- من ميتونم خودم رو معرفي كنم: پارميدا شباليت!!!!!!!![]()
![]()
فردا 30 آبان، من دو سال و نيمه ميشم
. مباركه مبارك![]()
. شنبه با مامان و خاله رفته بودم دكتر براي چك آپ: قد 93 سانت، وزن 12.900 .![]()
- قديمها بچه ها ميخوندن: بازي چه خوبه... با بچه هاي خوب... بازي مي كنيم... با يه دونه توپ!
اما الان من ميخونم: بازي چه خوبه... با بچه هاي شيطون بلا!....![]()
![]()
- شعر تازه اي كه ميخونم: كبوتر ناژ من
، بالش شِچسته
، مامان مهربونم، بالشو بسته
... كبوتره!
خوب ميشي پَردا(فردا)
، دوباره پر ميچشي به آشمونا!!!![]()
كوچولو كه بودم، بابا برام لالايي معروف:
گنجشك لالا، سنجاب لالا اومد دوباره مهتاب بالا لالالا لايي لا لالايي لا لا لالايي...
رو ميخوند، حالا چند شبي ميشه كه من براي مامان و بابا همين لالايي رو ميخونم:
دُنجِشك لالا، دَنجاب لالا .........![]()
![]()
![]()
- وقتي با ني ني هام بازي ميكنم، وسط بازي ميگم: اِ! ني ني، چرا پي پي تَردي(كردي)؟
ني ني پي پي تَرده!
بره بشوره بياد!
بعد هم به زور!! ني ني مربوطه رو ميدم به مامان، تا واقعاً ببره دَشوتيت(دستشويي) و يه ذره آب بهش بزنه و بياره!!!![]()
![]()
- يه شيطنت تازه ام اينه كه يهو موقع بازي و بدو بدو، خودم رو ميندازم زمين و ميگم: بامزه اس!!! ![]()
![]()
- يك بسته از آجيلهاي شيرين ماني كه ميوه خشك هم توش داره، دستم بود و براي اينكه بخورم مامان يه بازي اختراع كرده بود : ميگفت دستت رو بيار، من بسته اش رو تكون بدم توي دست تو، تا ببينم شانست چيه؟![]()
هر بار كه بادام يا پسته ميومد من ميگفتم: نميخوام! دوست ندارم!
هربار كه بادام هندي ميومد، من ميخوردم!
از كشمش هاش هم چون خيلي ريز بود خوشم اومد. مامان گفت: چه ريزه! چه بانمكه!
من با يك نگاه عاقلانه به مامان گفتم: نه! شيرينه! نمك نيست!!!
شيرينه!!! ![]()
شب مامان هر چي ازم پرسيد: چي ميخوري؟ چي بيارم؟
هيچي نخواستم. بعد يه دفعه گفتم: شانس ميخوام! شانس بيار!!!![]()
![]()
- از چهارشنبه تا الان يك هفته است كه سرفه ميكنم كه گاهي كمتر و گاهي بيشتر
. هنوز تكليفم معلوم نيست كه آنتي بيوتيك لازمم يا نه؟![]()
- نظر مربي هام درباره من اينه كه دختر خوب و با استعداد و مهربونيم![]()
، اما اگه زودي خواسته ام اجابت نشه به نق نق كردن رو ميارم
و با اين روش، كارم رو پيش مي برم كه البته مامان از اين روش هيچ خوشش نمياد.![]()
- وقتي ميرم دَشوتيت و با مامان كار دارم كه بياد
، صداش ميكنم: مامي، مامي، مامي!!!![]()
- گاهي وقتها براي اينكه بخوام مامانم رو متوجه كنم كه شخصاً با خودش كار دارم و نه با مامان جون يا ماماني، با اسمش صداش ميكنم!!!![]()
- خاله مامانم اسمش بهنازه، من رو هم خيلي دوست داره
، همونكه توي مسافرت ماخ دخترش رو شنگ زده بودم!!!!
به خودش هم ميگم خاله بنداز(بهناز)!!![]()
![]()
- همينكه توي يك كاري گير مي افتم و احساس ميكنم بايد يكي كمكم كنه، صدا ميكنم: نُمَچ!
نُمَچ كن!
مثل ديروز صبح كه روي صندلي عقب ماشين خوابيده بودم، از بس ول زدم موهام به بند كيف گير كرد!
منم شروع كردم به داد زدن: مامان! نُمچ! نُمچ كنين! گير كردم!!!![]()
![]()
![]()
- ديشب خونه مامان جون اينها بوديم، اصرار داشتم مامان جون من رو بغل كنه و اونقدر بلند كنه كه دستم به بالاترين قسمت لوستر هم برسه!
اما خب دستم به اون بالا نمي رسيد!
براي اينكه مامان جون بيشتر تلاش كنه!!
بهش گفتم: ببين!!! بالا کُن! بالا بذار! ميتوني!!! تو ميتوني!!!![]()
![]()
- يه وقتها كه بايد كمي صبر كنم تا كسي كاري رو برام انجام بده يا چيزي رو بهم بده و ... ، اگه يك كم بيشتر از تحملم طول بكشه، ميگم: مامان بابا .... تُفتم(گفتم!) بده!
تفتم بيا!
تفتم ميخوام!!!
و .....
- مامان هر چی میگرده دستکش پارسالم رو پیدا نمیکنه!!!
مامان جون دیشب یک دستكش قورباغه قرمز کادو بهم داد كه شال گردن هم داره!
دو لنگه دستکش بهم وصله، نه برای اینکه من گم نکنم!!
برای اینکه مامان گم نکنه!!!!![]()
![]()
امروز كه هوا هم خوب بود با اصرار دستكشم رو دستم كردم!![]()
امروز صبح توي خونه ساعت ۷:۳۰


امروز صبح توي ماشين ساعت ۸:۰۰ !!!!

(مامان پارميدا)
- دو تا شعر هست كه تازگي ميخونم: (اين شعر بهتره دو نفري خونده شه!) تُپُل تُپُل!؟
من:(با عشوه اي تمام عيار و لحني كشدار) جااااانِ تُپُل؟؟؟
تُپُلي ميگه؟
من:چي چي ميده؟(میگه)
هر كي همچين همچين نكنه؟
من:گول ميخوره!!!![]()
![]()
- زنبورك طلايي! نيش ميزني بلايي!!!
نيشت زيادي تيزه!!
...
- چند روزيه كه وقتي ميخوام خودمو لوس كنم
، صداي ني ني نوزاد (اواَ!!)
در ميارم و مامان ميگه: به به!!
يه ني ني پيدا كردم! بيايين بخوريمش!!!!
منم ميخندم و ميگم نه نه!
نخور نخور!!! و اين بازي تموم ميشه!!!![]()
- به پيامد بدو بدو كردن هاي بدون احتياط، 5 شنبه خوردم زمين روي فرش و دندانهام رفت توي لبم و شديداً خون اومد و تا 3 روز هم كمي كبود و ملتهب بود.![]()
![]()
![]()
- نميدونم چه حكمتي در كاره كه هر بار كه ميرم دستشويي، پس از شست و شو گريه و زاري ميكنم كه: من رو نشور!!! من رو نشور!!
نميخوام! نميخوام!!!![]()
- وقتهايي كه غذا ناناني (ماكاروني) باشه، كمي ميخورم. اما نه اونقدر كه ابراز علاقه ميكنم!
وقتي هم كه ناناني نداريم و سوپ يا پلو داريم، مدام ميرم سر يخچال و ميگم: ناناني بده بخورم!!
بعد مامان فرداش دوباره ناناني مي پزه و من نميخورم!
و همين روند تكرار ميشه و مامان عصباني ميشه!!!
به اين ميگن مردم آزاري، نه؟؟؟![]()
![]()
- ديشب موقع خواب به مامان گفتم: صُبونه ميخوام!
نون پَرين!(پنير)
بعد كه مامان بهم نون پنير داد، گفتم: نميخوام!
پرسيد: سوپ ميخواي؟ گفتم آره! خوبه!
وقتي سوپ گرم كرد، نخوردم و مامان باز هم عصباني شد و كمي قهر كرد!![]()
مامان لوس شده، نه؟؟؟![]()
- بين ميوه هاي اين فصل، خرمالو رو دوست دارم
. البته مامان كلي تلاش كرد تا بهم يادآوري كنه كه پارسال هم دوست داشتم!![]()
- خوب يادم ميمونه كه هر چيزي رو كي خريديم؟
من موقع خريد بودم يا نه؟
از كجا خريديم و ... بنابر همون اهميتش مدام مي پرسم: اينو خريدي؟
خريديم؟ دوتايي؟
مامان جون خريده؟
خاله خريده؟ بابا خريده؟ كي خريده؟
چرا؟ و .....![]()
پنج شنبه عصري مامان و خاله پپر! پس از بررسي شال و كلاه هاي همه مغازه هاي بهار به مدت 3 ساعت تمام!![]()
بالاخره موفق شده بودند يك شال و كلاه سفيد سفيد دستباف- كه هم به پالتوي من بياد و هم به شنلم كه دستبافه و بابا سوغاتي آورده- بخرند
. همينكه اومدن خونه و بهم نشون دادن، پرسيدم: خريدي؟ مامان خريده؟ تو خريدي؟
مرسي! ![]()
- برخي از سوالهاي متداول من: مامان اين شماس؟
(يعني مال شما است؟) بعد وقتی مامان میگه بله. من میگم: نه!
منه!!!!(مال منه!!)
یا می پرسم: الوی من چو؟
(کو؟) قبلاْ می پرسیدم: الوی من توش؟
که حالا توش به چو!! تبدیل شده!!!!
مرتب هم توی خونه، دارم دنبال داشکُل(قاشق!) و داقو(چاقو!) میگردم!!! ![]()
- داقوي سرويس مخصوص خودم، لبه تيز نداره و مامان با خيال راحت ميده دستم.
روز پنج شنبه داشتم بازي ميكردم و رفتم سراغ بيب بيبم. يك كم چرخهاش رو اينور اونور كردم و بدو بدو رفتم آشپزخونه و به مامان گفتم: مامان بيب بيب خَباره(خرابه!) درست کنم؟ ![]()
مامان گفت: آره دخترم درستش کن! گفتم: داقو بده!!!
داقو رو گرفتم و هی تق تق زدم به لاستیکهای ماشین و چرخوندمش و ... بعد گفتم: درست شد!
دوییچ(سوییچ!) بده، شوشَن(روشن!) کنم، برم!!!
دور بزنم بیام؟؟؟؟![]()
(مامان پارميدا)
- توي مهد كودك موقع غذا خوردن، هر كسي كه زودتر غذاش تموم بشه، بهش ميگن: آفرين!
تو غذاتو تموم كردي...
من هم وقتي تو خونه ميخوام غذا بخورم، علاوه بر هرگونه سرگرمي و هر جينگولك بازي كه مامان درمياره تا من غذا بخورم، گاهي خودش هم با من غذا ميخوره كه من تشويق بشم، در اين مواقع من فوري قاشق رو ميذارم كنار و براي مامان دست ميزنم و ميگم: آپري!(آفرين!)
تو تموم تَردي...
آپري! بخور!
باژَم(بازم) بخور!!!
باژم ميخواي؟
و بعد من ميرم پي كارم و مامان غذاش رو خورده ديگه!!!!!! ![]()
قدر شناسي هم بلدم!
اينجوري كه وقتي ديگران كاري ميكنن كه خيلي خوشم مياد و باب دل من بوده، تشويقشون ميكنم!
آپري(آفرين!) مامان!
آپري بابا!!! ![]()
- چه خونه خودمون چه هر جايي كه مهمون باشم، البته به شرطي كه خودموني باشن، از ديگران پذيرايي ميكنم
. انواع و اقسام ظرفهاي ميوه، شيريني، بشقاب خالي!! و ... رو مي گيرم جلوشون و ميگم: بخَرمايين!
اگه برداشتن كه هيچ!
اگه بر ندارند با صدايي بلندتر و چهره اي كاملاً جدي تر ميگم: بخرما ديده(بفرما ديگه!) بخور! ![]()
![]()
- يه بازي جديدي از خودم در آوردم يا شايدم شبيهش رو توي مهد بازي ميكنيم كه پاك همه رو خل كردم!!!
اين بازي وقت و موقع نمي شناسه، خستگي و بي علاقگي ديگران هم در اين بازي اهميت نداره!![]()
فقط مهم اينه كه من هوس كنم اين بازي انجام بشه!
روش بازي: همه رو به زور جمع ميكنم وسط خونه و بايد بايستند و دستهامون رو بهم بديم و دور بچرخيم
و بگيم: امير زمان هي هي!
امير زمان هي هي!
(يا يه چيزي بر همين وزن و قافيه خلاصه!! ) و بعد من خودم رو به پشت سر، خم ميكنم و با شتاب پرت ميكنم زمين!!!![]()
و افراد حاضر در بازي بايد اونقدر سرعت عمل داشته باشن كه بفهمن من كي ميخوام خودمو پرت كنم تا به موقع من رو بگيرن و دستشون رو بذارن زير سر و گردن من تا محكم نخورم زمين!![]()
خيلي بازي خوبيه نه؟
اين بازي هر وقت كه شروع بشه 20 بار تكرار ميشه!
براي همين وقتي من ميگم: امير زمان! همه خودشون رو به نشنيدن ميزنن!![]()
![]()
- از مهد براي مامانم گزارش ميدم: پلو خوردم. سوپ خوردم. بازي تَردم
. ددو ددو خوندم. شعر خوندم. نخاشي چشيدم
. خمير بازي و ....
- شبها موقع خواب شعر خوندنم ميگيره: كيه كيه در ميزنه؟
در رو با دَندَر(لنگر) ميزنه؟
منم منم مادرتون!
خوراكي آوردم براتون!!!
و.... بعد يك دفعه ميگم: حالا ددو ددو!
و چون اين شعر كمي با دست و اشاره است، بلند مي شم مي شينم و دست ميزنم و ميخونم
. بعد هم خواب از سرم مي پره و ميگم: من خوابم نمياد!!!!
نمياد!!!![]()
![]()
(مامان پارمیدا)
- ديروز غروب مامان داشت برام شير و عسل درست ميكرد، با اشاره به شيشه عسل پرسيدم: مامان عَسَده(عسله) آره؟
مامان گفت: آره عسله!
خيلي جدي گفتم: عَسد مَسد! توتوله؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
- ديشب داشتم از تخت بالا پايين ميرفتم و بپر بپر ميكردم كه با پا مستقيم رفتم وسط كره چشم مامان!
در حدي كه تا نيم ساعت درد داشت و اشك ميومد!
خودم كه از اين اتفاق ناراحت شده بودم و ميخواستم از دل مامان در بيارم، رفتم و آروم نازش كردم و گفتم: نازي مامان! نازي!
دِريه(گريه!) نكن!
عيب نداره! خوب ميشه!!!
بوس بكنم، خوب بشه!
بعد از گفتن اينها و كمي منت كشي، مامان هنوز سرش پايين بود!
به زور سرش رو بلند كردم و گفتم: مامان! سرت بالا بكن!
چي شده؟ چي شد؟
بعد بابا بهم گفت: ببين چي كار كردي؟
مامان اوف شده! چشمش درد گرفته!![]()
من هم كه ديدم اوضاع اصلاً مساعد نيست! رفتم طرف بابا و زدم روي شونه اش و گفتم: بابا! چرا زدي مامان رو؟
مامان منه؟!!!!
چرا زدي؟
تو همين حال و هوا كه مامان از خنده غش كرده بود و با يك دست هم هنوز چشمش رو گرفته بود! رفتم بهش گفتم: مامان! سرت بالا بكن! خنده نكن!
بابا زد؟!!!! ![]()
![]()
(خوب انداختم گردن بابا! نه؟؟؟؟
)
در همين راستا، جمعه شب خونه مامان جون بوديم و از بس كه سرم به بازي گرم بود، يادم رفت برم دستشويي و شلوارم كمي خيس شد
. مامان گفت: پارميدا! چرا نگفتي بريم دستشويي؟
تو كه ديگه خانم شدي... چرا شلوارت رو خيس كردي؟
سرما ميخوري، بيا بريم زود عوض كنيم!
خاله كه اومد كمك مامان كنه، فرصت طلبي كردم و به خاله گفتم: خاله چرا جيش كردي اينجا؟
چرا؟؟!؟
آخ آخ!!!!![]()
- يك ماه ميشه كه ديگه خودم به دستشويي ميرم و حتي تو خواب هم تميز مي مونم
. نكته مهم اينه كه هر بار قبل از رفتن به دستشويي، انتخاب ميكنم كه چه كسي بايد من رو همراهي كنه؟؟؟؟
در رو برام باز كنه؟
صندلي رو بده و ...؟!!!! ![]()
- من كيف رو هرجور كه صدا كنم، ديگران بايد متوجه بشن!
ديف، ديس! ديش! تيف! و امثالهم!!!!![]()
- بابا برام کلی سوغاتی خوشگل آورده: بلوز، شنل، لباس محلي، از همون ديف! ديس و اينها!!
، اما بين همه چيزهايي كه آورده هيچكدوم رو به اندازه همون ديف! دوست ندارم
. صورتي رنگه و جلوش كيتي متوسك!!!(ملوسک!)داره
. من از بس دوستش داشتم، حاضر نشدم حتی يكي از لباسهام رو پرو کنم! در حدی که معلوم بشه اندازه است و بهم میاد یا نه؟!؟!؟!
یه آبنبات خیلی خیلی بزرگ هم آورده که اصرار داشتم حتماْ کمی ازش بخورم!
مامان بسته اش رو باز کرد و داد دستم!
از بزرگیش توی دهنم جا نمیشد!!!
من هم بی خیالش شدم و رفتم پی همون دیس خودم!!!!![]()
![]()
- ديشب با صداي زنگ تلفن، به مامان گفتم: مامان! مامي! تلفنه؟
زنگ ميزنه!
مامان كمي دير جواب داد و من دوباره صداش كردم كه: مامان! فكر كنم بابااِ؟
فكر كنم مامان ژونه؟
مامان گفت: من نميدونم! تو داري فكر ميكني!!!!
خيلي مطمئن گفتم: فكر كنم بابااِ!
و مامان هم گوشي رو داد به خودم تا جواب بدم و صد البته كه درست گفته بودم بابا بود!
كمي كه باهاش حرف زدم، گفت گوشي رو بده به مامان! من هم خيلي جدي گفتم: الو بابا! دوشي(گوشي)!!!
مامان، بابااِ ! بيا!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
- چهارشنبه شب، به مناسبت 2 سال و 5 ماهگيم يه قورباغه كادو گرفتم كه روسري قرمز گلدار سرشه!!!
اول كه مامان قورباغه رو به من داد، هيچ ازش خوشم نيومد!
اما فردا صبحش سراغ اولين چيزي رو كه گرفتم همون قورباغه بود!!!![]()
- پنج شنبه ظهر به مامان گفتم: بيا دوتايي بريم شيد درست كنيم!
مامان: خب تو چه كمكي به من ميكني؟
من : ميز بشيدم!
مامان: (در حاليكه من رو ميذاشت روي اپن كه بشينم ) عجب كمكي! واقعاً!!!!
بعد من كلي به مامان كمك كردم و پيمانه پيمانه شير ريختم روي اپن!
مامان: چرا شيرها رو ريختي؟!!!
من: (در حاليكه خنده شيطنت آميزي مي كنم) شيد سيختي (ريختي) مامانِ شيطون بلا؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
- پنج شنبه شب تي وي پرشيا، يكي از كارهاي شاهكار بينش پژوه رو نشون ميداد با كل گروه نوازندگان. مامان از اونجاييكه خودش پيانو خيلي دوست داره، پيانيست رو به من نشون داد و گفت دوست داري از اينها بزني؟
يك كم نگاه كردم و گفتم باشه!
بعد ويالونيست ها رو كه نشونم داد با حركات دست شبيه كشيدن آرشه، گفتم: بخر!!!!
كل مدت زمان اين ترانه شاهكار رو من ساكت و خانم نشسته بودم و نگاه ميكردم و گاهي هم با حركات دست اداي پيانيست رو در مي آوردم!
همين كه تموم شد و ترانه بعدي از نوع ديمبول بود!
من كم مونده بود تلويزيون رو پشت و رو كنم!
كه همون خوبه! اين خوب نيست! اونو ميخوام! قشنگه! نازه!!!!!
مامان هم مات و مبهوت نسبت به علاقه من، كانال مزو رو آورد و من نشستم يه نيم ساعتي نگاه كردم و لذت بردم!!!![]()
- علاقه شديدي پيدا كردم به اينكه مثل پينگو برم توي يخچال بشينم!
همينكه مامان چشمش به من مي افته كه بيخود و بي جهت در يخچال رو باز كردم و دارم هواي خنك تنفس ميكنم!!!!
ميگه در يخچال رو ببند، من هم با چنان شتابي در رو مي بندم كه همسايه ها هم بفهمن!
بعد كه مامان ميگه: آروم ببند!
20 بار باز ميكنم و مي بندم تا بالاخره 20 امين بارش آروم باشه ديگه!!!!!![]()
- ديروز عصر پارك بوديم و بعد از كلي بازي و خسته شدن توي راه برگشت خوابم برد
. وقتي رسيديم خونه چون براي خواب شب زود بود، مامان و بابا كلي تلاش كردند كه من رو بيدار كنند تا بلكه شام هم بخورم، اما من بيدار نشدم كه نشدم!
امروز صبح به همين علت، سحرخيزي كردم و از 6:30 بيدار بودم و در همه امور نظر دادم!
آخريش هم اين بود كه بوت هام رو از توي كمد پيدا كردم و خواستم كه همون ها رو بپوشم نه كفش
. خب نتيجه هم كه از پيش معلومه!
همون ميشه كه من خواستم!!!!
من بوت پوشيدم و رفتم مهد كودك. ديدين من پيش بيني ام از مامانم بهتره؟
ديدين هوا باروني شد؟!!!
حالا از اين به بعد به خواسته هاي بچه ها همون لحظه گوش بدين!!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)