- چند روزيه كه احساس ميكنم بزرگ شدم![]()
و مدام اين نكته رو به همه متذكر ميشم!!!
اينطوري:
وقتي ميخوام برم دشوتيت، ديگه مامان رو صدا نميكنم بياد برق رو شوتَن(روشن) كنه!
اگه هم بياد و روشن كنه و صندليم رو برام بذاره و دمپايي هامو برام جفت كنه، بلند بلند براش توضيح ميدم كه: من بزرگ شدم! خودم ميتونم! من شوتَن ميكنم!
و به هر شكلي كه باشه از دستگيره در آويزون ميشم و پاهامو بلند ميكنم تا قدم به كليد برق برسه و شوتن كنم! ![]()
ديگه اجازه نميدم مامان دستم رو موقع بالا پايين رفتن از پله ها بگيره!
همينطوري سرم رو مي اندازم پايين و گاهي هم مي گيرم بالا! و يا علي مدد!!!!![]()
ديگه نميذارم مامان شال و كلاهم رو سرم كنه و سفت ببنده!
خودم مي بندم و به هيچ عنوان هم شال رو جلوي صورتم نمي بندم! ![]()
![]()
بيشتر وقتها اجازه نميدم مامان غذامو بذاره دهنم!
ميگم خودم ميخورم و البته شوخي ميكنم! چون نميخورم!!!![]()
![]()
ديگه توي پروشگاه(فروشگاه) توي سبد نمي شينم تا بقيه بتونن با خيال راحت خريد كنن!
(جمعه عصر) بلكه از اين سر به اون سر بدو بدو ميكنم
و هر چي هم بخوام برميدارم ميريزم توي سبد و تا دم صندوق هم مواظبم كه كسي دست بهشون نزنه كه احياناً برگردونه سر جاهاشون!
مثلاً دو بسته 35 تايي رنگ و رنگ(رنگارنگ)، دو تا بسته بزرگ شكلات ميلكا، تا دلتون بخواد پاستي(پاستيل) و ديپس و تُپيلا(پفيلا) و آبيده و تُتُد پرنگي(نخود فرنگي) و ذرت!
توي قسمت پوشاك و اسباب بازي هم كه به همه چي كار دارم و نظر ميدم و ....![]()
و خلاصه كلام اينكه ديگه بزرگ شدم و اين يعني هر كاري كه بخوام ميكنم!!!![]()
![]()
- هفته پيش مسئول نظافت مهد به مامان گفت بايد براي از پوشك گرفتن دخترمون براش جايزه بيارين. تعريف كرد كه وقتي داشته به يكي از بچه هاي ديگه ميگفته آفرين! تو يه جايزه پيش من داري، من هم رفتم و يادش انداختم و بهش گفتم: منم دايزه(جايزه)!
و خلاصه كه جايزه خريداري شده و صفحه نقاشي جادويي است كه براده آهن داره و مامان ديشب بعد از خوابيدن من كادو كرده و امروز داده مهد كه بهم جايزه بدن.
( جالب اينكه وقتي دو روز بود من رو از پوشك گرفته بودن، مامان برام يه لپ لپ بزرگ خريد و داد بهم جايزه دادن! اما من همون روز شلوارم رو خيس كردم!!!![]()
)
- جمعه شب همگي شام بيرون بوديم و موقع خداحافظي با مامان جون اينها، با مامان جون روبوسي كردم و بعد خيلي جدي خطاب به خاله گفتم: اينم دختره!
بوسش كنم!!
بعد هم بوسش كردم و خداحافظي كردم!
حالا اين حرف يعني چي؟ خدا ميدونه!!! ![]()
- پنج شنبه و جمعه سرفه هام شديدتر شد و ديروز رفتم دكتر و آنتي بيوتيك لازم شدم
. ديشب هم تا صبح، نه خودم خوب خوابيدم!
نه مامان بابا
از بس كه سُرپه تردم!!!
(مامان پارميدا)
- اين چند روز تعطيلي رو بيشتر پيش عمه ها و ماماني باباحاجی بوديم. من هم حسابي شيطوني كردم و هيچي هم غذا نخوردم و به اندازه سرسوزن هم حرف گوش نكردم!
همبازيهام هم بيشتر بزرگترها بودند. اونها رو به بازي ميگرفتم و سر به سرشون ميذاشتم
. از عمه و شوهر عمه گرفته تا دايي بابام !!!!
دايي بابام چهره خاصي داره، با موهاي بلند و پرپشت جوگندمي كه كمي توي صورتش ريخته با شوخيهاي خاص خودش كه اصولاً بچه ها طرفش نميرن كه نميرن!
و اما من....... نه تنها بغلش ميرم! براش سخنراني هم ميكنم!
تازه به بازي نخ قرقره هم دعوتش كردم!!!!!
(دو تا اسباب بازي آموزشي خريده بودم يك ماه پيش از گلدونه، نخ قرقره ها و پازل حيوانات و بچه ها) شب خواب مامان بزرگم رو كه شكل يه LCD بود، در نقش يك دوربين عكاسي برداشته بودم و از شوهر عمه ام عكس مي گرفتم!
بعد هم عكس منظره روي اون رو نشونش ميدادم و ميگفتم : ببين! عكست ببين!
خوب شدي؟؟!!!![]()
به جهت برقراري صميميت!!!
با عمه بزرگم اسمش رو از شهناز به شنازا !!!
تغيير دادم! چيه؟
خب دوست دارم اينجوري صداش كنم!!!
جالبتر اينكه ديگران و خودش!! هم از اونروز تا حالا اين تغيير رو پذيرفتن!!!![]()
اون واژه بيچاره! ديگه داره كم كم براي همه دردسر درست ميكنه!
دارم ازش به عنوان ناسزا!!! استفاده ميكنم
. از هر كسي و هر چيزي كه عصباني بشم ميگم: اه! تاپ تاپ خمير! بيچاره!!!! دوستت ندارم!!!
حالا اينكه چرا تاپ تاپ خمير با حالت عصبانيت، يه جور ناسزاست! هر وقت دليلش لو رفت براتون ميگم!!!!![]()
مرتب هم به ديگران چه بزرگ و چه كوچك! اونهم توي خونه خودشون!! ميگم برو خونه تون!!!
- چند ماه پيش يه روز عصر موقع برگشتن به خونه كه بابا هم با ما بود، رفتيم تعويض روغني و من با دقت از توي ماشين به همه كارها نگاه ميكردم. هفته پيش داشتيم ميرفتيم خونه كه يهو به مامان گفتم بريم اين تو! بريم اونجا!!!
مامان وقتي اون سمتي رو كه من نشون ميدادم نگاه كرد و ديد منظور من از اون تو!! همون تعويض روغنيه!
گفت: نه ماماني!!! اينجا بابا ماشين رو مياره خودش!
ما نميتونيم بريم! بعدشم ما الان كاري نداريم اينجا!
همون شب بابا اومد خونه دنبالمون و داشتيم ميرفتيم مهموني. همينكه از جلوي تعويض روغني رد شديم، به بابا گفتم: بابا! بريم اون جا؟ اون تو؟!
مامان چند جمله سريع همه ماجرا رو براش توضيح داد و يكدفعه بابا دنده عقب گرفت و گفت چه خوب شد گفتي!
من چند وقته ميخوام تنظيم باد لاستيك انجام بدم! يادم ميره!!!
موقع تنظيم باد لاستيكها، بابا بيرون بود و من و مامان توي ماشين. مرتب زدم به شيشه و صداش كردم و گفتم: به آقا بگو يوغن بريزه!! ![]()
![]()
موقع برگشتن از مهموني، رفتيم كه بنزين بزنيم. يادم افتاد كه يكي دو ماه پيش كه رفته بوديم پمپ بنزيني و بابا پرسيده بود: سوپر دارين يا نه؟
من هم يادش انداختم: بابا! بپرس سوپر دارين؟!!!
مامان و بابا هم ميخنديدن و هم متعجب از حرف من!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
پريشب با خوندن اين بيت:
اي دلاغ! (كلاغ) بيچاره!
هيشكي دوستت نداره!![]()
لو رفتم كه واژه "بيچاره" چه جوري وارد فرهنگ لغت من شده!!
حالا اينكه اون دلاغ بيچاره چه جرمي مرتكب شده كه هيشكي دوستش نداره! خدا ميدونه؟؟؟![]()
هر روز بعد از ظهر كه ميرسيم خونه، از توي راه پله ها با مامان شرط ميكنم كه: سي دي تَمان(كمان=رنگين كمان!!) رو بذار ببينم، ميخوام ناناي تمان رو ببينم!!
و مامان از ديدن و شنيدن چيه و چرا حالش دگرگون ميشه!!!![]()
ديروز مامان اومد مهد دنبالم و بعد از سلام و چه خبر؟ سلامتي و اينها:
- مامان! لنگ و رنگ بده!![]()
-- چي بدم؟
(در حين اينكه خيلي سعي ميكرد بفهمه چي ميخوام!)
- رنگ و رنگ بده!![]()
-- ؟؟؟؟ (مامان بازم توي همون قيافه متفكر بود!)![]()
- اِ مامان! رنگ و رنگ بده!![]()
![]()
-- آهان!
رنگارنگ ميخواي؟
ببخشيد ماماني امروز رنگارنگ يادم رفته برات بيارم. بيسكوييت ميخواي؟ ![]()
- (با کمی بی میلی)آره. ![]()
دو دقيقه بعد: مامان! نميخوام بيسوديت!
بگير بخور!!!!![]()
رسیدیم خونه و مامان برام قلی(قلوه) درست کرد و داشت برام تمیز و کوچولو میکرد که بخورم، با اشاره به قلی ها پرسيدم: مامان اینها پوسته؟
مامان گفت: نه! اینها گوشته بخور.
(غافل از اینکه من دوشت(گوشت) نمیخورم و اگه توی غذا ببینم حتماْ اخراجش میکنم!!!
) من: نه من دوشت نمیخوام!
مامان هم که یهو یاد اصل مطلب افتاد گفت: نه!
اینها دوشت نیستن که! قلی اند!
بخور تا سرد نشده!!!!
من هم خوردم!
آخه گفت دوشت نیستن دیگه!!!![]()
يه كار خيلي بدي كه چند وقتيه بهش مشغولم و ول كن هم نيستم "كندن پوست لبم" مي باشد!
چه با دعوا، چه با وعده وعيد و دايزه(جايزه) از اين كار دست برنداشته ام!!![]()
![]()
حدود يك ماه و نيم پيش دكترم گفت روزي 1 عدد پاستيل ويتامين ث Mr.Tommy بخورم تا بدنم مقاومتش بيشتر بشه
. حالا بماند که من روزي 2 تا ميخورم، چون خوشمزه است و ميخوام مقاومتر بشم !!
دفعه بعدي كه دوباره به همون داروخانه رفتيم، من انگار كه رفتم سوپر ماركت سر كوچه!!
خيلي جدي به مامان گفتم: پاسي بخر!!
خانم مسئول داروخانه گفت: ما كه پاستيل نداريم خانوم خوشگله!
من هم با نگاه بسيار معناداري و با اشاره به رديف پاستيلهاي Mr.Tommy گفتم: ايناها!!!!
خانومه مونده بود خجالت بكشه يا بخنده!!!
مامان بهش گفت: ايشون از من و شما زرنگتره!
خوب ميدونه كه از اينجا خريده!!!!![]()
![]()

(مامان پارميدا)
خِلو خِلو خابارو!!!! بچه خا!
( يعني هلو هلو هاواريو؟!! بچه ها! ، يه خرس كوچولو دارم كه ميخونه: هلو هلو هاواريو؟ آيم فاين. تنك يو! منم ازش ياد گرفتم!!!
)
در راستاي كسب درآمد و پول دوستي!! بابا برام يه دندوق!(صندوق= تُلك= قلك!) خريده كه پولها رو بريزم توش!
شكل قطاره و آبي پررنگ. واگنش جدا ميشه. از دو روز پيش تا حالا 10 بار جدا شده! و هي داد و بيداد ميكنم كه بيا!! خباب شد!!!
بعد ميگن پولهاتو بريز تو قلك!
آخه اينم قلكه خريدين؟!![]()
يه اسب آبي دارم كه چند روزيه به اسباب بازيهاي هميشه ولو در خونه پيوسته!
تا غافل ميكنم مامان ميره ميذاره تو ويترينم. من هم كه جاش رو بلدم. مامان رو كشان كشان بردم و بهش گفتم:
- مامان آبي بده.![]()
-- چي؟ چي ميخواي؟ (مامان واقعاً متوجه نشده بود من چي ميخوام!)![]()
- بده! آبي بده، قرمز بده!!!![]()
-- بيا بلندت كنم هر چي ميخواي بردار.
وقتي اسب آبي رو برداشتم، معلوم شد آبي قرمز يعني همون اسب آبي!!!![]()
چند روز پيش من رفتم دستشويي ...(یه جورایی بهم میگن پیشی! چون اصلاْ از خیس شدن خوشم نمیاد! خصوصاْ خیس شدن لباس و کفش! شاید دوست نداشتن حمام هم به این علته!)
- مامان! مامان!!!( با داد و فرياد)![]()
-- بله؟ جانم؟![]()
- تو آب خيتي(ريختي؟) اينجا؟![]()
-- آره. من شستم اينجا رو.![]()
- اه! مامان بد! چرا آب خيتي؟! ![]()
-- بله چشم! تو برو هر وقت ياد گرفتي به ريختي نگي خيتي! بيا منو بازخواست كن!![]()
كمي بعد:
- مامان! مامان!!!!( با خشم و عصبانيت)
-- بله؟![]()
- تو اينها رو دذاشتي اينجا؟![]()
-- آره من اسباب بازيهات رو برات جمع كردم.![]()
- اي مامان شيطون بلا! چي تار تنم از دست شما؟؟؟؟![]()
چهارشنبه شب رفتيم شهروند، جلوي درب ورودي به من تمشش طلايي ماني دادند جهت تبليغات و ذرت نيك نك. هنوز به آخر فروشگاه نرسيده بوديم كه خوراچي!! هام تموم شد!
تمشش رو خودم پيداش كردم و خريدم! 7 تا هم نيك نك خريدم و جايزه اش يه ليوان بود كه دم در گرفتيم و دوقدم جلوتر هم زديم شكست!!!!
توي راه برگشت مدام صداي ضبط رو كم و زياد كردم و آهنگ عوض كردم و ..... آخرش هم كه مامان گفت ولش كن. خراب ميشه اونوقت نميخونه. بهش گفتم: اي ناناي بيچاره!![]()
![]()
كمي بعد... رسيديم خونه و لباسهاي بابا روي رخت آويز پهن بود...
- مامان!!؟
-- بله؟
- اينها سباس بابااه؟(لباس بابا) خشكه؟![]()
-- آره مامان. ولي بهشون دست نزني نميدونم خيسه يا نه؟
- باباي بيچاره!!!![]()
![]()
نميدونم اين بيچاره چه جوري وارد فرهنگ لغت من شده؟!![]()
ديروز عصري رفتيم پارك. با هيچ وسيله اي بازي نكردم تا اينكه وسط زمين بازي بچه ها شروع كردم با بابا به بدو بدو كردن!
خيلي بهتر از تاب بازي و سرسره بود!!!
البته زمين هم خوردم و يه چوچولو لبم باد كرد و كبود شد
. تا خونه بهش زبون ميزدم و وارسي ميكردمش.![]()
به هیچ عنوان دوست ندارم بلوز یا شلواری که حتی ۱ سانت از مچ دست و قوزک پا، كوتاهتر باشه رو بپوشم!
اگه هم پوشيده باشم با جيغ و فرياد اينكه: اين ميره پايين!!!!( يعني همون ميره بالا!!)
درش ميارم!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
حدود 22 ماهه بودم كه يك روز داشتم با خودم بازي مي كردم. طبق معمول شال مامان رو سرم كردم و كيفم انداختم رو دوشم و گفتم مي خوام برم سركار پول دلالم (دربيارم)
. ديدم همه يك جوري به من نگاه مي كنن! آخه مگه من چي گفتم؟!
بعدشم هي به من مي گفتن دوباره بگو و من مي گفتم و اونا مي خنديدن!![]()
الان كه 31 ماهمه هم دوست دارم برم سركار. هر چي مامان ميگه: پارميدا دوست داري بري دانشگاه درس بخوني پرفسور بشي؟ من مي گم نه من ميرم سركار پول درارم(در بيارم)!![]()
پنج شنبه ها كه ما خونه هستيم و بابا مي خواد بره سركار، تنها با اين حرف بهش اجازه ميدم بره سركار كه بگه من ميرم سركار پول دربيارم شب بريم بيرون!![]()
بالاخره علاقه عجيبي به پول دارم. تازه دوست دارم وقتي پول درارم براي بقيه يك چيزايي هم بخرم! مثلاْ جاسوئيچي بابا كهنه شده، منم بهش گفتم: بابا عيب نداره ميرم سركار پول درارم بخرم برات؟
يا براي مامانم مي خوام كيف پول بخرم، آخه شده جزو وسايل بازيم و هر روز يك جا افتاده!![]()
حالا به نظر شما وقتي من برم مدرسه (ممكنه تو هفت سالگي واسه خودم مغازه زده باشم!
) ميگم پول بهتره يا مدسه(مدرسه)؟![]()
![]()
( بابا پارميدا )