تبليغاتX
Parmida
خودم تصمیم گرفتم که...

جمعه(12 بهمن) از صبح خونه مامان جونم بودم و كلي بازي و شيطوني كرده بودم و بهم خوش گذشته بود. شب موقع برگشتن به خونه، مامان هر كاري كرد كه لباس بپوشم و بريم، من راضي نشدم. بابا خداحافظي كرد و رفت تا شايد منم دنبالش برم، اما من باهاش باي باي كردم! يعني اينكه ميتوني بري!!! بعدش هم مامان هر چي صبر كرد و به شوخي و بازي لباسهام رو آورد كه بپوشونه، من گول نخوردم كه نخوردم!!! يه شال سفيد برداشته بودم و مي انداختم روي سرم و دنباله اضافه اش رو هم كه معلومه براي منِ كوچولو نزديك يك متره! توي بغلم جمع كرده بودم و تند تند با همه خخ ميكردم و ميرفتم پي بازي! انگار نه انگار كه همه معطل من شدن! آخر سر قرار شد مامان جون لباس بيرون بپوشه تا منم باهاش برم ددر. همين كه پوشيد من هم بدون هيچ جار و جنجالي گول را خورده و لباس را پوشيده.... اما حاضر نشدم برم بغل مامانم!‌ تا دم ماشين هم بغل مامان جون اومدم و وقتي مامان خواست من رو بگيره دوباره گريه رو سر دادم! ديگه با وساطت مامان جون قرار شد كه شب رو اونجا بمونم! هورياااااااااااااااااااااااااااااااااا

طبق آماري كه مامان ميگرفت، تا ساعت 11.5 هم بيدار بودم و بازيگوشي كرده بودم و بعدش خوابيده بودم. بدون هيچ بهانه گيري. ديگه خانم شدم، خودم ميتونم براي خودم تصميم بگيرم!!!!!!!!!!

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 11:8 |