تبليغاتX
Parmida
توي ده شلمرود؟؟؟؟؟

توي ده شلمرود، حسني تك و تنها بود !

.

.

.

حسني ميايي بريم حموم؟      نه نميام! نه نميام!!!!!

سرتو ميخواي اصلاح كني؟       نه نميخوام! ‌نه نميخوام!!!!!

.

.

.

موي بلند، روي سياه، ناخن دراز !!!!! واه و واه و واه!!!!!!

 

توي شهر تهرون!! :

.

.

.

پارميدا بيا بريم حموم!             جيغ جيغ!!!! جيغ جيغ!!!!

(تا حدي كه همه بفهمن پارميدا داره حموم مي كنه!!!!)

 

چتري هاتو كوتاه كنيم!             سَرسَر!!!!! سَرسَري!!!!

(تكان دادن سر تا حدي كه نتوانستن مو كوتاه كردن!!!! و ديروز با هزار و يك جينگولك بازي چتري ها كوتاه شده!!! البته از ترس ايشان مرتب شدن آنها تخفيف داده شده است!!!!! معمولاً‌ چتري ها در خواب كوتاه ميشن! ‌اما نزديك يك هفته است كه  همينكه كشيك ميكشيم بخوابه و چتري رو كوتاه كنيم! ‌ايشان بيدار ميشوند!!!!)

 

ناخن هاي تو بلند شده!           نَه! نَه!!!!!! نَه! نَه!!!!!!

(پس كشيدن دست در خواب، تا حدي كه از روز جمعه تا ديشب مامان فقط تونست 2 تا ناخن رو كوتاه كنه!!!!! همينطور تلاش كنه، بعدي رو كه موفق بشه كوتاه كنه!!!!!! اون اولي كه كوتاه كرده بلند شده!!!!  اگه توي بيداري هم به زور كوتاه كنه! انواع قيامتهاي كبري و صغري بر پا خواهد شد!!!!)  

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 11:16 |
تا 3 نشه، بازي نشه!!!!!! - کارهای تازه من!

پنج شنبه شب (17 خرداد) خونه مامان بزرگم(مامان بابايي) تولد گرفتيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عمه ها و ني ني هاشون و همگي بودن. كلي هم كادوهاي خوشگل گرفتم: ارگ و لباس و .....كادوي نقدي هم گرفتم.

گفتم كه تا 3 نشه بازي نشه!!!!!!!!!!!

روز تولدم كلي گريه كرده بودم! ‌اين دفعه كلي خوابيدم!!!!!!! همه توي پذيرايي مي خوندن تولد تولد تولدت مبارك!‌ من توي اتاق طاق باز خوابيده بودم و خُرخُر ميكردم!  عمه هام گفتن: عروس كو؟؟؟ خوابيده؟ وا !!!!!!

حالا بگم براتون از كارهايي كه ياد گرفتم:

- من ياد گرفتم وايستم. يه قدم هم بر ميدارم و آخي! مي افتم!

- وقتي تلفن زنگ بزنه يا زنگ در رو بزنن، من فوراً بر ميگردم سمتش و ميگم : كيه؟؟؟؟ انقدر هم ميگم تا اينكه يا تلفن رو جواب بدن و يا اينكه در باز بشه! اگه هم طولش بدن همينطور فركانس صداي من بالا و بالاتر ميره تا به جيغهاي معروف بنفش رنگ تبديل شه!!!!!!!!!!!!!!!

- دو تا كار بد هم ميكنم كه هيشكي حريفم نميشه! مو مي كشم و چنگ مي زنم!!!!!!!!!! البته بگم كه فقط با اونهايي كه دوستشون دارم اين برخورد رو دارم ها!!!!!!!!!!‌ طفلكي مامان، بابا، مامان جون اينها!!!! روي صورت مامان كلي علامت گذاشتم!‌ خوب ميام نازش كنم، نميدونم چرا اين طوري ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- توپ بازي رو خيلي دوست دارم. خودم توپ رو به پشت سرم پرت مي كنم و بعد دنبالش چهار دست و پا ميدوم!

- چهاردست و پا رفتنم يه جوريه كه اصلاً‌ پستي و بلندي برام مهم نيست! ‌از روي بالش، مامان! كفش و دمپايي!!! خلاصه هر اونچه كه سر راهم باشه من از روش رد ميشم!!!!!‌ فقط به دمپايي هاي آشپزخونه حساسيت دارم!!!  اول مي شينم كنارش و بعد كمي باهاش بازي مي كنم تا جيغ مامان در بياد!‌ وقتي به اين مرحله رسيد! از روي دمپايي رد ميشم و ميرم پي بازيم!!!!

- به سر پيچ هاي گاز علاقه بسيار جالبي دارم! دسته فر رو مي گيرم و بلند ميشم و بعد يكي يكي همه سر پيچها رو ميكنم و ميندازم زمين! تا مامان دوباره ميذاره سر جاش! من از اول نمايشم رو اجرا مي كنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- وضع غذا خوردن و خوابيدنم اصلاً‌خوب نيست! بد غذا !!! ‌بد ادا !!!! بد خواب !!!!! :

براي خوردن يك وعده سوپ يا سرلاك بايد همه چراغهاي خونه رو به تعداد قاشقهاي غذا ضرب در 2، خاموش و روشن كنم تا بخورم!!!!!! بايد هر چي روي اُپن آشپزخونه است با صداي مهيبي بريزم زمين و روي سراميكها قل بخوره تا خوشم بياد! بايد هر چي قاشق و بشقاب كه توي خونه موجوده بياد وسط و من بازيشون بدم!!!! بايد از غذام به تلويزيون و آينه شمعدون و كليه وسايل خونه هم بدم! آخه اونها هم گشنه شدن ديگه! اگه من بهشون سوپ نمالم كه بخورن اونوقت گشنه ميمونن ها!!! بعد خونِشون مي افته گردن مامانم!!!!!!!!!!!!!‌

جهت خوابيدن بايد مامان به حافظه اش رجوع كنه و هر چي شعر و لالايي بلده بخونه تا باعث تقويت حافظه اش بشه!!! بايد سر تا ته تخت رو حداقل 200 بار طي كنم و اونهم هي دنبالم بدوه و بگيرتم و بگه پارميدا بيا لالا !!!!!!!!!!!!!!! بايد 100 بار پستونكم رو از تخت پرت كنم پايين و مامان بره بياره!‌ گاهي هم يه جوري پرت كنم كه نتونه پيداش كنه! ‌و بره يكي ديگه بياره!!!!!!!!!!!!! ‌نتيجه اينكه گاهي خوابوندن من بيش از 1 ساعت و نيم طول ميكشه و وقتي من خوابم ميبره مامان داره از هوش ميره ....... باي باي.....

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 15:1 |
جشن تولد يكسالگي:

دوشنبه 31 ارديبهشت تولد يكسالگيم رو خونه مامان جون جشن گرفتيم. مبارکه مبارک.

تقريباً همه اون روز مرخصي بودن و بازم همش مي دويدن!!! والله نميدونم چي كار مي كردن؟؟!؟!

تولد گرفتن همچينم سخت نيست كه!!!!!

مهمونهايي كه اومده بودن دوستاي مامان بابا بودن . بيشترشون يا ني ني داشتن و يا در انتظار ني

ني بودن.

من از همه چي ترسيدم! بادكنك باد ميكردن ترسيدم!!!‌ بادكنك مي تركيد من ترسيدم!!!! برف

 شادي زدن من خيلي ترسيدم!!!!! و گريه هم كردم!!!!! ديگه اومدن حسابي كيف كنم! بمب

 شادي زدن و من از بس شوكه شده بودم يادم رفت گريه كنم!!!‌ اما بعد از اينكه يخم وا شد و يادم

 افتاد كه چه جنايتي مرتكب شده بودن!!! ترسيدم و گريه كردم!!! كيك آوردن فقط نگاش كردم!!!

 شمع روشن كردن من اصلاً‌طرفش نرفتم!‌ كيك بيچاره رو كه خواستن سر ببرن كه فقط گريه كردم!!!!‌

 تازه مامان يه دست من رو هم گرفته بود و با هم بريديم!!! كادوها رو كه باز كردن من فقط از

 كاغذهاش اِي بدم نيومد! اما همش كه باز شده بود گاهي بهش مي خنديدم و گاهي هم گريه

 ميكردم!‌ (كلي كادوي خوشگل گرفتم، مامان: لگو ، بابا: مدال گردن بند، مامان جون: سكه، فرفر:

 خرس عروس ناناي كن! و يه عالمه عروسك و لباسهاي خوشگل.) خلاصه كه خيلي با نمك بود!‌ همه از

 اخلاق من متعجب بودن!

 

حالا بريم سراغ عكسها:

اين شيطنتهاي قبل از تولده!!!

 

 

 

 

 

 

 

اِ!!!!! كي گفته اين كلاه من نيست؟؟؟؟؟؟

 

 

آهان!! اين كلاه قرمزه كه هم تكه و هم به لباسم مياد مال منه؟؟؟؟!!! خوب باشه!

 

 

واي!!!!!!!

 

 

 

اين هم از كيك تولدم:

 

 

 

منِ كوچولو پشت همه چي گم شدم؟؟!؟!؟!؟؟

 

 

اينها هم كادوهاي خوشگلم:

 

 

اينجا آخر شب و بعد از رفتن مهمونها و من خسته و خواب آلو!!!!

 

 

نميدونم چي گريه داره؟؟؟؟؟؟

 

 

امروز هم که پست تولدم رو نوشتم: سال پیش این موقع من به سلامتی اومدم خونه.

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 9:58 |