علاقه به کندن علفها!

علاقه به سطلهای زباله!!!!

دوستم!!

دوچرخه سواری در سبد!!

جلوی در هتل! وقتی که نمیخواستم برگردم هتل!!!

ساحل و بازی با ماسه ها بدین شکل؟!!!

قدم زدن در ساحل:

مشت کردن هر چی شن و ماسه!!!

این عکس رو صبح ۲۰ اسفند توی مهد؛ مامان و بابا با همكاري همديگه ازم گرفتن! چون عكاس مهد موفق نشده بود عكس خوبي ازم بگيره.

پ.ن.۱: من قرنطينه شدم
لوزه سومم متورم شده و دكتر گفته نبايد سرما بخورم. قراره تا ۹ ارديبهشت صبر كنيم تا تاثير داروها و گرم شدن هوا شايد به خوب شدنم كمك كنه و اما اگه خوب نشه ارديبهشت عمل مي كنم.
پ.ن.۲: بر اساس بند فوق، مهد نميرم تا پايان فروردين. قراره هر جايي هم خواستيم بريم عيد ديدني از سرماخورده نبودن ميزبانان و ميهمانان احتمالي شان هم ! اطمينان حاصل كنيم و بعد بريم.
سال نو مبارک. به همه نی نی ها و بزرگترها خوش بگذره. ![]()
![]()
جاي همگي خالي يه سفر 3 روزه، از 8 اسفند تا 10 اسفند رفتيم كيش. ![]()
پرواز رفت ساعت 6:20 بود و مامان و بابا يواشكي از 3:30 بيدار شدن و مثلاً بي سر و صدا!!!
جمع و جور كردن! من يكهو براي اينكه ذوق زده بشن صداشون كردم :مامايي! بابايي!!!!!!
و ديگه نخوابيدم كه نخوابيدم!!!!!!!! به هر آژانسي و 120 و 130 و نميدونم هر چي شماره اين تاكسي ها بود زنگ زدن و هيچكدوم ماشين نداشتن كه بيان دنبالمون!
ساعت 5:30 بود و ما هنوز توي خونه قدم ميزديم! بالاخره يكي اومد دنبالمون و رفتيم به سلامتي!![]()
وقتي رسيديم انقدر دير بود كه كم مونده بود كارت پرواز بهمون ندن! فكر كنم دلشون به خاطر من سوخت!
بليط هم كه چارتر! ما هم كه جا مي مونديم! اما بگم براتون كه ما اون ته ته ته هواپيما نشسته بوديم!
كم مونده بود دو تا صندلي اضافه سفري ببندن به دُم هواپيما و ما اون جا بشينيم!
از بس صداي قارقار موتور اومد كه ترجيح دادم بخوابم!!![]()
رسيديم دم هتل مريم و من حاضر نبودم بيام تو!
مامان و بابا كشان كشان و نالان من رو بردن تو! گفتن اتاقمون خالي نيست و ظهر بهمون ميدن! لباسهاي من رو توي نمازخونه عوض كردن و توي لابي هم به هر ضرب و زوري بود بهم سرلاك خوراندن و رفتيم پارك دلفينها.
اول از پارك پرندگان گذشتيم تا رسيديم به مراسم دلفينها! من نَه كار به هيچ پرنده اي داشتم و نَه هيچ حيووني!
توي اون باغ پرندگان هيچ چيز به غير از كندن و دست زدن به علفهاي باغچه ها!
و دست زدن به حباب لامپهاي بزرگ!
و تماشاي سطلهاي آشغال به اشكال مختلف برام جالب نبود!!!!!
همه رو ديوونه كرده بودم!
خصوصاً كه همه سعي ميكردن با يه نظم و ترتيبي راه برن و پشت سر هم بودن و من به تنها چيزي كه اهميت نميدادم همين بود!!!
به چپ و راست ميدويدم و بازيگوشي ميكردم و مدام صداي مامان باباي من توي اون جمعيت مي اومد!!!!
پارميدا دست به علفها نزن!!! پارميدا دست كثيف دهنت نكن!!!
پارميدا بيا! ما رفتيم ها!!!!
از اين تهديد آخري هم آي خنده ام مي گرفت! آي خنده ام مي گرفت!!! ![]()
![]()
فكر مي كردن خيلي مي ترسم اگه بگن ما رفتيم!!! من هم براي اينكه با خيال راحت جلو جلو برن! باهاشون باي باي مي كردم و بوس مي فرستادم!!!
مردم نصفشون به عوض تماشاي پرندگان جور و واجور، بنده رو تماشا ميكردن و تازه به همديگه نشون هم ميدادن!!!!!!!![]()
![]()
بالاخره رسيديم پارك دلفينها!!! اول شير دريايي و بعد دو تا حيوون ديگه و بعد دلفينها اومدن!
از بس كه دوستشون داشتم پلك نميزدم و ساكت ساكت نگاهشون مي كردم.
فقط از خوشحاليم براشون دست تكون ميدادم و تشويقشون هم ميكردم.
هر وقت مجري برنامه مي پرسيد تا اينجا راضي بودين؟ اولين كسي كه داد ميزد: بََََ..لِِِِِ...ه (يك بله كش دار و غليظ!) من بودم!!!!!![]()
![]()
وقتي كه برنامه شون تموم شد حاضر نبودم بيام! مدام صداشون ميكردم و به مامان بابا ميگفتم:بِش!!! يعني بشينيم تا بازم بيان!!!!!![]()
![]()
از بازار و پاساژ و خريد هم بيزار بودم!
هر بازاري كه رفتيم از بس گريه كرده بودم و جيغ زده بودم و خودم رو به زمينها ماليده بودم!!!![]()
همه من رو مي شناختن كه مامان و بابا، فقط دارن دنبال آب مي گردن كه دست و صورتم رو بشورن! وقتي مامان ميخواست خريد كنه بابا من رو بغل مي كرد و هر جور بود نگه ميداشت و مي برد از پله برقي بالا و پايين كنيم!!
وقتي هم بابا ميخواست چيزي بخره مامان به من يه شكلاتي چيزي ميداد و بغلم ميكرد و ..... كلاً هم خيلي خريد نرفتيم. بيشتر به گشت و گذار گذشت.![]()
پنجشنبه صبح رفتيم ساحل دوچرخه سواري!
بابا سوار يه سه چرخه شده بود، از اونهايي كه پشتش سبد داره!!!
من هم توي اون سبده نشسته بودم!
تصور كنين كساني كه از دور بابا رو ميديدن كه با اون سن و هيكل!
سوار سه چرخه شده چقدر مي خنديدن!!!!!
و وقتي مي رسيدن بهمون و من رو پشتش توي سبد ميديدن هر كسي يه ابراز احساساتي ميكرد ديگه!!!!! ![]()
مامان هم ازمون فيلم و عكس مي گرفت! هر بار كه مي رسيديم پيش مامان براي اينكه وقتمون تلف نشه و بازي كنيم، من بابا رو هُل ميدادم كه برو!!!!![]()
شبها ساعت 12.5 يا 1 ميرسيديم دم هتل و ميخواستيم بريم تو، كه من گريه و زاري ميكردم كه نميام!
با صداي بلند دم در هتل داد ميزدم ددر ددر!!!! آبرو نداشتيم اونجا ديگه! همه شناخته بودنمون!!!! ![]()
تنها چيزي كه توي هتل دوست داشتم آسانسور بود!
اونهم چون كلاً آسانسور دوست دارم!!! اگه كسي با ما سوار آسانسور ميشد، مي گفت اول خانم ها!
پس شما بفرماييد كوچولو! و منهم بي هيچ تعارفي اول بودم!!
يه كار ديگه رو هم توي هتل دوست داشتم: اينكه توپم رو موقع صبحانه بيارم و بازي كنم!
يه بار خورد به پاي دو تا آقاي خارجي و به زبون خودشون بهم گفتن بيا توپت رو بگير كوچولو!
كه من فرار كردم و رفتم مامانم رو آوردم كمك!!!!!!!!![]()
جالب اينكه وقتي مي رفتيم توي اتاق و ميخواستيم بخوابيم، فرصت نمي شد به من بگن شب بخير! چون من خوابم برده بود! يعني از خستگي بيهوش شده بودم!![]()
يه ترك عادت جالب هم در اين سفر داشتم، اونهم غذا بود!!!!
عين اين 3 روز رو با آب و آبميوه گذروندم! حتي چيپس و اسمارتيز و پاستيل و شكلات هم نخواستم. فقط يه روز ظهر توي بازار مرواريد، ذرت مكزيكي خوردم با سُس! ببينين كار به كجا رسيده بود كه، مامان بابا مي گفتن خدا رو شكر كه يه چيزي خورد!!!!!!![]()
روز آخر هم صبح رفتيم دريا قايق سواري!
به من هم لباس مخصوص پوشوندن و من طفلكي توي اون لباسه گم شده بودم!!!!
قايق تندرو بود و مدام آب مي پاشيد بهمون و باد شديدي هم ميزد و من حتي سرم رو بالا نياوردم. تا اينكه يه جا ايستاد و براي ماهيها نون ريخت و اومدن روي آب و من نگاهشون كردم.
از اين قسمت قايق سواري هيچ خوشمون نيومد.(خصوصاً كه پس از برگشت به تهران معلوم شد در اثر همون قايق سواري، سرما خوردم
و 3 روز موندم خونه!!)
خسته و كوفته رسيديم هتل كه ديديم براي بابا SMS زدن كه ساعت پروازتون به جاي 5:30 شده 3:30!!!! حالا ساعت چنده؟ 1:40 و كليه وسايل ما پخش و پلا و نقش زمين و .......![]()
ديگه مامان و بابا با سرعت هر چه بيشتر و بيشتر همه چي رو مي ريختن توي ساكها، بدون توجه به اينكه چي جاش كجاس؟؟
تا جاييكه يك كارد ميوه خوري رو گذاشته بودن توي كيف من كه با خودمون ميخواستيم ببريم توي هواپيما!
و موقع رد شدن از دستگاه يقه مامان رو گرفتن كه اگه ميخوايي ببريش بايد بري حراست نامه بگيري!!
مامان هم بهشون گفت: نه نميخوامش! مال شما باشه يادگاري باهاش ميوه پوست بكنين و تا بيشتر گير نداده بودن اومديم بيرون!!!!! ![]()
يه عروسك دارم كه همراهم توي مسافرت بود، توي رفت و برگشت، موقعي كه عروسكم رو گذاشتن كه از زير دستگاه رد بشه! در حدي گريه و زاري راه انداختم كه مسئول اونجا از مامان پرسيد چي شده؟؟؟؟ ![]()
توي هواپيماي برگشت جامون خوب بود، اما كه من مَميي(پستونك) رو گم كرده بودم! ![]()
![]()
(مامان بابا قبلش هم فهميده بودن و حتي به يك داروخانه سر زدن، اما به نظر مياد بچه هاي اونها اصلاً مميي اونهم از نوع اورتودنسي نميخورن! چون داروخانه اصلاً چنين چيزي يا نشنيده بود! و يا نداشت!) بابا خيلي سعي داشت با اجراي تئاتر به همراه اون عروسك معروف!!
باعث بشه تا من روضه نبود مميي رو كمتر بخونم!!! ولي ميدونيد كه بي فايده بود...![]()
اين موضوع رو اول مهماندار فهميد!
كه فوراً اشاره كرد ناهار آوردن! فكر كرد من ساكت ميشم!!! ![]()
بعد سر مهماندار فهميد!!
كه اشاره كرد يه اسباب بازي(ماكت هواپيما) آوردن! و از اين ماجرا بقيه ني ني هاي توي هواپيما هم يه اسباب بازي گرفتن! اونها ساكت تر و خوشحال تر شدن! اما به من كه اثري نكرد!!!![]()
سپس كليه كادر پرواز فهميدن و يكي يواشكي توي يه بسته بندي كه ديده نشه!! برام دسر توت فرنگي آورد! اما من كه نخوردم!
مامان مجبور شد براي اينكه اونها فكر كنن من خوردم، جور من رو بكشه و بخوره!! ![]()
اگه پرواز يك كم ديگه طول مي كشيد، به گوش خلبان هم ميرسيد و شايد مجبور ميشد كمي ناناي كنه تا من ساكت بشم!!!![]()
كه توي همين حال و احوال رسيديم و خلق الله از بهونه گيري من درباره مميي خلاص شدن!!!! ![]()
از بس كه خسته بودم توي همين اوضاع و بي مميي!
دقت كنيد! بي مميي! خوابم برد....![]()
پ.ن.1: به علت طولاني شدن پست، عكسهاي مسافرت در پست بعدي.
پ.ن.2: اين ناصرخسرو كجاست؟ بياد ببينه من خودم بهتر سفرنامه مي نويسم؟؟؟![]()
(مامان پارميدا)
چهارشنبه عصري نشسته بودم و توي حال و احوال خودم، در كمال آرامش
، كتاب شعر شيمو كوچولو رو مطالعه ميكردم!!!
اينجوري:
توي صفحه اي كه شيمو سوار اسبشه، من ميگم: پيتيكو پيتيكو!!!! ![]()
توي صفحه اي كه داره گيتار ميزنه، من ميگم: ناناي ناناي!!!! ![]()
توي صفحه اي كه داره به گلدون آب ميده، من ميگم: گُل!!! ![]()
توي صفحه اي كه رفته گردش و داره بستني چوبي ميخوره، من دهنم رو باز مي كنم و ميگم: آم!!!! ![]()
توي صفحه آخر هم كه شيمو توي تختش خوابيده، من ميگم لالا!!!!!!!!!!!! ![]()
(بعبارتي من تفسير تصاوير مي كنم!!!!!!!!!)
كه مامان متوجه كتاب خوندن من و بالا رفتن سرانه مطالعه در كشور شد!!!
و يك دفعه از ذوق و هيجان به ياد دوربين افتاد!!!![]()
مامان كه دوربين رو آورد تا از من عكس بگيره، ديگه مطالعه اي در كار نبود!
كتاب رو گذاشتم كنار و يه باي باي هم باهاش كردم و با يك خيز برداشتن غافلگيرانه به سمت مامان! دوربين رو گرفتم!
چون اگه چيزي رو بخوان به زور ازم پس بگيرن، ممكنه عصباني بشم و بر اثر مقاومت، يا پرتش كنم و يا از دستم بيفته، مامان با كمال ميل دوربين رو به من داد!!!!
تا اين دفعه ورق برگرده و به جاي اينكه مامان از من عكس بگيره، من از قيافه مات و مبهوت مامان!!
عكس بگيرم!!! و اصلاً هم مهم نيست كه دوربين رو كدوم طرفي بگيرم!!!
اين شد كه مطالعه به هنر عكاسي تبديل شد!!!!!!!!![]()
و مامان هم مجبور شد عكسهايي رو كه مي بينين با گوشي بگيره! و شما به گيرنده هاي خودتون دست نزنيد! كيفيت فرستنده پايينه!!!!!!!!!![]()


(مامان پارميدا)