تبليغاتX
Parmida
پَشين جون!/ گُمبان تو!/ قايم موشك!/ تولد 3 سالگی وبلاگم مبارک!

- چند روز پيش خونه مامان جون، همه رو از روي صندليهاي آشپزخونه بلند كردم كه ببينم رو كدومشون ميخوام بشينم!! بعد يك كم به صندليها نگاه كردم و رفتم توي هال نشستم روي مبل!!!! ازم پرسيدن: چي شد؟! پشيمون شدي؟! منم گفتم: آره! پَشين جون!(پشيمون) شدم!!!!

- تازگيها خيلي قشنگ با همه خداحافظي ميكنم، مثلاً:

* پنج شنبه شب 21 اسفند، شادي دوست مامان اومده بود خونمون. اول كه اصلاً طرفش نمي رفتم! يك كم كه گذشت از كولش پايين نمي اومدم!!!!! اينه ديگه!‌ يخم كه باز بشه اينجوري ميشه!!!! يه كيف خوشگل هم برام آورده بود و كلي با هم قايم موشك بازي كرديم. آخر شب هم كه زنگ زده بود آژانس، رفتم شالش رو برداشتم كه نتونه بره خونه! بعدشم كه به زور بالاخره شالش رو پس دادم، باهاش روبوسي كردم و توي راه پله ها كه داشت ميرفت پايين، صداش كردم گفتم: شادي! مُباظب خودت باش! پيشي نخوردت ها! گُمبانِ تو(قربان تو)!!!!! موقع خداحافظي، شادي با مامان روبوسي كرد و با بابا دست داد. منم خيلي جدي بهش گفتم: بابا رو بوس نكردي؟!!!!!

* به بابا تلفن ميكنم و ميگم: بابا تجايي؟! شركتي؟! صَخايي؟(صهايي؟) مباظب خودت باش! پيشي نخوردت ها! گمبان تو!!!!

حالا من نميدونم چند نفر رو تا حالا پيشي خورده؟!‌  كه من انقدر نگرانم كسي رو پيشي نخوره!!!!!

- مامان جون داشت برام توضيح ميداد كه اين چند وقت كه مامان نميتونه خيلي حرف بزنه و با تو يكه بدو كنه! هرچي ميگه چي ميگي؟ بگو چَشم! منم از اونجايي كه خيلي حرف گوش كنم!!! 100 بار مامان جون اينو گفت و وقتي مي پرسيد: به مامان چي مي گي؟ مي گفتم: مرسي!!!! هي اون ميگفت: نه!‌ مي گي چشم!!!! تا بالاخره دفعه 101 ام گفتم: تَمش!!!(چشم!)

- قايم موشك بازي رو دوست دارم، اما مدلش خيلي جالبه! فقط من قايم ميشم!‌ يكي بايد من رو پيدا كنه!!!! بابا كلي سعي كرده يادم بده كه توي بازي قايم موشك يه بار بايد قايم بشم! يه بار هم بايد چشم بذارم! ‌اما من وقتي هم چشم ميذارم بازم قايم ميشم!!!!

-  جمعه 23 اسفند، عروسي دختر عمه ام بود، مبارك از صبح كه فهميدم ميخواهيم بريم عروسي تا ساعت 4 كه رفتيم، 200 بار گفتم: سِباس(لباس) بپوشم! بريم علوسي! بريم ديده! بريم! حاضرم كن! بريم علوسي! دير شد! بريم!!!! برای اولین بار هم لات(لاک)زدم اونهم به اصرار شدید خودم!  چه لاتی هم زدم؟! اونهم به امدداخ(انتخاب) خودم!  از این برق ناخن ها که قلب های طلایی داره! روی هر ناخنم مامان یه قلب طلایی گذاشت و اینجا بود که مامان فهمید همون بهتر که من تاحالا حاضر نبودم لاک بزنم؟! چون هر چند دقیقه به چند دقیقه یکی از قلبها کنده میشد و دوباره میرفتم میگفتم: مامان! خباب(خراب)شد! دوباره ! اینو لات بــزن !!!!!! 

حالا رفتيم علوسي، چسبيدم به مامانم و هي لباسش رو مي كشم و ميگم: منو بغِل كن! و مامان من هم انقدر از اين حركت بدش مياد كه نگووووووو.....

خلاصه اونجا هم كلي طول كشيد تا يخم باز شد و از اون به بعد ديگه من و مامان مثل تام و جري دنبال هم مي دويديم! چون من مرتب مي دويدم و از سالن ميرفتم بيرون سمت راه پله ها و حياط!‌ و مامان يا يكي از عمه ها هم بايد دنبال من ميدويدن!!! حالا فكر كنين تو اون شرايط مامان من صداش هم در نمياد! كه به كسي چيزي بگه!‌!!!

انقدر هم حرص دادم سر اينكه يه عكس خوشگل بگيرم! اينهم عكس من توي عروسي! البته شكار لحظه هاست ديگه!!!!

۲۳ اسفند تولد ۳ سالگی وبلاگم، مبارک مبارك تولدش مبارك مبارك.

- شنبه شب رفتم دکتر چک آپ و گفت خوبم.شب که خوابیدم تا ساعت ۳ نصفه شب، بیشتر از ۱۰ بار با گریه و ناله از خواب بیدار شدم و گفتم: آی گوشم درد میکنه! گوشم؟!!!! تا اینکه ساعت ۳ رفتیم بیمارستان و بعد از معاینه گفتند گوشم عفونت کرده و دو تا شیشه کو آموکسی کلاو بهم دادند كه تا ۱۰ روز بخورم.  که از فردا صبحش بعد از اطلاع دادن به دکتر خودم، دارومو شروع كردم.

- يكشنبه كه تعطيل بود، بعد از ظهر رفتيم فروشگاه. خيلي شلوغ بود و توي صف منتظر ورود به پاركينگ كه بوديم، به ماشين جلويي ها مي گفتم: برو كنار! نيا! پروشگاه ما اِ !!! خوبه ديگه شهروند آرژانتين رو سند زدم به نام خودم رفت پي كارش!!!!!

توي پروشگاه هم انقدر شيطوني كردم و از هرچيزي توي سبد ريختم و سبد سواري كردم كه آخر يه آقاهه بهم گفت: چقدر شيطوني ميكني؟ چقدر مامان رو اين ور اونور ميكشي دنبال خودت!!!! اينهم عكس سبد سواري من كه قولش رو داده بودم!

دوستهای خوبم، سال نو مبارك كنار مامان و بابا يه عالمه خوش بگذره.

 (مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 13:41 |
عتوس بيا بالا! / خلوتي! / چرخي؟! و ...

* شام خونه مامان جون بوديم و من تصميم گرفتم سفره پهن كنم و كمك كنم! سفره رو گرفتم و بردم تو هال! انداختم روي سرم و شروع كردم به شعر خوندن: عتوس(عروس) عتوسه والله!!! عتوس عتوسكه!!! عتوسه والله!!! و ... انقدر اين شعر رو تكرار كردم كه ديگه نظم و قافيه اش بهم خورده بود و ميخوندم: عتوس!‌ عتوس بيا بالا!!!!! چيه خب؟! ميخواستم عروس سوار كنم!!!!

 * چند وقتيه كلمه "پس" به حرفهام اضافه شده:

كجا بودي پس؟! ، چرا نميدي به من پس؟! و ....

 * يكي از جاهايي كه خيلي دوست دارم بازي كنم خلوتي(حياط خلوت خونه مامان جون!) است! از رخت آويز و نردبان برم بالا! لباس پهن كنم! به آبگرمكن دست بزنم! ظرفهاي ترشي رو بردارم و بگم ترش ببريم بخوريم!! و بالاخره به سه پايه شير آب دست بزنم! كه .... اين سه پايه شير آب داستانيه براي خودش! اونو برميدارم و در نقش سه پايه عكاسي راه مي افتم تو خونه و از همه عكس مي گيرم!!!! گاهي هم با يك هيجاني مي كوبم به در و ديوار!!! كه خب روي در هم چند جايي ردش مونده!!!

خوابيده بودم و همينكه بيدار شدم، گفتم:

- مامان جون!‌ سِباس(لباس) ني ني خلوتيه! بريم بياريم!!!!

فكر كنم تو خواب هم فكرم پيش خلوتي و ني ني بوده!!

 * روي بيل برد چند تا فرفره رنگي نقاشي شده بود:

- مامان! چرخي؟! چرخي؟!

-- چرخي؟! چرخ؟! چيه؟!

- اوناها! چرخي!

-- آهان! فرفره رو ميگي!

- آره! پِرپِره! خاله درست كنه برام!!! (چند باري تا حالا خاله برام پرپره درست كرده!‌ اونهم بدون سوزن!‌ جهت امنيت كودك!)

 * مامان جون پنج شنبه 15 اسفند سمنو نذري داشت و ما هم اونجا بوديم. دختر خاله مامانم موژان هم بود(همونكه ماخش رو شنگ زده بودم! يادتونه كه؟!) و چه خوب شد كه بود! چون هر خراب كاري كردم انداختم گردن اون!!! من نميدونم چرا انقدر كاراي بد ميكنه؟! مثلاً: گوش مينوش رو ميكنه! اين مينوش يه موجوديه پشمالو كه از اسباب بازيهاي خاله بوده و من الان در نقش صندلي روش ميشينم و تلويزيون نگاه ميكنم و غذا ميخورم!!! از اونروز به بعد، پس از كنده شدن گوش مينوش، 300 بار رفتم گوشي تلفن رو آوردم و دادم به مامان جون كه زنگ بزنه و دعباش كنه كه گوش مينوش رو تنده(كنده)! 

 * چند وقتيه كه مامان مريضه و صداش در نمياد! تارهاي صوتي اش ملتهبه و مجبوره با ايما و اشاره با من حرف بزنه. اول از اين موضوع بدم نيومده بود! ‌چون هر شيطوني ميكردم هيچي نميتونست بهم بگه و خيلي هم غرغر نمي كرد! اما الان ديگه بعد از اينهمه مدت خسته شدم، از اينكه هر چي بهش ميگم كله شو تكون ميده!من هم يه وقتهايي كه جوابم رو نميده يا حوصله نداره، باهاش قهر ميكنم و ميرم اتاق و ميگم: من اتاقم! پيشم نيا! تو منو اذَت(اذیت) میکنی!! بعد مامان میاد میگه: نه بیامن دیگه تو رو اذیت نمیکنم! 

 روز جمعه 16 اسفند خونه تكاني داشتيم و من رفتم خونه مامان جون و بهش گفتم:

- مامانِ من سرپه ميكنه! صبت(صحبت) نميكنه! ببرش دكتر! خوب بشه!!!!

-- رفته دكتر. كم كم بهتر ميشه.

- نه! مامان من خوب نميشه!!!!

خوشتون مياد چه اميدوارم به خوب شدن مامانم؟!

شب كه برگشتم خونه و ديدم قاليچه تو آشپزخونه نيست و پادريها هم نيست(شسته شده بودند)، به مامان گفتم:

- پرش(فرش) كو؟ چي تارش(کارش) كردي؟!

-- شستيم مامان جون!

- (با اشاره به فرش توي پذايرايي) اينم بشور!!! تثيفه(كثيفه)!!!!

 * توی این چند وقت که مامان نمیتونه باهام حرف بزنه، بیشتر از قبل با بابام بازی میکنم و حرف میزنم. هی مرتب میرم میگم: بابا دوستت دارم! خیلی زیاد!  یا صبح ها که از خواب پا میشم میگم: بابا سلام! دوستت دارم! تجا بریم؟! بوست کنم! نازت کردم!  صبح به خیر!!! مامان هم خب بالاخره یه گاهی یک کم حسودیش میشه دیگه!!!!  امروز صبح که بیدار شدم به مامان گفتم: مامان دوشِت(گوشت) بیار! دوشت بگم!  مامان گوشش رو آورد و من گفتم: مامان! دوستت دارم!!!!  مامان هم در گوشم گفت: منم دوستت دارم خیلی زیاد!

* روز 17 اسفند توي مهد كودك ازمون عكس نوروزي گرفتن. امروز هم قراره مراسم كوزه شكستن و آتش بازي چهارشنبه سوري داشته باشيم. حالا چرا يه هفته زودتر نميدونم؟!

این هم عکس من و مینوش!(به گیرنده های خودتون دست نزنید! کیفیت عکس پایینه!)

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 8:34 |
قَميمينِه! / مادر؟! / لِقو!!

* براي اينكه من موقع آب خوردن توي خونه، به همه گلهاي فرش آب ندم و همه جا رو سيراب نكنم! يه قمقمه دارم كه بيشتر توي اون آب ميخورم. يه وقتها كه آب از قبل توش مونده و ميرم برش دارم، مامان فوراً مياد سراغم و ميگه: اونو نخور! اون آب قديميه. بده بشورم، آب كنم بعد بخوري... و حالا من هربار كه ميرم سراغ دُمدُمِه(قمقمه) مي پرسم: مامان! ‌اين قميمينه؟(قديميه؟)

* بعضي وقتها مامان كه ميخواد يه حرفي رو به من بزنه، من رو اينجوري صدا ميكنه : پارميدا! مادر! نكن اون كار رو! عزيز من! مادرِ من! از جلوي تلويزيون بيا كنار... مادر! يه ذره به حرف گوش كن! و من كه نمي فهمم مامان كه مامانه! منم كه پارميدام! پس مادر اين وسط كيه و چي كاره است؟!‌ گاهي با يه تعجبي به مامان ميگم: تو مادري؟! مامان ميگه: آره من مادرم! بعد ميگم: تو مادري؟! تو مامان سده ايي!!!

* مدتيه كه با لگوهام خيلي خوب بازي ميكنم و سرم رو گرم ميكنه. چند وقت پيش با مامان و بابا نشسته بوديم و لگو بازي ميكرديم... بابا و مامان كه ديدن من لگو بازي رو دوست دارم، آروم به هم گفتن براي عيديش يه لگو جديد بخريم. اما اين چه آرومي بود كه من هم شنيدم؟!

از اونروز به بعد روزي يك الي 100 بار!!! مي گفتم: بريم لقو(لگو) بخريم! يا هر بار كه حاضر مي شديم از خونه بريم بيرون، مي پرسيدم: ميريم لقو بخريم؟!

مامان و بابا همه پك هاي موجود لگو رو بررسي كرده بودند كه ببينند كدوم از همه مناسب تر و جذاب تره و خلاصه روز 5 شنبه شب 8 اسفند، به مناسبت سالگرد ازدواج مامان و بابا! رفتيم اسكان تا براي من لقو بخريم!!!! كلي اونجا گشتيم و من نقاشي هم كشيدم و بالاخره پك سيرك رو پسنديديم. اما جعبه اش خيلي خيلي خراب بود و قرار شد بريم از تنديس بخريم(به اكثر شعبه هاي ديگه هم تلفن كرديم و نداشتند). وقتي دست خالي از مغازه اومديم بيرون، از اونجاييكه احساس كردم مامان بابا سر قولشون نموندن كه برام نخريدند! (با وجود اينكه چندين بار هم موضوع خراب بودن جعبه رو برام توضيح دادن!! اما خب من يه ني ني ام و لقومو ميخوام!) شروع به گريه كردم و گفتم: تُبتي(گفتی) ميخري؟! لقو بخر برام! نخريدي؟! اون موقع ساعت 9 بود و تنديس هم 10 شب تعطيل مي شد، ولي رفتيم سمت تنديس .... از بس تو ترافيك مونديم، خوابم برد و مامان بابا هم كه مطمئن بودن به موقع نمي رسيم و از طرفي وقتي من خوابيدم ديگه از خريدنش ذوق نميكنم، برگشتيم خونه و خريد لقو موند براي فردا. جمعه بعد از ظهر رفتيم تنديس و لقوي سيرك رو به عنوان عيدي پيشاپيش گرفتم!!! مبارك.

* وقتي ازم بپرسن:

- اسم موز چيه؟!

-- ميگم: بانانا!

- اسم سيب چيه؟!

-- اپل!

- اسم پرتقال چيه؟!

-- ارنج! 

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 8:31 |
ایدئولوژی من! / روش خوردن موز! و ...

* يك ايدئولوژي منحصر به فرد:

خاله مشغول مُرَبب(مرتب) كردن كتابخونه بود و من يكي دو تا كتاب رو كمكش برداشتم و يه نگاهي بهشون كردم و خيلي جدي صفحه اولش رو پاره كردم!

- پارميدا؟ خاله؟! چرا كتاب رو پاره كردي؟!

-- برا من نبود! پاره تردم!!!!

- خب مگه هر كتابي كه مال تو نيست بايد پاره كني؟!

همه نشسته بودند و سرشون به تلويزيون و صحبت و كاراي من گرم بود، يك ظرف شيريني هم كنار دستشون بود. من خيلي جدي خواستم از اونجا رد بشم، پامو گذاشتم وسط شيريني ها! و رد شدم! مامان گفت:

- پارميدا؟! چرا جلوي پاتو نگاه نمي كني؟! چرا رفتي توي شيريني ها؟!

-- من دوست ندارم شيريني!!!!!

- خب چون تو شيريني دوست نداري، دليل نمي شه بري توش؟!

 * يك هفته اي ميشه كه دوباره موز رو پذيرفتم! اما اگه فكر كردين مثل اكثر بچه ها موز رو ميگيرم دستم و گاز ميزنم و يا برشهاي كوچكش رو يكي يكي ميزنم به چنگال و ميخورم، سخت در اشتباهين!!! اينجوري موز ميخورم:

ته موز رو مامان جدا ميكنه و اين ميشه موشي قصه ما! كه البته مامان بايد اون يك برش رو خودش بخوره! بعد موز به تدريج به شكل حلقه اي برش ميخوره! و دوتاش ميشن چرخهاي ماشين كه اومده دم مهكونونك(مهد كودك!!!!!) دنبال من! و بعد حلقه هاي بعدي ميشن ماشينهاي پارك شده جلوي در مهد! و بعد مامان ريموت رو ميزنه و مثلاً دهن من كه پاركينگ باشه باز ميشه و يه حلقه موز ميره پاركينگ!!!!! چي شد؟ تعجب كردين؟! نه بابا!‌ تازه اينجا اول قصه است، بعد مامان سر موز رو جدا ميكنه و روي اون با چاقو چشم، ابرو، ماخ(بيني)، نهن(دهن) و سيبيل ميذاره!!! و اين ميشه پيشي قصه ما! اونوقت مثل ماجرايات تام و جري! اين پيشي ما شيطون بلالي(بلايي) ميكنه و دنبال موشي ميكنه تا اونو بخوره و من هم در نقش فرشته نجات! مرتب موشي رو از چنگال پيشي نجات ميدم!!! و در اين حال و احوالات از بس كه سرم گرمه! حلقه هاي از قبل بريده شده موز، يكي يكي خورده ميشن!‌ به همين سادگي!‌ به همين خوشمزگي! حالا ديدين روشش چه جوريه؟!

* ميدونين كه از حموم رفتن كماكان بيزارم، اما نِشورا(سشورا) رو تحمل ميكنم! اونهم براي اينكه زودتر موهاي خيسم خشك بشه!

 * مامان برام سي دي عمو مومَد!(عمو مومد يعني همون عمو پورنگ! البته فكر كنم تركيبي از عمو پورنگ و امير محمد=عمو مومَد!) خريده. روي جلدش عكس اميرمحمده كه زبونش رو بيرون آورده! منم چون خيلي بچه باتربيتي ام از اونروز تا حالا، هي عكسه رو به مامان نشون ميدم و ميگم: ببين! زبونش درآورده! مامان ببين! زبونش ببين!!!!

‌* هفته پيش روز 27 بهمن كه مابين ولنتاين و روز دوستي ايراني ها بود، با مامان رفته بوديم بيرون. قبل(قلب) قرمز ديدم و براي ولنتاين خودم امدداخ كردم و مامان برام خريد!

 * پنج شنبه رفتم دكتر، سينوسهام چرك كرده و آنتي بيوتيك لازم شدم. موقع رفتن كه ديرمون هم شده بود، چند دست لباس رو هي پسنديدم و نپسنديدم تا بالاخره حاضر شدم كه بريم بيرون. بعد عينك آفتابي ام رو هم برداشتم. موقع پوشيدن كفش، عينكم رو گذاشتم تو خونه و جا موند. سه طبقه رفتيم پايين به مامان ميگم: اِ! من يادم سبت عينتم رو بيارم! صبر كن! صبر كن! برم بيارم. حالا هرچي مامان اصرار ميكنه و توضيح ميده كه بيا بريم ديره! بي عينك هم ميشه!!! من ميگفتم: نه! آپتابه!(آفتابه) برم بيارم و بالاخره رفتيم عينكم رو آورديم!

چند وقتي بود كه موقع بيرون رفتن از خونه علاوه بر انواع كيف و ... كه با خودم بر ميداشتم ببرم، يه كيسه پلاستيكي هم دستم ميگرفتم كه توش گيره هاي رخت آويز!! و هر خرت و پرتي كه بشه يا نشه تصور كرد رو ميريختم و با خودم حمل و نقل ميكردم! خوشبختانه اونروز ديگه اون كيسه رو بي خيال شده بودم!!!!!

(مامان پارمیدا) ‌


+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 10:48 |