تبليغاتX
Parmida
شيطون بلال؟! / سناريوي واكسن و ...

- وقتي من خودم به خودم ميگم: من بابيدا شيطون بلالم!(شيطون بلا)، ديگه شما چه توقعي دارين؟؟؟؟؟؟

- موقع بدوبدو كردن اصولاً عادت ندارم جلومو نگاه كنم! بر همين اساس زياد به در و ديوار ميخورم و كبود ميشم و دردم ميگيره!‌ تو اين جور مواقع خيلي جدي ميگم: پام خورد شد! دستم خورد شد!!!

- گاهي دوست دارم شيشه ماشين تا نصفه پايين باشه و من بايستم و دستمو بهش بگيرم تا بهم باد بخوره! بعدش ميگم: باد بياد!! اگه مامان هم حواسش نباشه! یواشکی دستهامو ببرم بیرون!

- تاب تابي كه خونه دارم به عوض اينكه خودم سوار شم! ‌عصرها ني ني ها و پيل(فيل) ها و همه عروسكها رو ميذارم به نوبت توي تاب و بازيشون ميدم!!! ميگم: ني ني ها تاب تاب سبار شن!!! تازه هر ني ني هم كه كوچولو باشه و نتونه توي تاب خوب بشينه، باشيل(بالش) ميذارم پشت كمرش تا بتونه بشينه و بازي كنه!!!!!

- يكي از واكنشهام هنگام نارضايتي اينه كه: با دهن باز و در حين اينكه دارم داد ميزنم: گاز بُخودَم! گاز بُخودَم! ميدوم طرف مامان و يه دل سير گازش ميگيرم كه اغلب جاش تا 2 روز ميمونه! بعد هم كه مي بينم عصباني شد! ‌بوسش ميكنم و يا با سياست هر چه تمامتر براي اينكه مدافعي داشته باشم!‌ ميرم سمت بابا و ميگم: بابا سلام. خوبي؟ و يه بوسش هم ميكنم!!!  گاهي هم اين نمايش گاز بُخودَم! رو با ديگران اجرا ميكنم، اما بيشترين كسي رو كه ميخودم مامانمه!!! تازه يه وقتها براي اينكه شوخي هم كرده باشم! بهش ميگم: من آخا شيرم! گاز بُخودَم!

- هنوزم عين كوچولويي هام علاقه شديدي به كشيدن و كندن موهاي مامان دارم! ‌در حدي كه يه مشت تو دستم يادگاري بمونه!!! اينجا ديگه مامان كوتاه نمياد و از درد و عصبانيت گاهي يك كوچولو ميزنه رو دستم!!!

- علاقه من به شال سر کردن هم فیلمی شده! همین که میرسیم خونه، شال مامان رو ازش ميگيرم يا ميرم از تو كمد برميدارم‌ و سرم ميكنم! (تازه به شرطي كه توي خيابون ۲۰ بار از سرش نكشيده باشم كه: شال منه! بِده!!! مامان ميگه: آخر يه روز، گشت منو توي خيابون مي گيره!!)‌ شال رو طوري سرم ميكنم كه معمولاً يكي از موهام كه دوگوشي بسته شده، ميمونه بيرون از شال!ماه ميشم!!!اما وقتهايي كه ميخواهيم بريم بيرون و مهموني و ... بايد كلي كلك سوار كنن تا من از خير شال سر كردن بگذرم!!!

- مامان صدا ميكنه: پارميدا كجايي؟ پارميدا كوشي؟ من ميگم: بله؟ ايجاستَم!(اين جا هستم) حالا اينكه كجا هستم؟ رو نمیگم که!!

- ديروز(جمعه) عصري كه عمه آش نذري داشت، رفتيم اونجا. كلي شيطوني و بازي كردم و نزديك حاضر شدن آش چند بار رفتم و گفتم: آش بخودم! و خوشبختانه بعد از حاضر شدن، كمي هم از آش خوردم. توي حَتات(حياط) هم حسابي شيطوني كردم و با دختر همسايه سبزي و گل كندم و ريختم زمين!! يه صندلي كوچولو هم براي خودم برداشته بودم و گذاشته بودم وسط باغچه و روش نشسته بودم تا موقع كندن گل و سبزي خسته نشم!!!!

- خسته دارم!‌ به خسته شدم تبديل شد!

- در فرهنگ رنگ هاي من، سيپيد!(سفيد) هم اضافه شده كه نشان از اين داره كه نه ازش بدم مياد و نه خيلي دوستش دارم!‌ دقيقاً مثل صلح!!!!

- چهارشنبه(27/6/87) رفتم دكتر و واكسن آنفولانزا زدم. دكتر يه سناريو نوشته بود بدين شكل: هنگام تزريق خودش ديده نشه و بابا جلوشو گرفته باشه! و پس از اتمام تزريق! ‌منشي بيچاره در نقش مجرم! ظاهر بشه و همه گناه ها بيفته گردن اون!!!! كه من ميونه ام با دكترم خراب نشه! اما خودشونو خسته كردند!‌ چون من اين فيلم رو باور نكردم! و قيامت كبري رو جلوي چشم دكتر و منشي آوردم!!! به خصوص كه چند دقيقه قبل از نوبتمون، از بس درب اتاق رو باز و بسته كرده بودم، انگشتم موند لاي در و كلاً اخلاقم خراب شده بود!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 11:14 |
خستگي؟! و ...

 - بیدون رفتن(همون ددر سابق!) رو دوست دارم، اما چه جوري؟ يا با ماشين يا توي بغل!!! به ندرت پيش مياد كه پيشنهاد بدم ميخوام خودم قدم بزنم!! (البته به غير از پارك و مسافرت) گاهي هم كه دو قدم راه ميام، يا چند تا پله بالا ميام، همون وسط مي ايستم و دستهامو بلند ميكنم: مامان منو بَعِل خُن!(بغل كن!) من خسته دارم!!!!(خسته شدم!!!)

- چون با تمام شدن آنتي بيوتيك، هنوز هم كمي به نظر مامان خوب نشده بودم! چهارشنبه با مامان و خاله رفتيم دكتر كه به من اسپري(غير كرتن) داد و قرار شد براي رفع آلرژي تا 5 روز استفاده كنم تا هفته ديگه كه براي واكسن آنفولانزا برم. با چك آپ انجام شده، من بابيداي 91 سانتي با وزن 12.100 هستم!

توي راه رفت و برگشت و كلاً! بغل خاله بودم!!(معمولاً وقتي خاله يا ماما ژون باشن، بغل مامان نميرم) مامان كه ديد خاله هم روزه است و هم خسته شده، به من گفت: خاله روزه است، بيا بغل من! من هم اخم كردم و با عصبانيت به مامان گفتم: نه! خاله من چيزيش نيست!!! نِيام!!!

بعد از دكتر، رفتيم خونه ماما ژون. همه داشتند فكر ميكردند چه جوري بدون جنگ و جدل ميشه از اين اسپري استفاده كرد؟؟؟  كه من خودم مشتاقانه بسته آسان نفس اطفال رو كه عكس تام و جري هم داشت، باز كردم و يه اسباب بازي شكل خرچنگ هم از توش در آوردم و بعد هم فكر كردم ماسك و بقيه تجهيزات هم بازي است!!! و اين چنين شد كه هيچ جنگي راه نيفتاد و من از اون اسپري زدم!!!

- چند روز پيش در جواب سوالات مامان ژون اين جوابها رو دادم: ببعي ميگه: بع بع ! پيشي ميگه: معو معو! كلاغه ميگه: قار قار خبردار!!! جوجو ميگه: جيك جيك! مرغه ميگه: .... با كمي فكر گفتم: مرغ!‌ مرغ!!!

- پنج شنبه شب قرار بود مامان ژون اينها افطار بيان پيش ما. صبح مامان داشت ميگفت نمي رسم سبزي بگيرم وگرنه آش مي پختم. بابا پيشنهاد داد: ميخواي آش يا حليم بخرم؟ مامان گفت: نه آش بيرون؟؟!! نه! حليم هم كه زياد گرفتيم، سوپ مي پزم! من هم ديدم هيچكس نظر من رو نخواست!!! خودم گفت: بابا آش بخر!! اليم(حليم!!!) نخر!!!  اليم دوست ندارم!!!!! آش بُخودَم!!!

- ظهر پنج شنبه، ميخواستيم با مامان بريم كمي خريد. نشستم رو صندلي تا جوآب(جوراب) بپوشم. چندين بار يك لنگه اش افتاد و مامان رو صدا كردم كه بيا جوآب بده! آخر سر مامان كه خودش حاضر شده بود و معطل من بود، گفت: آخي تو هنوز كوچولويي! نتونستي جورابتو بپوشي؟ ميخواي كمكت كنم؟ منم با جديت به مامان گفت: من كوشيك نيستم! بزرگم!!!  با اين حرف، مامان از تعجب اينكه من متضادها رو ياد گرفتم! هم ذوق زده شد و هم سو استفاده كرد و سريع جوآب پوشوند!!!!

- ديشب(جمعه) مدت زيادي بابا فوتبال مي ديد و من كه از اين وضع خسته شده بودم، يك دفعه رو به تلويزيون گفتم: آخا توپ بازي نَخُن!!! توپ بازي نَخُن!!! بعد هم كه داشتند شيپور ميزدند و تشويق ميكردند، گفتم: آخا بوخ نزن!!! توپ بازي نَخُن!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:17 |
يك كم دريا! و ...

- روز جمعه (15/6/87) تصميم گرفتيم يه گشتي خارج از شهر بزنيم كه سر از محمود‌ آباد در آورديم!! يك ساعت هم كنار دريا بوديم. برام سطل شن بازي خريدند و من سرم حسابي بهش گرم شد. بادبادك هم خريدن كه من باهاش بازي نكردم و بابا سرش گرم شد!!‌ به نام من به كام بابا!!

آب بازي نكردم، اصولاً‌ از اينكه خيس بشم خيلي خوشم نمياد! اما به موج ها نگاه ميكردم و ميگفتم: آب بيا!!!! بعد هم سنگ برمیداشتم و با شدت پرت میکردم تو آب!

- از چهارشنبه، مامان لارنژيت(التهاب تارهاي صوتي) گرفته و صداش در نمياد و نميتونه با من خيلي چك و چونه بزنه!!! و البته من هم از اين فرصت براي شيطنت و حرف گوش نكردن نهايت استفاده رو ميكنم!!! تا يك كم حرف ميزنه سرفه ميكنه و من با دلجويي ميرم طرفش: مامان چي شد؟ مامان ميگه: هيچي گلم سرفه كردم! من ميگم: سُرپه؟! آره؟؟؟ خوبي؟ آره؟؟؟؟

- هفته پيش براي سرفه هام رفتم دكتر و آنتي بيوتيك لازم شدم! چند شب پيش كه مامان شربتم رو داد خوردم، به شدت لج كرده و عصباني شده بودم. آخه چند بار هم بهش گفتم: مامان من شربت نخوام!! اما اون گوش نكرد!!! من هم بدو بدو رفتم طرف يخچال و جاهايي رو كه دستم ميرسيد گشتم و با گريه و داد بيداد ميگفتم: شربت بده بِندازم! شربت بده بندازم!!!(ميخواستم از عصبانيتم، شيشه شربت رو بردارم و پرت كنم تا بشكنه!! كه خوشبختانه پيداش نكردم!

- از اونجاييكه صبر مامان تموم شده بود، از دكترم خواست اشتها آور بهم بده. اونهم Becoactin تجويز كرده، ساعت 6 عصر 2.5 سي سي. روز شنبه، اولين روزي بود كه Becoactin رو خوردم. كمي بعد يك رنگارنگ، سر افطار كمي مرباي آلبالو خالي! كمي نون سنگك خالي!!! كمي نون پنير با دايي(چايي!)خوردم. مامان هم كه ديد داره اشتهام هدر ميره!! برام لوبيا پلو و ماست آورد و من نميدونم تاثير دارو چي بود كه گفتم: خودم بخورم!!!!  قاشق رو برداشتم و با كلي ريخت و پاش چند قاشقي خوردم! و مامان اصلاً با من سر شام خوردن نخوردن و.... چونه نزد!!!! هرچند كه خيلي نخورده بودم، اما ميگفت همينكه يك كم خوردم خيالش راحته.

- تقريباً‌ مثل طوطي هر چي بگن تكرار ميكنم و ياد هم ميگيرم. جمله بندي ام و استفاده از فعل و فاعل سر جاي خودش رو هم خوب ياد گرفتم. به قول مربي مهد، مي شينم با دوستام گپ ميزنم!!

- مامان يه سوسمار بزرگ نقره اي ( از عروسكهاي Sandy)خريده كه برخلاف تصورش، من هم نازش ميكنم، هم دوستش دارم!! موقع خريدش خودم هم بودم و اگه دوستش نداشتم امكان نداشت بذارم بخره!!!!

- وقتي مامان و بابا همديگه رو به اسم صدا ميكنن، من هم انگار كه يه چيزي يادم رفته باشه، تا يه خرده وقت بعدش، وقتي كارشون دارم با اسم صداشون ميكنم!!!

- شب بخير گفتنم به اين شكل تغيير كرده: من لالا دارم!  شب بخير بابا! ‌شب بخير مامان!‌ شب بخير مامان بابا! شب بخير من! شب بخير بابيدا!!! و بعد هم تازه آغاز شيطنت!!!

- تازگيها نميذارم ازم فيلم و عكس تهيه بشه!!!! چون به محض ديدن هر دوربيني، اونو ميخوام! و ديگه پس نميدم! مامان ميگه حالا كه داري انقدر شيرين به حرف ميايي ميخوام فيلم بگيرم!!! اما من كار خودمو ميكنم!!!! بازم گاهي يك عكس ميتونه بگيره، اما فيلم رو تا مياد شروع بشه، من صورتم يا دستم رو چسبوندم جلوي دوربين و ديگه هيچي ديده نميشه!!!!

و حالا بابيدا! در ساحل:

پ.ن. از جمعه به بعد، هر روز و هر ساعت!! به بابا مامان ميگم: بريم آب بازي!!! انگار سر کوچه است!!! خاله ماماژون بريم ددرِ آب بازي!!! (يعني همگي بريم آب بازي دريا!!) بازم آب بازی!!!! و بعد هم چون نرفتیم آب بازی، دیشب گریه ای سر دادم که صدام تا سر کوچه میرفت!!!!بابا گفت: يه كاري ميكنه آدم تصميم بگيره، همين نصفه شب راه بيفته سمت شمال!!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 11:40 |
آبيه! 6 تا! و ...

- از هر لباسي و هر اسباب بازي و هر چيزي كه خوشم بياد، رنگش آبيه!!! خوشِلِه!! هورااااااااا!!! دامن قرمز انتخاب ميكنم كه بپوشم و به مامان ميگم: اينو پوشم! آبيه! خوشله! هورااا!!!!

گل سر سبز برميدارم و ميخوام حتماً همونو به موهام بزنم! مامان ميگه آبي رو بزنم به موهات! من آبي رو ميذارم سرجاش و سبز رو ميدم دست مامان و ميگم: نه! اونو نخوام!!! اينو آبيه !!! خوشله! اينو ِبژَن!!!!

- تعدادي از هر چيزي كه خوب و مناسبه 6 تاست!!!! حالا ميخواد از نظر بقيه 1 باشه يا 20تا!!! از نظر من 6 تاست!!! 6 تا خوابيدم!6تا خوردم!! 6 تا نقشي(مداد) بده! يا درحالي كه 24 تا مداد رنگي گرفتم دستم اگه ازم بپرسن: چند تا مداد داري؟ ميگم: 6 تا!!!!

- ياد گرفتم اسمم رو بگم: من بابيدا !!!!

- آخر هفته رفته بوديم خونه مامان بزرگ بابا بزرگم. براي بابا بزرگم شعر ساختم بدين شكل: باباحاشي(باباحاجي!) باباحاشي بيا بيا!!!

سرظهر كه همه خواب بودند و من به هيچ عنوان خوابم نمي اومد!! كيفم رو انداختم رو شونه ام و داشتم ميرفتم تو حياط!‌ كه مامان بزرگ دستگيرم كرد و گفت: كجا ميري؟ گفتم : من سر كارم!!!!  گفت: اِ داري ميري سر كار چي كار كني؟  گفتم: من سر كارم!! پول در بايارم!!(بيارم!!) از شدت عجيب بودن اين جمله!! كه به قول همه اصلاً تو اين حرف رو كجا شنيدي كه ياد گرفتي؟؟؟؟ همه مودبانه بيدار شدند!!!!!

با بچه ها بازي ميكرديم كه چشمم خورد به بابا كه دراز كشيده بود!  رفتم پريدم رو شكمش و پيتكو پيتكو كردم!!! وقتي ديدم بچه ها تنها شدند و همونجا موندند، صداشون كردم كه: بچه ها!! بيايين سَبار(سوار!) شين! سبار شو!!!

روي تخت باباحاشي دراز كشيده بودم كه بابا هم اومد كنارم خوابيد. هي هلش دادم كه بلو عَخَب! بلو عَخَب! اونهم هي عخب و عخب تر رفت تا رسيده بود لب تخت! منم هلش دادم و اونهم افتاد پايين!!! بعد كه گفت آخ! اومدم پايين تخت بهش گفتم: بابا چي شد؟ اُتاد؟ آخ آخ بابا شِتَست!(شكست!) و اين شد تكه كلام همه از اون روز به بعد!!

 - از بس كه باربي شكل خانومانه اي داره، من به ني ني بودن قبولش ندارم! بهش ميگم خانوم!!! مامان ميگه اسمش باربيه! من ميگم: بابي نَه! خانوم!!!!

- مامان سيب بخورم، نون نون(هندوانه!) بخورم، آب بخورم؟(يعني ميخوام اينها رو بخورم!) و قبل از اينكه مامان بخواد پيشنهاد خوردن غذا بده، خودم ميگم: پلو خوردم!(يعني نميخوام بخورم!! چون قبلاً خوردم! اما واقعيتش اينه كه نخوردم ها!!! فقط استفاده از فعلش رو بلدم!!!)

- از بعضي از سي دي ها و فيلم ها خوشم نمياد. براي همين وقتي مامان برام سي دي ميذاره، خودم ميگم چي رو ميخوام. يه روز به مامان گفتم: ببعي دُردِه(گرگه!) بخوام! ‌مامان هم سي دي رو گذاشت و همينكه ديد من سرم گرمه، چند تا تكه قُلي(قلوه) بهم داد، وقتي متوجه موضوع شدم!‌ گفتم : قُلي نِخوام! مامان گفت: اگه قُلي نخواي، ببعي هم ميره ها!! منم پا شدم رفتم و گفتم: قُلي نِخوام! ببعي دُردِه(گرگه!) نِخوام!!!(ماجراي عطايش را به لقايش بخشيدن همينه ها!!)

- بعد از ظهرها كه داريم ميريم خونه، بيشتر وقتها هوس ميكنم برم خونه ماما ژون! به مامان ميگم: ماما ژون است؟!!! مامان ميگه : نه نيست! بعد من كه ميدونم خاله خونه است! با زيركي هر چه تمامتر! ‌ميگم: خاله است! مامان آره؟؟؟ بييم؟؟!

- هفته اول شهريور، يه ماشين بزرگتر هم خريديم. روز اول كه مامان بابا تحويل گرفتن و اومدن مهد دنبالم، من دوست نداشتم سوارش بشم و با كلي اخم سوار شدم و سفت هم چسبيدم بغل مامان!‌ كه من اينو نِخوام! بي بيب(ماشين قبلي!) بِخوام! بابا براي اينكه منو توجيه كنه گفت: ببين! ما اينو خريديم! اين بزرگتره، خوشگله!!! حالا كه چند روز گذشته، كمي بهش عادت كردم و ميونه ام باهاش بهتر شده! چشمم كه بهش مي افته ميگم : اينو خريده!!! اينو خريده!!!  گاهي هم كه هر دو رو كنار هم مي بينم، يه موقع ميگم: بي بيب نِخوام!! ماشين بييم!! ، يه موقع ميگم: بي بيب بييم! آبيه!!! (البته بي بيب زرشكيه ها!!!)

- اين شعر رو به شكل سوال جواب، مامان زياد برام ميخونه: تو خوشگل ناز مني؟ بله! تو محرم راز مني؟ بله! ميخوام كه عاشقت بشم! بشم؟ بشم!!(يعني بشو!!!)

- توي خيابون مهم نيست اون كه بوق ميزنه كيه؟ بابا! يا راننده ديگه اي! من بلند ميگم: آخا! بوخ نزن! ‌بوخ نزن! اِ اِ !!!!

- چند روزي بود بي مقدمه ميرفتم سراغ مامان و ميگفتم: آخا شيره نِخوام!و هيچكس نميدونست موضوع چيه؟ اين معما امروز صبح كه مامان از مربي مهد جريان رو پرسيد حل شد: من از هر عروسك يا كاردستي به شكل آخا شيره! آخا ببره و پلنگه و ... بدم مياد!!! و دوست ندارم بهشون دست بزنم!!!

- شيد(شیر!) يا ماست يا نون نون رو كه دوست دارم بخورم، وقتي تموم ميشه ميگم: باژَم!(يعني بازم ميخوام!!)

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 11:2 |
اولين حموم؟! / سُرسُر عباسي! و ...

- از اونجاييكه من در حموم رفتن، دست اون حسني شيطون بلا رو هم از پشت بسته ام!!! تا حالا مامان من رو تنهايي حموم نبرده بود و هميشه با ماما ژون رفتم! مامان و خاله هم نيروهاي كمكي بودند!!!!

ديروز عصر بالاخره مامان تصميم گرفته بود كه منو تنهايي ببره حموم!!! قبلش بابا به من گفت ديدي جوجوها و پيشي ها كه صبح ها از خواب بيدار ميشن چه تميزن و خودشونو شستن و.... منم نذاشتم بابا بقيه حرفش رو بزنه و گفتم: من اَموم(حموم) نِخوام!!!! بيا منو پوشَه!!!(يعني منو پوشك كن!!!) فكر كرده بودم اگه پوشك باشم، شايد مامان سختش باشه و منو نبره حموم!!!! به مامان ميگم: تو برو اَموم!!! من اَموم نِخوام!!!!(يعني تو ميتوني بري!!! من نميام!!!)

القصه كه توي حموم، من كلي جيغ زدم و مرتباً مي گفتم: مامان منو نشور!!! منو نشور!!! مامان هم كه ديد من اصلاً به شعر و قصه هايي كه ميخونه توجه نميكنم، اونهم بي خيال شد و تند تند منو شست و فرستاد بيرون! تحويل بابا!! بابا هم به جاي اينكه زودي به من لباس بپوشونه!!! نشسته بود و از مزاياي حموم برام صحبت ميكرد!!! تازه براي اينكه من درك كنم كه هر چيزي هم كه كثيفه بايد شسته بشه و بره حموم، تاپاييهاي(دمپایی) تميز بيچاره رو هم برديم شستيم! كه البته بعدش وقتي خواستم برم دشور و ديدم تاپايي خيسه!!! كلي غر زدم!!!!

- چهارشنبه عصري مامان و بابا اومدن دنبالم و با هم برگشتيم خونه. توي راه يك دفعه شروع به گريه و زاري كردم كه بييم سُرسُر عباسي!!!(تركيب جديد و زيباييه از تاتا عباسي و سُرسُر!!!) رفتيم پارك و يك ساعتي بازي كردم، اما چون هنوز از بازي سير نشده بودم و اومديم بيرون، تا خونه گريه كردم تا ببخشيد حالم بهم خورد!!!!!!!! و بازم رفتم پارك!!!!

پنج شنبه ظهر، ناهارم رو به بهونه خريد بَسي(بستني) و پاسی(پاستیل!) و شُدَد(ذرت) و رفتن به بانك و گرفتن پول!!!(خيلي از پول گرفتن از عابر بانك خوشم مياد!!) تو كوچه خوردم!!!! مامان قاشق و ظرف غذا به دست!!!‌ تو كوچه و من هم بدو بدو كنان!!!! ‌خيلي بامزه است نه؟؟؟؟؟

غروب هم گوشيم رو برداشتم و زنگ زدم به دوستهام و گفتم: الو!!! بچه ها!!! من سُرسُر عباسي ام!!!! خش!!!! ، الو!! علي!!!! نِدار!!!(نگار) من سُرسُر عباسي ام !!! و بعد هم اين ماجرا عينيت پيدا كرد و مامان بابا رو وادار كردم بريم پارك سُرسُر عباسي!!!! توي راه و توي پارك هم 20 بار به بچه ها و علي!! و نِدار خبر دادم كه من كجام؟؟؟؟!؟؟!(علي و ندار از همكلاسيهام هستند!!)

جمعه ظهر هم ناهار رو پارك خوردم! روي تاتا و سُرسُر!!! و بعدش هم تو رستوران!  بابا ميگفت: تاب بخور!!! من گفتم : بخور بخور!!!!موقع برگشتن، همينكه رسيديم سر كوچه مون بهانه گيري شروع شد و گفتم: من خونه نِخوام! سُرسُر عباسي بييم!!! ولي ديگه اومديم خونه و منم نذاشتم مامان بابا استراحت كنن و مدام با چرخ بازيم زد و خورد راه انداختم! كه مامان بسيار عصباني شد و كمي باهام قهر كرد! منم هي ازش مي پرسيدم: مامان چي شُد؟؟؟

شب هم همگي رفتيم فرحزاد. پارسال شاتوت دوست داشتم، اما اين بار مامان هر چي اصرار كرد كه يك دونه هم بخورم، نخوردم!!! اونجا تو اون شلوغي فقط بدو بدو ميكردم. چند تا هم شُتُلا(شكلات) خوردم!‌ البته به نُقل هم ميگم شُتُلا! و يكي درميون نقل و شكلات ميخوردم!!! وقت شام خوردن هی دنبال کیف و الو گشتم، اینجوری: الو من توش؟!(کوش؟)، دیفِ منو؟؟!!! تا بالاخره به بچه ها خبر دادم كه الو!! بچه ها!‌ من تَپَزا !!!(فرحزاد) تَباب!(كباب) خوردم!!!!

موقع برگشتن، هي از عقب ماشين به جلو و بالعكس رفت و آمد كردم تا بالاخره پام گير كرد پشت دنده!!! منم يكدفعه گفتم: گير كردم!!!!!

- از بس كه من عادت دارم بدون دقت، بدو بدو كنم! خصوصاً تو كوچه خيابون!‌ مامان مدام اين جمله رو تكرار ميكنه: بدو بدو نه! آروم آروم!!!! منم ياد گرفتم! هر وقت بابا با سرعت رانندگي ميكنه فوري با تكان دادن سر بهش ميگم: اِ بابا! بدو بدو نه! آلوم آلوم!!!! آخ آخ آخ!!!!! شدم هميار پليس!!!!

گاهي بدون هيچ دليل و مقدمه اي!!!! انگار كه در خيال خودم با كسي دعوا دارم ميگم: اِه بابا منه!!! بابا منه!!! اهِ !!! شبها وقتي ميخوام بخوابم شب به خير ميگم، اينجوري: 20 بار شب بخير بابا! 1 بار شب بخير مامان!!!!

توی خونه مرتب از این صندلی به اون یکی و .... هی بالا پایین میرم! بعد هم میگم: من ایجا بِشيدَم!(بشینم)؟!!! یعنی میخوام بشینم!  وقتی صدام میکنن، بلند ميگم:بله؟؟ 

پ.ن. از پنج شنبه، شير پاستوريزه مخلوط با شير خشك و عسل ميخورم و هنوز هم مخالفتي اعلام نكردم!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 11:7 |