تبليغاتX
Parmida
خودكفايي!!! خودرايي؟؟؟

خودكفا شدم بدين ترتيب:

- خودم هر وقت لازم باشه ميرم پوشك ميارم و خودمو پوشك ميكنم!!!! وقتايي هم كه نتونم! به مامان ميگم: پوشَه!!!(يعني منو ببند!) هر وقت احساس كنم لازمه، ميرم دشور!! تازگي ياد گرفتم درب رو هم پشت سر خودم مي بندم!!! حالا مامان بيچاره هي داد ميرنه: سُر نخوري؟ آب باز نكني، نيفتي رو سراميكها؟؟؟ دستت رو به جايي نمالي!!!! و منم براي اينكه خيالش راحت باشه، 1 دقيقه به 1 دقيقه درب رو باز ميكنم و از لاي در بهش ميگم: خوبم!!!!!! و دوباره هرهر كنان ميرم تو و درب رو ميبندم!!! بعدش چه كاري انجام شده باشه و چه نشده باشه!!!! با يك روش پرتاب مخصوص به خودم! دمپايي ها رو مي فرستمشون ته دشور!!!!! و ميدوم تو اتاق، جهت پوشيدن يك دست لباس دلخواه خودم!!!!!

- وقتي قراره از خونه بريم بيرون، من تصميم ميگيرم كه چي بپوشم! اگه نخوام نمي پوشم! حالا شده پيراهن بپوشم با تاپایی!!!(دمپايي!!) اين ديگه خواست منه!!!!! تازه براي مامان هم تصميم ميگيرم!!!!  اگه مانتويي بپوشه من دوست نداشته باشم، ميرم سمتش و مانتو رو به حالتي كه اگه يك كم ديگه بكشمش پاره ميشه، ميكشم و ميگم: اينو در آر!!!! كلاً "اينو" يكي از كليدي ترين لغات منه! در هر جايي كاربرد داره!!!! اینو منه! اینو بابا!

- وقتي دلم شير بخواد، مامان رو كشان كشان مي برم آشپزخونه و قوطي شيرم رو از قفسه برميدارم و وادارش ميكنم منو بشونه رو اُپن. بعد هم در قوطي رو باز ميكنم و به هر تعداد پيمانه كه دلم بخواد!! شير ميريزم تو شيشه و ميدم دست مامان تا تكان بده !!! از بعد از سوختن دستم هم شرطي شدم! حتي اگه شير با آب ولرم هم درست شده باشه، من هنوز بهش دست نزده ميگم: داخه! داخه! سوخت! آب!(يعني بگير زير آب سرد!!!!)

- وقتي قراره بخوابم، براي همه تعيين تكليف ميكنم: بابا باشيلِ(بالش) بابا!!!(يعني بابا سرتو بذار بالش خودت!!!) و در حاليكه با تمام نيرو، انگشتهام رو فرو ميكنم تو چشمش ميگم: چشم ايجور! بسته!!!!! اين بلا رو سر هر كسي كه پيشم باشه ميارم!!!! براي دستها هم وضعيت خاصي رو مي پسندم!!! بنا به موقعيت: اي دست ايجور!!!!! او دست اوجور!!!!!(يعني اين جمله فوق العاده است!!! شده تكه كلام كوچك و بزرگ!!!)، دستا ايجور بردار!!!!، اينور اِخواب!!! اونور اِخواب!!!!!

- وقتي ميخوام برم پارچ!!!!(پارك!!) تاتا سُرسُر! زمان و مكان برام معني نداره!!! تازگيها هم كه بدغذا تر شدم و چند بار هم، ماما ژون غذام رو برده پارك داده خوردم! ديگه خوب بهونه اي شده!!!! هي ميرم تاتا سُرسُر! پام كه ميرسه توي پارك، انگار كه رفتم اموال شخصيم رو پس بگيرم!!!! و بالاخره پس ميگيرم! چه تاتا، چه سُرسُر!!!!! هر كدوم رو بخوام!!!!  تاتا منه!!! سُرسُر منه!!!! ني ني بُلو!!!!(برو)

- وقتي كه بخوام از كسي تشکر کنم!!!! میگم: مرسی! دست درد نَعِه!!!!!!(دستت درد نکنه!). مرتب میرم با همه احوال پرسی میکنم: سلام! خوبی؟ خوبی. (خوبی دوم، خبری است! یعنی خودم خوبم!!!)بعد هم ميگم دست!(دست بده) خش!(خداحافظ) و بوس میفرستم و مثلا میرم ددر!!!یه وقتهایی میرم رو مبل می شینم و مهمون بازی میکنم. مامان باید بیاد حالم رو بپرسه! بگه چه خبر؟ من میگم: خبر! سَبَتي!(سلامتی!!!) حال همه نی نی ها و اسباب بازیها و جک و جونورها رو بپرسه!!! بعدشم مامان زرنگی میکنه و به بهانه پذیرایی از مهمون یه خوراکی میده میخورم!!!!!

 پ.ن.1: پرده از سِري برداشته شد: هيچكس نمي فهميد آبيده يعني چي؟؟؟؟ اين تنها چيزي بود كه مترجم شخصي ام(مامان) هم نمي فهميد چي ميگم! و اما آبيده يعني آبميوه!!!!!

 پ.ن.2: دكتر بهم گفت آلرژي دارم(البته زحمت كشيد! اينو كه همه ميدونستن!!) داروهايي از انواع اسپري نوشت، اما مامان تصميم نداره از اونها برام استفاده كنه. چون آلرژيم شديد نيست. الان هم با خوردن كتوتيفن بهترم. اون داروها ممكنه وابستگي بيارن و در صورت داشتن كورتن ضررشون بيش از فايده شونه! يك هفته اي هم ميشه كه توي شيرم عسل قاطي ميكنه و سرفه هام بهتره. دكتر خودم هم گفت اين كار موثره.

 (مامان پارميدا) 


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 15:55 |
هديه دير وقت!!!

ديشب ساعت 10 و نيم، بابا جون يه سر اومد خونه ما. قبل از اومدنش خيلي هم اصرار داشت كه من نخوابم و بيدار باشم. وقتي اومد دليلش معلوم شد: يك دوچرخه خوشگل و خوشرنگ كه برام خريده بود و ميخواست زود بهم بده!!! تركيب رنگهاش زرد و صورتي پررنگ و نارنجيه با يه سبد کوچولو جلوش.

دوچرخه ام زين متحرك داره و بابا ميخواست اندازه ام كنه و چرخ كمكي هم داره كه من نيفتم، اما من يك كم ازش فاصله گرفتم و سوارش نشدم!!! به عوضش رفتم سوار ماشين خودم شدم!!! و براي اينكه سر بابا جون رو هم گرم كنم، عروسك باربي رو با كفش و كيف و لباساش آوردم نشونش دادم و ... (ست عروسك باربي ام رو ، شنبه شب كه حوصله نداشتم غذا بخورم، براي اينكه برام خيلي جذاب باشه، براي اولين بار مامان داد بازي كنم، دوتا ست باربي و يك ست لوازم آرايش باربي ام رو، چون قطعاتشون ريزه مامان هي از اين كمد به اون كشو و... قايم ميكنه!!!)

مامان و بابا كه بيشتر از من ذوق داشتن و ياد بچگي هاشون كرده بودند، كلي منو تشويق كردن كه سوارش بشم، اما من هم خوابم مي اومد و هم خيلي هنوز باهاش دوست نشده بودم. منم براي اينكه خيال همه راحت بشه، رفتم پيل(فيل!!!) رو سوار سبد دوچرخه ام كردم و بعد هم رفتم بغل بابا گرفتم خوابيدم!!!!!!

پ.ن: از جمعه صبح، دوباره سرفه هاي شديد من كه خواب و خوراك و آسايش رو ازم گرفته، شروع شده. دكتر هم رفتم، اما گفت چيزي نيست و شربت كتوتيفن داده كه بخورم، امروز قراره برم يه فوق تخصص ريه اطفال منو ببينه تا ببينيم علت اين سرفه ها كه نه عفونتي وجود داره و نه سرماخوردگي، چيه؟؟؟

 

(مامان پارمیدا)

 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 10:7 |
يار...

وقتي يك چيزي باعث ميشه كه موقع حموم رفتنِ من، 7 تا خونه اينور و اونور بفهمن من كجام؟؟؟

يا موقع رفتن به مهد، گردش، مهموني،‌ براي مرتب كردنش نياز به كلي خواهش تمنا و جينگولك بازي باشه؟؟؟؟؟

يا موقع خوابيدن، باعث بشه گرمم بشه، اون چيه و بايد چي كار كرد؟؟؟؟

درسته! منظور همون موي بلنده!!!! كه عصر دوشنبه 14 مرداد، مامان و خاله در يك تصميم كبري و صغري و ديگر بانوان محترم!، من رو به آرايشگاه بردند و كوتاهش كردند!

البته بماند كه يه 3،2 باري صندلي رو پشت و رو! و آرايشگر رو لگد مال كردم!!! تا تونست موهام رو كوتاه كنه! يعني ميدونين آرايشگاه رو به يك ميدان مبارزه تبديل كرده بودم!

قبل از من، يه دختر 2 ساله اي روي صندلي نشسته بود و انگار كه از يك كُره ديگه اومده!‌ صاف و ساكت نشسته بود و آرايشگره موهاشو براش كوتاه كوتاه كرد!‌ پشت گردنش رو هم با تيغ براش تميز كرد!!!‌  كه ديگه مامان و خاله، يه چندتايي شاخ به شاخهاي قبليشون اضافه شده بود!

تازه به نظر ميومد دختره يه چيزي هم ميخوره!  ‌بعد فهميديم كه آدامس ميجويده!!!!!  يعني بد ميگم كه از يه كُره ديگه اومده؟؟؟؟ اصلاً عجيب بود!! مگه نه؟؟؟ يه بچه خوب! بايد آرايشگاه رو دمرو كنه و آرايشگر رو بيچاره!!!! تا بذاره موهاشو كوتاه كنن! اينجوري درسته ديگه؟؟؟؟

و منم يار مو كوتاه!

 

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:48 |
اولين ها: سينما / آتليه

- چهارشنبه شب، بعد از حدود 2 سال و نيم كه از آخرين سينما رفتن مامان اينها ميگذشت(كه البته اون بار هم من انقدر در دل مامان مشت و لگد زدم! و ناراحت بودن صندلي سينما رو بهش متذكر شدم! كه هيچي از فيلم نفهميده بود!) تصميم گرفتن همگي بريم سينما فيلم زنها فرشته اند! كلي هم قبلش همه با هم شرط و شروط كردن و قرار گذاشتن كه اگه من نموندم و خواستم بيام بيرون، كي منو بياره بيرون و سرگرم كنه تا بقيه بتونن فيلم رو ببينن؟!؟!

اول كه رفتيم داخل سالن انتظار، شروع كردم به گريه كردن! بعد خاله ديپس خريد و اسمارت! مامان هم بهم گفت: اينجا كسي با ما كاري نداره!! ميخواهيم بريم خوراكيهامون رو بخوريم!!!

رفتيم تو سالن نمايش و من هم كه پذيرفته بودم كه اينجا نوعي رستورانه! اما با ظاهري متفاوت! ساكت نشستم و خوراكيهام رو خوردم و آب خوردم دم به دقيقه!‌ ...

تا اينكه حوصله ام سر رفت! ... منم فهميدم چه فيلم بي محتوايي بود!!!! يهو از روي صندلي پريدم پايين و رفتم سراغ صندلي مامان جون و بهش گفتم: ماما ژون! پاشو! پاشو! بیيم بيرون!!!!

همه تو سينما عوض اينكه به من اخم كنن كلي بهم خنديدند! و من وااااي روم باز شد!!!

با مامان جون رفتم بيرون و كمي بعد به اصرار مامان با اون رفتم بيرون! ‌اما ازش خوشم نيومد و برگشتم دوباره ماما ژون رو بردم! كمي كه بيرون بدو بدو كردم و خسته شدم، خواستم برگردم تو سالن، يهو پرده جلوي در رو زدم كنار و خودم از پشتش پيدا شدم و بلند گفتم: سلام!!!!!!!!!!!!! پشت سريهامون كه ديگه غش غش ميخنديدند! فكر كنم اونها هم فهميده بودن كه فيلم بازي كردن من، از فيلم سينما جالبتره!!!!!!

 

- پنجشنبه عصري، تصميم گرفتن منو ببرن آتليه! با كلي ادا اطوار سر اينكه من اينو نخوام! ‌اونو بخوام!  اونو نپوشم! اينو بپوشم!!! بالاخره موفق شدند و پيراهن قرمز و پاپيون بزرگ قرمز رنگ و... خلاصه رفتيم آتليه!!!!

وااااي وااااي!!! اينجا ديگه چه جور جايي بود؟ تاريك؟ مشكوك؟؟؟ ترسناك؟؟؟ نَه نَه نَه!!! من تو نميام..  و آخرش هم من از در آتليه تو نرفتم كه نرفتم! چه برسه به اينكه بخوام بشينم و ژست بگيرم و عكس بيندازم!!!! (وقتي 1 ساله بودم، براي عكس پاسپورت رفته بوديم عكاسي. از بس گريه زاري كردم، عكاس به مامان گفت: توي بغل خودتون نگهش دارين، من عكس مي اندازم و همين كار رو هم كرد! ‌اما در نتيجه براي اينكه بتونه دست مامان رو تو عكس حذف كنه، موهاي من از بلند به كوتاه تبديل شد!!!!!!! و آقاي عكاس هم مدل كوتاه كُپ رو برام در نظر گرفته بود!!!!!  كلي هم نشسته بود طراحي كرده بود بیچاره!!! ) و ما دست و پا از همديگه درازتر برگشتيم خونه!!!! و براي اينكه مامان دلش خنك بشه، بابا تو حياط مامان جون اينها، چند تا عكس ازم گرفت.

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 13:59 |
پارميداي من كوش؟ رفته ام از هوش...

نَه نَه !!! اشتباه نكنين!  اين، ترانه بی معنی پارميدا نيست! اين، وصف الحالِ مامان منه كه ديروز بعد از ظهر وقتي مياد مهد دنبال من، مسئول مهد بعلت بي برقي و كمي شلوغ شدن و زياد بودن رفت و آمد مامانها در آخر وقت، نمي دونسته من كجام و تو كدوم كلاسم؟؟؟

مربي ما كمي زودتر رفته بوده و كلاس رو به ديگري سپرده بوده ...  بازم پيش اومده بود كه زودتر بره و البته مامان هميشه زودتر از ساعت تعطيل شدن مهد مياد دنبالم...

شايد توي اون 2 الي 3 دقيقه اي كه داشتند از اين كلاس به اون كلاس و حتي حياط و ناهارخوري، دنبال من مي گشتن و پارميدا ... پارميدا ميكردن، مامان هم داشت از ترسِ بيرون رفتن من و ... سكته ميكرد ..... پارميداي من كوش؟ رفته ام از هوش؟؟؟

 

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 11:37 |
داخه...

مامان و بابا از ترس اينكه مبادا من به گاز نزديك بشم و بسوزم، يا توی اين جریانات:برخ رفت! به شمع دست بزنم و خلاصه براي اينكه من مفهوم داغ بودن رو بدونم، خيلي به من تذكر دادن كه داغه، دست نزني! ميسوزي. منم هر وقت مي بينم كه خودشون ميرن سراغ اين وسايل، بهشون ميگم: داخه! ‌نچ نچ نچ! دشت نژن! آخ آخ آخ!!!

و اما.......... ديشب خودم به مامان پيشنهاد دادم برام اسپند دود كنه و به دنبال مامان رفتم سمت گاز. مامان از ترس اينكه مبادا دست بزنم، منو بغل كرد. من كه انگار تصميم داشتم دست بزنم، نميدونم از كجا و با چه سرعتي؟ يك لحظه ناغافل دستم رو زدم به اسپند دود كن! و از اون لحظه كه ساعت 10:15 شب بود تا 11 دور خودم و خونه ميچرخيدم و داد ميزدم داخه! داخه! ‌بابايي رو صدا ميكردم كه كمكم كنه و بهش ميگفتم:بابايي داخه!!  نوك انگشتهاي دست راستم تاول زده بود و به شدت ميسوخت و من نه اجازه ميدادم مامان برام ژل ليدوكايين بزنه و نه اجازه ميدادم روش روغن بريزه و فقط اشك ريختم و گفتم داخه.

از شدت بي تابي نميدونستم چي كار كنم؟ فرار میکردم، از مبل ميرفتم بالا، پشيمون ميشدم و گريه كنان ميومدم بغل مامان تا دستم رو زير آب خنك بگيره، برام يواشكي ژل هم زد، اما من كشيدم به فرش و لباسم و پاكش كردم....  تا ساعت 11 كه بابا منو به زور بغل كرد و مامان برام ژل زد و گاز وازلين گذاشت و باند بست و منو گذاشت رو پاش و پيش پيش آلا آلا خوند و من خوابيدم.... تا یکساعت هق هق میکردم.  توی خواب باند رو باز کرده بودم و ساعت 1 شب از خواب پريدم و شروع كردم حرف زدن .... مامان بابا هم از شدت نگراني بيدار بودن و منتظر بودن تا بتونن ببينن دستم چه وضعي داره  معلوم بود كه سوزشش بهتر شده، چون بي قراري نميكردم و البته تاولها و قرمزيها سر جاي خودش...

 

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 10:6 |