* بابا نشسته بود روی تخت و داشت با لپ تاپ کار میکرد و کیف لپ تاپ و آداپتور و سی دی و ... رو هم ریخته بود کنار دستش....![]()
- بابا! ![]()
-- بله؟![]()
- این خرت و خرت ها رو جمع کن!![]()
میخوام بشینم اینجا!!!!!!!![]()
-- بابایی!
اینها خرت و پرت نیستن که!![]()
- خرت و خرته!![]()
* مامان توی آشپزخونه بود و من بیرون نشسته بودم کارتون میدیدم، یه نیم نگاهی به آشپزخونه کردم و مامان رو ندیدم...![]()
- مامان؟!![]()
![]()
--جانم؟![]()
- کویی؟(کویی=کوشی=کجایی؟)![]()
![]()
-- همین جام، قربونت بشم!![]()
![]()
* یه وقتهایی که یه حرفی میزنم که خوب نیست و نباید می گفتم
، بعد برای اینکه رد گم کنم و نذارم بفهمن منظورم چی بوده و احیاناً دعوام کنن
، یه لیست عجیب ارائه میدم که توش پر از خوراکی و غذا و ... است
که اصلاْ همه چی با هم قاطی پاطی بشه و هیشکی نفهمه من چی گفتم!!!!! ![]()
مثلاً این جوری:
بیشعووووووووووور!
کَلِه(کره)
، مُلَبا(مربا)!
، الاغ!!!
، ذرت، عسل، بستنی!
، ماکارونی پلو، عسل پلو(عدس پلو)، لومبیلا پلو(لوبیا پلو) و ...........![]()
![]()
* دیروز مربی ام توی مهد، روی پیشونی و گونه ام دو تا قلب قرمز کشیده بود که خیلی هم بانمک بود.
بعدش هم همونجوری با مامان و خاله رفتیم سینما، فیلم "پِشمک"(چشمک). چون فیلم موزیکالی بود، از نظر من خوب بود. حالا وسط فیلم، یکی در میون به خاله و مامان می گفتم:
- چیپس بده! اسمارت(اسمارتیز) بده!
آب بده!
آبیبه(آبمیوه) بده! تُمخِه(تخمه) بده!
...
نتیجه هم این شد که رانی پرید تو گلویم و حالا سرفه نکن کی سرفه کن!!! ![]()
![]()
مامان هم برای اینکه سرفه ام بند بیاد و حالم خوب بشه، هی میزد پشتم و فوتم میکرد!
و یه ریز حالم رو ازم می پرسید!!!!!!
خلاصه که فیلم دیدیم حسابی! جاتون خالی!!!!!![]()
![]()
* هر شب که میخوام بخوابم، می پرسم:
- مامان؟ بخوابیم میریم مهکونونک؟![]()
![]()
از وقتی هم که به استخر رفتن توی مهد کودک علاقه مند شدم، می پرسم:
- مامان؟! پَردا روزِ دختراس؟!(یعنی روز استخر دختراست؟)![]()
امروز صبح توی ماشین این سوال رو از بابا پرسیدم:
- بابا؟ امروز، روزِ دختراس؟![]()
![]()
--![]()
![]()
![]()
- میدم(میگم) امروز، روزِ دختراس؟![]()
و بعد که مامان دید بابا به هیچ وجه متوجه منظور من نمیشه، گفت:
- نه. روز استخر پسرهاست. ![]()
و بابا هم فهمید روزهای دخترا و پسرا یعنی چی!!!!!![]()
(مامان پارمیدا)
* خیلی که آدامس جویدن کار خوبی بود!
حالا بعضی وقتها که آدامس جایزه می گیرم، با خوشحالی به مامان میگم:
- میخوای آدامس بِتِکـونـم؟!(بترکـونـم؟!)![]()
![]()
-- نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیخوام!!!!![]()
* چند روز قبل، مامان برام شعر "پیشی پیشی ملوسم" رو خوند که خیلی خوشم اومد
. فقط اینکه شعرش رو یا کامل بلد نبود یا اینکه کلاً همین قدر مختصر مفیده!
بعد من به مامان گفتم:
- یادت نِمیره بقیه شو؟!![]()
(نمیره=نمیاد!!!!)
-- یادت نمیره نه عزیزم!
یادت نمیاد!!!!![]()
* من هر وقت به پول دست میزنم، مامان میگه: پول کثیفه، دست نزن. برو دستهات رو هم بشور.![]()
چند روز پیش سوار تاکسی بودیم، مامان از کیفش پول در آورد بـده به آقای راننده...
- مامان! این پوله کثیفه؟؟؟!!![]()
-- آره مامان جان
. همه پولها کثیفن.![]()
- پس دست نزن!![]()
![]()
یا اینکه، نشسته بودم و از توی کیف پولم، پول در می آوردم می گذاشتم توی صندوقم!(قلک)
و بعد پشیمون می شدم و از توی صندوق میذاشتم توی کیفم
و خلاصه حسابی باهاشون بازی میکردم که یکدفعه مامان من رو دید...
منم به مامان گفتم:
- مامان! من یه پولِ کثیف دارم!!!!!!![]()
-- ![]()
![]()
![]()
* توی بازیهای بین من و مامان، من میشم مامان![]()
، مامان میشه پارمیدا
!!! بعد به مامان میگم:
- بیا بشین غذات رو بخور، میخوام ببرمت پارک.![]()
-- خوردم. حالا بریم پارک. ![]()
- بیا الکی سوار ماشین من بشو.![]()
بعد مامان باید الکی دولـا بشه و من سوار ماشین خودم میشم و دور خونه می چرخم!
و مامان هم به همون روش، دنبال من بدو بدو میکـنه!
بعد چون اصلاً از این کار خوشش نمیاد!!
دفعه بعد که میرم بهش میگم :
- بیا بشین غذات رو بخور، میخوام ببرمت پارک.![]()
میگه:
-- نمیخوام. من پارک نمیام!!!!![]()
- مَده (مگه) با تو نیستم؟!
حرفم گوش نمیـدی؟ ![]()
-- چرا! من دختر خوبیم
. حرف گوش میکـنم
. اما پارک نمیام. ![]()
- پس می برمت کلاس بیبی ها!
شهنااااااااااز!!!!
بیا اینو بگیرش!!!!!!![]()
![]()
(شهناز مربی کلاس بیبی ها توی مهدکودکه!!!!!)
* در راستای همون بازی بالا، من گاهی از جو مامان بودن بیرون نمیام
، یکی از مهمترین مواردش هم اینه که هر چی رو که مامان کمی با جدیت بگه و یا چند بار گفته و من گوش نکردم، اونوقت کمی بلند بهم بگه، میگم:
- داد زدی؟!
آره!
داد زدی؟!
بی اَبَب!
بگو بعشید!!!!!!![]()
-- نخیر داد نزدم.
هر چی گفتم گوش نکردی، منم بلند گفتم.![]()
- چرا داد زدی!
نمی شبَبی؟(نمی شنوی؟)
می برمت کلاس بیبی ها!!!!![]()
![]()
![]()
روز پنج شنبه به شدت غر میزدم و ..... مامان بهم گفت:
- دیگه باهات صحبت نمی کنم. بی ادب شدی.![]()
-- من بی ابب! نیستم.
بی ابب نگوووووووووووو!![]()
- پس اگه بی ادب نیستی، داد نـزن.
آروم حرفتو بــزن
. نق نــزن
. یه چیزی میخوای الکی گریه نکـن.....![]()
منم ترجیح دادم دیگه جواب مامان رو ندم
، چون تعداد قانون هاش برای اثبات با ادب بودن، داشت زیاد میشد!!!!!![]()
بعد تلویزیون استخر توپ و شهربازی تبلیغ کـرد....
- مامان! منو می بری از اینها؟!![]()
-- (سکوت)![]()
- مامان! منو می بری شَربازی؟![]()
![]()
-- بله. اگه دختر خوبی باشی و با ادب باشی می برم.![]()
![]()
- ببر. با اببم. ببین!!!!!!!![]()
- با ادب بودن اینجوری نیست که تو الکی بگی. من نگاه میکـنم ببینم تو کارایی که نباید بکنـی رو گوش میـدی یا نه؟ به حرفام گوش میکـنی یا نه؟
چند لحظه ساکت بودم و هیچی نگفتم... بعد:
- دیدی؟ با ابب بودم . ببر دیگه!!!!!![]()
![]()
* توی این فصل تابستون، اکثر وقتها شام من شده ذرت آب پز
. همینکه میرسیم خونه، به مامان میگم:
- ذرت داریم؟ بپز!![]()
و اگه نداشته باشیم میگم: به بابا تِلپُن(تلفن) کـن بگو بخره!!!!!![]()
![]()
حالا اینکه اینهمه ذرت خوردن خوبه یا بد؟ نمیدونیم والا!!!!!![]()
* جمعه بنا به درخواست شدید من، رفتیم پارک ملت!
چون زمین بازی خوبی نداشت، هیچ خوشم نیومد
. تا به همون زمین بازی کوچک هم برسیم، مرتب میگفتم:
- پارک بچه گونه نداره؟!!!!! ![]()
چون عجله داشتم زودتر برسم به زمین بازی، دستم رو داده بودم به خالـه و بدوبدو میکـردم…. همینکه رسیدیم، گفتم: دیدی راست می دُپتَم(می گفتم)!!!!![]()
![]()
بابا هم می گفت: خودت اصرار داشتی بیایی اینجا!!!!! ![]()
شام هم رفتیم SFC ، به مامان گفتم: اسم اینجا چی بود؟ گفت: KFC. من هم گفتم: اِپسی!!!!!![]()
* از ماجرای حوله جادویی به بعد، حالا دیگه توی مهد کودک میرم توی استخر و نمیام بیرون!!!!! ![]()
آخرش هم با گریه میام بیرون!!!!
مامان میگه همه کارت همینطوره!
یا خوب خوبی
یا غرغرو
!!!!!! یا راضی یا ناراضی!
تو کلاً حد وسط نداری!!!!!!!![]()
![]()
![]()
(مامان پارمیدا)
* من ياد گرفتم كه به "ف" بگم"ف"
نه "پ"!!!
و اينجوري معلوم شد كه....
تازگيها هر وقت من قلي يا هر غذايي رو خوب نميخورم، مامان ميگه بيا مسابقه بذاريم، هر كي بيشتر بخوره و تمومش كـنه، شـاه ميشه
و بعد براي اونكه شـاه بشه، دست ميزنـيم و تشويق ميشه
.(البته مامان اغلب نميخوره، بازي ميكـنه تا من حواسم پرت بشه و بخورم
)
ديروز من و مامان داشتيم با هم قلي ميخورديم!!!!
كه به تكه آخرش رسيد و من الا و بلا كه ديگه نميخـورم، تو بخـور
. مامان هم براي اينكه ظاهر بازي رو خراب نكـرده باشه، اون تكه رو خورد. من فوراً براي مامان دست زدم و گفتم: آفرين! آفرين مامان!!!! و اينجا بود كه مامان ديد من ديگه نميگم: آپرين! و ياد گرفتم "ف" بگم.![]()
![]()
![]()
* يكي از حرفهايي كه ميزنم و شديداً همه از من تقليد ميكنند و مثل من صحبت مي كنند
، اينه كه ميگم:
- مامان! نعگه(يه دقه=يك دقيقه) بيا! ![]()
- نعگه صبر كن! ![]()
* گفته بودم كه اصلاً پشه دوست ندارم!
چند شب پيش يك عدد پشه نابكار، چندين جاي من رو نيش زده و خصوصاً دو جا روي گونه ام رو
. از اونروز تا حالا، مامان هر چي مي پرسه، ميگم: آخه پشه منو خورده
، گُلمبِه گلمبه! (قلنبه قلنبه)![]()
بعدش!
توپس(جوش) زده!!!!!!!![]()
* ميگن حسني به مكتب نمي رفت، وقتي ميرفت جمعه ميرفت! حكايت منـه. روز شنبه كمي به نظر سرماخورده ميومدم. عصري كه از مهد كودك برگشته بوديم، مامان گفت بيا يه بازي كنيـم.![]()
- مامان! چي بازي؟![]()
-- بيا اين رو بگير دستت. صبر كن من توي لگـن كه توي حمومه آب بريزم، بعد بهت ميگم.![]()
![]()
بعد مامان لگـن رو پر از آب كـرد و به من گفت اونكه دستته بيندازش توي آب.![]()
- مامان! اين چيه؟![]()
-- تو بيندازش، متوجه ميشي.![]()
وقتي انداختمش توي آب، چند لحظه كه گذشت به مامان گفتم:
- مثل حوله ميمونه!!!!![]()
![]()
-- آفرين پارميدا
. اين حوله مال تو، اسمش حوله جادوييه. ديدي انداختيم توي آب باز شد و حوله شد. ![]()
حوله ام زرد رنگه و عكس خرس پو داره و يك زنبور خوشگل، كه من بهش ميگم بيزبيز!!!!![]()
بعد هم رفتم توي حموم و به طرز شگفت آوري 1 ساعت آب بازي كـردم!! ![]()
![]()
مامان مي گفت: تو تا حالا حاضر نبودي آب بهت بخوره، امروز كه كمي سرما خورده اي، عجب اصراري در آب بازي داري ها!!!!
در حدي كه مامان من رو به زور از آب بيرون آورد
. تازه! بعدشم خودم موهام رو شخصاً سشوار كشيدم!!!!! ![]()
از اونروز به بعد، دوبار روز استخر بوده و من هر دو روز رو رفتم و حسابي بازي كـردم
و عصرش هم براي مامان تعريف كردم كه خيلي خوش دُذشت(گذشت)!!!! ![]()
الان هم مامان زنگ زده بود مهد كودك حالم رو بپرسه، گفتند خوبه و استخر هم رفته و امروز ديگه بيرون نمي اومده!!!!!
و آخرين نفري بوده كه اومده بيرون از آب!!!!!!![]()
![]()
ديديد اين حوله واقعاً جادو و جمبل بلد بود!!!!
چون باعث شد من به آب بازي علاقه مند بشم!!!!!![]()
(مامان پارميدا)
* شنبه عصري بعد از قرني! هوس كـردم موز بخورم
. اين بار درخواست پيشي و موشي بازي نداشتم، بلكه موز رو از پهـلو گاز زدم!!!
اينم يه روشيه ديگه!
اگه متوجه نمي شين منظورم چه جوريه به عكس توجه كنـين!![]()

بعد هم رفتم لگوهام رو آوردم و شروع كـردم به ساختن يه خونه زيبا....![]()
بابام فكر ميكـرد مامان كمك كـرده!
و مامان هم فكر ميكـرد بابا در ساخت خونه مشاركت داشته!
چقدر براشون توضيح دادم كه : نه بابا! خودم درست كـردم
و بعدش چقدر بوسـم كـردن
و قربون صدقه خودم و خونه ساخته شده ام رفتن!![]()
عكس هم گرفتن!
هم از خونه، هم از معمارش!!!!![]()
![]()

توي اين عكس دومي، دارم گزارش پايان كـار ساختمون
رو به مامـان جونـم میگم!!!!!![]()
* يكشنبه 4 مرداد عصري توي راه برگشت به خونه، مامان برام بَم مِ مُ (بَن بِن بُن1) خريد!
خيلي خوشم اومد، چون من يك سري هم كارتهاي آقاي آقايان رو دارم و گاهي باهاشون بازي ميكـنم. رسيديم خونه...
با صداي بلند و آهنگين ميخوندم: مامانِ خوشدِلم(خوشگلم) برام بَم مِ مُ خريده......![]()
![]()
بعد نشستيم و كارتهاش رو با مامان جدا كـرديم و همينكه رسيد به كارتهاي كوچكتر كه سخت تر جدا ميشدن، مامان گفت:
- بذار من خودم برات جدا ميكـنم كه پـاره نشن، تو دسـته بندي شون كـن.
-- نه! ميتونم. ![]()
![]()
بعد همون اولي رو كه اومدم جداش كنـم، گوشه اش خراب شد!![]()
- من كه گفتم تو دسـته شون كـن، من جداش ميكـنم برات.
من هم اصلاً از اين حرفش خوشم نيومد و يك كم اخم كـردم و گفتم:
-- مامانِ بَد! ![]()
![]()
به نظرتون نظرم نسبت به خوب يا بد بودنِ مامانـم خيلي متغيره؟!!!!!!![]()
![]()
* رابـطه استـخر و آدامس يك چيزي مثل روابط متناظر رياضياته!!!!
از دفعه قبل كه گفتم رفته بودم استخر و همگي فكر كرديـن من با آب آشتي كـردم
، ديگه نرفته بودم تا اين سه شنبه كه توي مهد كودك رفتم استخر
. اونهم با قولِ گرفتنِ آدامس!
از اونجاييكه من خيلي آدامس دوست دارم
و مامان اصلاً!!!
(چه تفاهمي!!!
) يك آدامس توي كيفم گذاشته بود و به مربي ام گفت: اگه رفتم استخر بهم بده
. البته بعدش معلوم شد كه بعد از آب بازي، كلاً ماجراي آدامس يادم رفته بوده و مربي مون هم از خدا خواسته!!!
آدامس رو بهم نداده بوده و مامانم كلي مشعوف شده
از اينكه هم استخر رفتم، هم آدامس نخوردم!!!!!!!
نتيجه اينكه يه نقيض رابطه هم درست كـردم براي استخر و آدامس!!!!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
* من همچنان به پيشرفت در نقاشي مشغولم
و چند روزيه(از دوشنبه هفته پيش) دارم پشـت سرهم، چشم چشم دو ابرو مي كشم!!!!!
گاهي هم مامان مي كشم!
بابا مي كشم!
بَده عكسشونو مي كشم؟ لازم نشه برن عكس پرسنلي بيندازن!!!!!!![]()
![]()
اينم نمونه اش!
البته اينجا الان يه عكس خانوادگيه احتمالاً!!!!!
تا مامان رفت دوربين بياره عكس بگيره، من همينطور تند و تند چشم چشم دو ابرو كشيدم!
وگرنه فقط همون اولي كه سمت چپ تصويره و از همه بزرگتره، مد نظره!![]()

* روز دوشنبه كه مبعث بود، براي شام رفتيم فرحزاد. قبلش توي راه كلي بهانه گيري كـرده بودم كه بريم شَرِ بازي!(شهر بازي)
ولي اونجا همينكه چند تا دونه شاتوت خوردم و ازش خوشم اومد، به بابا گفتم كه درب سطل شاتوت رو باز كنـه و بشينيم بخوريم!!!!!!!!
بعد هم براي اينكه ياد بگيرم كجا رفته بوديم، از مامان جـون پرسيدم:
- اسمش چيه؟ تجاس؟ ![]()
![]()
-- فرحزاد. دوست داري؟![]()
- آره. پَرَزا ؟!!![]()
![]()
--![]()
![]()
* شب شده و ميخواهيم بخوابيم:
- مامان! قصه بگو.![]()
-- باشه مامان. فقط يكي ميگم ها.![]()
- اِ! بلد نيستي؟
ياد نگرفتي؟
بيشتر بگي؟!![]()
-- نه! بلد نيستم
. هر روز يكي ميتونم بگم!![]()
- خب بگو. شنگول منگول رو بگو.
(حالا بماند كه مامان اگه به اندازه شهرزاد قصه گو هم قصه بلد بود! من هر شب ميخواستم همين شنگول منگول رو بگه يا نهايتاً اون خرگوشها رو!
)
-- يكي بود يكي نبود...
يه خانم بزي مهربوني بود كه 3 تا ني ني بزي داشت: شنگول و منگول و حبه انگور....![]()
- مامان؟!
پس باباشون تجاس؟!![]()
![]()
-- نميدونم مامان!
شايد رفته سر كار.![]()
- تجا ميره سر كار؟ شرتَت؟(شركت)![]()
![]()
-- نميدونم
. از اون بچگيهاي ما هم خبري از باباشون نبود!
من كه دنبالش نرفتم ببينم كجاست؟!![]()
- اِ چرا قصه نمي گي؟
يادت رَپت؟
حَباسِت(حواست) نبود؟! ![]()
-- نخير!
تو ميذاري من قصه بگم؟
يا ميخواهي بريم دنبال باباي شنگول اينها؟!![]()
![]()
- بگو. دوش(گوش) ميكـنم!![]()
![]()
-- يكي بود يكي نبود......![]()
* از سه شنبه شب، كمي صدام گرفته شده بود
. چهارشنبه عصري رفتيم دكتر. بماند كه اصلاً دختر خوبي نبودم و كلي به جـون عمو مهرداد غر زدم تا گذاشتم معاينه ام كنـه!![]()
آخرش هم بهش گفتم: پوف!
كه مامان عصباني شد!، دكتر گفت لارنژيت آلرژيك گرفتم.
به دارو احتياجي نيست و تا چند روز صبر كنيم شايد خودش بهتر بشه، اگه نشه بايد آمپول بزنم. ![]()
مامان درباره سور اخ كـردن گوش از دكتر پرسيد كه عفونت نمي كنـه؟ اذيت نمي شم؟
و دكتر گفت: دكتر مطب روبرو اين كار رو انجام ميـده. فقط گفت كه هر روز قرار شد اين كار رو انجام بديـم، نيم ساعت زودتر بريم پيش خودش تا منشي اش به گوشم يه كرم بي حـس كننده بـزنه كه دردم نـياد.![]()
![]()
امروز صبح كمي صدام بهتر بود. البته اگه جيغ جيغ توي مهد و يكه به دو كـردن با مامان اجازه بده كه صدام بهتر بشه!![]()
![]()
با عرض معذرت بايد بگم كه چند تا حرف بد ياد گرفتم كه پشت سرهم ميگم!
البته هر وقت كه خيلي عصباني بشم!
مامان تا حالا كلاً دو سه بار اينها رو ازم شنيده و اميدواره كه ديگه هم نگم!![]()
![]()
زَرِماااااااااااار، اُلاخ!![]()
![]()
![]()
(مامان پارميدا)