تبليغاتX
Parmida
يك سال و 8 ماهگي:

ديگه الان خيلي كارها بلدم، شعر ميخونم!! آهنگين!! ولي با واژه هايي كمي عجيب غريب! خودم رو هم موقع خوندن شعر، آروم آروم تكون ميدم!!! بودي بودا ! بودي بود !!!!!!! (اين يكي از مهمترين ابيات شعرهامه!!!)

- حرف مي زنم! مامايي، بابايي، مَمَيي(پستونك!!!)، دَدر، اين چيه؟ بريم؟ بيا! نَه نَه نَه!!، شوچو!!، سوچه؟، به به، دَر، تا تاب، نُناي!!(ناناي)،نَه نَه دس!(دست نزن!)، اين، اون!، اَاِ(بله!!!)، پيتكو!!، پيش پيش!!!،(ببخشيدها! جيش هم بلدم بگم!!!!)، كُاه!(كلاه!)، اوخ!، آخيش!!!!، پوخي!!!(اين پوخي همه رو بيچاره كرده!!! 3 دي از من آزمايش خون گرفتن براي اينكه تست آلرژي بدم و معلوم بشه سرفه هام حساسيتيه يا نه، از اونموقع تا حالا، هر بار كه چشمم به محل خون گرفتن كه توي دست راستمه مي افته فوراً خودم نازش مي كنم و مي گم: پوخي! اوخ اوخ!!!!)، نايي(نازي)، ببيي بع بع، من بده، من پوتوشي اَم!!(من بپوشم!)، پِخ!(همونه كه مي ترسونمتون!!!) ، خخ! (هر دو ساكن دارند! اين كلمه به همراه تكان دادن دست، يعني خداحافظ!!!)، دايي(دالي!)، تكان دادن دست در ارتفاع پايين! يعني مرسي!!!!! و.... لازم بشه دعواتون هم مي كنم!!!!  اما اگه دلم نميخواد بگم " آب" بايد كي رو ببينم؟!؟؟؟ خلاصه كه حرفم رو به بهترين نحو به كرسي مي نشونم!!!!

- نُناي مي كنم همچين مليح و رمانتيك! گاهي هم تند تند و بپر بپر!!!!! بسته به شرايطش داره!!!!

- عروسك بازي مي كنم، بالش و پتوي خودم رو ميارم و ني ني رو ميذارم روي پام و ميخوابونمش! براي اينكه خوب خوابش ببره!‌ پيش پيشش هم مي كنم!‌ اگه هم ببينم خوب نخوابيده!‌ به روشي كه خودم گاهي دوست دارم بخوابم، ‌دمري اش مي كنم و ميخوابونمش! گاهي هم بابا رو وادار مي كنم تا ني ني رو بذاره روي پاش و پيش پيش كنه تا ني ني خوابش ببره!!!! فكر كنين قيافه بابا موقع عروسك بازي چقدر بانمك!! ميشه!!!!

- براي اينكه كم كم دستشويي رفتن ياد بگيرم؛ يك صندلي مخصوص برام خريدن! صورتي!!!! من اصلاً به نوع كاربردش كاري ندارم!‌ ميارمش وسط خونه و روش ميشينم!‌ بعد مي برمش آشپزخونه!!!! اسباب بازيهام رو ازش ميندازم پايين و بعد مثل كسي كه چيزي كشف كرده!! اونها رو از زير صندلي پيداشون مي كنم!!!! خلاصه كه خوب اسباب بازي برام خريدن!!!!!

- مطالعه مي كنم!! كتابهام رو ميارم و فرقي هم نمي كنه درست گرفته باشم يا برعكس!!! ميذارمشون روي پام و يك كم ورق ميزنم و عكسهاش رو نگاه مي كنم و به زبون خودم قصه اش رو تعريف مي كنم و بعد كه خوندنش تموم شد كتاب رو ميبندم و پيش پيشش مي كنم تا بخوابه!!!!!!

- عاشق پوشيدن كفشهاي بزرگترام! ميگن "بچه پا تو كفش بزرگترا نكن!!!" از همين جا اومده!!!! حالا وقتي هم به هر زوري شده مي پوشمشون!‌ از رو كه نميرم!!! باهاشون راه هم ميرم!!!! هر چقدر هم قايم كنن!‌ جاش رو پيدا مي كنم!!!

- براي مامان از گوشي بابا sms خالي و سركاري!!! ميزنم!!!! و همينطور از گوشهاي ديگر به افراد مختلف!!!!

- مي رم بالاي تخت و يا صندلي مي ايستم!!! و همه رو وادار مي كنم به سخنرانيهام گوش بدن و آخرش هم تشويقم كنن!‌ و اگه اين كار رو نكنن ميرم دستهاي يكي يكيشون رو مي گيرم و مي زنم به همديگه! و دست زدن رو يادشون ميدم!!!

CD - هاي مورد علاقه ام رو از بقيه تشخيص ميدم و هر جايي ميخوام برم دنبال خودم مي برم!! از همه بيشتر "قصه هاي مرزبان نامه به شعر كودكانه" رو دوست دارم! مامان بابا ميگن از بس "بره آوازه خوان" و "دوستي موش و گربه" ديديم عين بچه ها! ترانه هاي كودكانه زمزمه مي كنيم!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه هر جايي از CD رو هم كه دوست ندارم با كنترل رَد!!! مي كنم !!! تا وقتم تلف نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- وقتي دلم ميخواد Baby Tv ببينم، فرقي نمي كنه خونه خودمونيم و مثلاً ‌بابا داره فيلم ميبينه يا اخبار داره درباره مهم ترين مسايل روز حرف ميزنه!!!  يا رفتيم تولد دختر دوست مامان و مثلاً‌ مهمونيم!!!! حتي يك ثانيه هم صبر نمي كنم!!!!!!!!!! و همه رو وادار مي كنم تا از برنامه هاي زيباي اون كانال استفاده كنن!!!!!!!

- ديگه بزرگ شدم! ‌وقتي بخوام با لب تاپ كار كنم منت كسي رو نمي كشم!!! چون خودم بلدم روشنش كنم! كمي هم باهاش كلنجار ميرم و بعد خاموشش مي كنم! ‌ماجراي " نَه خاني آمده و نَه خاني رفته!"

- وقتي دلم ميخواد برم گردش، ميرم كاپشن شلوار و شال و كلاهم رو ميارم و سعي مي كنم بپوشم! اگه به اين كارم اهميت ندن و به روي خودشون نيارن! هر چي لباس تا شده توي كمد و كشوم هست! ديگه نيست!!! چون ظرف يك چشم بر هم زدن ميريزمشون زمين!!!!!!!!!!!!!!!

- آب و آبميوه و ميوه (نارنگي، آناناس، خيار،خرمالو) رو خيلي دوست دارم و هر وقت آبميوه بخوام، در يخچال رو از جا مي كنم!!! از سيب و موز هم اصلاً استقبال نمي كنم!

 - غذا خيلي برام معني نداره!‌ ماكاروني رو كمي دوست دارم اونهم به شرطي كه رشته اي باشه! ميرزاقاسمي و غذاهاي بادمجان دار رو دوست دارم!!!! جل الخالق!!!! آش شله قلمكار با يه عالمه فلفل رو دوست دارم!!!! آخه اينها مناسب بچه است؟!؟!؟؟!؟ هنوزم غذاي اصلي ام همون سوپ ميكس شده ايه كه قبلاً ها هم براتون گفتم!!

- خيابونها و فضاها رو خوب مي شناسم! نزديك مهد كه ميشيم باي باي ميكنم!‌ نزديك مطب دكتر كه ميشيم قيامت مي كنم! نزديك خونه مامان جون كه ميشيم ميخوام زودتر پياده بشم!‌ از جلوي پارك كه رد ميشيم تاب تاب ميخونم!!!!! (اما اونوقت خيلي جالبه كه توي پارك از همه بيشتر سرسره و الاكلنگ !!! رو دوست دارم!!) نزديك رستوران كه ميشيم به عوض اينكه اشتهام باز شه! شيطنتم گُل مي كنه!!! آخه ميدونين كه! غذا چه معني داره؟ از زير اين ميز ميرم زير يه ميز ديگه! اصلاً هم مهم نيست كه 20 بار سرم ميخوره زير ميز!!!!!

- وقتي بهم بگن خميازه بكش! دهنم رو باز مي كنم و خميازه ميكشم! وقتي بگن عطسه كن! با صداي هاپوچي! عطسه مي كنم!‌ وقتي يكي سرفه مي كنه انقدر خوب اداش رو در ميارم كه نگو!!!(از بس كه خودم سرفه راست راستي كردم!!!!)، بگن بوس بفرست، بستگي داره! ‌گاهي بوس مي فرستم بدون دخالت دست! ‌گاهي دستم رو بوس ميكنم و بوس مي فرستم!‌ گاهي هم ميرم جلو تا فرد مورد نظر بوسم كنه!!!! تازه خيلي وقتها هم صورتم رو اونطرفي مي كنم! ‌يعني اينكه اين طرفش جامونده!!!!، بگن موش بشو! دقيقاً خودم رو شكل موش مي كنم!!!! اما وقتي شكل پيشي ام مي كنن بيشتر بهم مياد!

- وقتي تلفن يا موبايلي زنگ بزنه مامايي رو صدا مي كنم! اين مامايي گاهي يعني مامان!‌ گاهي يعني بابا! اين رو بايد خودشون تشخيص بدن!! تانقدر صدا مي كنم تا بيان جواب بدن! تلفني هم خوب تعريف مي كنم كه چه خبر؟  

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 9:4 |
بترسونمتون؟!؟؟!؟؟!؟؟!

جاتون خالي تازگي دو راه خيلي بانمك براي ترسوندن ديگران پيدا كردم!!!!! نترسين! اين راهها فقط حضوري باعث ترستون ميشه!؟؟!؟!؟!؟

- اول اينكه هر جور دستكشي كه فكر كنين: دستكش آشپزخونه! دستكش نخي بزرگترا!!!! دستكش چرمي مامان!!! و خلاصه؟؟!؟! حتي دستكش يك بار مصرف!!!(همه دستكشها غير از دستكش خودم!) رو دستم مي كنم و صبر مي كنم تا حواس فرد مورد ترس!!!!! پرت شه و من رو نبينه! ‌اونوقت يواشكي از پشت سرش ميرم و دستم رو مي برم جلوي صورتش و ميگم :پِخخ!!!! و خودم هم غش غش مي خندم!!!!! و نكته مهم اينكه بايد عكس العمل شما در قبال اين ترسيدن اين باشه كه: بدنتون رو به حالت ترسيدن و لرزيدن تكون بدين و هي بگين آي ترسيدم! ‌آخ ترسيد!!!!! تا خوب كيف كنم!!!!!!!!!!!!!!! (در غير اين صورت اين عمليات 200 بار تكرار ميشه!!!!!!)

بماند كه همه چقدر از اين كار من لذت مي برن و وقتهايي هم كه من حوصله ندارم كسي رو بترسونم، خودشون يادم ميندازن!!!!!

- دوم اينكه بترسيد از اون موقعي كه آروم و آهسته به سمتتون بيام و يكهو پستونكم رو برعكس كنم و دسته اش رو بذارم توي دهنم و ........ خداييش بترسين!!!!!!

چون اونموقع است كه دقيقاً صداي يك بچه شير خوشگل رو در ميارم كه يكي رو شكار كرده و ميخواد بخوردش!!!!  چنان با سرعت به سمت صورتتون ميام كه هيچ فرصتي جهت عكس العمل فرار نميتونين داشته باشين!!!!‌ و خلاصه كه كمي چنگ چنگيتون مي كنم!!!!! و راست راستي بيشتر بترسين اگه ناخنهام هم بلند باشه!!!!!

در اثر اين بازي ترس، چند باري صورت مامان و بابا و ... زخمي شده!!! اما نميدونم چرا باز هم به اين كارم مي خندن؟؟!؟!؟؟؟ گويا اصلاً‌ نميترسن ها!!!

بترسونمتون؟؟؟ شهامتش رو دارين؟؟؟؟

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 11:42 |
برف بازي...

چهارشنبه(12 ديماه) كه اولش دونه دونه و بعد تا عصري كار به جايي رسيده بود كه گوله گوله برف مي اومد، مامان ديگه دلش رو زد به دريا و با بابا اومدن مهد دنبالم و رفتيم پارك انديشه برف بازي!

اولش با يه ترديد خاصي به مامان كه سعي داشت يه آدم برفي درست كنه تا من رو ذوق زده كنه، نگاه ميكردم و هر چي هم كه بابا يك كم برف مي گرفت دستش و مي گفت پارميدا جون دست بزن ببين چه جوريه ! من ريسك نكردم!

اماااااااااااااااااااااا!!!! فقط در يك چشم به هم زدن كه من رو گذاشتن زمين توي برفها!!! ديگه نتونستن منو كنترل كنن!!!! همچين برفها رو از روي نيمكت مي ريختم زمين و پاكسازي مي كردم كه انگار عمريه برف پارو كردم!!!! بعد هم كه آدم برفي و گوله هاي گنده رو كه هم قد خودم بودن بغل ميكردم و خوشحالي ميكردم!‌ تازه يكهو ناغافل هم خوابيدم وسط برفها!!! با اينكار ديگه جيغ مامان در اومد !!!!

برفها رو به اين طرف و اونطرف مي پاشيدم و كيفي كرده بودم كه مامان حتي با وجود اينكه از سرما خوردن و يا سر خوردنم مي ترسيد، دلش نمي اومد خوشحاليم رو خراب كنه!!!!

دستكشهام كه ديگه خيس شده بود، بابا خواست برفهاش رو پاک کنه كه با اعتراض من روبرو شد! آخه ترسيدم ديگه نذارن بازي كنم!!! ديگه كمي بيشتر كه بازي كردم دستكشها اونقدر يخ كرده بودن كه به درد گرم كردن دستهام نميخوردن و درشون آوردن! بعد هم فكر كردن كه من بي دستكش به برف دست نميزنم!

اماااااا من كمي! البته كمي! جسورتر بودم! و يكي دو بار يه ذره يه ذره بي دستكش برف رو لمس كردم تا اينكه با خودم گفتم اشكال نداره كه سرده! ميشه بي دستكش هم بازي كرد!!! و باز هم به برفها دست زدم و بازي كردم! يه آدم برفي كج و كوله هم كه مامان و بابا با كمك و هنر مندي همديگه!!!! برام درست كرده بودن، شده بود دوستم و كلي باهاش حرف داشتم!

ديگه مامان كه آلارم داد بريم، جيغ منم در اومد و بنا رو گذاشتم بر گريه و زاري!!! كه يا ما اينجا بمونيم و برف بازي كنيم!‌ و يا اين آدم برفي رو هم با خودمون ببريم!!!

انقدر زور گفتم تا بابا با يه دستش منو توي بغلش محكم نگهداشته بود و با يه دستش هم اون آدم برفي رو برام آورد!!!!!‌ موقع سوار شدن به ماشين هم قيامت راه انداخته بودم كه بايد با ما بياد توي ماشين!!!!!! حالا هر چي مامان ميگه آخه نميشه! ..... من گوشم بدهكار نبود كه نبود!‌ بالاخره قرار شد دوستم رو بالاي ماشين بذاريم و با خودمون ببريم خونه!‌ و همين كار رو هم كرديم!‌ اما خوب!‌ معلومه كه وقتي رسيديم خونه از اون آدم برفي كه روي ماشين سوار شده بود و سُر خورده بود!!! ديگه خبري نبود...........

 

 

اينم صحنه شيرجه زدنم توي برفها!!!

 

 

و اين هم دوستم!!!!

 

 

امروز هم كه داره شديداً‌ برف مياد بازم همگي وسوسه شديم ها!!!!!


+ نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 9:4 |