تبليغاتX
Parmida
اجازه دادن يا ندادن؟! / مشورت با خردوش!!! / نقش مامان؟!

* به نظر شما جالب نيست كه چند روز پيش همينكه مامان 30 ثانيه غفلت كرد، من در خونه رو باز كردم و همينطوري بي اجازه رفتم بيرون و تا طبقه دوم هم رفتم پايين و با جيغ و داد مامان برگشتم خونه؟! و اونوقت 1 ساعت بعدش به مامان گفتم: اجازه ميدين برم دستشويي؟! بالاخره اجازه هست يا نه؟ اصلاً اجازه چيه ديگه؟!

* برس موهام رو به زور از مامان گرفتم كه خودم موهامو شونه كنم. به در و ديوار و زمين و زمان زدمش الا به موهام!!! كمي بعد مامان صدام كرد و گفت:

- پارميدا! برس ات رو بيار موهات رو شونه كنم، روبان ببندم ميخواهيم بريم مهموني.

-- نميدونم توش!

- نميدونم يعني چي؟ دست خودت بود. برو تو اتاق خوب بگرد و ببين كجاست پيداش كن بيارش!

--(در حاليكه وسط اتاق وايستادم و دور خودم مي چرخم و خيلي حق به جانب صحبت ميكنم!) خردوش! ني ني!‌ برس من توش؟!  شونه سپيد تجاس؟!

چند لحظه بعد اومدم بيرون از اتاق و به مامان گفتم: نبود!‌ نميدونم! پيشي برده!

كمي بعد داشتيم ميرفتيم مهموني و توي ماشين نشسته بوديم و فوراً گفتم:

- مامان! سي دي عسل عسل بذار ميخوام بپر بپر كنم!!!!

-- (مامان در حاليكه وانمود ميكنه در حال گشتن به دنبال سي دي است!!!) نميدونم! ‌نيستش! نميدونم سي دي اش كجاست!؟‌ شايد خرگوش يا پيشي برداشتن؟!

- (من رو به خرگوش پرسيدم..) خردوش! سي دي عسل عسل توش؟! تجاست؟!  و بعد کمی با خردوش پچ پچ كردم!!! و گفتم: مامان!!!!!!!! خردوش برنداشته! ميگه سي دي همون جاست!!!!! بذارش!!!!!

* چند روز پيش رفتم به مامان گفتم:

- ماماااااااااااااان!!!

-- بله؟

- من مامانم! به من بگو مامان!

-- اگه تو ماماني، پس من كي ام؟

- تو پارميدايي!!!!

-- باشه. مامااااااااااااااان؟

- بله عزيز دلم؟ دختركم؟!!!

--(مثل خود پارميدا كه مرتب ايراد مي گيره اين لباسم رفته بالا اون لباسم اومده پايين!!!) ماااااااااامااااااان!!!! اين بالا سبته(رفته)! اون پايين سبته! اه! مامان خبابه! بالا سبته!!!!

- نه درست تردم برات!

-- نههههههههههههههههه! درست نشد! بالا سبته! پايين سبته!

من در حاليكه مي خنديدم به مامان گفتم: بازم ادامو درآر!!!!!!  و اين چنين شد كه من پشيمون شدم نقش مامانم رو بازي كنم!!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 11:59 |
سال نو مبارک/ تعطیلات و گزارش سفر!

سلام. عيدتون مُبالك(مبارک) باشه. تبلدت باشه!؟(اینها رو من پشت سر هم به همه میگفتم! حالا چه ربطی داره خدا میدونه؟!!!)  بهتون خوش گذشت؟ حسابي شيطوني كردين؟ يه كاري كردين مامان باباهاتون درخواست بدن از سال آينده تعطيلات نوروز به جاي 13 روز، 3 روز باشه؟!!!

* از روز قبل از عيد، مامان گفت بيا كمك كن و با هم هفت سين بچينيم و كارامون رو بكنيم... قرار شد براي اينكه سرم گرم بشه، هر 3 تا تخم مرغ رو من رنگ كنم! اولي رو انقدر توي دستم فشار دادم كه پوستش حسابي ترك برداشت و قابل رنگ كردن نبود! دومي رو هم كلي خط خطي كردم و بعد فشار دادم تا پوستش شكست و سومي رو هم از بس از اينور به اونور پرت كردم شكست! و خلاصه تخم مرغهاي ما به جاي رنگي، خط خطي سياه سفيد و شكسته بودند!

وسائل هفت سين رو هم مامان ميداد من ميذاشتم سرميز... بعد از تموم شدن كارهاي هفت سين، رفتم به مامان گفتم: حالا هفت سين رو بده برم بچينم!!!!! هر چي هم مامان توضيح ميداد كه هفت سين همين سيب و سمنو و ... اينهاست كه گذاشتيم سرميز، من قبول نميكردم كه!! تا فردا بعد از سال تحويل هم مي گفتم: هفت سين بده برم بچينم!!!

از اول سال نو، سر عكس گرفتن مسخرگي كردم و كلاً عكسهام همه در حال فرار يا در حال غر زدنه! علاوه بر عيدي لگو سيرك كه قبل از سال گرفته بودمش، از مامان و بابا عيدي نقدي هم از لاي قرآن گرفتم.

* بعد از سال تحويل، سبتيم(رفتيم) خونه مامان جون. يه گلدان هم خريده بوديم. كلي عيدي گرفتم، چند دست لباس خوشگل از مامان جون، خاله هم برام يه گاو خوشگل خريده بود كه وقتي روشنش ميكنم آهنگ ميزنه و ددم(قدم) ميزنه! اگه بدونين چه ذوقي كرده بودم و چقدر باهاش بازي كردم.... همينكه ديدم هيشكي هم حواسش به من نيست، گاوه رو بردم انداختم وسط گلدوني كه گفتم!‌ حالا گاوه هي داره روي گل ها قدم ميزنه و لهشون كرده! همه دارن ميخندن و ميگن برش دار گاوه رو! گلها خراب شد!!! چيه مگه؟ گاوه رو برده بودم چرا!!! اونهم تو گلدون!!!! تا اینجاش که خوبه! شب موقع خونه اومدن که همه عیدیهام رو زده بودم زیر بغل و داشتم خُبادس خبادس ميگفتم... مامان گفت: دستتون درد نكنه، سال خوبي داشته باشين... من هم خيلي جدي گفتم: دستتون درد نكنه، منم گل خريدم براتون!! بگو دستت درد نكنه پارميدا؟!!!! خب شما تصور كنين قيافه هاشونو ديگه!!!!

* چهار روز هم رفتيم خونه ماماني. شيطوني كردم! عيدي نقدي گرفتم. سربه سر بزرگترا گذاشتم! اين يه نمونه اش:

مامان داشت موهامو شونه ميكرد و من خيلي غرغر ميكردم كه آي دردم اومد! تِشِش سپته(كش سفته)! و .... تا اينكه مامان گفت:

- پارميدا چقدر غر ميزني؟ مگه تو پيرزني؟

-- نه! شهنازا پيره! (عمه بزرگم)

عمه ام بهم گفت: من پيرم؟ گفتم: آره! گفت: نخير! بابات پيره! تازه بابات كچل هم هست!!! (البته بابام كچل نيست! موهاش كمه) منم گفتم: آره! از دست تو! تَچل شده از دست تو!!!

* از روز 6 تا ۱۲ فروردين با مامان جون اينها رفتيم مسافرت. تبريز، جلفا، سرعين، اردبيل، آستارا و انزلي. گذشته از اينكه شديداً سرد بود و قنديل مي بستيم و كنار درياچه و اينها من رو پياده نمي كردن!!! همه چيز خوب بود، يعني شيطنت به ميزان لازم و بيش از حد وجود داشت و خوش گذشت! يه چيزي حدود 100 بار(بدون اغراق) در اين چند روز، آهنگ عسل عسل(قند و عسل مهرشاد) رو گوش كرديم! البته بر اساس زورگويي من!! یه جا هم که یک بار در حد چند ثانیه آهنگ قطع شد، فوراْ گفتم: اجازه نمیدیم نانای خباب(خراب) شه!!!!!

توي اين مسافرت به شدت به مامان جون چسبيده بودم! بيش از اونكه بتونين تصور كنين! حتي دستشويي و وضو گرفتن رو هم با هم ميرفتيم!!!! يه وقتها دوستي دوستي و يه وقتها هم لجبازي همه رو چنگي ميزدم و مويي مي كشيدم... در مواقع دوستی به همه میگفتم: عزیز دلم! نازگلم! علوسکم!!!! و خلاصه....

*در تمام 15 روز تعطيلات و در هر كجايي كه بودم(البته به استثناي دشوتيت!) تيپِ متوس(كيف پيشي ملوسك) و ني ني ام! كه در اين سفر بالاخره اسم به خودش گرفت اونهم هومن!!، دستم بودند. مثلاً موقع بالا رفتن از ناهمواريهاي آبشار آسياب خرابه توي جلفا، هر چقدر اصرارم كردند كه تو خودت هم زوركي ميتوني راه بري، حداقل كيف و ني ني رو بده ما برات بياريم! به هيچ عنوان قبول نكردم! وقتي هم كه خسته ميشدم، ميگفتم: دارم مي پُتم!(می افتم) و فقط ميرفتم بغل مامان جون! با عمو و دختر عموي مامانم همسفر بوديم، اونها هم هرچي اصرار ميكردن برم بغلشون نميرفتم! معلومه ديگه!‌ من بغل بابا و مامانم هم نميرفتم! فقط بغل مامان جون! نه تنها خودم ميرفتم بغل كه كيف و ني ني ام رو هم مي بردم!

محتويات كيفم از حملش جالب تر بود: از تقويم و كاغذ يادداشت و عروسك كوچك و كفش و لباسش و كيك و تي تاپ گرفته تا جوج بب(رژ لب!) و لات(لاك) و شانه و روبان و 50 تا كش و گل سر!!!!! 

* مامان برای اینکه موفق بشه شبها من رو بخوابونه خصوصاْ وقتهایی که میگم من خوابم نمیاد!!! میگه: پارمیدا! بیا دراز بکش خستگی ات در بیاد.... من هم حالا خودم سر خودم رو کلاه میذارم! یه وقتها مامان میگه بیا بخواب! من میگم: مامان!! بخوابم خسته ام در آد؟؟؟

* يه شب توي آستارا ميخواستم كيف و وسائل خاله رو بريزم بهم كه نذاشت! منم موهاشو كشيدم حسابي. مامان ناراحت شد و بهم گفت: براي چي موهاي خاله بيچاره رو اينجور كشيدي؟ من هم با يه حالت ناراحتي رفتم به خاله گفتم: خاله! خاله!!! تو بدبختي؟!

* يه موضوع جالب اينكه توي جاده هر وقت نياز به دستشويي پيدا ميكردم صندلي مخصوص رو مي آوردن توي ماشين تا همونجا كار انجام بشه و من سرما نخورم!!! مامان توي جاده كمي رانندگي كرد و من گفتم جيش دارم. به نسبت بابا يك كم طول كشيد تا مامان از لاين سرعت بياد كنار و من به كارم برسم. من هم بهش گفتم: مامان! داري چي تار ميكني پس؟! چرا اينجوري ميكني؟!

* توي راه بوديم و من توي ماشين خيلي شلوغ ميكردم و غر ميزدم و مو ميكشيدم و .... ديگه صبر و تحمل همه تموم شده بود، مامان به همه زبوني بهم گفته بود ساكت باش! از بقيه بالا نرو!‌ كسي رو چنگ نزن! موي كسي رو نكش! ولي مگه به خرجم ميرفت!!! تا اينكه مامان با عصبانيت داد زد: bequiet ! من با يه حالت هاج و واجي نگاهش كردم و بعد به مامان جون گفتم: اين چي تُبت(گفت)؟!!!

* توي سرعين توي اون سرما!! بابا رفت بستني خريد و براي من هم خريده بود. وقتي سوار ماشين شد به شوخي سربه سر من گذاشت كه: آخ! براي تو بستني نخريدم!‌ من هم با يك حالتي گفتم: نميخوام! من خودم خونه بستني خوردم! بعد هم رفتم تو مود جديت و كمي دلخوري و حالا هرچي قسم و آيه ميخورن كه ايناهاش اين بستني تو! بابا شوخي كرد! من ديگه اهميتي ندادم و البته بستني رو  خوردم ولي با يه حالت قهر! انگار كه اصلاً‌ انتظار همچين شوخي رو نداشتم!!!

* براي ديدن درياچه نئور كه خيلي وصفش رو شنيده بوديم يه جاده فوق العاده باريك سربالا و نسبتاً خطرناك رو داشتيم ميرفتيم كه هيچ ماشين ديگه اي جز ما نبود.(يك ماشين هم كه تصميم داشت بياد با شنيدن وصف جاده از راهنماها از همون ابتداي جاده پشيمون شد و نيومد) توي اين مسير زيبا، تقريباً همه ساكت بودن و كسي حرفي نميزد و ماشين ديگه اي هم كه نبود. من با يه حالتي به مامان گفتم: ماماااااان! تجا داريم ميريم پس؟! مُساپِرته؟(مسافرت؟) تبییزه؟!!(تبریزه) تُجاس؟! 

* توي راه برگشت، رسيديم رودبار و براي خريد زيتون و ناهار پياده شديم. اول بهشون ميگفتم ترش! اما بعد ياد گرفتم كه اسمش شيطونه! (شيطون=زيتون)

همينكه از ماشين پياده شدم و اونهمه زيتون و مغازه هاش رو ديدم كلي خوشحال شدم!‌ توي هر مغازه اي هم كه به مامان بابا تعارف ميكردن، اونها زيتونشون رو ميدادن به من! بماند كه قيافه يكي از فروشنده ها كه متوجه اين موضوع شده بود چقدر ديدني بود!!! بعدش هم از هر مغازه اي خريد كرديم، يكي رو من تست ميكردم ببينم خوبه يا نه؟! ضمناً زيتون پرورده هم دوست ندارم!

توي مشتم پر بود از زيتون و با يك هيجاني داشتم برمي گشتم سمت ماشين كه براي خاله كه از ماشين پياده نشده بود(بعلت تنفر بيش از حد از زيتون و كليه مشتقاتش!!!) تعريف كنم كه چه خوش گذشته!!!!! و حالا شما تصور كنين قيافه خاله رو؟!

* وقتي از مسافرت برگشتيم، موقع خداحافظي سفت خودمو چسبوندم به مامان جون و گفتم: من رو ببر خونتون! شب رو هم رفتم اونجا خوابيدم! البته تا قبل از خوابيدن دختر خيلي خوبي بودم ولي موقع خوابيدن شروع كرده بودم به بهانه گيري: بابامو ميخوام! بيان دنبالم برم خونمون! بالش الاغ رو ميخوام!(روي بالش من عكس الاغ داره) و .... تا ساعت 2 هم توي بغل مامان جون راه ميرفتيم به اتفاق! و بعدش خوابم برده بود...

هفت سين سال ۱۳۸۸ كه خودم چيدم!!!

تا اومدم انگشتم رو ببرم سمت دهنم!‌ مامان من رو در صحنه دستگير كرده!!!!

با كلي خواهش و تمنا نشستم روي ميز تا يه عكس بگيرم!!!!

اينهم بازي كردن من با اون گاوه كه ددم ميزنه!!!

من در نقش يه پرنسس نقلي!  توي حياط خونه ماماني!

گردش توي دشت با دو تا كيف و ني ني !!!

من و شیطنت کنار جاده توی گردنه حیران، با همون كيف و ني ني ام!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 11:7 |