تبليغاتX
Parmida
تولد 3 سالگی

آره باز اردیبهشته                             همه جا بوی بهاره

سی تا چشم که هم بذاری              بهترین روز رو میاره

 

یه عالم گل و شکوفه                       کاغذای رنگی رنگی

سه تا شمع، روشن روی کیک          وای عجب جشن قشنگی

 

درا باز و بسته میشن                      مهمونا میان و میرن

رو لبها خنده نشسته                        برا گل، هدیه میارن

 

همه منتظر، مامان جون                   مامان و بابا و خاله

تا با فوت کردن شمع ها                   پارمیدا بشه سه ساله

 

این شعر رو خاله فرفر دیروز در کوتاهترین زمان ممکن برای تولدم سروده. مرسی خاله مهربون.

حالا همه با هم بگیم:

تولد تولد تولدت مبارک                   مبارک مبارک

                    پارمیدا جون تولدت مبارک              

بیا شمع هاتو فوت کن                     تا صد سال زنده باشی

 

دقیقا در همین ساعتی که این پست تولد نوشته و ارسال شده، من هم  به دنیا اومدم. 3:10 دقیقه روز 31 اردیبهشت......

پارمیدای نازنین! همه ایام با تو زیباترین، بهشتی است......

 (مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:10 |
یه سرگرمی دیگه!/ بوسم تموم شد!

* يكي ديگه از سرگرمي هام توي دوران مرغي! ‌اين بود كه سي دي ميديدم، اونقدر كه گاهي هر سي دي ميتونست 2 بار هم نوبتش بشه!!!!! اين عادت همچنان ادامه داره و مامان بابا سعي دارن از سرم بیندازن! پريروز يكشنبه كه داشتيم از مهد بر مي گشتيم خونه:

- مامان؟! بريم خونه سي دي دزد!(فيلم باغ آلوچه) رو بذار برام.

-- نه مامان! بريم خونه غذا بخوري، با هم بازي كنيم، حرف بزنيم، خوشحالي كنيم و.....

- نه! سي دي بذار! يه دونه سي دي، يه دونه كارتون، يه دونه سي دي و ...

-- تو مامان رو بيشتر دوست داري يا سي دي رو؟

- سي دي... (يه مكث كوتاه) مامان رو!

-- خب! پس با مامان بازي كن كه دلش برات تنگ شده، وگرنه مامان به چه دردي ميخوره؟

- سي دي بذاره! درد سي دي گذاشتن بخوره!!!!

* ديروز رفتم دكتر آخه كمي سرما خوردم. قبل از اومدن دكتر چنان سر و صدايي راه انداخته بودم و بازي و شوخي و.... كه بيا و ببين!

مثلاً اينكه مرتب ميخوندم: حالم بده! حالم بده! يارم سبته!!!!....(حالم بده، حالم بده، يارم رفته نيومده، يكي از حرفهايي که باب اسفنجی میزنه، توي همون سي دي اش كه زياد مي بينم!!!)

يا اينكه دستبند منشي دكتر رو از دستش در آوردم و نشستم به بازي كردن! مداد و کاغذ برداشتم یک کم نقاشی کردم. خسته که شدم روی دیوارها چند تا خط كوچولو كشيدم!!!! به منشي دكتر هم ميگم خاله دكتر!!!!! چون مثلاً بهم گفتن به خاله سلام كن!‌ و از اونجايي كه من خوب ميفهم خاله ام نيست، ‌بهش ميگم خاله دكتر!!!!

خاله دکتر به شوخی به دکتر گفت که من روی دیوارها براش نقاشی کشیدم! دکتر هم بهم گفت: خب اسمت رو هم می نوشتی یادگاری بمونه!!!! 

تا اينكه موقع معاينه، قيامت راه انداختم! دكتر بهم ژل سيكاكتيو URIAGE داد كه روي جوشهام بزنم تا جاهاشون نمونه. گفت چند روز ديفن هيدرامين كامپاند و لوراتادين بخورم و قطره بيني بريزم(كه حالا ريختن اون در نوبه خودش ماجراييه!!!) كه اگه بهتر شدم آنتي بيوتيك نخورم كه اميدوارم همينطور بشه و آنتي بيوتيك نخوام.

* روز شنبه رفته بوديم براي سفارش كيك. ديگه موقع برگشتن خيلي خسته شده بودم و كلي مامان رو اذيت كردم، توي ماشين شالش رو از سرش كشيدم، از پشت صندلي پا مي كوبيدم و شيشه شيرم پرت كردم و ..... كه مامان هم از دستم ناراحت شد و باهام حرف نزد. يك كم كه گذشت به مامان گفتم:

- چرا با من صُبت نميكني؟! چرا جبابم (جوابم) نميدي؟

-- چون كاراي بدي كردي. خوشم نيومد.

- بيا بوست كنم. ژستش رو گرفتم ولي بوسش نكردم.

-- خب پس چي شد؟ چرا بوسم نكردي؟ فقط اداشو در آوردي؟

-- آخه بوسم تموم شده ديگه!!!

بعد از چند لحظه بالاخره بوسش كردم و گفتم: بوسم اومد!!!!!

* داشتم حسابي با عروسكها بازي ميكردم و هه رو ميخوابوندم و .... كه مامان گفت بيا همه عروسكهات رو بياريم بچينيم باهاش عكس بگيري!

- من و عروسكهام ...

- من و خرس عروس كه سوار هاپو شديم!!

 

- خوابيدم روي دستهاي هاپو!!!

 

اينهم عكس همون تبس بازي!!!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:18 |
عكس من و مرغي!! / تَبس!

* بر اساس پست قبل، مامان وقتی عکسم رو از مهد گرفت، درحاليكه مسئولان مهد هم كنارمون بودند، گفت:

- پارميدا؟! كيكتون كه سبز نبوده؟

من تو فكر بودم .... كه مامان ماجرا رو براي اونها تعريف كرد. يكدفعه يكيشون گفت:

- چرا! پارميدا درست ميگه! اولش از قنادي يك كيك زمين فوتبال رو اشتباهي براي ما فرستاده بودن كه پس فرستاديم و اين آقا شيره خودمون رو فرستادن!!!!!

و مامان ديگه مطمئن شد من اشتباه نكردم و خيال پردازي هم نكرده بودم!!!!! راست راست گفته بودم!!!

حالا همه تو اين فكرن كه براي جشن تولد من روز ۳۱ ارديبهشت، چه كيكي سفارش بدن كه حداقل كمي رنگ سبز توش داشته باشه و زيبا باشه؟!!!! شنبه قراره بريم آلبوم ببينيم براي كيك.

در راستاي همين علاقه به رنگ سبز! ديروز موقع برگشتن از مهد، يه ماشين كوچولوي سبز رنگ به انتخاب خودم خريدم!!!!!

* چيزي نمونده كه فرشمون به دفترهام، دفترها به عروسكها، عروسكها به بالش، بالش به مبل و .... همه و همه به هم بچسبن!!!!! ميدونين چرا؟

در طول مدت آبله مرغان، براي اينكه دستم مشغول باشه و حواسم هم به بهترين شكل پرت شه و نخوام جوشها رو بخارونم، يكي از بهترين بازيها كلاژ كاغذ و ... بوده. حالا الان آبله مرغان بهتر شده اما من دو تا تيوپ بزرگ تبس(چسب) مصرف كردم و همه چي رو به هم مي تبسونم!!!!

تازه اینکه خوبه! دو روزه که موقع اومدن به خونه جلوي در حياط، برق(برگ) خشك از روي زمين برميدارم و يه چند تا هم برق سبز! تازه از درخت میکنم و میگم:

- مامان! اینها رو برام بیار بالا! من بِتبسونم تَبترم!!!(بچسبونم دفترم)

بعد كه ميرسم توي حياط يه درخت كوچولوي آلبالو هست....

- مامان! آبالو بكن! ببريم بتبسونم تبترم!

-- نه مامان! ‌اين آلبالوها كاله. حيفه. گناه داره. اينها رو وقتي رسيد، ميكنم بخوري.

- نه! كال چيه؟!! و خودم ميرم سمت درخت و يه آبالو ميكنم و با خوشحالي ميدوم بالا تا بتبسونم تبترم!!!!!

* اينهم عكس تولد من در مهد كودك اونهم با مرغي كه آبردم!!!!!

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:17 |
تولد در مهد و مرغي؟!!! / سبز!

* آبله مرغانم تقريباً خوب شده و جوشها دارن خشك ميشن. ديروز 20 ارديبهشت توي مهد كودك تولد ارديبهشتي ها بود، تولدم مبارك. من هم با توجه به بهتر شدنم، روز شنبه از دكترم براي مهد نامه گرفتم و ديروز بعد از يه مدت مهد كودك نرفتن، رفتم مهد. اول صبح كه اصلاً دوست نداشتم برم و به مامان گفتم:

- تو هم با من بيا!

-- نه مامان. نميشه كه؟!

- نميايي؟! پس من هم ببر شرتت(شركت)!!!! يا تو بمون مهد كودك، من برم شرتت!!!

-- خب باشه! ولي تو بري شركت چي كار كني؟!

- من برم تارت(كارت) بزنم! كار كنم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!!

عصري كه مامان اومد دنبالم، ديد يه عروسك مو فرفري كوچولو دستمه كه كادوي تولدم بود و مهد داده بود و من همونجا لباس و كلاهش رو در آورده بودم و گذاشته بودم توي جيب شلوارم!!!!مامان توي خونه ازم پرسيد:

- خب! تو بعد از چند روز رفتي مهد، دوستات چي بهت گفتن؟ نگفتن كجا بودي؟ دلمون برات تنگ شده بود؟!

-- چِلا تُنبتَن!(چرا! گفتن)

- خب چي گفتن؟

-- (با كلي ناز و ادا اطوار) دوستام تبتن: پاميدا! مرغي آبُردي(آوردي)؟!

- (مامان در حاليكه داره از خنده غش ميكنه و خيلي سعي ميكنه تا نخنده كه من بقيه اش رو هم تعريف كنم) خب تو چي گفتي؟!

-- تبتم بععععله! مرغي آبردم!(آوردم)

تبتن چرا؟ تبتم: خب شما اذت(اذيت) مي كنين! من هم مرغي آبردم!!!!!!

و اينجاها ديگه مامان از خنده داشت بيهوش مي شد!!!!!

* بين همه رنگها تنها رنگي رو كه به خوبي مي شناسم و به هيچ عنوان با هيچ رنگ ديگه اي اشتباه نمي كنم سبزه، حالا معلوم نيست از اين رنگ خوشم هم مياد يا نه؟ چون خيلي چيزها رو ميگم سبزش رو بخر. سبزش رو ميخوام. سبز بود و اينها .... مثلاً ديروز هر چي مامان ازم پرسيد:

- كيك تولدتون چه شكلي بود؟

-- من گفتم: سبز بود!

- خب! رنگش سبز بود. چه شكلي بود؟ مثلا شكل پيشي. شكل توپ. شكل كتاب. شكل خرگوش. شكل چي بود؟

-- تبتم كه! سبز بود ديده!!!(ديگه)

(مامان پارميدا) 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:12 |
تئاتر / آبله مرغان

روز 5 شنبه 10 ارديبهشت، رفتيم تئاتر روياي خليج فارس! البته من كه كلاً يا بغل مامان و يا بغل مامان جون توي راهروها مي چرخيدم! مرتب هم مي گفتم بريم پارك! خرگوشم رو هم با خودم برده بودم و داده بودم بغل مامان! حالا تصور كنين قيافه مردم رو كه همه مون رو شناخته بودن كه يكي درميون از درهاي متفاوت سالن ميومديم تو! هر وقت صحنه روشن ميشد مي اومديم تو و همينكه تاريك ميشد فوراً فرار را بر قرار ترجيح ميدادم!!! چون میترسیدم!

از طرفي از صبح كمي مريض حال و سرماخورده بودم و چشمهام خيلي قرمز بود. دكترم هم نبود و تلفني به مامان گفت سفكسيم بخورم. حالا بماند كه داروخانه ها كلي بهونه آوردن كه بي نسخه نميشه و .... بالاخره ساعت 12 شب كه از تئاتر و شام برگشتيم خريديم.

جمعه شب كه آخرين قسمت سريال يوسف رو نشون ميداد، من همه تلاش و توان و هوش و استعدادم رو به كار گرفتم تا به هر نحو ممكن و غير ممكني نذارم مامان بابا سريال ببينن!!!! آخرين ترفندم اين بود كه وقتي گفتم جيش دارم، رفتم صندلي ام رو آوردم گذاشتم وسط خونه!!!!! شب هم تا دير وقت بيدار بودم و شيطوني كردم.

شنبه صبح كه مامان داشت وسائل رو براي سركار رفتن خودشون و مهد رفتن من آماده ميكرد، بيدار شدم و به مامان گفتم: هنوز بخوابيم؟! مامان گفت: آره خيلي زوده! تو بخواب!!!!

بعد هم رفتم مهد و كادوهاي روز معلم رو به مربي هام دادم(كارت هديه ملت). عصر رفتم دكتر كه ببينه بهتر شدم يا نه؟ كه گفت بهترم. شب خودم پيشنهاد دادم كه سوپ ميخورم و خوردم. اما همه رو گلاب به روتون كردم و پس دادم! بعدش هم بي حال شدم و بغل مامانم لم دادم. مامان درجه گذاشت و ديد 1 درجه تب دارم. كمي آناناس خوردم و خوابيدم. مامان منو وارسي كرد و ديد روي شكمم چند تا دونه قرمز رنگ زده. با دكترم تماس گرفت و من رو همونجوري توي خواب، برد دكتر ديد و بدين ترتيب من در 2 سال و 11 ماه و 12 روزگي آبله مرغان گرفتم. توي راه موقع برگشتن به مامان گفتم:

- مامان؟! اينو سفت گرفتم.

-- چي رو؟ آهان شنل رو!(موقع رفتن به دكتر، چون خواب بودم، مامان فقط يه شنل انداخته بود روي دوشم)

- جا مونده بود عمو مهرداد؟

-- (مامان فهميد كه من از شدت خواب، اصلاً نفهميدم ما نصفه شبي ساعت ۱۱:۳۰ مطب دكتر چي كار ميكرديم؟!) آره مامان جون. عصري كه رفته بوديم شنل تو جا مونده بود، رفتيم آورديم!!!

يكشنبه و دوشنبه رو با مامان مونديم خونه و دوتايي با هم بازي كرديم، با مامان جون دكتر رفتيم. اين چند روز غذا نميخورم و حوصله ندارم. گاهي غر ميزنم! گاهي هم خودمو به شدت مي خارونم كه مامان به هر شكلي شده سعي ميكنه حواسمو پرت كنه. از صبح تا شب سي دي مي بينم كه سرم گرم شه. چند روزي هم هست كه به سي دي پاپ استندي!(باب اسفنجي) علاقه مند شدم و اونو مي بينم.

امروز با خاله فرفر موندم خونه و از صبح براش چندين بار توضيح دادم كه دلم رو ببين! چي شده؟! ميسوزه! ميخاره! 

خدا كنه زودتر خوب بشم و ديگه بيشتر از اين جوش نزنم. چيزي تا تولدم نمونده(۳۱ اردیبهشت) و البته فكر كنم تولدي كه توي مهد كودك براي ارديبهشتي ها بگيرن من هنوز خوب نشده باشم كه بتونم برم.

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:28 |
دندانپزشكي/ شرح سينما!/ تلفن ممنوع!/ افعال ماضي خيلي بعيد!/ بازي در دستشويي!

* روز 24 فروردين دندانپزشك اومده بود مهد كودك و همه بچه هاي بالاي 3 سال رو معاينه كرده بود، من هم چون توي كلاس اونها بودم معاينه شده بودم. يه برگه گذاشته بود توي كيفم كه نوشته بود: يكي از دندانهام شروع پوسيدگي رو نشون ميده و براي پيشگيري از پوسيدگي بايد برم دندانپزشكي. به قول مامان: همينو كم داشتيم فقط!

بر همين اساس روز چهارشنبه 2 ارديبهشت، رفتيم متخصص دندانپزشك اطفال(نوشين بلوري) من رو معاينه كرد. توي آسانسور كه بوديم به مامان گفتم:

- تجا داريم ميريم؟!

-- ميريم خانم دندانپزشك دندون تو رو ببينه كه خوبه يا نه؟!

- نههههههههههههههههه! من نميام! بريم دكتر خودم! بريم عمو مهرداد! بريم مهرداد!!!!

-- نه مامان. نميشه! عمو مهرداد خيلي خوب و مهربونه، دكتر خوبي هم هست. اما دندونهات رو نميتونه ببينه و تو الان بايد بري دندانپزشكي!

و خلاصه با كلي غرغر حاضر شدم از در مطب برم تو. همينكه وارد شدم و ديدم ميزهاش پر از اسباب بازيه، كلاً يادم رفت براي چي رفته بوديم اونجا! نشستم و بازي كردم تا نوبتمون شد. اما موقع معاينه توي بغل مامان نشستم! بعد هم كه از اتاق اومديم بيرون، من رفتم سمت اسباب بازيها و به بازيم ادامه دادم! رسماً اونجا رو با پلي هاوس اشتباه گرفته بودم!‌ خلاصه با كلي كلنجار رفتن، اومدم بيرون! دكتر بهم گفت اگه خوب مسواك بزنم و آب بازي نكنم فقط! خمير دندان هم يا اورال بي يا كرست باشه، احتمال اينكه دندانم كارش به پر كردن بكشه كم ميشه. قرار شد شهريور برم براي فلورايد كردن و معاينه مجدد.

بعدش هم براي اينكه ديگه حجت تموم شه! رفتيم دكتر خودم عمو مهرداد چك آپ. وزنم 14 كيلو و قدم 98 سانت. دكتر برام پودر تقويتي Pedia Sure نوشت كه روزي يك پيمانه بايد بخورم و مامان از اونروز تا حالا اون يك پيمانه رو با شير قاطي ميكنه و ميخورم.

* روز چهارشنبه 2 ارديبهشت، من رسماً از كلاس 2 تا 3 سال خداحافظي كردم و رفتم كلاس بالاتر. به سلامتي.

* دوستهاي عزيزي كه فكر كرده بودن من مثل حسني نگو يه دسته گل! رفتم با مامان سينما و نشستم فيلم ديدم! سخت در اشتباهن! من شرحش رو نگفتم كه شماها هم گول بخورين و ني ني هاتون رو ببرين سينما!!!!!  اما بدونين كه من 20 بار سر تا ته صف سينما رو قدم رو كردم!  كلي داد و فرياد كردم كه چرا نميريم تو؟ چرا بليط نميده؟ بعد هم توي سالن انتظار از بغل مامانم پايين نيومدم و در همون حال هم توقع داشتم بستني سُندَني(سنتي) بذاره دهنم! وقتي هم كه فيلم ميديديم 10 بار از روي صندلي ام اومدم پايين رفتم بالا.....  يه لحظه مي نشستم رو صندلي خودم! يه لحظه مي نشستم رو پاي مامان! ۲۰ بار گوشي مامان رو گرفتم، آخه ميخواستم بِبِنيسم!!!!(بنويسم-مثل مامان كه اس ام اس مينويسه!) يه دقيقه چيپس ميخواستم، يه دقيقه آب، يه دقيقه بستني! تازه آروم گرفته بودم كه ببخشيد خب جيشم گرفت! و مجبور شديم از سالن بريم بيرون دستشويي با اونهمه بار و بنديل!!!! و خلاصهههههه كه خوش گذشت! به شرطي كه آستانه تحمل بره بالا!!!

* چند وقته ميخوام اين موضوع رو براتون بگم يادم ميره: من كلاً از اينكه مامان با تلفن حرف بزنه خوشم نمياد! حالا مامان من هم اصلاً‌ اهل تلفن هاي طولاني نيست و كلاً شايد يكي دو تا تلفن 10 دقيقه اي داره، اما من در همون مدت هم از بس شيطوني و خرابكاري ميكنم، تلفن رو ميكشم يا قطع ميكنم، شماره ميگيرم تا بوق بوق صدا كنه، موهاي مامان رو مي كشم و خلاصه به هر نحوي كه شما فكرش رو بتونين بكنين يا نه؟!‌ من نميذارم تلفني حرف بزنه! و خب بالاخره يه وقتهايي هم كه داره حرف مهمي ميزنه از دست من عصباني ميشه و اونوقته كه..... دعوامون ميشه!!!!!!! شديدددددددددددددد!!!! خب اين يعني تلفن ممنوع!

* پنج شنبه شب، با دوست مامانم كه اونها هم يه دختر 2.5 ساله دارن رفتيم پارك. اولش خب خيلي با هم بازي نكرديم و بيشتر با مامان باباهاي خودمون بوديم...اما طولي نكشيد كه با هم دوست شديم و از اون لحظه به بعد، 4 نفري دنبال ما 2 تا فينگيل بچه ميدويدن!!!! رفتيم بستني بخوريم، همه بستني ميوه اي خواستن. مامان به من هم بستني ميوه اي داد و من يه نگاهي بهش كردم و گفتم: نه! من اينو نميخوام!‌ من سندني(سنتي) ميخوام! همون كه تو سيمما(سينما) خريده بودي!!!!

تا ساعت 11 شب بازي كرده بوديم و همچنان علاقه داشتيم بدوبدو كنيم! مامان باباهامون داشتن از خستگي بيهوش مي شدن و ديگه برگشتيم خونه.

* چند وقته كه افعال جديدي وارد فرهنگ لغت من شدن! مثلاً ميگم آب ميخوام. بعد از اينكه آب رو خوردم ميگم: آخيش! تشنه بوده بودم!!!! يا مثلاً دو قدم پياده ميرم بعد ميرسيم خونه ولو ميشم! و ميگم: من خسته بوده بودم!!!! يا اينكه چند روزه كه مرتب مي پرسم:

- مامااان! امروز تولدم بوده؟!

-- نه. يك كم كه صبر كني تولدت ميشه.

- امروز تولدم بوده بوده ؟!

-- نه ديگه. امروز نيست! چند روز ديگه بايد صبر كني اونوقت تولدت ميشه!

اينگونه افعال ميشن ماضي خيلي بعيد!!!!!! قابل توجه ادبيات دوستان!!!!

* بازی در دستشویی يكي از كاراييه كه من ذوق ميكنم و مامان حرص ميخوره! گاهي دعوامون ميشه، گاهي به زور من رو مياره بيرون! و گاهي هم قهر ميكنه و ميگه من رفتم، تو هم بمون همين جا!!!!! خب آخه ميدونين من فقط يه چند تا دستمال توالت پاره میکنم میندازم اینور اونور! حوله رو می اندازم زمین! صابون های جامد رو میندازم تو روشویی! شیر آب روشويي رو باز میکنم و بعد شلنگ آب رو ميگيرم زيرش ميشورم! حالا چرا؟! خدا ميدونه؟!!!!  بعد هم شلنگ رو ميگيرم اينور و اونور رو ميشورم و گاهي هم سر و کله خودم و مامان رو! و صد البته که جزو واجباته که قبل از اینکه مامان رو صدا کنم كه بيا كارم تموم شده! حتماً دمپاییهای اونو خیس کنم! که وقتي اومد يه جیغ بزنه!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:12 |
سينما / مباظبم! / تمستان؟

* ديروز من و مامان موقع برگشتن از مهكــونونك!‌ به جاي رفتن به خونه، دوتايي رفتيم سينما! اونهم چه فيلمي؟! اخراجي ها! فيلمش كه اصلاً به درد من نميخورد، اما بستني سنتي و چيپس و آبميوه اش خيلي خوشمزه بود!!!!

* چند روزي بود كه موقع برگشتن از مهد كودك يه عروسكي، اسباب بازي رو بر ميداشتم و اصرار كه با خودم بيارم خونه! مسئول مهد هم به خاطر من، مامان رو راضي مي كرد كه ببرين هيچ اشكالي نداره! 2 روز يه حاجي لك لك پارچه اي رو كه قدش تقريباً‌ هم قد خودم بود، كشان كشان با خودم مياوردم خونه! وقتي هم مي رسيدم خونه، از بس كه اسباب بازي و عروسك داره از در و ديوار ميره بالا ديگه اون يادم ميرفت. فقط مونده بود اون لجبازي موقع آوردن دم در مهد كودك! يكي دو روز هم خرت پرتهايي مثل چوب لگو و اينها رو آوردم. ديروز يه عروسك كوچولو رو برداشته بودم و مي گفتم بياد با ما خونه! كه با مخالفت شديد مامان، موفق نشدم بيارمش! شب هم بابا نشست باهام صحبت كرد كه شما نبايد اسباب بازيهاي مهد رو خونه بياري وگرنه اونها هم ميان گاو تو رو كه ددم ميزنه مي برن مهدكودك. منم قبول كردم ديگه اسباب بازي نيارم خونه، اما گفتم اونها نميتونن گاو رو ببرن! چون من مباظبم!!!

* چند وقت پيش يه روز عصر كه داشتيم ميرفتيم خونه، بابا رفت تو همون تعويض روغني معروف! (‌كه ما هر وقت از جلوش رد ميشيم من يادآوري ميكنم ما اينجا رفته بوديم و چي كار داشتيم و اينها....) و بعدش يه آقاي تعميركاري يه وسيله از بابا گرفت و سرش رو كرد توي ماشين كه درستش كنه. از بابا پرسيدم:

- باباااااااااااااا!!! اين چي بود؟

-- ترموستات.

- چي بابا؟! تِمِستان؟!

-- آره بابا! همونكه تو گفتي!

آقاي تعميركار مشغول بررسي بود و سرش پايين و توي ماشين. من هم رفتم نشستم پشت فرمون و شروع كردم به بازي با فرمون و دنده و برف كن و ..... يك كم گذشت سرم رو از شيشه بردم بيرون و به آقاهه گفتم:

- آقا!!!!!! يوغن هم بريز!

آقا مشغول كار بود و اعتنايي به حرف من نكرد... يا شايدم اصلاً نشنيد!  من هم براي اينكه خوب متوجه حرفم بشه، يه بوق ممتد بلند زدم و آقاهه يه چند متري از جاش پريد!!!!!  همينكه چشمش به من افتاد، گفتم:

- يوغن بريز! تمستان توش؟!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:48 |