پنج شنبه از بس كه بهانه گيري كردم، غر زدم، سر و صورت مامان رو شنگ زدم و گاز خوردم و ... ![]()
بالاخره تحمل مامان تموم شد!!!
و رفت يك كيسه فريزر آورد با دو تا كش!
گفت اگه يك بار ديگه من رو چنگ بزني! دستهات رو میذارم توي كيسه و با كش مي بندم!
اولش خوب متوجه نشدم منظورش چيه!؟!؟!
مامان هم براي اينكه منو متوجه منظورش كنه، يك دستم رو گذاشت توي كيسه!
من اصلاً از اين كار خوشم نيومد
و فوري گفتم: نه مامان!
نه! بوس بكنم!!!![]()
مامان رو بوسيدم و ماجرا ختم به خير شد!.....![]()
![]()
تا غروب كه من پشت سر هم بهانه نبودن بابا رو گرفتم و كلي درخواستهاي جور و واجور داشتم ![]()
... و مامان هم خيلي به فرمان من نبود!!
ياد يه موضوعي افتادم!!!!!![]()
.......
رفتم كيسه فريزر و كش رو آوردم
و به مامان گفتم: كيسه بيارم! دستت ببندم!!! ![]()
حال شما تصور كنين قيافه مامان رو ؟؟!؟؟!؟؟!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
- براي اينكه ثابت كنم بازي فقط عروسك بازي، ماشين بازي، آب بازي و .... نيست!
روزي يكي دو بار مثل پليسي كه مجرم رو در صحنه دستگير كرده!
ميدوم طرف مامان، بابا و هر كسي پيشم باشه و دستهام رو شكل تفنگ ميكنم و ميگم: كيو كيو دستها بالا!
و اونها هم بايد دستها رو ببرن بالا و بگن تسليم!![]()
حالا اينكه اين بازي از كجا اومده و من چه جوري ياد گرفتم؟ چيزي نميتونه باشه جز اثرات مهد كودك!!!!!![]()
![]()
- از ديروز ظهر، بابا رفته به يك ماموريت نسبتاً طولاني. من و مامان هم رفتيم خونه مامان ژون. ديشب بعد از همه بازيهايي كه كرده بودم و تكراري و كسل كننده شده بودند!
تصميم گرفتم براشون نقش مربي مهد كودك رو بازي كنم
:
همه رو نشوندم صاف صاف و مرتب! و وادارشون كردم به حرفهام گوش كنن!![]()
اگه مي خنديدن يا با هم حرف ميزدن، فوراً مي گفتم: صُبت نكن!
تو صُبت نكن!
خنده نكن!
يك كتاب هم گرفته بودم دستم و صفحه به صفحه رو به بچه هاي بي نظم كلاس!!!
نشون ميدادم و براشون ورق ميزدم و قصه ميخوندم: تپيدم و تپيدم!(دويدم و دويدم)
..... اونها هم وسطهاي شعر خوندن من، با هم حرف ميزدن و مي خنديدن!
منم هم مدام قهر ميكردم و مي نشستم روي تخت!
كتاب رو هم ميذاشتم پشتم و ميگفتم: اصلاً قصه نميخونم!
تِتاب(كتاب) نميخونم!
.......
خاله از بس به كارام خنديده بود، از چشمش اشك ميومد!
من هم فكر كردم داره گريه ميكنه!
رفتم و موهاش رو ناز كردم و گفتم: گريه نكن! نازي! نازي! ![]()
![]()
يكي دوبار هم درب كلاس!(اتاق) رو بستم و موقع بيرون رفتن به يكي يكي شون گفتم: من ميرم آب بخورم زود ميام!
صبر كن!
زود ميام!
خلاصه كه معركه اي گرفته بودم و مربي نمونه اي بودم! چون هم جذبه داشتم و هم دلجويي بلد بودم!!!! ![]()
![]()
- ديشب به مامان ژون اصرار داشتم كه از كنار من تكان نخوره و بشينه پيشم!
هر چي گفت: آخه دارم غذا مي پزم! پلو خراب شد!
يه دقيقه برم و بيام!؟
راضي نشدم كه نشدم!
بعد از كلي چك و چونه زدن من و مامان ژون
، بهش گفتم: پاشو برو آمِِسكون! ![]()
(آشپزخونه) برو ديده!!(ديگه)![]()
![]()
- همينكه هر كسي رو گاز ميخورم يا شنگ ميزنم!![]()
فوراً جاش رو بوس ميكنم
و ميگم: عيب نداره!
بوس كردم!
اشكال نداره!
بوس كردم!!! ![]()
- توي مهد، هر ماه براي متولدين همون ماه تولد مي گيرن و همه بچه ها هم در جشن شركت مي كنن، من هم وقت و بي وقت توي خونه، شعر تولد مبارك ميخونم: تبلد! تبلد!
بُبارَه! بُبارَه!![]()
بيا شَم ها فو (فوت) بِخُن!![]()
تا 100 سال ؟؟!!
بُبارَه! بُبارَه!
و انقدر دور خودم مي چرخم و ميخونم كه سرم گيج ميره!!!!![]()
![]()
![]()
(مامان پارميدا)
- روز سه شنبه ظهر (روز قبل از عيد فطر) با مامان جون اينها و خاله هاي مامان رفتيم شمال. صبح ها، ساعت 8 بيدار مي شدم و شبها ساعت 1 يا 2 ميخوابيدم!
و تمام روز رو به بازي، بدو بدو و البته گاهي هم بهونه هاي بيخودي
و جيغ و فرياد
و ... مي گذراندم!
ويلا دوبلكس بود، با پله هايي پيچ پيچي!
شايد در طول 3 روز، 300 بار از اين پله ها بالا و پايين رفتم!
و مامان و خاله هم مسئوليت همراهي من رو يكي در ميون بين خودشون تقسيم عادلانه! كرده بودند!!!
آخر شب كه ميشد مامان و خاله مثل پيرزنها از پادرد ناله ميكردند!!!!![]()
![]()
دختر خاله هاي مامان هم بودند( 8 ساله و 11 ساله) كه در اين سفر كلي تجربه كسب كردند!!!!
چه جوري؟!![]()
اگه ميخواستن برام بزرگتري كنن و مثلاً مواظبم باشن، من گاز ميخوردمشون!
اگه ميخواستن سر به سر من بذارن و يا با زبان بچگانه با من حرف بزنن و مثلاً گولم بزنن!! اونوقت ديگه چنگشون ميزدم!![]()
دختر خاله مامان رو كه حسابي چنگ و بالي بهش زدم كه صورتش كمي زخم شد و هر كسي هم كه مي پرسيد چي كارش كردي؟
مي گفتم: اَذَت كرد! ماخِش شَنگ زدم!![]()
(اذيت كرد، دماغش رو چنگ زدم!)
كنار دريا كه بوديم از بس با شن كش ساحل رو كنده بودم!
براي كاشت هر نوع بذري آماده شده بود! درست مثل يه زمين شخم زده!!!!![]()
يك شب رفتيم اسكله راديو دريا، مامان سطل شن بازي من رو جا گذاشته بود
، مامان جون به من در باز كن داد و درب قابلمه!
با اين وسائل عجيب و غريب، من خاك اونجا رو پشت و رو كردم!
در حدي كه گويا ساحل جا به جا شده بود!!!
طرح پاك سازي ساحل از شن و ماسه!![]()
راکت رو برداشته بودم و درست مثل بازی با چرخ!! می کشیدمش رو زمین و چمن و جدول و..!!!!![]()
![]()
موقع برگشت، صبح خيلي زود بود و من خواب بودم؛ توي راه رفتيم مجتمع تفريحي فرهنگي و من اونجا بيدار شدم و كلي بازي كردم. يه جا آب جمع شده بود كه تميز نبود، به خاله و مامان گفتم: اه اه كثيفه! من دست نميزنم! تو بخور!!!!!![]()
![]()
يه بسته پفك سر صبح گرفته بودم دستم و به هيچ عنوان به كسي هم تعارف نمي كردم!!!
تا آخر پيشي برد!!!![]()
از پسر خاله مامان كمي حساب مي بردم و اگه بهم ميگفت كه غذاتو بخور! به حرفش گوش ميكردم!
مامان هم از اين موضوع سو استفاده ميكرد و حتي در نبودش هم الكي صداش ميكرد كه: نه نه!! پارميدا داره غذاشو ميخوره!!!
و به اين بهونه ها كمي حريفم مي شدن!![]()
- بر اين اساس كه هنوز حرف "ف" برام معني نداره!
به خاله فرفر ميگم: خاله پَپَر!!! ![]()
- ياد گرفتم براي تسريع در انجام كارهام بگم: سو باش!(زود باش!)
مثلاً به بابا ميگم: سو باش! اون سي دي درآر، اينو بذار گوش بِخُنم!!!!![]()
يا به مامان ميگم: سو باش! پاسي(پاستيل) بخر!
و ....
- جوبار(جوراب) پوشيدن شده فيلم!
يه وقتها با اصرار و گريه دوست دارم بپوشم و يه وقتها هم نخوام كه نخوام!!!!!![]()
- به پيشي ها ميگم: دُربه!(گربه) پيش پيش! (يعني بيا!)![]()
حالا اينكه اون دُربه چه جوري بايد منظور من رو بفهمه؟! به خودش مربوطه!!!![]()
![]()
- بين ميوه ها يا سيب خوام!
يا خيدار!(خيار) ![]()
- هر جور بازي اختراعي و عجيب غريب كه هيجان و شيطنتش زياد باشه و باعث بشه همه سورپريز بشن!
بهش ميگم: بازي خوبيه! خوبه!!! ![]()
![]()
- توي مسير صبح ها تا مهد كودك، يه چرخ و فلك از اون قديمي ها به درخت بسته شده. هر روز كه چشمم بهش بيفته، ميگم: اينه! اين بازي خوبيه!!!! خوشِله!!! ![]()
(البته من تا حالا سوار چنين چيزي نشدم!!)
- هنوز مامان لباسها رو روي رخت آويز پهن كرده و نكرده، من از اونور اونهايي رو كه مورد علاقه ام باشه برميدارم و ميگم: خشكه؟ آره؟ ![]()
مامان ميگه: نه خيسه! بذار سر جاش!
من ميگم: خيس نيست! خشكه! آره؟؟؟؟![]()
ميدونين بيشتر از همه، چي مورد علاقه منه؟
شالهاي بيچاره مامان!
كه بيشتر وقتها هنوز خشك نشده دوباره كثيف ميشن!
و مامان هم صبح به صبح به من غر ميزنه!
از بس كه كم تحمله!
مگه نه؟؟؟؟؟!!!!!
خب چيه مگه؟
هم سرم ميكنم
، هم در و ديوار باهاش پاك ميكنم!
هم روي جك و جونورها ميكشم بخوابن سردشون نشه!!!!![]()
![]()
- همينكه مي بينم كسي دراز مي كشه، ميرم سمتش و وادارش ميكنم دمري بخوابه!
بعد هم براش شعر ميخونم: تاپاتِ(تاپ تاپ) خمير!
شيشه ي پنير!
دست كي بالا؟
دست موشي؟
موشي كجاس؟ شیر بخوره! ... جيزيل و ويزيل!!!!!![]()
![]()
![]()

شخم زدن ساحل!!

راکت مال خودمه!!!

اینهم از شال سر کردن من! حتی تو مسافرت!!!

(مامان پارميدا)
- اول مهر، شب خونه مامان جون بوديم و من توي عالم خودم يكهو شروع كردم به خوندن شعري كه هيچكس تا حالا نشنيده بود!!!
و كلي همه رو متحول كردم
: دَدو(كدو)! دَدو!
اينورِ ددو!
اونورِ ددو!
بالالِ(بالاي) ددو!
پايين ددو!
پُشِه(پشت) ددو!
دورِ ددو!
هيش(هيس!)
اين شعر رو با كلي دست زدن و ريتميك اجرا كردم! ![]()
(اینم از اثرات مهد کودک!)
- هر چيزي رو كه دوست دارم بخورم ميگم: خومَشَس!(خوشمزه است!)![]()
- بدجور به پنجره آشپزخونه گير دادم!
هر وقت بازه ميرم ميبندمش و ميگم: من پَنِنِه(پنجره) بستم!!!![]()
- آسانسور بازي رو دوست دارم و بهش ميگم: ساسور! آتاتور! و امثالهم!!!!![]()
- خاله يه مار خوشگل داره كه من خيلي ازش خوشم نمياد
. براي همين هم در مواقع لزوم ميگن اين كار رو بكن تا ماره از اون بالا نيومده پايين!!!
يه روز توي هفته پيش، خاله رو شديداً كفري كرده بودم و به هيچ صراطي هم مستقيم نبودم!
خاله تصميم گرفت براي اولين بار هم كه شده يه برخورد جدي با من داشته باشه تا مثلاً من كمي حساب ببرم!![]()
بماند كه چند بار خنده اش گرفت تا تونست اين نقش رو بازي كنه!
بعدش گفت: اگه اين كار رو نكني ماره مياد تو رو بخوره!!!
يك كم گذشت و من يه چيزي به خاله گفتم كه گوش نكرد!
من هم خيلي جدي تر و خشن تر از خاله!
رفتم جلوي اتاق ايستادم و به ماره اشاره كردم گفتم: مالِه(ماره)!!! بيا خاله رو بخور!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
- من فقط توي خوراكيها آب خوام!
شيد(شير) خوام!
آبيده خوام!
ماست خوام!
پلو نِخوام!
سوپ نِخوام!
خوبه ديگه قوي ميشم مگه نه؟؟؟؟؟![]()
![]()
- هر وقت ميخواهم كسي رو وادار كنم بريم بيرون مي برمش جلوي آينه و ميگم: آرايش بُخُن بريم!!!
بعد خودمم ميگم: مامان؟ من آرايش بِخُنم؟
مامان ميگه: نه!!
تو آرايش نكني. تو همينجوري خيلي خوشگلي
. بعد كه مي بينم موافقت نكرد، ميرم به بابا ميگم: بابا بيا! من آرايش بِخُنم!!
ريش تراش خودش رو هم ميدم دستش و بهش ميگم تو هم آرايش بِخُن!!!
- جمعه عصر، اول رفتيم بهار براي من لباسهاي پاييزي و اينها خريديم و بعدشم رفتيم پارك كه من بازي كنم
. يك كم كه بازي كردم، تصميم گرفتم ديگه مامان جون بازي كنه!!!
و به هر شكلي كه بود راضيش كردم جلوي مسئول پارك!
بشينه رو تاب و من تابش بدم!!!!
آقاهه از تعجبش جرات نكرد برامون سوت بزنه!!!
مامان جون گفت: خيلي خوب شد كه ما رو آوردي پارك!!!!!![]()
![]()
- سوتم رو ميندازم گردنم و به مامان ميگم: مامان؟ من سوت بزنم؟
آره؟
وقتي مامان ميگه : آره مامان جون بزن!
ميگم: من بلد نيستم!!!!![]()
و بعد يه سوتي ميزنم گوش فلك كر كن!!!!!![]()
![]()
- روز جمعه توي پارك مشغول كندن انواع گل و گياه!!!
(به گيرنده هاي خودتون دست نزنين! عكس با گوشي گرفته شده!!)

(مامان پارمیدا)