يكي دو ماه پيش مامان برام يه مسواك عروسكي خريد، تا بلكه از قيافه اش خوشم بياد و تشويق بشم و مسواك بزنم
. گاهي- كه البته يكي دوبار بيشتر نشد!!!- گذاشتم مامان برام مسواك بزنه!
مامان هم زيادي هول شد و رفت خمير دندان ژله اي با طعم تمشك!!!!! برام خريد!
از طعمش و از ذات خمير دندان بدم اومد
و از اون روز به بعد، ديگه مسواك نزدم كه نزدم!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
تا ديشب كه يهو هوس كردم مسواك بزنم!
حالا هي ميگن كم آبي و اين حرفها!
من ديگه نميدونم!
به اندازه يك حمام كردن آب مصرف شد و من 20 بار، مابين غذا خوردنم رفتم مسواك زدم و اومدم!
هر بار هم چون به مثال آب تني، خيس خيس ميشدم!
لباسهام رو عوض كردم! ![]()
جالبتر اينكه آخرش مامان مجبور شد، شير آب رو سفت ببنده و وانمود كرد خراب شده!
منم كه باورم نشده بود، خودم شخصاً مسواك خالي رو گرفتم و تا يك ربع تو خونه مي چرخيدم و مسواك ميزدم!!!!!![]()
تا اینکه پيشي(بابا!!!) اومد اونو برد!
اي پيشي بد! پس بده!!!!![]()
نتيجه اينكه، اگه يك كم ديگه به همين روش پيش برم، يا مامان بي خيال مسواك زدن من ميشه!!!!
يا اينكه آب منطقه مون رو قطع ميكنن!!!!
يا اينكه من ديگه لباس خشك براي پوشيدن ندارم!!!!!![]()
![]()
![]()
- رانندگي ميكنم بهتر از بابام!!! ![]()
تا برم كنار و جاش رو بهش پس بدم. طرز كار فرمون و دنده و ترمز دستي رو بلدم.
فقط هنوز پدالها رو نفهميدم و پام هم بهشون نميرسه! وگرنه ديگه خدا به داد برسه!!!
وقتي ميرسيم دم در خونه، قبل از اينكه بابا بخواد بره توي پاركينگ بهش ميگم: برو برو!!
و با دست هلش ميدم به سمت بيرون از ماشين كه زودتر بره و فرمون رو به من بده!!!! ![]()
![]()
تازه اينكه خوبه!
كلاً اختيار بيبيب با منه!
وقتي سوار ميشم به مامان ميگم: نيا! برو!! يعني پيش من نشين !!!
خودمم حاضر نيستم كمربند ببندم. تصور كنين چه جنگ و جدلي راه مي اندازم!
گاهي هم تا مقصد گريه زاري ميكنم
. وقتهايي هم كه دختر خوبي ميشم و آروم ميشينم، صداي ضبط رو تا آخر زياد ميكنم و ناناي ميكنم و باهاش ميخونم و براي مامان بابا كف دستشون لي لي حوضك ميخونم!
اهميتي هم نداره كه مثلاً بابا پشت فرمونه!
بايد هر دو دستش رو بده تا من يكي يكي لي لي حوضك بخونم!
بعضي روزها ني ني ام رو با خودم مي برم مهد، از خونه تا دم در مهد بابا بايد ني ني رو بذاره روي پاش و مواظبش باشه!
و اونجا صحيح و سالم بهم تحويل بده!!!
- ياد گرفتم از پله بالا و پايين برم
. البته بالا رفتنم بهتر از پايين اومدنمه! به قول مامان با كله ميام پايين!!
بر همين اساس ميخوام سه طبقه رو خودم تنهايي بالا و پايين برم. هر كسي دستم رو بگيره و يا يواشكي پشت سرم بياد كه مواظبم باشه با عصبانيت ميگم: برو اِه!! من من !(يعني خودم ميرم!)
خصوصاً با مامانم از همه بدترم! بهش اجازه نميدم باهام بياد بالا! شده 10 بار برميگردم پله ها رو پايين و مامان رو برميگردونم نقطه اول! تا ديگه فكر نكنه سر من رو كلاه گذاشته!!
حالا تصور كنين هر يه پله اي كه من با اينهمه دقتي كه گفتم، ميرم بالا مامان چه حالي داره؟؟؟؟
آخر سر مامان صبرش تموم ميشه و با عصبانيت بغلم ميكنه و مثل كتاب ميزنه زير بغلش و بدو بدو پله ها رو ميره بالا!
منم تمام مدت جيغ و فرياد ميكنم چه جور!!
بعد ميريم تو خونه و در رو كه مي بنده و خيالش راحت ميشه، ميگه حالا اگه ميخواي گريه كن! منم آي حرف گوش كن!
انقدر گريه ميكنم كه بيا و ببين!!!![]()
- توي مهد، از 5 خرداد رفتم يه كلاس بالاتر
.به سلامتي
. توي اين كلاس بزرگترا كه تا 3 ساله هستند، واي واي!!! زدن رو ياد گرفتم!
هر چيزي باب ميلم نباشه يا اگه كسي حرفي مخالف ميلم بزنه، منم ميزنم!
البته معني اين كار رو خوب نمي فهمم كه بده. براي همين هم مامان سعي ميكنه وانمود كنه هيچ اتفاقي نيفتاده! ![]()
- دو سه روزه از صبح تا شب، ميخوام توي تاب باشم و حتي موقع غذا خوردن هم به زور ميام پايين
. تازه درخواست دارم يكي برام ناناي كنه!
يا با عروسكهام، نمايش عروسكي اجرا كنه!
خودمم براي شادي روح فرد تاب دهنده!، تاب تاب ميخونم اينجوري: تا تاب عباسي عباشي!
دايا من انداژي!
اَ اِ اِاِ اِ بعل مامان!
هورا!!!!!!!!!!
(تاب تاب عباسي خدايا پارميدا جون مامان نندازي! اگه بندازي بغل مامان بندازي!) و همه رو وادار ميكنم برام دست بزنن!![]()
- ترانه جديد ناناژي از خودم
:
دَدَديه ناناژيه، آجاجيه ناناژيه، بودي بودِه ناناژيه!، ني ني بودي ناناژيه!!! و.....![]()
![]()
در انتها دست بزنيد تشويق!!!!!!!!
هر كسي هم دست نزنه، صداش ميكنم بلند بلند و ميگم: اِ دست!!!! ![]()
- لغت نامه ام:
اين واژه در فرهنگ من، داراي شماتيكي بدين شكل است:![]()

ماجرا اينه كه مامان گاهي مجبوره روزي چند بار، كتاب حسني نگو يه دسته گل رو بخونه
. آخر قصه كه حسني حموم رفته و تميز شده و همه حيوونا و فلفلي قلقلي دورش جمع شدن
، مامان براي جلب توجه من با انگشت اشاره اش به شكل دايره همه دوستهاي دور حسني رو نشون ميده و ميگه حالا كه حسني تميز شده، همه اينها با حسني دوست شدن
.(دوست رو كمي كشيده ميگه تا همه حيوونا رو ببينم و فرصت تمركز داشته باشم) و اينه كه دوست غلطه!!!!
دووووووووووووووووست درسته با شماتيكي كه من توي هوا نشون ميدم!!!!![]()
ماشير(ماء الشعير!)- خارشِير(خیارشور!!!)- بچه!(با تشدید روی چ !)- ماخ!(بيني) همينكه عطسه ميكنم يه 5،6 تا دستمال رو ميكشم بيرون و ماخم رو تميز ميكنم. حتي وقتي ماخم تميزه هم اين كار رو ميكنم! تميزي ديگه!!!- برو- بیا- بده- بگیر- گل- توپ- ماست- ترس ترس!
( از همه فيلمها با تصاوير تيره، زيادي روشن و از همه آدمهايي كه به نوعي توي بيمارستان كار كنن و ماسك بزنن و لباس سفيد بپوشن به شدت ترس ترس!!! و مي پرم بغل مامانم...، فقط شانس آوردم توي اين چند وقته ميونه ام با دكتر خودم بهتر شده و البته دكترم، توي مطب لباس سفيد نمي پوشه!)- كش به معني كفش ارتقا يافته و شده دَبش!
- ماجو
(مامان جون!)- هاپو - پَرپَر
( هم به معني پروانه است و هم به معني پريدن از جوي آب!)- بردار
(وقتي چيزي رو به كسي تعارف ميكنم!)- پا- دست- دل- گوش- چشم- ابرو- لپ- دهن- ماخ- زبون- ناخن- مو- انگشت همه رو بلدم و مي شناسم
- ستاره - نون نون(هندوانه)
.ماهي- پيشي- دايره!!!
- داخ(داغ)
- سُك سُك!
- پاشت!(پاشو!)
- بیش!(بشین)- ایش! یا شش که هر دو ساکن اند!!!(شیر)![]()
- توي اين تعطيلات يه گردش يه روزه رفتيم با مامان جون اينها و يك شب هم رفتيم پارك ارم كه خب!
ميدونين من از همه چي ترس ترس!!!
ماشين رالي و اُتور(موتور) سوار شدم با بابا و قو متحرك سوار شدم با مامان جون. اما قيافه ام اصلاً راضي نبود! از بخش خوردن فالوده بيشتر خوشم اومد!!!!![]()
پ.ن.: روز شنبه و يكشنبه 11و 12 خرداد، رفتم براي نوار گوش. شنبه كلي طول كشيد تا داروي خواب آور بهم اثر كرد و خوابيدم، بعد هم مجبور شدم صبر كنم تا نوبتم بشه، و من از خواب بيدار شدم
و همه چي يكشنبه از اول تكرار شد. براي همين يكشنبه ظهر مامان سفارش كرد توي مهد نخوابم تا خسته باشم و موفق شديم نوار گوش بگيريم
. دكتر گفت بهتر شدم و خدا رو شكر عمل منتفي است![]()
اما چون خيلي حساسم بايد مراقب باشم.![]()
![]()
(مامان پارميدا)
سه شنبه 31 ارديبهشت كه روز تولدم بود
، مامان اومد دنبالم و رفتيم ششكت
!(شركت) و با مامان و بابا رفتيم دنياي بازي. من كه اصلاً بازي نكردم
. هر چي رو نشونم دادن كه سوارش ميشي گفتم: نه نه ترس!! ترس!!!
ديگه مامان كه خيلي از دستم ناراحت شده بود
، ژتون پيشي رو گرفت و پيشي رو برام روشن كرد و سعي كرد من رو سوارش كنه. من هم گريه و زاري كنان و ترس ترس گويان! به بابا پناه بردم كه من رو از شر شيطان رجيم! پيشي نجات بده!!!!!
و خلاصه زورم به مامان و بابا رسيد و از اونجا اومديم بيرون!
آخيش! ![]()
شب خونه مامان جون، با يك كيك كوچولو و دو تاشمع و يك كادو كه 6 تا كتاب بود، تولد كوچولويي گرفتيم
، فقط به اين دليل كه روز اصلي تولدم، شمعم رو فوت كنم و كيك ببرم و از شيريني اش بخورم.
اونقدر هم خوابم ميومد كه حتي نذاشتم موهاي بهم ريخته ام رو شونه كنن!![]()
پنج شنبه شب، 2 خرداد، خونه مامان جون جشن تولد گرفتيم و دوستاي مامان بابا و ني ني هاشون اومده بودن. مامان بابا منو گذاشتن خونه مامان جون که من حاضر بشم و رفتن کیک رو آوردند.
وقتی اومدن با لباسی که من پوشیده بودم، حسابی سورپریز شدن!
آخه اون لباسي كه مامان براي تولدم گذاشته بود تنم نبود!
لباس تولدم یکی از رازهای بین من و مامان جون بود! ![]()
![]()
توي جشن، با ني ني ها كه اولش اصلاً بازي نكردم
. ناناي هم كه!
اصلاً چه معني داره آدم ناناي كنه؟؟؟؟
انگار اين من نبودم كه شب قبل كه داشتيم خونه رو تزيين ميكرديم، رفته بودم بالاي نردبان و اون بالا نشسته بودم و آهنگ ميخوندم و ناناي ميكردم!!! ![]()
خاله فرفر و بابا هم به علت نداشتن نردبان از در و ديوار براي تزيين آويزون شده بودن!![]()
![]()
بر خلاف پارسال از برف شادي به شدت خوشم اومده بود و همش ميخواستم برف بازي كنم
. بقيه بچه ها هم از من بدتر!
موقع فوت كردن شمع ها من چون يه بار پريشب فوت كرده بودم، حاضر نشدم اين فيلم رو دوباره بازي كنم!!!![]()
سه بار برام تولد خوندن و از يك تا سه شمردند تا فوت كنم!
ولي من گول نخوردم!
آخر سر مامان شمع رو فوت كرد!
چه عيب داره! يعني 2 سالگي دخترِ مامانم!![]()
قبل از بريدن كيك، دستم بي هوا رفت توي كيك و هر چي همه گفتن كيك رو بخور! وايستادم اون وسط تا يكي بياد دست! دست!(يعني دست رو پاك كنه!!). ![]()
![]()
از بريدن كيك خيلي خوشم اومد!![]()
انگار كه بخوام يه انتقامي چيزي ازش بگيرم، كارد رو يه 7،8 باري به مثالِ شخم زدن توي كيك زدم!!!! ![]()
![]()
موقع كادوها خيلي ذوق كردم!
يه عالمه كادوي خوشگل گرفتم(مامان بابا:دو تا النگو و دو تا سي دي خاله ستاره، مامان جون:حوله تن پوش و لباس تولدم، دوستام هم:انگشتر، عروسك باربي، خرس، آلبوم، شلوار و..... اما وسط هاي باز كردن كادوها به كادوي خاله فرفر(ماشين جيپ كنترلي) كه رسيدم، ديگه سرم بهش گرم شد و حاضر نشدم بقيه رو باز كنم! ![]()
![]()
آخر شب، تازه يخم باز شد و با بچه ها گرم بازي شده بودم حسابي!
دو تا بادكنك بزرگ گرفته بودم دستم و پشتم قايم ميكردم و ميگفتم: نيشت!! نيست!!!!!!!!!!!!
و همگي توي خونه بدو بدو ميكرديم و تفريحمون شده بود مسابقه دو و تركاندن بادكنك ها.....![]()
![]()
![]()
- صحنه فرار از دنياي بازي و خوشحالي من!!!

- فوت كردن شمع كيك تولد روز سه شنبه:

- بريدن كيك تولد :

- روز ۵ شنبه قبل از اومدن مهمونها:


- قبل از باز كردن كادوها :

- من و دوستهام :

- قبل از بريدن كيك، وقتي كه دستم رفت توي كيك!

![]()
![]()
![]()
پ.ن. کلیپ تولد