* بازي و سرگرمي هاي جديد:
يكي از بازيهاي جديدم اينه كه دفتر و مدادم رو بر مي دارم و (احتمالاً) مثل مربي مون
، مي ايستم و يكي يكي همه رو حاضر غايب ميكنم و براشون حاضر ميزنم!!!!!
مثلاً:
- مامان! اسمت چيه؟! ![]()
-- مامان! ![]()
- خب بگو حاضر! ![]()
-- حاضر!!! ![]()
- آفرين! آفرين! ![]()
يه سرگرمي ديگه ام اينه كه كتاب و دفتر و مداد خودكار و مداد رنگي و پاك كن و تراش و .... رو ميذارم جلوم و سرگرم نوشتن و خوندن ميشم.... ![]()
![]()
- پارميدا!
چي بيارم برات بخوري؟ ميوه ميخواهي؟ ![]()
-- نه مامان! من الان درس دارم! ![]()
![]()
- خب باشه
درست رو هم بخون!
بيا ميوه هم بخور!!!! ![]()
-- نه مامان! دارم مشق مي بيبيسَم(مي نويسم)!!!!! ![]()
![]()
- ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
-- مامان؟ من چند سالمه؟ ![]()
![]()
- 3 سال عزيزم. ![]()
-- مامان! من ديگه نرم مهتكونك!
من كي ميرم مدرسه؟ ![]()
- شما 3 سال ديگه ميري مدرسه. ![]()
-- بريم كيف مدرسه بخريم؟! ![]()
- نه عزيزم. بعداً برات ميخرم. ![]()
* شبها موقع خوابيدن، خودم انتخاب ميكنم كي برام قصه بگه. مامان يا بابا؟ ![]()
از هفته پيش كه بابا قصه معروف مسابقه خرگوش و لام پُش(لاك پشت)
رو برام گفته، خيلي از اين داستان خوشم اومده، ديگه قصه جديد كه بخوان بگن دوست ندارم و هر شب هم به بابا ميگم: نوبت توئه كه قصه بگي برام!
هر چي هم بابا توضيح ميده و اصرار ميكنه كه: ديشب من قصه گفتم پس امشب مامان بايد برات قصه بگه(يعني اينكه من خوابم مياد و بهتره مامان قصه بگه!!!
)، من ميگم: نه!
نوبت توئه! ![]()
![]()
* ديشب مامان داشت موبايلش رو تظيم ميكرد براي اينكه صبح چه ساعتي بيدار بشه....
- مامان! داري اِسمِمِس(اس ام اس) ميزني؟! ![]()
![]()
--(سكوت ناشي از تعجب بيش از حد) ![]()
![]()
![]()
- مامان؟
داري اس اِمِس(اس ام اس) ميزني؟! ![]()
(حالا خوبه مامان من خيلي اهل نوشتن اس ام اس نيست، وگرنه كه آبرو نميذاشتم براش احتمالاً!
)
-- نه مامان جان
. ميگم به نظرت من تو شيرين زبون خوشمزه رو از كجا شروع كنم بخورم؟! ![]()
![]()
- هيچ جا! ![]()
من خوابيدم!!!! ![]()
اما نشون به اون نشون كه من تا ساعت 10:30 نخوابيدم! ![]()
* جمعه غروب با يكي از دوستهاي مامان بابا كه يه پسر كوچولوتر از من دارن، رفتيم پارك ارم
. براي اولين بار بود كه دلم ميخواست خيلي از وسائل بازي رو سوار بشم و ابراز خوشحالي ميكردم از تنوعشون
، چون دفعات قبل تقريباً به زور سوار يه اسباب بازي ميشدم.
توي استخر توپ رفتم، اسب سوار شدم، دو بار ماشين برقي بزرگسالان سوار شدم با بابا البته!
ولي من رانندگي ميكردم و فرمان دست من بود!
، يه ماشين ديگه سوار شدم و خدا رو شكر خوش گذشت
.
ديگه توي راه تا بريم رستوران شام بخوريم كم مونده بود از خستگي خوابم ببره، كه به زورِ بازي نون ببر كباب بيار با مامان!
بيدار موندم و ديگه بعد از شام، توي راه برگشت از خستگي خوابم برد. ![]()
* تازگيها وقتي يك كار اشتباهي ميكنم كه مي فهمم الان ديگه مامان باهام حرف نميزنه
، فوري ميرم و از گردنش آويزون ميشم
و ميگم:
- مامان؟ با من دوستي؟! ![]()
![]()
-- بله با تو دوستم![]()
. اما كارت اشتباه بود. ![]()
- منم باهات دوستم!!! ![]()
پيشي بود(يعني كار اشتباه رو پيشي انجام داده نه من!) ![]()
(مامان پارميدا)
* بعضي از روزها كه مامان مياد مهد كودك دنبال من، توي مسير برگشت خونه با بابا هماهنگ كرده و سر راه سوارش ميكنيم و با خودمون مي بريم خونه!!!!!
دو سه دفعه است كه ما ميرسيم و بابا نيومده و ما منتظرش مي مونيم..... ![]()
- مامان! بابا نيومده؟![]()
-- نه. دير كرده. صبر مي كنيم مياد الان.![]()
- دير تَرده، بريم!
خودش بياد!!!
الاپمون كرده!(الافمون كرده)![]()
![]()
-- نه مامان! يك كم دير كرده الان مياد!![]()
![]()
- شانس آبُرده(آورده) ها!![]()
-- چرا؟ چون ما منتظرش شديم؟![]()
- آره! شانس آبرده ما مهربونيم!!!!!![]()
![]()
* پنج شنبه شب ساعت 11 تا 1 رفتيم سينما فيلم كيش و مات. همه فكر ميكردن من ميخوابم وسط فيلم. اما من تا آخر فيلم رو ديديم بعدش هم به نقد و بررسي پرداختم!!!!!![]()
البته خيلي جالب بود كه اكثر بچه ها توي سينما بيدار بودن و همه فيلم رو ديده بودن!!!!
اصولاً من از فيلمهايي كه هنرپيشه ها خوشگل باشن و خوش لباس، فضا هم زيبا باشه، خوشم مياد. ديگه اگه همراه با موسيقي شاد هم باشه كه چه بهتر!!!!!!![]()
نتيجه اينكه از اين فيلم خوشم اومد.![]()
* ديروز عصري من و بابا توي ماشين نشسته بوديم و مامان رفته بود دكتر. يه پيشي سياه سياه از زير يه ماشيني اومد بيرون و من بهش گفتم:
- سلام پيشي. خوبي؟
صبح بخير!!!!!!!!!!
ميو!!!!!![]()
و خلاصه كلي با پيشي حرف زدم و اونهم مثلاً جوابم رو داد و ..... كمي گذشت و پيشي رفت. هر چي هم صداش كردم نيومد و بابا هم گفت كه ديگه رفته
. چند لحظه نگذشت كه دوباره صدا كردم:
- اِ! سلام پيشي
و ...... و سعي كردم به بابا نشونش بدم. بابا هر چي دور و بر رو نگاه ميكرد پيشي رو نمي ديد..... تا اينكه نشونش دادم دقيقاً كجا رو ميگم كه پيشي نشسته. بعد بابا گفت:
-- پارميدا. اين كه اون پيشي نيست. اين سفيده، اون سياه بود.![]()
- چرا! رنگش پريده!!!!!!!!![]()
--![]()
![]()
* امروز صبح ساعت 7:30 :
تازه از خواب بيدار شده بودم و خواب آلود و لق لق زنان! رفتم و از روي ميز نصفه آدامس خرسي رو كه ديشب به لطف نداشتن پول خرد!
فروشنده بهم داده بود، رو برداشتم و رفتم به مامان گفتم:
- مامان! ميخوام آدامسم رو ببرم مهتكونك.![]()
-- نه مامان جان. اولاً آدامسي نمونده كه!
همه رو ديشب خوردي
، بعدشم اينكه آدامس جاش توي مهد نيست.![]()
- مامان! نه همه رو نخوردم!
نِپصِش(نصفش) مونده!
ايناها!!!! نبرم؟![]()
-- نه نبر.![]()
- آدامس درد بچه ها ميخوره؟(= به درد بچه ها مي خوره؟)![]()
![]()
-- نه. آدامس درد بچه ها نميخوره!![]()
- درد بزرگترا ميخوره؟![]()
-- نه. درد هيچكس نميخوره!
نه درد بچه ها نه درد بزرگترا.![]()
- پس درد مامان ها ميخوره؟!![]()
![]()
-- مامان جان درد هيچكس نميخوره
. تو كه مي بيني من اصلاً آدامس دوست ندارم!
اصلاً ميخواهي ببري مهد كودك، ببرش!![]()
![]()
(مامان پارميدا)
چند وقته یادم میره اینها رو براتون تعریف کنم:
* یه روز (فکر کنم ۵ مرداد) خونه مامان جون اينها بودم و چپ و راست ميرفتم و مي اومدم و يه درخواستي داشتم
، مثلاً:
- مامان جون! بيا من رو بلند كن دستم رو بشورم.![]()
- مامان جون! بيا به من حوله بده!![]()
- مامان جون! بيا منو بلند كن ببينم(ميخواستم توي كابينت رو ببينم)![]()
- مامان جون! من رو بلند كن ببينم(ميخواستم توي قابلمه غذا رو ببينم)![]()
- مامان جون! به من خيار بده!![]()
- مامان جون! دستم تثيف شد!
منو بلند كن دستمو بشورم.![]()
- مامان جون! من جيش دارم.![]()
و................
تا اينكه مامان جون به شوخي بهم گفت:
-- پارميدا! چقدر به من كار ميگي!
تو كي من هستي كه من بايد به حرفهات گوش كنم؟!![]()
![]()
- پارميداتم!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
-- اي قربون تو بشم عزيزم كه پارميداي من هستي......![]()
![]()
![]()
![]()
و ديگه معلومه!!!!!!!!!!!!
وصف الحال مامان جون از اينجا به بعد!
اوامر بنده چندين برابر شد!!!!!!!![]()
![]()
* بازي دردو شِتستم!(گردو شكستم) بازي مخصوص من و مامان جونه. ![]()
مامان جون يه قدم مياد جلو و ميگه: گردو... ![]()
من دستمو ميزنم به كمرم، با يه ناز و ادايي به جلو خم ميشم، يه قدم ميرم به سمتش و ميگم: دردو(گردو)!![]()
![]()
مامان جون ميگه: من ميگم گردو، تو بگو شكستم...![]()
و بعدش من 6 قدم ميرم جلو و محكم پام رو ميذارم روي پاي مامان جون!!
و بهش ميگم: زدم سَرِتو شِتَستَم!!!!!!![]()
و به اين منوال هميشه، من برنده بازي ام!!!!!![]()
![]()
![]()
پ.ن. عكسهاي استخر رو امروز به مامان دادن. 6 تا عكس خوشگله
. در اولين فرصت ممكن و در صورت پيدا شدن يك عدد اسكنر بيكار
، عكسها را برايتان خواهم گذاشت.![]()
(مامان پارميدا)