تبليغاتX
Parmida
عاشخ! / مِخ مِخ! / شوخي تردم؟! و ...

- تازگي وقتي ميخوام بگم از چي خوشم مياد، ميگم: من عاشخ(عاشق) اينم!!!! از عاشخ جارو شارژي و آهنگ اسد اسد(قند و عسل) مهرشاد گرفته .... تا عاشخ دُرمه سبزي(قورمه سبزي)!!!!!

- فعل خيت(ريخت) تازگي به ايخت! تبديل شده!!!

- من هنوز هم پوست لبم رو مي كنم و اين موضوع مرتب باعث دعواي بين من و مامان ميشه!! از اون جالبتر اينه كه به مامان ميگم: بابا پوست لبشو تند(كند)!!! دهباش(دعواش) كن!!!! داره مي تنه!!! دهبا كن!!!!

- بعضي وقتها كه پيش مياد حالت آبريزش داشته باشم، مامان اصطلاحاً ميگه: پارميدا چي شده فِق فِق ميكني؟! .... چند روز پيش رفتم به خاله گفتم: خاله! مامان مِخ مِخ ميكنه! دتر(دكتر) بره! شربِت بخوره خوب بشه! بعد هم با يه حالتِ مامان گول بزن!!! به مامان گفتم: ديدي من سبتم دُتُر، شربت خورم خوب شدم؟!! تو هم برو!!!!!

- ابتداي يك سي دي كه ماماني(مامان بابا) برام گذاشته بود ببينم، تبليغ عمو فردوس و داروك و آموزش الفبا بود، از اونروز تا حالا به شدت گير دادم كه اونو ميخوام!‌ البته نگفتم كه عاشخش هستم يا نه؟!!!! اما از چند جا هم كه پرسيديم هنوز پيدا نكرديم كه بخريم

- جمعه عصري رفتيم بهار براي خريد لباس عيد. اولش كه اصلاً حاضر نمي شدم چيزي رو پرو كنم. تا اينكه بهانه كردم بانيكا(بادكنك مارپيچ) ميخوام!(بماند كه من بادكنك رو هر بار يه چيزي صدا ميكنم!!!!) بهم قول دادند اگه لباس پرو كنم، بادكنك هم برام ميخرن. بالاخره مامان جون من رو به بهانه دالي بازي( بازي بسيار بسيار محبوب منه و البته فقط با مامان جون!!!!) برد تو اتاق پرو. اگه بدونين كه اونجا چه شيطونيها‌ و چه مسخره بازيها كه نكردم!!! تا بالاخره مي پوشيدم و صدا ميكردم: خاله! ببين دشنگ(قشنگ) شدم؟ مامان!! بابا!!! خوبه؟! و ....... بالاخره موفق شدم پيراهن بخرم و كمي خرده ريز. مباركه.

- شوخي تردم! شوخي!!! حالا اين شوخي كردن 2 حالت داره!!! يكي اينكه واقعاً با ديگران شوخي ميكنم و يكي ديگه اينكه بعد از انجام يه كاري كه مي بينم مامان، بابا و ... عصباني ميشن، فوري سياست به خرج ميدم و ميگم: شوخي تردم!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 11:0 |
زير زميني!!! / پلي آو؟! / امدداخ!!!

* چند روز پيش خونه مامان جون بوديم و تاس كباب پخته بود:

- بيا پارميدا جون غذا بخور.

-- نه! من دوشت نميخورم.

- باشه، بيا از بادمجون و به بخور.

-- نه! دوست ندارم.

- بيا سيب زميني بخور.

-- نه!‌ من زير زميني(سيب زميني) نميخورم!! من هبيج(هويج) ميخورم!!!

 * روز جمعه 18 بهمن، قرار بود با بچه هاي مهد و مادر پدرها بريم play house . من از شب قبل مرتب گفتم: تجا بريم؟ پلي آو؟!!!  روز جمعه رفتيم پلي آو! و من نيم ساعت اول رو كه فقط به مامان و بابا چسبيدم و نهايتاً كمي خِلو(لگو) بازي كردم و بعد كه كم كم يخم باز شد بهتر شدم و رفتم سراغ بازي. يه لحظه هم در حين بازي درصورتيكه مامان و بابا پشت سر من بودن و داشتند من رو نگاه ميكردن، من اونها رو نديدم و اشتباهي زدم به پاي يه آقايي كه فكر كردم بابامه(مامان و بابا هم جلو نيومدن كه ببينن من در يه همچين موقعيتي چي كار ميكنم؟) و من همين كه آقاهه موهامو ناز كرد، سرم رو بلند كردم و ديدم بابا نيست يه ذره رفتم جلوتر و زدم زير گريه اونهم چه گريه اي..... بعد هم كه كمي آروم تر شده بودم، گفتم: شما دُم(گم) شدين؟! من دريه(گريه) كردم!!

بعد هم ناهار رفتيم سِسونا(رستوران) و همين كه آقايي اومد سر ميز سفارش بگيره، من گفتم: من زيرزميني ميخورم!!!! از بس هم شيطوني كردم و اينور اونور رفتم، به من سي دي كارتون دادند!!!!

بعد هم پيشنهاد دادم بريم پروشگاه(فروشگاه)!! و بابا باوجود اينكه خيلي خسته بود اما خب!!! كسي رو حرف من كه حرف نميزنه!!! رفتيم پروشگاه و من برخلاف همه بچه ها كه توي سبد نشسته بودند، يا خودم سبد رو راه مي بردم و به اين و اون هم ميزدم!!‌ و يا اينكه بابا سبد رو راه مي برد و من اونور سبد پام رو ميذاشتم و سواري ميخوردم!!!!(دفعه ديگه عكس اين حالت رو ميگيرم براتون ميذارم! ‌توصيفش كمي سخته!!!) و اين بار خريد كردنم بامزه تر بود! زيتون، ذرت، آناناس ... تازه تخم مرغ هم برداشته بودم كه بذارم تو سبد(بذارم=پرت كردن!!!) و خيلي به موقع مامان ديد و يه بسته تخم مرغ رو از شكستن نجات داد!!!!!

موقعي هم كه مامان و بابا خريدها رو توي صندوق عقب جابه جا ميكردند، من با كفش تقريباً گلي!!! روي صندلي راننده نشسته بودم و رانندگي ميكردم!‌ همينكه بابا اومد سوار بشه، زير لب غرغر ميكرد كه: ا! ببين اينجا رو چه كثيف كردي! من هم با يه قيافه حق به جانب بهش گفتم: اِ بابا!‌ من دختر خوب بودم! راننددي(رانندگي) تردم! ناناي دذاشتم! اِ !!!! خب شما باشين چيزي ميگين به من؟؟؟؟؟ اصلاً‌ مي تونين بگين؟!!!

رانندگي كردن من فيلمي شده!‌ چهارشنبه هم بعد از اينكه رسيديم خونه و ماشين رو پارك كرديم، مامان رو از ماشين بيرون كردم كه تو برو! من گُپل مي كنم! (همون بستن قفل فرمون منظورمه!!) انقدر مامان بيرون مونده بود و هرچي مي گفت بيا پايين بريم خونه و من گوش نميكردم! كه آخر براي اينكه حوصله اش سر نره! زنگ زده بود به بابا و ماجرا رو براش تعريف كرده بود!!!!  

 * ديشب مامان برام كمپوت آناناس رو باز كرد كه بخورم. همينكه چشمم به قوطي اش افتاد، گفتم: مامان اينو من امدداخ(انتخاب) كردم! سبته بوديم پروشگاه امدداخ كردم!!!!

این هم عکسهای پلی آو!!

این هم عکس چند وقت پیش که توی پارک پردیسان و مربوط به جشن بادبادکها بود:

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 16:29 |
نمي برمت پارك؟! / اُمبِل؟ / اين ماستش ماسته؟!

* من و مامان جون داشتيم ميرفتم پارك:

- پارميدا بيا بغلم اينجا شلوغه، تا برسيم پارك.

-- مامان جون! اگه هي بگي بيا بدلم(بغلم) بيا بدلم! نمي برمت پارك!!!!!

* خاله ميخواست برام فيلم سرت رو بدزد رفيق رو كه نسبتاْ كودكانه است، بذاره ببينم:

- خاله! چي ميخواي بذاري؟

-- كارتون بذارم برات ببيني.

- نه خاله! پيلمِ شما(فيلم!) بذار ببينم! (منظور انواع فيلمهاي عاشقانه آرام و رومانتيك!!!!‌ مي باشد كه صد البته مناسب گروه سني 2 تا 3 سال است!!!!!!!)

* شنبه عصري مونده بودم پيش خاله تا مامان بره به يه كاري برسه و برگرده. از در و ديوار بالا رفتم و هر اونچه كه بخواهين ريختم و پاشيدم و ..... خاله كه ديد با همه اين اوصاف، داره حوصله ام سر ميره و ممكنه بهونه گيري كنم، گفت بيا بريم آشپزخونه كمكم كن. منم رفتم آشكامون!(همون آشپزخونه!!!!) و خاله داشت ظرف مي شست. بشقاب زرد خودمو شست و با يك دستمال داد دستم كه خشك كنم! وااااااااااای منم كه پيشي و از خيس شدن بيزار!!! بشقاب رو در يك متري!!! خودم گرفته بودم و مثلاً خشكش كردم! اما خاله قبول نكرد كه! ‌گفت خوب خشك كن!!!! و خلاصه يه چند دقيقه اي تونست سرمو گرم كنه!!!!

* بعضي وقتها بابا براي شام يا گاهي هم صبحانه روز تعطيل، املت درست ميكنه و من هم در اين املت خوردن شريكم! حالا از اين بازي خوشم اومده!و هر وقت حوصله ندارم پلو يا هر غذايي رو كه مامان پخته بخورم، بهانه ميگيرم كه اُمبِل(املت) ميخوام!!!! بابا درست كنه!!!!

تازگيها هر غذايي رو هم ترجيح ميدم با ترش!(زيتون!!!) بخورم!!! براشون ترتيب هم تعيين ميكنم، چه ترتيبي!!!! مثلاً : اَبَل(اول) ترش! ابل پلو!!!! كه البته اين يكي ابل يعني همون دوم!!!!! و يا ميگم ابل ترش! ابل قليا!(تتد پرنگي= نخود فرنگي) ابل ماست!!! ابل پلو!!!

* با توجه به علاقه اي كه به آناس(آناناس) دارم، بابا پريشب به جاي كمپوت خود آناناس رو برام خريد. موقعي كه ميخواست پوست بكنه هرچي گفت: بيا آناناس رو ببين چه جوريه كه دوست داري؟! گفتم: نه بابا! ‌آناس بخر بزرقشو(بزرگش رو)!!! اين آناس نيست!!!! و اما بالاخره بعد از خرد شدن آناناس به تكه هاي كوچك كمي ازش خوردم و فهميدم همچين دروغ هم نمي گفتن كه اينم آناسه!!!!!!

* ديشب مامان توي كاسه كوچولوم بهم ماست گوسفندي داد كه ببينه ميخورم يا نه؟ قاشق اول رو خوردم و با كمي اينور اونور كردن تو دهنم و مزه مزه كردن بالاخره قورتش دادم. يه نوك قاشق ديگه هم خوردم و بعد كه ديدم نه! اين مزه اش يه جوريه!!! به مامان گفتم: ماماااااان!! اين ماستش؟! ماماااااااان؟!!!!(با درهم رفتن و شكل يه علامت سوال كردن چهره ام!!!) اين ماستش؟؟!؟؟! ماسته؟؟؟؟؟!؟؟!؟!؟!؟؟!؟

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:56 |
تمزیُ؟/ آقا شدم؟!/ توجيه گريه!/ تو جونمی تو عشقمی!!!

- صبح روز يكشنبه با توجه به طرح زوج و فرد، بابا از يه مسيري رفت كه معمول هميشه نبود و نمي شناختمش. توي عالم خواب و بيداري بودم که يكدفعه سرم رو بلند كردم و گفتم: بابا تُجا(كجا) بريم؟؟؟؟!!!

- روز شنبه از مهتته تودک(مهد کودک) رفتیم یه راست دکتر تا گلومو چک کنه ببینه بازم دارو بخورم یا نه؟ توی راه توی ماشین دونه دونه موهای مامان رو از سرش کندم! از بس که گفتم: شبارم(شلوارم) درست کن! تو میتونی! بلدی!!! اینو(کاپشن) در آر! بخاری خاموش کن!الوي شما بده!!! صحبت بكنم!!! نانای زیاد کن! اینو نمیخوام! آبیده باز کن! تو میتونی! حالا اینها مثلا موقع رد کردن آخرین ثانیه های چراغ سبزه!!! یا اینکه: رسیدیم به دلاغا(چراغها) بریم! برو برو تند برو!!!!! ..... حالا رسیدیم دم مطب جای پارک نیست! مامان هی از اینور به اونور رفت و دور زد و به دنبال جای پارک می گشت، منم مرتب و بی وقفه ميگفتم: مامان من دلوم(گلوم) درد میکنه! مییضم!!! بریم دکتر! تجا میری؟؟؟؟؟ بریم دکتر! من سرپه میکنم! بریم!!!! و مامان با یه مکافاتی یه جای فینقیلی پیدا کرد و من گفتم: جا نمیشی؟ اینجا جا میشی؟؟؟؟؟  و بماند که وقتی دکتر گلوی منو معاینه کرد چه قیامتی راه انداختم!

- اين تِمِزيُ !!!(تلويزيون) از دست من خاموشي نداره!! حتي اگه بعد از ديدن سي دي و صَپا(صفاي عمو سليمون!) و ... برنامه پرت و پلا هم نشون بده! من ميگم بايد شوتن باشه!!!!!

ديروز:

. مامان صپا بياد؟ 

.. آره ماماني مياد! و اما ديروز صپا نيومد!!!

بعد از اينكه برنامه كودك تموم شده بود و معلوم بود كه صپا در كار نيست!!!

. مامان! پيشي صپا رو برده! سبته(رفته) شِدَسته(نشسته) خورده!!!!

يك نكته خيلي مهم اينه كه صرف افعال من هيچ ايرادي نداره!! من فعل سبت(رفت) رو به درستي صرف ميكنم: سبتم- سبتي- سبت!!!

- مامان من ميتونم! بزرگ شدم!‌ خانم شدم! آقا شدم!!!!!  اين جمله شاهكاره! ‌از بس كه توي مهد مجبورن به ماها بگن: خانم شدي! آقا شدي!!! ماها بلاتكليف شديم!‌ معلوم نيست بالاخره خانوم شديم يا آقا!!؟!؟!؟؟!؟

- 5 شنبه با مامان جون رفتم حموم، وقتي اومدم بيرون براي توجيه جيغ و فريادهام گفتم: من سبتم حموم! داخ بود! بعدش اينجوري اينجوري شستم! بعدش گريه كردم! خيلي زياد! بعدش خوشدل(خوشگل) شدم، گل گل شدم!! بعدش تُبتَم(گفتم) برم بابامو بوس بكنم بيام!!!!! بخوام بابامو بوس بكنم!!!! يعني به نظرتون كاري واجب تر و بهانه اي از اين بهتر براي خروج از حموم پيدا نكرده بودم؟؟!!؟؟!؟!

- يه شعر زيبا و عاشقانه ايي رو چندين سال قبل بابا براي مامان ميخوند و مدتيه كه مامان براي من ميخونه و حالا ديگه من براي اونها و اونها متقابلاً براي من ميخونن!

تو جونمي تو عشقمي            قشنگترين بهانه اي

براي زنده بودنم                      تو بهترين نشونه اي

تو بهترين دليل عشق، براي بودنم شدي

نبودي از تنم جدا، كه پاره تنم شدي...

و اينهم شكار لحظه ها:

تو جونمي ...

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 14:4 |
بيا خوب شد؟؟!؟؟! / ديگه چي بشي؟! / امسش؟!!

ديروز عصري همينكه رسيديم خونه، چون از قبلش اعلام كرده بودم كه ميخوام برم دشوتيت، مامان منو كمك كرد و برام صندليمو سريع گذاشت كه يه وقت بازيگوشي من باعث نشه كار خراب بشه! و من از اونجاييكه اصلاْ از كمكش خوشم نيومد! رفتم توي دشوتيت و صندليم و لگنش رو پرت كردم بيرون و گفتم: بيا!!! خوب شد؟؟؟؟

شب موقع خوابيدن هر چي من پوست لبم رو كندم و مامان سعي كرد به روي خودش نياره! ‌آخرش ديد نميشه كه نميشه!‌ با يه جديتي بهم گفت پوست لبت رو نكن! منم قهر كردم و دستم رو گذاشتم رو چشمام!‌ و شروع كردم گريه كردن. مامان گفت: گريه نكن! ‌ببين من براي خودت ميگم. پوست لبت خراب ميشه و .... من هم گفتم:

- خوابم نمياد!‌ برخو(برق رو) شوتن كن!

-- برق رو هم روشن ميكنم، اما بيا دراز بكشيم چشمامونو ببنديم تا خستگيمون در بياد!!!

- (در حاليكه گريه ميكردم كه مامان يادش بره و نگه بخواب!!) بابا ميخوام!‌ بابا بياد! دوستش دارم بابا رو!!!!

-- تو بخواب! بابا هم مياد!!!

- پا شو بازي كنيم! پيشي بشو!

مامان خودشو شكل پيشي كرد و ميو ميو كرد و من كلي خنديدم!

- هاپو بشو!

مامان لپهاشو باد كرد و خودشو شكل هاپو كرد و من كلي خنديدم!

- ماهي بشو!

مامان خودشو شكل ماهي كرد و من كلي خنديدم!

- خردوش(خرگوش) بشو!

مامان با دو تا دستش گوش درست كرد و خودشو شكل خرگوش كرد و من كلي خنديدم!

- جوجو بشو!

مامان خودشو شكل جوجو كرد و جيك جيك كرد و من كلي خنديدم!

و ديگه بعدش كه من يادم نمي اومد بگم مامان خودشو شكل چي بكنه!! خودش صداي مرغ و خروس هم در آورد و من خنديدم! 

... بعد كه مامان ساكت شد و ديدم ديگه هيچ شكلي نميشه، گفتم:

- ديده(ديگه) چي بشي ؟؟؟؟؟

-- ديگه هيچي مامان! حالا مامان بشم ديگه!

و نتيجه مامان شدنش اين بود: بگير بخواب پارميدا ساعت 10 شد !!!!!

 بين خريدهاي پروشگاه، قيصي هم بود. ديروز مامان شست و داد كه بخورم. يه گازي بهش زدم و گفتم:

- امسش(اسمش) چيه؟

-- قيصي. بخور مامان، خوشمزه است. يادته خودت از فروشگاه خريدي؟

- (درحاليكه دارم سعي ميكنم قدم برسه به سينك و بندازمش دور!!!!) نميخورم مامان!‌ دوستش ندارم!!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 16:11 |