تبليغاتX
Parmida
وقتي بيبي بودم؟! / گوبشاره!

* حدود 10 روزي ميشه كه گاهي خيلي دختر خوبيم و يه ذره حرف گوش كـن، ولي خيلي وقتها رو هم به شدت لجبازي ميكـنم، از هر نوع و مدلي كه بگين كم نميذارم. جيغ ميزنم! قهر ميكـنم! جواب نميدم، مگر اينكه دفعه 10 ام باشه كه منو صدا كـرده باشن! و خلاصه؟!!!!

ورود و خروج از مهد كودك براي خودش داستاني شده حيرت آور!

صبح ها- حتي اگه شب قبل رو هم خوب و به اندازه كافي خوابيده باشم- تا دم در مهد مي خوابم و وقتي هم كه مربي ام ميخواد بغلم كنه و ببره توي كلاسمون، دستهامو بلند ميكنم سمت مامان و فرياد ميزنم: مامااااااااااااااااان! نرو! تو هم بمون! ماااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااان!!!!!!

عصرها كه مامان هر روز حدود نيم ساعت مرخصي ميگيره و زودتر مياد دنبالم تا مثلاً با هم باشيم و بيشتر به من برسه و ...... ، من با يك جيغ و فرياد نگفتني! حتي گاهي بدون اينكه سلام كنم! ميگم: ماااااااااااااامااااااان! حياط! ‌بريم حياط! و درمواقعي كه درب حياط مهد كودك بسته باشه، ديگه شروع روضه خوندنه! و بماند كه با چه ترفندها، خواهش تمناها ميريم خونه!

حالا ميرسيم دم در خونه:

- مامااااااااااااااااااااااان! تجا داريم ميريم؟

-- خونه ميريم.

- نههههههههههههههههههه! من نميام! خونه نريم!

-- پس كجا بريم؟!

- بريم بيرون!!!!

-- خب ما كه از صبح تا حالا بيرون بوديم! آخر هفته ها رو هم كه ميريم پارك و گردش و....

- ا! پس بريم پارك!!!!

-- واااااااااااااي ! مامان بيا تو ! كمتر لجبازي كـن!

حالا، مامان چند روزه كه از يه ترفند جديد استفاده ميكـنه براي آروم بودن من. همينكه مي بينه اعتراضات من ديگه تمومي نداره، بهم ميگه:

- پارميدا!  تو بيبي كه بودي خيلي خانم بودي. مامان رو دوست داشتي و به حرفش گوش ميكردي.....

-- مامان! دوستت دارم! بگو من بيبي بودم، چي تار(چي كار) ميكـردي؟!

و بعد مامان كمي از شوخي ها و سربه سر گذاشتن هاش رو تعريف ميكنه و من اخلاقم بهتر ميشه.

اين چند وقته، مامان با خيلي ها(دكتر، مشاور، مسئولان مهد، مامانهاي ديگه) در اين باره صحبت كرده و ميگن: سن 3 تا 4 سال اوج لجبازي بچه هاست! پس يعني: حق با منه!

* هفته گذشته تولد پسر عمه ام بود، ناهار رستوران بود و جشن بعداز ظهر توي خونه. اين عكس من در راستاي زيتون دوستي بيش از حد گرفته شده! و بگم كه ناهار من اونروز يه تعداد زيتون، يه ظرف ماست چكيده موسير دار و يك راني بود! همين! هر چقدر هم مامان تلاش كرد، موفق نشد غذا بده بخورم.

اينهم يه عكس از قيافه دلخور من، كه اصلاً يادمون نمياد سر چي دلخور بودم!!

 

بعدش هم تا مامان ازم غافل كـرد، رفتم پيش ماماني اينها و از صندلي و ميز ميرفتم بالا، كه صندلي برگشت و خورد گوشه دهنم و الان بعد از يك هفته، هنوز كبوده.

* فعل "رفت" كه قبلاً بهش مي گفتم "سبت" ، چند روزيه كه به "رپت" تبديل شده!!!

* علاقه من به گوبشاره(گوشواره) ممكنه كم كم مامان رو مجبور كنــه كه گوشهاي من رو ســوراخ كنيـم.

اين گردن بندي كه توي عكسها گردنم هست، يه جفت گوشواره هم داره كه زرد رنگه. ديروز عصر اونها رو از توي كشوي كمدم پيدا كـردم و :

- مامان! گوبشاره گوشم كـن.

-- نه مامان. اينها گوشت نميره.

- گوشم كـن!

-- نميشه آخه. ببين! بايد گوشهات سـوراخ باشه تا بشه گوشواره گوشت كنـي.

- خب باشه! گوشم رو سـوراخ كن!

-- چشم. يك كم بزرگتر كه شدي، مي برمت درمانگاه كه گوشهات رو سـوراخ كنــي.

- نه! الان! بيا سوراخ كـن! تو !

-- نه مامان! من كه نميتونم! اصلاً برو به بابا بگو!

رفتم پيش بابا...

- بابا! بيا! اين گوبشاره! گوشهامو سـوراخ كـن!

-- نه بابايي! اينجوري كه نميشه! و .....

(بابا با يه اشاره به مامان گفت كه سر سوزن گوشواره رو بزنه به لاله گوشم، تا من احساس كنـم سـوراخ كـردن گوش اينجوري نميشه و كمي هم درد داره تا فعلاً از خيرش بگذرم...)

مامان گوشواره رو از دستم گرفت و گذاشت روي لاله گوشم و سر تيزش به گوشم خورد... مامان كه ديد من هيچ اعتراضي نميكنم، گفت:

- پارميدا!‌ ديدي اينجوري نميشه!‌ درد داره! باشه بزرگتر شدي گوشت رو سـوراخ مي كنـيم.

-- نه مامان!‌ الان! اذيت نميشم!!!!!ـ

- آخه نميشه! چطوري برات توضيح بدم؟!!‌ باور كن نميشه!

خب حالا شما فكر نمي كنين اين علاقه من، كم كم باعث ميشه من صاحب گوشواره بشم؟!

 پ.ن. عكسها به هيچ عنوان آپلود نشدن. هر وقت درست شد براتون ميذارم.

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 12:34 |
گابِ بَحش!

* پنج شنبه 14 خرداد، از بعداز ظهر رفتيم پارك ارم. اول رفتيم گاب بحش!!!(باغ وحش) بعد هم رفتيم پارك ارم.

اولين حيووني كه اونجا ديدم خرس بود. اولش كه خيلي ترسيدم و به هيچ وجه از بغل مامان جـون پايين نمي اومدم. اما جالب اينجاست كه از قيافه خرس و پاهاي تپلـش خيلي خوشم اومده بود! بعد ميمونها رو ديدم و چون بازيگوش بودن، ازشون بدم نيومد. توي يه قفس ديگه ميمونها، يه بچه ميمون خيلي كوچك بود كه من بهش ميگفتم بيبي ميمون!!!!! همش بغل مامانش بود و شير ميخورد! خيلي خوشم اومده بود ازش. از خرگوشها هم بدم نيومد، همشون وسط قفس بودن و همينكه صداي كلاغ اومد سريع قايم شدن! ‌انقدر از اين كارشون خوشم اومده بود!!!! و اما...... از آقا شيره خيلي ترسيدم!‌ اصلاً هم دوستش نداشتم!  همينكه ما رسيديم كنار قفسشون و تازه داشتم نگاهشون ميكردم يه غرشي كرد كه بيا و ببين! از اونروز به بعد هي به مامان ميگم: مامان!‌ آقا شيره چي تبت(گفت)؟! صداش بگو!‌ چي بود؟!!!ميخواد منو بخوره؟! و مامان مجبوره صداي غرش دربياره!!!!! و بگه: نه!‌ اون توي قفس بود و كاري هم به تو نداشت!

از اولش كه وارد گاب بحش شديم، من بعلت علاقه فراوان كه به پيل(فيل) دارم! (( من گاهي وقتها صبح كه از خواب بيدار ميشم، در جواب سوال مامان كه بهم ميگه خوب خوابيدي؟ خواب چي ديدي؟ ميگم: آره. خواب پيل ديدم! ببر منو سبارش(سوارش) بشم! و مامان بهم گفته پس بايد بريم هند! از اون به بعد ديگه هر وقت حرف پيل ميشه، ميگم: بريم هند!‌ من سبار پيل بشم!!!! )) مرتب سراغش رو مي گرفتم.... از آقا شيره هم كه ترسيده بودم و احساس ميكردم مناسب بچه ها نيست!!! با يه حالتي به مامان جـون گفتم:

- پيل براي بچه ها ندارن؟!!!!!!

بعدش هم كه متوجه شديم فيل ندارن و ديگه تنها حيووني كه برام جالب بود همون ميمونها بودن. موقع برگشتن، توي دستم يه بسته پفك بود و رسيديم به قفس ميمونها. مامان و خاله هر چي اصرارم كردن دوتا دونه پفك بده ميمونها بخورن، ندادم كه ندادم!  آخرش بهم گفتن خسيس!

بابام گفت حالا كه پارميدا پفك نميده به ميمونها، رنگارنگ و تي تاپ و گز و اينها بديم بخورن! حاضر شدم اونها رو بدن ميمونها بخورن، اما پفكم رو ندادم!!!!! يكي از ميمونها خيلي بامزه گز ميخورد! گردوهاش رو ميخورد و گزش رو مي انداخت زمين، بعد ميمونهاي ديگه مي اومدن گزش رو ميخوردن! انقدر اين كارشون برام جالب بود كه چشم ازشون بر نميداشتم!!!!!

نزديك هيچ قفسي نشدم كه بشه ازم عكس بگيرن. اين عكس با خرگوشهاست مثلاً! البته اگه تونستين توش خرگوشها رو شناسايي كنين!!!!!!

توي پارك ارم هم حاضر نشدم سوار ماشين برقي كودكان بشم، با مامان و خاله رفتيم ماشين برقي بزرگسالان. من و مامان توي يك ماشين قرمز! كه به سليقه خودم سوارش شدم و خاله هم توي يك ماشين ديگه. خيلي خوشم اومده بود از اينكه بريم دنبال خاله و محكم با ماشينمون بزنيم به ماشينش!!!!! هر وقت هم كه خاله دنبال ماشين ما مي اومد و ميزد به ما، من ميگفتم: خاله زرنگي كرد!!!!!

رفتم توي استخر توپ كه بازي كنم. داد و بيداد كه مامان جـون باهام بياد! بعد هم كنار اسخر نشستم و درباره همه چي حرف زدم و كلي شیطونی کردم، الا اينكه بازي كنم!!!! بعد اومدم بيرون و يه بار ديگه كه از جلوش رد شديم گفتم ميخوام برم بازي كنم! توپ! مامان بابا گفتن تو بازي بـكن نيستي، بيخودي هم نرو! گفتم: قول ميدم! ميخوام بازي كنم!!!! و بالاخره مامان جـون منو برد توپ بازي. جالب بود كه باز هم نشستم گوشه استخر و يه گاهي يه توپي برميداشتم پرت ميكردم به بچه هاي تو استخر!!! همينكه بابا اومد و زد به شيشه و گفت بيا بريم ديگه!‌ تو كه بازي نميكني؟!  ‌يك دفعه روشم تغيير كرد و شروع كردم به بازي!! شيرجه ميزدم توي توپها! كلي توپ بغل ميكردم و پرت ميردم اينور اونور و خلاصه كه بازي كردم و خوشم اومد بالاخره!!!

* چهارشنبه شب رفتيم پروشگاه(فروشگاه)، فقط ببينين من كجا نشستم؟! تا حالا ديده بودين ني ني در اين قسمت سبد خريد بشينه؟! راستي گاهي اوقات هم علاقه عجيبي به روسـري سركردن پيدا ميكنم كه مثلاً توي اين گرما! روسـري سرم كنم و برخلاف ميل اطرافيان كه هرچقدر هم بگن گرمه؟! عرق ميكني؟ و .... گوش نميدم. يا اينكه روسـري همراه مامان نيست و توي خيابون به مامان ميگم: يا روسـري خودتو به من بده يا روسـري سرم كن!!!!! خب حالا مامان چه بايد بكنه و به چه زبون خوشي! منو بياره خونه كه 100 بار من شالش رو از سرش نكشم!!!! خدا ميدونه؟!!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 12:19 |
كومونو؟ / ابرو و ....

* در حال ديدن سي دي بودم كه يكي از قسمتهاش باب دلم نبود و اول اخم كردم، بعدش اعتراض كردم و وقتي ديدم فايده نداشت جيغ و داد راه انداختم كه:

- ماماااااااااااااااااااااان! اينو عبض(عوض) كن برام!

-- خب برو كنترل رو بيار.

- بِهَرما!(بفرما)

-- نه. اين نيست. كنترل ضبط رو بيار. اون يكي رو.

- كومونو؟(كدوم رو)!!!!!!!!

 * چند وقتيه كه يه موضوعي ذهنم رو مشغول كرده شديد! اينكه من ابرو ندارم! اين موضوع رو هم به مامان گفتم، هم به خاله و مامان جون. مثلاً:

- مامان؟! (با يه حالت ناراحتي) من ابرو ندارم.

-- چرا مامان. داري خوشگلشم داري.

- نه! ندارم.

-- چرا عزيزم داري. دستت رو بده تا بهت نشون بدم. (بعد در حاليكه مامان من رو جلوي آينه برده و انگشتم رو كشيده روي ابروهام نشونم داده كه ابرو دارم.)

- مامان؟! ابروي تو سياهه؟

-- آره مامان. ابروي تو هم بوره.

- چي؟ چي تبتي؟!(گفتي؟)

-- هيچي مامان. گفتم ابروت روشنه.

- مثل بابا؟!

-- آره مامان.

- خوبه؟ قشنگه؟

-- بعله. خيلي هم ابروت قشنگه.

و حالا يه روز ديگه، با خاله و مامان جون و مامان بيرون بوديم.... يه دفعه رو كردم به خاله و گفتم:

- خاله؟ ابروت سياهه؟

-- خاله كه اصلا توي اين جريانات نبود و نفهميد من چي گفتم، با يه تعجبي پرسيد: چي خاله؟ چي سياهه؟

- ابرو! ابروت سياهه؟

-- آره خاله جون سياهه.

- من ابرو ندارم.

--چرا عزيزم! داري. ايناهاش و نشونم داد.

- روشنه؟! ابروم؟ قشنگه؟!!!!

--

 * هر روز بعداز ظهر كارتون فوتباليست ها نشون ميده و من به يك نكته اي دقت كردم كه شايد تا حالا به فكرتون هم نرسيده باشه!!!!

(خونه مامان جون بودم و داشتم فوتباليست ها ميديدم)

 - خاله؟!!!! اينها يه دندون دارن همشوووووون؟!!!!!

-- خاله يه نگاهي كرد و متوجه منظورم شد! آره خاله! اينها يه دندون دارن همشووون! كارتونش اينجوريه ديگه!!!!

- دو تا ندارن؟! چرا؟!!!!

(دقت كرده باشين دندونهاشون تك تك نيست. يه دندون بزرگ! اونهم اغلب تو فك بالا!!!!

* روز جمعه 8 خرداد، براي من دو مناسبت داشت: اول اينكه روزيه كه من به خونه اومدم، مباركه و دوم اينكه روز جهاني كودك بود كه براي من و همه دوستهاي كوچولوم مباركه.

بعداز ظهر جمعه كه مامان شديداً در تلاش بود به هر كلكي من رو بخوابونه، من هم سعي ميكردم مقاومت كنم و نخوابم! دست انداختم دور گردنش و بعد از اينكه وادارش كردم قصه من در آوردي خرگوشها رو 10 بار برام بگه! بهش گفتم: يه بوس بده دمت در!!!!(يعني همون يه بوس بده دمت گرم!!!!!)

 * چند روز پيش، مامان يه شلوار ساده بهم پوشونده بود كه پيش سينـه دار نبود. به مامان گفتم:

- اينو دوست دارم. اين شبار بزرق رو(شلوار بزرگ رو)!!!!

-- شلوار بزرگ نيست. اندازه است!

- نه! بزرقه مثل شبار تو ميمونه!

 * ديشب رفتيم آتليه براي انتخاب عكسهام، 10 تا در سايز آلبوم و 3 تا هم سايز بزرگ كه يكي از اونها با مامان و باباست. عكسهام خوب شده بود فقط حيف كه همش با همون لباس تولدمه. مامان حواسش نبود برام لباس اضافه بياره، البته اگه آورده بود هم يقيناً موفق نمي شد بهم بپوشونه!!!! اين چيزي بود كه عكاس هم تاييد كرد!!!!!! تازه بهم گفت: خانم بداخلاقه!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 12:24 |
جشن تولد 3 سالگي و عكسهاي تولد

روز چهارشنبه عصر رفتيم خونه مامان جون و خونه رو تزئين كرديم. انقدر بادكنك تكوندم(تركوندم) كه ديگه صداي مهيب تركيدن بادكنك عادي شده بود!!!  يادش بخير تولد 1 سالگيم نشسته بودم وسط وسائل تزيين و زار زار گريه ميكردم!!!! امسال بادكنك ها و وسائل تزيين از دست من گريه ميكردن!!!!!

5 شنبه صبح هم چون كم شيطوني ميكردم! از صبح رفتم خونه مامان جون تا مامان و بابا به آشپزي برسن. ديگه تا عصري كه اومدن و من هم حاضر و مرتب، رفتيم آتليه و عكس گرفتم. يعني بالاخره موفق شدند در 3 سالگي از من عكس آتليه بگيرن!!!! اولش آقاي عكاس يه خرس خيلي بزرگ پشمالو سياه و سفيد رو انداخت زمين و بهم گفت برو گوشهاش رو بگير بلندش كن ببينم بلدي؟! منم گفتم: با مامانم!!!!! و به اتفاق مامان رفتم بلندش كردم. بعد كه ديگه عكاس ديد نه! اينجوري نميشه!! يه شيشه پر از تيله رو نشونم داد و گفت ميخواي باهاشون بازي كني؟ منم يه سري تكون دادم و اونهم يه عالمه تيله و ستاره هاي رنگي رو داد به من و گفت بشين وسط اين پارچه ها و بازي كن. ديگه از اين جا به بعد جان عكاس و دوربينش! و بابام كه كنارش ايستاده بود تا به لبخند زدن من كمك كنه، در امان نبود!!!! تيله ها رو با قدرت هر چه تمامتر به سمت عكاس و لنز دوربينش پرتاب ميكردم..... ميگفت: اِ! پارميدا تو منو كشتي؟! قرار بود با تيله ها بازي كني؟!!! نه اينكه منو بكشي؟!!! و من هم با اين شوخي هاش مي خنديدم و اونهم تند تند در حالتهاي مختلف از من عكس مي گرفت!!! قراره 5 شنبه اين هفته بريم براي انتخاب عكسها.

غروب بود كه مهمونها كه همه دوستهاي مامان و بابا بودند اومدن و جاي همگي خالي تولد خوبي بود. با همه تقريبا دوست شدم و بازي كردم و كمي هم به روش خودم(بپربپر!!!) رصيدم(رقصيدم)!!!!!

بعد از خوندن شعر معروف تولد تولد، شمع هام رو فوت كردم و امسال بدون هيچ كمكي خودم شخصاً كيكم رو بريدم. به مباركي و سلامتي. بعدش هم يه شمع فانتزي كه روشن ميشه و موزيك ميزنه برام روشن كردن كه من هم تا همه شمع هاشو فوت نكردم، دست از سرش برنداشتم!!!!!

بين همه كادوهام يه كادويي به رنگ سبز بود! و من هم از همون اول گفتم اينو باز كنم!!!!! كادوهام اينها بودن: پك باربي و لباسهاش، خرگوش پشمالو طوسي رنگ، سارافون و عروسك و گل سر، بلوز، 10 تومان نقدي كه از طرف دوستهامون بود و پك دكتربازي باربي كه وسايلش تاحدي كار ميكنه(خاله فرفر )، پيراهن و شلوار لي(مامان جون)، پازل توپي و 100 تومان نقدي(مامان و بابا).

و حالا عكسهام:

(مامان پارمیدا)


+ نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:18 |