز قديمي!!!!! يا اينكه پا ميشم مي شينم!!!  كه در اين صحنه مامان از خوشحاليش كلي هلو و عسل و اينها رو پشت سر هم بهم ميگه؟!؟؟؟!؟! حدس اسم بعدي ؟!؟؟!؟؟!؟

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:35 |
سر كار!!!!!!

ايندفعه ديگه راست راستي رفتم سركار!!!!

چهارشنبه مامان اومد دنبالم و من رو برد سركارشون! ‌ از در اتاق مامان رفتم تو و همكاراش رو ديدم. فكر مي كنين گريه كردم؟ نه!‌ يك كم قيافه براشون گرفتم ولي گريه نكردم.  يك كم هم كه گذشت براشون حرف ميزدم و دالي مي كردم و بهشون مي خنديدم!‌  بابا اومد و من رو برد يه اتاق ديگه!!! يه آقاي قد بلندي رو كه اصلاً‌ ازش خوشم نيومد ديدم و گريه كردم چه گريه اي!!!! همه با كمك همديگه اون بخت برگشته رو از اتاق انداختن بيرون و به جاش به من ماركر و كاغذ و گوشي موبايل و... دادن تا آروم شدم. بعد هم ديگه روم به روي همه باز شد: دم به دقيقه يكي مي اومد مي گفت : پارميدا جان بغل من ميايي؟ بريم اتاقم؟!!!!‌  بغل نرفتم ولي اگه اسباب بازي مثل ماوس و كيبرد و  LCD Touch screen‌!!!!!!! بهم ميدادن با كمال ميل قبول ميكردم!!!!

Touch screen‌ ي كه روي ميز مامان بود رو كه پر از خرده بيسكويت كردم!‌  كي برد مامان رو كه از بس كشيدم از روي ميز افتاد زير ميز!!!!! ماوسش رو هم كوبيدم روي گوشي تلفنش !!! آخه نميدونستم اسپيكرش چه جوري فعال ميشه!!!  همه رو بهم كوبيدم تا فعال شد و بوق زد! آي خوشم اومد!!

روي صندلي گردون نشستم و بيبيب بازي كردم!‌ كلي كيف داشت!‌

منگنه، ماركر، لاك غلط گير، خط كش، پانچ، جاقلمي و.... همه رو خوردم !!!!!

وقتي بغل مامان توي راهروها قدم ميزدم كلي جيغ زدم و خوشحالي كردم!!! حالا تصور كنين كه مدير عامل چند مهمان مهم و جلسه مهم داشت كه همه از صبح پي تهيه و تدارك كارها بودن!!!!!

چند تا از آقايون هم با تعجب از اتاقهاشون اومدن بيرون و مي پرسيدن: صداي بچه مياد؟؟؟!؟؟!؟؟؟!؟

تا ساعت 5 اونجا بودم و با همه دوست شده بودم و بعد هم باي باي كرديم و اومديم خونه!

منم از فردا برم سر كار؟؟؟؟  فقط مامان ميگه اونوقت ديگه من نبايد برم سر كار!!!!!!! چون احتمالاً‌ بيرونم مي كنن!!!! وای فکرش رو بکنین! چقدر بانمک! من برم سر کار! مامان بره مهد کودک!!!!!!

 

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:46 |