تبليغاتX
Parmida
يك سال و چهار ماهگي

در آستانه يك سال و چهار ماهگيم، مبارك، خوبه كه بگم چه كارهايي ميكنم و چه خبر؟؟!؟؟!؟!؟

- كلي به گنجينه لغاتم اضافه شده: سامچ!!!( به هر گونه خوردني شيرين!) ، اِمبل!!!( كشمش!) ، دانقول!(نميدونم چيه؟ آدمه؟ خوراكيه؟ پوشيدنيه؟....)، همه چيزهايي رو كه بخوام نفي كنم ميگم نِقِله!جغله!! نه! نه! نه! ، در همه مواردي هم كه يك كاري دارم و ميخوام برام انجام بدن و يا يك حرفي دارم كه بايد گوش بدن و به روي خودشون نياوردن و يا كلاً ‌خواسته اي دارم هم، مي گم: نِي نِي!! نِي نِي!! نِي نِي!! نِي نِي!! هر دو نفري كه با هم روبوسي كننو يا بگن دست شما درد نكنه و يا سلام برسون ! من از دور براشون يه عالمه بوس مي فرستم!!!!  در كل منظورم رو خيلي خيلي خوب مي فهمونم.

و حالا دو كلمه هم حرف حساب: من بده! هر چي رو بخوام تند تند و بي وقفه ميگم: من بده ، من بده... كه گاهي "ه" رو به اختصار، بي خيال شده و مي گم: من بِد! من بِد!!!!!!

- از آبميوه ها خيلي خوشم مياد كه بگيرم دستم و با ني بخورم. از خوردن دوغ چه با ني ، چه با ليوان... كلي لذت مي برم. عاشق آب بازي دم سينك ظرفشوييم كه گاهي هم جيغ مامانم به ماورا بنفش ميرسه! اما نميدونم چرا همين آب وقتي توي مكان بيخودي! به اسم حموم پيداش ميشه!!! هنوزم ازش بدم مياد.... و اونقدر گريه ميكنم كه نگفتنيه! از وان بادي و عروسك و بازي با قوطي شامپو و... هم اصلاً ‌خوشم نمياد و تحت هيچ شرايطي گول نميخورم.

- خيلي دوست دارم لباسم و يا ملحفه و خلاصه هر شيء با جنس پارچه رو بيندازم روي سرم و در حالي كه هيچ ديدي به بيرون ندارم توي خونه بدو بدو كنم!!!!!!!!!!!!!!!!! خودتون قيافه فوق عصباني مامانم رو (كه در اين لحظه همه دندونهاش از بس بهم فشارشون داده به دندانپزشكي احتياج دارن!) رو تصور كنين!!!!! خوب معلومه كه در اين حالت چند باري هم زمين ميخورم و وقتي همون مامان عصباني بداخلاقه! كم طاقته! مياد منو بغل ميكنه و پارچه رو ازم ميگيره انقدر از سر مخالفت و لجبازي بهش كله و پا مي كوبم كه نگو!!!!!!!!!!!!

- به كندن سيم آنتن مركزي بسيار علاقه مندم!!! مدتي ميشه كه مامان بابا هيچكدوم نتونستن يه برنامه صاف و تر و تميز ببينن!!!!!!! به محض اينكه از كنار سيم آنتن رد شم و ببينم كه اونها نامردي كردن و دوباره وصلش كردن!!! منم دوباره با جديت به وظيفه خودم عمل ميكنم و مي كنمش!!!!! 

- از در و ديوار، از ماشين لباسشويي، از دراور، از همه مكانهايي كه بشه و نشه!!!‌ بالا ميرم!!!!!!!

- به شدت علاقه مندم كه دست خالي نباشم! موقع راه رفتن بايد يه چيزي بردارم و دنبال خودم را بيندازم و اين ور و اون ور ببرم! هر چقدر هم سنگين تر و بد بار تر، ‌جذاب تر! بند ساك خودم رو ميكشم روي زمين و با خودم ميبرم، گوشه بالش رو مي گيرم و روي زمين بكش بكش مي كنم!

- آرايش مي كنم به طرزي كاملاً‌ حرفه اي! ابتدا با يك جيغ و يك "نِي نِي" گفتن پر معنا! كيف لوازم آرايش رو از مامان مي گيرم! پستونك رو در ميارم! اول كرم ميزنم:‌ به چشمم! به لپهام!‌ به گوشم! به دهنم! بعد هم نوبت پنكيك رسيده: پد رو توش ميزنم و به لپهام و دهنم ميزنم!!! هنوز مونده! رژ گونه!!!: اول توش ناخن ميكشم و كمي طعمش رو تست مي كنم!! و بعد به لپها و دهن و زبونم مي زنم!!! آخر سر نوبت رژ لبه!: درش رو كه باز كنم ديگه جيغ مامان در مياد!!!‌ از بس كه لباسهاي رژ لبي شده من رو شسته و پاك نشده كفري شده!!!! اما تذكر مامان باعث نميشه من آرايش رو نصفه بذارم!!!! رژ رو هم به زبون و لبهام مي زنم و بعد همه وسايل اين مامان خسيس و سخت گير رو پسش ميدم!!!!!! حالا ديگه اين وسايل چه جوري شدن و آيا هنوزم قابل استفاده اند يا نه؟؟ مسئله ايه كه مامان ميدونه و فروشنده اونها!!!!!

- همچنان بد غذا و بد ادام! سوپ ميكس شده ميخورم و كمي از غذاهاي متنوع ديگه، كمي يعني شايد يك قاشق! ماست رو كما في السابق خيلي دوست دارم. ببين ميگم گاب خيلي نازه! آخه شير ميده كه ماست ميشه!!!! دوغ ميشه!!!!!!. اما اوضاع خوابم خيلي بهتر شده و وقتي خوابم مياد، بالشم رو بر ميدارم و دور خونه راه ميافتم! بعد هم ميرم روي تخت مامان بابا و بهشون مي فهمونم كه خوابم مياد! و معني و مفهوم آن اين است كه: همه برقها خاموش( به جز شب خواب) ! تلويزيون خاموش! و هيچ صدايي نياد و هيچكس حتي با تلفن هم حرف نزنه!‌ و مامان و بابا هم هر دو بيان پيشم بخوابن تا من خوابم ببره! اما دختر خوبي شدم و ديگه گريه و زاري راه نمي اندازم! مگه اينكه بد خواب شده باشم.

- بيش از حد گردش و تفريح رو دوست دارم، با وجود اينكه از صبح تا بعد از ظهر مهدم و كلي هم عصرها گردش ميرم، ‌وقتي مياييم خونه و مامان در رو مي بنده، من دوباره كليدش رو بر ميدارم و ميرم پشت در! ميزنم به در و ميگم ددر ددر!!!!!  كافيه بابا بخواد حتي بره انباري! يا بخواد بره يك خريد كوچولو سر كوچه! ‌يا حتي براي گذاشتن زباله ها بره پايين! من هم حتماً بايد برم و جزو واجباته كه توي كوچه با همه پيشي ها شب بخير و باي باي و صحبت كنم و بوس بفرستم! و كل ماوقعه روز رو براي اونها هم بگم!!!!!!!!!!!!!

اگه هم چيزي يادم رفته بعدا ً‌براتون ميگم!

پ.ن. راستي محل شركت مامان عوض شده و به قول خودش رفتن جيجو! كه تا اطلاع ثانوي كه نيان و خطوط رو درست نكنن! اينترنت يافت مي نشود ! و اين آپ دير هم بدين معناست!!!

 

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 12:39 |
گاب!!!!!!!!!!

جاي همه دوستان خالي، چند روزي رفتيم شمال. شمال كه نبود! سيبري بود!!!!!!!!!! يخ زديم و لرزيديم و ....

مامان مثلاً‌ كلي ذوق كرده بود و براي من يه عالمه تاپ و شلوارك! سارافون! ركابي و يك بندي و بي بندي و..... برداشته بود!!!! جهت احتياط واجب هم يك سوشرت و شلوار!!!! دو تا شلوار لي و يك بلوز شلوار حوله اي پاييزي برداشته بود! ‌تازه اونهم به هواي شبها و گاهي باروني بودن هوا برداشته بود!!!!

حتي نتونست يكي از اونهايي رو كه برداشته بود بهم بپوشونه! هي آستين بلند رو آستين كوتاه ! و سوشرت هم روش! و كلاهشم مي بست!!!!!!!!!!!!!! منم نامردي نكردم براي اينكه خوب عذاب وجدان بگيره!‌ افتادم به سرفه!!!!

شبها توي اتاق با در بسته، بخاري برقي روشن، چادر ميزديم كه يه وقت پشه منو نخوره!‌ و كلي هم پتو و كيسه خواب پهن مي كرديم توي چادر تا من گرم شم!!! شبها عين اين نوزادها!‌ مامان سرم يك كلاه نخي هم ميذاشت كه هواي سرد باعث گوش دردم نشه!!!!!

القصه... عجب خوب جايي بود اين شمال!!!  من هي دست تكون ميدادم و بوس مي فرستادم و كلي سخنراني ميكردم.... اگه گفتين براي كي؟؟ براي گاب ديگه!!!! ( اين همان حيوان نازنين! گاو است!!!!)

در اين سفر جالب و سرد! همه چي خوب بود و اين گاب!!!! از همه بهتر!!!!!!!!!!!!!!!!!

همينكه سوار ماشين ميشديم و توي جاده يا شهر بوديم، من محكم محكم ميزدم به دست باباييم كه زودي براي من گاب پيدا كنه و نشونم بده!!!! چندين بار هم بدليل تاخيري كه در پيدا كردن گاب داشت باهاش قهر كردم!!!!! وقتهايي هم كه گاب رو پيدا ميكرد، مي ايستاديم تا گابها از جلومون رژه برن و خوب ببينمشون!‌ هي دنده عقب هم مي گرفتيم تا مدت بيشتري ببينمشون!‌ خب! چي كار كنم ؟ ازشون خوشم اومده بود؟؟؟ چراشم نميدونم ؟؟؟؟؟!؟!  يه بار هم كه كنار 5-6 تا گاب وايستاديم، اونقدر از توي ماشين براشون خوشحالي كردم و بوس فرستادم و .... كه آخر، عشق و علاقه يكي از گابها هم به اوج رسيد!‌  و اومد دستگيره در ماشين رو خورد!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چي بيشتر خوشحالي ميكردم اونها هم هي به ماشين نزديكتر ميشدن!!!!!!!!!!!! مامان مي گفت آخر سر، در گير و دار اين جريان گاب بازي، اين گابها به ما حمله مي كنن ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 14:30 |