تبليغاتX
Parmida
مسداك/ بچه خوب!/ بعشيد!/آب نخ!

* به شدت به مِسداك(مسواك) زدن علاقه مند شدم! اگه بهم اجازه بدن روزي 5 بار رو راحت مسواك ميـزنم! جالبش اينجاست كه از مزه خمير دندون هم خيلي خوشم مياد و يك كمي ازش رو قورت ميـدم! وووووي! يه وقتها مامان ميگه دست Crest درد نكنه با اين خمير دندون ساختنش، كه حداقل بچه رو از مسواك بيزار نميكـنه!

يك كم كه من مسداك ميزنم و بازيگوشي ميكـنم، بعد مامان ميگه حالا مسواك رو بـده من برات بزنـم تا كرمها كشته بشن! بعد از كشته شدن كرمها توسط مامان! من يه وقتها آب ميكـنم دهنم پوف ميكـنم، يه وقتها هم قورت ميـدم! كه جيـغ مامان در مياد!بعد از هر بار مسداك زدن هم، يه دست بلوز شلوار عوض ميكـنم، چون خيــس خيــس شدم!

* مربي ما توي مهد كودك، از يه ترفندي براي تشويق بچه ها به خوب بودن و حرف گوش كردن استفاده ميكنه و اون اينه كه ميگه هر كــسي كه بچه خوبي باشه، روي دستش يه عكـس برگردوني چيزي مي چسبونم. هر وقت هم اين عكسـها تموم شده باشه با خودكار روي دست بچه هاي خوب، يه ستاره مي كشه كه معلوم بشه كدومها بچه خوب بوديم!

حالا بماند كه من خيلي بچه خوبيم و اغلب روي دستم ستاره كشيده شده و مامان كلي با صابون مي شوره تا پاك بشه و وقتي هم پاك ميشه، من گريه زاري ميكـنم كه ستاره ام كو؟! ...........

روز 5 شنبه ظهر كه مامان ميخواست من رو بخوابونه، داشت اسباب بازيها رو جمع ميكـرد كه با اين صحـنه مواجه شد:

 

اين عروسك بيچاره، عروسك بچگيهاي خالـه پپره! و من بهش میگم نی نی بُزُرق!(چون دوستش دارم هر وقت ميرم خونشون موقع اومدن اينو با خودم ميارم. حالا هر چي هم مامان چك و چونه بزنـه كه اين خيلي بزرگه نيارش! هر وقت ميايي اينجا باهاش بازي كـن، فايده نداره كه نداره!) كه به اين شكل در اومده!

- پارميدا؟!‌ چرا اين رو اينجوري كـردي؟ براي چي بهش خودكار كشيدي؟

-- آخه مامان! اين بچه خوب بود! دستش گل تِشيدم(كشيدم)!!!!!

- خيلي كار بدي كـردي. اين عروسكه! پاك نميشه كه؟ براي چي عروسك خالـه رو خط خطي كـردي؟

-- مامان! خب بچه خوب بود، من براش گل تِشيدم!

حالا چطوري بوده كه فقط اين يكي بچه خوب بوده؟! خدا ميدونه!!!!! هر چيه تقصير عروسك خالـه پپره كه بچه خوبيه! من بي تقصيرم!!!!!

خاله ميگه: حالا مگه اين چقدر بچه خوب بوده، كه تا آرنجش رو گل كشيدي؟!!!!!!

* 5 شنبه عصر ميخواستيم بريم خريد. من هم اصرار داشتم كه به موهام تــل بزنـم!

- مامان! تلـم كجاست؟

-- نميدونم مامان. من كه موهات رو خوشگل بستم. ديگه تـل نميخواد، بيا بريم دير شد.

- مامان! تلپُنم(تلفنم) كجاست؟ ميخوام به پلـيس زنگ بزنـم، ببينم تلـم كجاست؟!

-- مامان:

- بابا! تلـم؟ تلپنم كجاست؟!!!!!

-- نميدونم بابا. ميايي بريم يا نه؟!

- بريم ماشين، ببينم تلـم كجاست؟!

-- مامان و بابا:  

* يك هفته اي ميشه كه يه كار جالب از خودم مُد كـردم:

هر وقت كار اشتباهي ميكـنم، ميرم اتاق و بعد كه ميبينم مامان نمياد دنبالم، خودم ميام جلوي در مي ايستم و ميگم:

- مامان! مامان!

-- بعله؟

- بگو بِعَشيد!(ببخشيد) تا باهات دوست بشم؟!!!!

-- نميخوام مامان! تو كار اشتباهي كـردي، من بگم ببخشيد؟

- خب تو بگو بعشيد، منم بگم بعشيد! تا با هم دوست بشيم!!!!!

-- باشه. ببخشيد!

- بعشيد مامان. دوست شديم!!!!!!!!

* جمعه ظهر مهمون داشتيم و من نخوابيده بودم. كلي هم بعدش بهانه گيري كـرده بـودم.شـب مامان ميخواست من رو زودتر بخوابونه. هنوز هوا تاريك نشده بود، شروع كـرد به جمع و جور كـردن اسباب بازيها و لگو و اينها.....

- مامان! چرا داري اينها رو جمع ميكـني؟ مگه شـب شده؟! ميخواهيم بخوابـيم؟

-- آره مامان. شـب شده، بيا كمك كـن جمع و جور كـنيم.

- نه. شـب نشده! بيا ببين.... و مامان رو كشان كشان با خودم بردم آشپزخونه و از پنجره بيرون رو بهش نشون دادم كه: ببين! شـب نشده. اشتباه كـردي.

--

جمعه عصر، انتخاب كـردم كه با مامان ميرم حموم، كلي هم ديگ و قابلمه اسباب بازي برداشتم كه برم بشورمشون و باهاشون بازي كـنم، حالا بشنويد از ماجرا....

به محض وارد شدن به حمام:

- مامان! آب نريزي ها!

-- اِ ؟! خب مگه ميشه؟! ‌پس فوتت كنم؟!!!!

- نه آب نريز. آب دوست ندارم.....

-- نميشه كه! بايد آب بريزم.

- پس آب نَخ(يخ) بريزي ها!!!! داغ نباشه!!!!!

- باشه. باشه....

ديگه كم كم و بدون اينكه من خيلي آسمون و زمين رو به هم بريزم، شسته شدم و رسيد به موهام كه ديگه قيامت كردم..... فقط داد ميزدم: بابا حـوله! بابا حـوله!!!!!

بعد، در حين اينكه داشتم حـوله ام رو مي پوشيدم، خيلي جدي به مامان گفتم:

- مامان! كارتو (كارت رو) دوست نداشتم.

-- كدوم كارمو دوست نداشتي؟

- اينكه من رو كفي كردي!!!!!!!!

(مامان پارميدا)

 


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 13:42 |
شیر توی لیوان!/ بالا آبردن؟!/ رفتم استخر!/ خلوس گنجي!

* روز دوشنبه صبح مربي ام با مامان صحبت كرد كه من كم كم توي ليوان شير بخورم تا شيشه شير رو ترك كنم. عصري هم كه مامان اومد دنبالم، مربي ام گفت كه من به راحتي شير رو ظهر توي ليوان خوردم.

وقتي رسيديم خونه، نظافت چي ساختمون مشغول كارش بود و پادري جلوي درب اصلي رو هم شسته بود و من ديدم كه گذاشته يه كنار تا خشك بشه. از اونجايي كه پادري جلوي درب دستشويي خونمون، از عيد تا حالا چندين بار بعلت اينكه من با پاهاي نشُسته از دستشويي اومده و خيس!! رفتم روش و يا با عرض معذرت بالا آوردم!، شسته شده و من يادم بود، به مامان گفتم:

- مامان؟! پرش(فرش=پادري) كوش؟

-- نميدونم مامان. آهان شايد آقا شسته.

- اِ !!! بالا آبردن(آوردن)؟

--

راستي من شـب هم شير رو توي ليوان خوردم. خيلي خوبه اگه شيشه ترك بشه و شير خوردن سر جاي خودش باشه و با ليوان.

* ديروز سه شنبه، توي مهد رفتم استخر. مربي ام كه مي گفت بدم هم نيومده بوده و كمي بازي كرده بودم. مامان كه فهميد رفته بودم استخر، ازم پرسيد:

- پارميدا! ‌خوب بود؟ خوش گذشت؟ رفتي توي آب؟

-- نه! نرپتم. دوست نداشتم!!!!! اين استخر آبيه بزرقه! من ميترسم!!!!

-

ديروز مامان سركار با همكارهاش صحبت از فيلم خروس جنگي ميشه و اونهايي كه ديده بودن گفته بودن خوبه. مامان اومد دنبالم و بهم گفت:

- حالا كه دختر خوبي بودي، استخر رفتي و شير هم توي ليوان خوردي، ميخواهي ببرمت سينما؟

-- بعله!

و چون مامان از قبل با خاله هماهنگ كرده بودن و قرار سينما رو گذاشته بودن، ما از همونجا رفتيم سينما، پيلم خلوس گنجي!(خروس جنگي)

فيلم خوبي بود و من همه فيلم رو خوب نگاه كـردم و گاهي هم ميخنديدم و بعضي جاها هم كه آهنگ شاد داشت دست ميزدم..... يكي از صحـنه ها، بچه ها داشتن با پلي استيشن بازي ميكـردن و بازيشون كمي خشن و پسرونه بود و من خوشم نيومد.

همينكه فيلم تموم شد، مامان پرسيد:

- پارميدا؟! خوب بود؟ خوشت اومد؟ دوست داشتي؟

-- نه! بريم. دوست نداشتم! بريم!!!!

خاله گفت:

- وا! پارميدا!‌ تو از اول تا آخرش رو با دقت نگاه كردي؟! كلي هم خنديدي و دست زدي! پس چرا ميگي دوست نداشتم؟

-- آخه! آخه!‌ تپنگ(تفنگ) داشتن، مي كشتن! من ترسيدم. گريه كردم!!!!!!! دوست نداشتم!

مامان گفت:

- نه پارميدا. تو فقط يه قسمتش رو كه بچه ها داشتن بازي ميكـردن دوست نداشتي. بقيه اش رو دوست داشتي. هر كسي هم ازت پرسيد، خوب توضيح بده. بگو كه خوب بود و فقط يه جاييش رو دوست نداشتي.

شب كه بابا اومد خونه، فوري رفتم بهش گفتم:

- بابا! ما رپته بوديم سيمما.

-- چه خوب. خوش گذشت؟ با كي رفته بودين؟ دوست داشتي؟

- با مامان و خاله. خوب بود، پگت(فقط) يه جايي تپنگ داشتن! مي كشتن، من دوست نداشتم. همين! بگيه اش(بقيه اش) خوب بود!!!!!!!!

ديدين چه بچه حرف گوش كنـي بودم؟!‌ هر چي مامان گفته بود همونو توضيح دادم!!!!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 16:40 |
ماعو!/ اولين ها!/ عينك شما؟!

* توي مهتِكونك!(مهد كودك) از اول تير ماه روزهاي فرد دخترها و روزهاي زوج پسرها، برنامه استخر هست. به مامان گفتن برام مايو، كلاه، حوله و ... بذاره تا برم استخر.

از اونجاييكه من پيشي ام!!! و اصلاً آب بازي دوست ندارم، قرار شد من يه بار با تاپ و شلوارك برم استخر تا اگه دوست داشتم، بريم مايو بخريم. روز سه شنبه 9 تير موقع برگشتن از مهد، مامان بهم گفت:

- رفتي استخر آب بازي؟

-- نه. نذاشتن من برم! تُبتَن ماعو نداري(گفتن مايو نداري)، نميشه بري تو آب!

مامان از مسئولان مهد علت رو پرسيد و اونها هم گفتن از بهداشت اومده بودن و چون مايو نداشت نفرستاديمش. مامان بهم گفت: اگه الان بريم مايو بخريم، ميري استخر؟ من گفتم: بعله! و همونموقع رفتيم و يك مايو يه تيكه آبي رنگ و كلاه شناي سيليكوني خريديم و .....

جلسه بعد استخر روز 14 تير بود. عصري كه از مهد بر مي گشتيم، مامان ازم پرسيد:

- رفتي استخر آب بازي؟ امروز برات مايو خوشگل و كلاه خوشگل گذاشته بودم...

-- نه!‌ نرفتم.

- چرا؟

-- آخه دوست ندارم برم استخر!!! مي ترسم؟! نميخوام برم!

- تو كه به من گفتي بريم مايو بخريم.... حالا نمي ري آب بازي كنـي؟

-- نميخوام. دوست ندارم برم!!!!!

و بعد كه مامان پرسيد، معلوم شد كه من بعد از پوشيدن مايو و حاضر شدن، كلي گريه و زاري كـرده بودم و از جلوي استخر فرار كـردم و نرفتم.....

* امروز 21 تير، براي اولين بار از مهد با مامانم تلفني حرف زدم، مامان داشت حالم رو مي پرسيد كه يكدفعه من رو صدا زدن و گفتن: پارميدا! بيا با مامان تلفني صحبت كـن...

- مامان!

-- جانم؟ سلام خانمي. خوبي؟ رفتي آب بازي؟

- نه. تو كجايي؟

-- من شركتم. تو كجايي؟

- من مهتكـونكـم.

-- خوبي؟ خوراكي هاتو خوردي؟ حالت خوبه؟

- مامان؟!

-- بله؟

- خبادس!(خداحافظ) و گوشي رو گذاشتم و رفتم!!!!!!

مامانم خيلي از اين ارتباط تلفني اش از سر كار با من توي مهد خوشحال شده بود....

* سه شنبه 16 تير، براي اولين بار سوالي رو كه همه بچه ها توي يك سني از مامان باباهاشون مي پرسن، پرسيدم:

- (داشتم به قاب عكس عروسي مامان و بابا نگاه ميكردم) مامان؟! عروس شده بودي؟

--(مامان با خنده) آره مامان جان.

- چرا منو نبُبُرده(نبرده) بودي؟!

-- الهي قربونت برم. آخه تو اونموقع نبودي كه؟!

- من تنها بودم خونه؟! چرا؟ آخه چرا؟

-- تو هنوز به دنيا نيومده بودي...

- (با اشاره به عكس عروسي) چرا نمومونده بودم از اينها؟(چرا نيومده بودم عروسي؟)

--

* تقريباً از اول تابستون هر كجا ميخواستيم بريم و بيرون از خونه بوديم، من به مامان مي گفتم:

- عينك شما رو بده! و عينك آفتابي مامان رو مي گرفتم و ميزدم به چشمهام.

مامان هم هرچند كه بي عينك ميشد!‌ ولي راضي بود از اينكه من عينك بزنم تا آفتاب چشمهام رو اذيت نكنه. تا اينكه مامان تصميم گرفت و رفت براي خودش يه عينك ديگه خريد و عينك قبليش رو داد به من. حالا از روزي كه عينك رو به من داده، من اون عينك رو نميزنم و نميخوامش! عينك خودمو ميزنم! هر چي مامان ميگه:

- پارميدا! حالا كه عينك ميزني حداقل اينو بزن. اين خوبه. واقعيه!!!    

-- من ميگم: نه! مال خودم باقعيه!!!!!

و مامان هر روز ۴ تا عينك توي كيفش حمل و نقل ميكـنه! يكي آفتابي خودش، يكي طبي خودش!، يكي آفتابي من، يكي هم آفتابي رو كه ميخواد بده به من! كه اگه دلم خواست همراهش باشه!!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 14:39 |
بشكن و سوت!/ سراغشو برسم؟!/ ژنريك!

* حدود يك هفته يا 10 روز قبل، يه روز به مامان گفتم:

- مامان! بشكن بلدي بـزني؟

-- آره مامان. اينجوري(در حالیکه بشکن زد).

- يادم بـده.

-- نميدونم چطوري بايد يادت بـدم. نگاه كـن انگشتهات رو اينجوري بذار روي هم، بعد انگشت رويي رو محكم رد كـن تا صدا بده.

اون موقع كه نتونستم، اما يه چند روزي عزمم رو جزم كـردم و بالاخره تونستم صداي بشكن رو در بيارم.

 * يه روز از مهد كودك اومديم خونه و ...

- مامان! سوت بلدي بـزني؟

-- نه! مگه تو بلدي؟

- نه. تو سوت بـزن! (در حاليكه دو تا انگشت اشاره ام رو گذاشته بودم تو دهنم و سعي ميكـردم اداي سوت زدن در بيارم!) اينجوري!

-- مامان جـون! من سوت بلد نيستم بـزنم!

- بابا! سوت بلدي بـزني؟

-- نه بابايي! سوت بلد نيستم بـزنم.

- سوت بلد نيستين دوتاتون؟

* بسيار متنفرم از ديدن پشه و مگس! و بدتر از اون اينكه به سمتم بيان. مثلاً ميرم تو حياط مهد كودك و يا توي خيابون و پارك و .... همينكه پشه يا مگس مي بينم چنان داد بيدادي ميكـنم كه گويا ديو ديدم!

- (با حالتي شبيه گريه و ناله) مامان! ‌من پشه دوست ندارم.

-- خب مامان جان هيچكس پشه دوست نداره. چون كثيفه. چون نيش ميزنه.

- من پشه مگس دوست ندارم.

-- آره مامان. منم دوست ندارم.

- (با حالت دعوا و دفاعي)ميخواهي سراغشو برسم؟(همون حسابشو برسم!!!!!!!)

--

* بعلت علاقه زياد مامان به اَمه(انبه)، منم گاهي از اين ميوه ميخورم، فقط مشكلم باهاش اينه كه زيادي سُر ميخوره و به سختي ميشه بهش چنگال زد!

چند روز پيش مامان برام توي يك ظرف انبه خرد شده گذاشته بود كه توي مهد بخورم، و عصر همون روز مربي ام براي مامان تعريف كـرد كه:

- مربي: بچه ها ميوه هاتونو بخورين. ميوه ها تموم بشه. ظرف ميوه ها خالي!

و بعد از چند دقيقه مياد مي بينه ظرف ميوه من خالي شده. براي اينكه منو تشويق كنه ميگه:

- مربي: پارميدا! آفرين ميوه هاتو خوردي.

-- نه! نخوردم. خالي كردم آشغالي!!!!!!

- مربي:

 * هفته پيش يه روز عصر، مامان و بابا داشتند با هم صحبت ميكـردن و من هم داشتم بازي ميكـردم و در كمال تعجب هيچ اعتراضي نداشتم و حرفي هم نميـزدم و ساكت بودم! مامان به اين سكوت من شك كـرد و بدون اينكه من متوجه بشم، نگاه كـرد ببينه من دارم چي كار ميـكنم؟ ...........

فكر مي كنـين من داشتم چي كار مي كـردم؟!!!!!!!

 بله!!!!!!!!!!! كتاب ژنريك مامان رو ورق ورق كرده بودم و بين دورباغه(قورباغه) و بقيه تقسيم كرده بودم و بقيه اش رو براي خودم برداشته بودم!!!! و همگي با هم ژنريك ميخونديم!!!!!!! خوبه! نه؟!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 10:58 |
تُمُمُخ ! / باهات دوست بودم!

* جمعه خونه مامان جـون اينها بودم، بعد از اينكه همه جور بازي كرده بودم و حوصله ام سر رفته بود، گفتم كه ميخوام نقاشي بتشم(بكشم)! و بعد هم مداد مشكي رو برداشتم و به خالـه گفتم: اين سياهه؟ و وقتي مطمئن شدم كه رنگ رو درست انتخاب كردم، يه چنين اثر هنري خلق كردم!

 بعدش با تعجب ازم پرسيدن:

- پارمیدا چي كشيدي؟

-- تُمُمُخ(تخم مرغ)!

- ديگه چي بلدي بكشي؟

-- تُمُمُخ!!!!

در اولي، فقط نماي بيروني تخم مرغ رو كشيدم! و در سومي، زرده تخم مرغ هم به تصوير كشيده شده!!!!

حالا نميدونم قحط جوجو و پيشي و گل و اينها اومده بود، كه من تخم مرغ كشيدم؟ يا اينكه پيكاسو هم بچه كه بوده تخم مرغ مي كشيده؟؟!!!!!!

بعد هم كه خودم از اين تخم مرغ كشيدن خوشم اومده بود، به اندازه توليد روزانه يه مرغداري! تخم مرغ كشيدم تا همه شام نيمرو بخورن!!!!!

* يه اخلاق خيلي عجيبم اينه كه بعد از هر كار بدي كه انجام ميدم و متوجه ميشم ديگران ناراحت شدن، به عوض درست كردن اون كار، 10 تا كار بد ديگه به پيامدش انجام ميدم تا حسابي كاسه صبر همه لبريز شه!

بعدش هم كه مامان باهام قهر ميكنه و ميگه چون كار بدي كردي باهات صحبت نميكنم، من ميگم:

- چرا مامان؟ (با صداي نازك شبيه پيشي!) من كه باهات دوست بودم!!!!!

* شبها موقع خوابيدن اصرار دارم كه برق خاموش نشه و ميگم:

- برقو خاموش نكني ها! تاريك مي ترسم(حالا جالب اينجاست كه من قبلاً بدون اينكه چيزي بگم تو تاريكي ميرفتم توي اتاق و اسباب بازي مي آوردم و نمي ترسيدم)

بعد هم بايد درست تا قبل از لحظه اي كه خوابم ببره، مامان باهام حرف بزنه و نگاهم كنه. مامان بهم ميگه:

-- خيلي دوستت دارم. شبت بخير. خوب بخوابي، خوابهاي خوشگل ببيني، تا صبح فردا كه چشماي خوشگلت رو به روي اين دنيا باز كني.

-  شب بخير مامان. دوستت دارم. بُزُرق!(بزرگ) بزرق دوستت دارم. تو كوچيك دوست داري!

-- نه! من بزرگ بزرگ دوستت دارم. يه عالمه دوستت دارم.

- مامان! تو بگو كوچيك دوست داري!

-- بيخودي شوخي نكن. پيله هم نكن! هيچوقت اينو نميگم! بزرگ بزرگ دوستت دارم. حالا هم بخواب!‌ شب بخير!!!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 15:3 |