تبليغاتX
Parmida
اين چند وقت چه خبر؟!

* از روزي كه اين فيلم دو خواهر رو گذاشتن، ما 20 بار تصميم گرفتيم بريم ببينيم كه نشده. من هم هر روز به مامان ميگم:

- امروز بريم سيمما. دو خواعَر!!!!!

* 1/7 ، رفتيم پيش دكترم تا واكسن آنفولانزا بزنيم. دكتر پيشنهاد داد براي اينكه ميونه من و اون بهم نخوره! و من از زدن واكسن شاكي نشم و .... بريم پرستار مطب بغل كه آشناست برام بزنه و ما هم رفتيم...

خانمه به من گفت: ميخوام برات يه واكسن كوچولو بزنم كه ديگه مريض نشي. مامان بهش اشاره كرد كه : نه نه!!! اينجوري نگو. بگو ميخوام دستت ستاره بكشم. اون هم همين ها رو گفت و من نشستم روي صندلي و آستينم رو زدم بالا. خانمه به بابام گفت دستش رو سفت نگهدار و به مامان هم گفت يه كاري كن نگاه نكنه. همه اينها رو هم آهسته مي گفتن و با ايما اشاره كه من نفهمم.

بابا دستم رو نگه داشت و مامان هم بهم گفت چشم بذار تا برات ستاره بكشه ببينيم خوشگل مي كشه يا نه؟

آخراي زدن واكسن يه تكوني به خودم دادم كه همه احساس كردن دردم گرفته و الان قيامت ميكنم. اما چيزي نگفتم. فقط بعد از تموم شدنش، روي بازوم دنبال ستاره گشتم كه نبود؟!

به مامان گفتم : ستاره اش كو؟

- اِ ! خودكارشون نمي نوشته! فقط تيز بوده ولي ننوشته! (يعني اينكه مثلاً تيزي سوزن مربوط به خودكار بوده!)

بعد خانمه برام خودكار آورد و ستاره كشيد و اومديم خونه. مامان و بابا خوشحال و متعجب از اين بودن كه چطور من رو گول زدن كه من اصلاً نفهميدم! توي راه بابا پياده شد كه خريد كنه....

- مامان؟!

-- جانم؟

- ديدي آمپول درد نداشت؟! گريه نكردم؟!!!!

--

خودتون تصور كنين قيافه مامان رو!!!!!

* 11/7، رفتيم با مامان خريد يه سري لوازم التحرير براي مهتكونك.... توي مغازه يه خانمي بود كه هي با ايما و اشاره و شكلك در آوردن به من مي گفت: بيا پيشم. يه دقيقه بيا! چه دختر نازي و اينها.... من هم بهش يه پوف كردم و گفتم: بي تربيت! و اومديم بيرون از مغازه....

- مامان؟! خانمه تو خمير بازي(يعني همون تو مغازه!) به من گفت بيا، منم نرفتم!

-- خب تو نبايد مي رفتي، كار خوبي كردي. اما دليلي نداشت بهش پوف كني و اينها رو بگي. زشته...

- اون گفت! به من چه مرطوبي(مربوطي داره= ربطي داره!!!) داره؟!

* 12/7، سرفه هام بهتر شده بود اما صدام گرفته بود. دكترم رفته بود مسافرت اما دوست خودش به جاش مي اومد مطب و ما هم رفتيم كه دوستش من رو آينه(معاينه) كنه!دكتر آرومي بود ولي من انگار كه غريبي كرده باشم(با وجود اينكه از قبل آمادگي اش رو داشتم كه دوستش توي مطبه) هم گريه كردم كمي و هم اينكه ازش خوشم نيومد. توي راه برگشت:

- مامان! دوست مِرداد(مهرداد=دكتر خودم!) مهربون نبود! دوستش ندارم! بگو دوستش بره! مرداد بياد!!!!

* 14/7، عصري توي ماشين، راه برگشت به خونه...

- مامان؟ مانكيو چي ميشه؟!

-- چي مامان؟! چي؟

- مانكيو! مانكيو!

-- نميدونم مامان! خودت كه دختر خوبي هستي و بلدي، تو بگو!

- ميشه ميمون!

-- اي قربونت بشم! مانكي ميشه ميمون.

- نه ميشه كَت! نه ميشه كُت!!!!!!

-- ولش كن مامان! كلاً قاطي پاطي شد!!!!!

* 16/7، روز پنج شنبه بود و بابا اينها نمايشگاه صنعت غرفه داشتند... من و مامان و خاله هم رفتيم. فكر كنم همه اونهايي كه توي همون سالن بودن ديگه من رو مي شناختن! كلي آدم من رو به اسم هم شناخته بودن!!!! از بس كه اونجا بدو بدو كردم.

بعدش براي اينكه شيطوني نكنم، رفتيم توي محوطه بيرون و ديگه چه بهتر! بدو بدو اساسي تر و جدي تر! مي نشستم لب جدول باغچه و نقاشي ميكردم! تا ظهر مونديم و ديگه برگشتيم. موقع برگشتن از بس گريه كردم و زاري كردم كه : بابام جا مونده! بابا جا مونده!!!!!! مامان و خاله رو ديوانه كردم!!!!! تا رسيديم خونه!

* 17/7، جمعه بود و قرار بود همه بچه هاي مهد كودك بيان براي جشن روز جهاني كودك توي يكي از ميدونها نزديك مهد. من و مامان هم رفتيم.

خيلي خوشگل بود، درختهاي دور تا دور ميدون رو با بادكنك بهم بسته بودن. روي سنگفرش داخل ميدون پارچه براي نقاشي با آبرنگ پهن كرده بودن كه كلي روش نقاشي كشيدم. تن درختها لباس پوشونده بودن و براشون مو گذاشته بودن، كنارش رنگ انگشتي گذاشته بودن تا با انگشت روي اون لباسه نقاشي كنيم. وقتي من داشتم نقاشي مي كرديم آقاي عكاس از من يه عكس خوشگل هم گرفته.

يه تپه بزرگ از شن و ماسه درست كرده بودن با كلي بيل و چنگك مخصوص شن بازي، كه زير خاك هم وقتي مي گشتيم و بازي ميكرديم، تيله هاي رنگي و اينها در ميومد و مثلاً گنج بود. كه خيلي دوست داشتم و كلي بازي كردم. يه گوشه ميدون، آجر بود و گل و ماله و اينها... كه مامان برام گل مي آورد ميذاشت، من هم آجر ميذاشتم و خونه سازي كرديم چند طبقه!!!! يه گوشه ديگه ميدون، يه ميز بزرگ بود كه روش خوراكي بود و بايد خودمون آشپزي ميكرديم و لقمه درست مي كرديم و ميخورديم، من اصلاً از اين جور بازيها ميدونين خوشم نمياد!!!!! نمايش عروسكي و اينها اجرا كردن كه من دوست نداشتم.

* 20/7، روز بزرگداشت حافظ بود. وارد مهد كه شديم كمي تاريك بود، شمع  و عود روشن بود، يه سبد بزرگ روي ميز بود و توش فال حافظ بود. قرار شد براي مامان فال بردارم كه برنداشتم و خودش برداشت. اما عصري موقع برگشتن يه فال هم براش من برداشتم.

* 23/7، با مامان و خاله و مامان جون، رفتيم بهار و وليعصر براي خريد. براي من خريد كرديم، شلوار لي و لباس راحتي و اينها. توي وليعصر مامان جون رفت مانتو پرو كنه. من هم كلاً باهاش ميرفتم تو اتاق و مي اومدم بيرون! در رو مي بستم و باز مي كردم! كلي شيطوني كردم و.... موقع بيرون اومدن كه مامان جون، مانتو رو نپسنديده بود، فروشنده گفت: تقصير پارميدا شد، مامان جون مانتو نخريد!!!!!! معلوم شد كه كلاً همه حواسشون به بنده بوده!!!!!

*25/7، روز جهاني غذا: قرار بود هر كسي يه غذايي ببره مهد كودك، تا بچه ها با انواع غذاها آشنا بشن. مامان براي من يه لقمه هاي كوچولويي با نون لواش درست كرد كه توش گوشت چرخ كرده و ذرت و سبزي و هويج ريز داشت و بعد هم اونها رو سرخ كرده بود. حالا جالب اين جاست كه هر چي به من اصرار كرد يه دونه ازش بخورم كه حداقل بدونم چي پخته بوده و غذام رو بشناسم!‌ من باز هم نخوردم كه نخوردم!!!

* 26/7، ديروز روز آزمون خلاقيت و استعداد يابي بود. به قول مامان: بچه ام كنكور داره!!!!! عصري رفتيم و يه دفترچه دادن كه توش پر بود از سوالهاي جوراجور. من كه اصلاً دوست نداشتم مربي اونها ازم سوال بپرسه، اونها گفتن ميشه كه مامان از من بپرسه. مامان زخم معده گرفت تا تونست 12 صفحه سوال رو از من بپرسه و من جواب بدم و اونجا بنويسه!!!! يكي در ميون هر سوالي مي گفتم:

- مامان؟!‌ بريم! اينجا مدرسه است؟ من بزرگ شدم كه اومديم مدرسه؟! بريم حياط بازي كنيم! بريم توپ بازي كنيم!!!!!

مامان دور جوابهايي رو كه من ميدادم خط مي كشيد.... من هم يه مداد قرمز دستم گرفته بودم و از اين سر صفحه به اون سر صفحه هي خط مي كشيدم هي خط مي كشيدم! هي مامان پاك ميكرد! من هم غر ميزدم كه چرا پاك كردي؟خط كشيده بودم!‌ هم دوباره خط مي كشيدم!!!! واقعاً مامان زخم معده گرفته بود ديشب!!!!!!

قراره جوابهاي كنكورمون 5 آبان بياد!!!!!!!

* من نميدونم مگه اين سريال مِرزاد(بهزاد=دل نوازان) كه هر شب پخش ميشه، مال گروه سني خردسالان نيست؟! كه هر شب موقعي كه مي شينم و با دقت هر چه تمامتر نگاه ميكنم!!!! مامان به من اعتراض ميكنه؟!!!!!!! جالب تر اينكه از وقتي ميرسيم خونه، ميگم: مامان؟ سريالمون كي شروع ميشه؟!‌ همون مِرزاد رو ميگم ها؟! سريال جديد؟!!!!!!!


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:36 |
اسمامبول!

من و مامان و بابا يه سفر 5 روزه رفتيم اسمامبول!(استانبول) جاي شما خالي، خوب بود و خوش گذشت.

(اين پست كمي طولانيه. اگه دوست داشتين بخونين، اما اگه دوست نداشتين لطفاً بدون خوندن، شكلك و اينها برام نذارين)

روز چهارشنبه 18 شهريور ساعت 11 شب رفتيم و روز دوشنبه 23 شهريور ساعت 2 صبح برگشتيم.

* از حدود يك هفته قبل از رفتن كه متوجه شده بودم ميخواهيم بريم مسافرت و مامان و بابا تلفني با آژانس ها صحبت ميكردند، مي پرسيدم:

- مامان! كجا ميريم؟ اسمامبول؟ تُلكيه؟(تركيه) با هبابيما؟(هواپيما) با مامان بابا؟

-- بله. همگي با هم ميريم. با هواپيما.

- برم بَسايلمو(وسايلمو) جمع كنم؟!

--نه مامان جان! خيلي زوده.

* موقع رفتن توي فرودگاه، به جاي ناهاري كه نخورده بودم و مامان هم وقت نداشت باهام چك و چونه بزنه، كيك و آبميوه خوردم. بي نهايت براي سوار شدن به هواپيما كم طاقت بودم. مرتب مي گفتم:

- چرا نميريم سوار شيم؟ هبابيما نيومده؟ بيا بريم نشونت بدم! اومده!!!!

توي صف كه ايستاده بوديم، يه خانمي رو كه جلومون بود و مشغول صحبت كردن بود و حواسش نبود صف رفته جلو، هلش دادم!!!!! مامان گفت:

- پارميدا! اين كار خيلي بديه. نبايد كسي رو هل بدي.

-- ميخواست بره خب! نرفت منم هلش دادم كه بره!!!!!

توي هواپيما، اولش كه گفتم كمربند نمي بندم! بعد كه ديدم نه بابا!‌ كمربندش همچين هم به جايي بند نيست! قبول كردم و بستم. بعد ميز جلوم رو باز كردم و دفتر نقاشي و مداد رنگي هام رو هم از بابا گرفتم و نشستم به نقاشي كردن! آي چشم چشم دو ابرو كشيدم! فكر كنم عكس همه مسافرها رو كشيدم!!!!! بعد هم كه شام دادن و من هيچي نخوردم. بعد هم گرفتم خوابيدم تا خود فرودگاه آتاتورك.

وقتي رسيديم و ميخواستيم از هواپيما پياده بشيم بارون مي اومد شديد شديد.... (كه بعداً فهميديم در حوالي استانبول تو همون روزها سيل هم اومده!) مامان من رو بغل كرد و بدو بدو وارد سالن شديم و من حسابي خواب آلود بودم. بعد هم اومدن دنبالمون و رفتيم هتل و همگي بيهوش شديم.

* 5 شنبه صبح سر صبحانه هتل، هر چي مامان گفت چي ميخوري؟ اين رو بخور. اون رو بخور. گوش نكردم كه نكردم. به جز چند تا دونه كورن فلكس و خيار و هندوانه و آب پرتقال! چيزي نميخوردم. مامان گفت: ميريم بيرون اونوقت تو گشنه ميموني! من هم گفتم: نات اين مورَن! (يعني not important، مامان و بابا بي نهايت متعجب! مونده بودن كه من اين رو كي شنيدم و چه جوري هم فهميدم كي به كارم مياد!!!!!)

هر روز موقع صبحانه، دوست داشتم از شكرهاي رژيمي كه توي بسته هاي بلند و باريك بودن، چند تا بردارم. حالا به چه دردم ميخوره خدا ميدونه؟! مامان از اين موضوع سوء استفاده ميكرد و شرط ميذاشت كه اگه صبحانه خوردي، ميتوني بري و از اونها برداري!!!!!

بعد از صبحانه، طبق قرار قبلي با تور، اومدن دنبالمون و رفتيم قستنطنيه و ديگر مكانهاي مهم تاريخي.... كه همينكه به ميدان سلطان احمد رسيديم و من كبوترهاي معروف اونجا رو ديدم كه از كنار گوش آدم پرواز ميكردن و همينجور جلوي پاي آدم ميموندن و براشون دونه مي ريختن و اينها... ديگه همانا كه از اونجا تكون نخوردم كه نخوردم! بابا موند پيش من و مامان رفت تا يك كمي به صحبتهاي راهنما گوش كنه و بعد اومد پيش من. من هم گندم خريده بودم براي كبوترها. اما.............

يكي يك دونه بهشون گندم ميدادم! بعد خودم يه گوشه مي ايستادم و صداشون ميكردم:

- جوجوها! جوجوها! بيايين بيايين!

بعد كه اونها مي اومدن خيلي بهم نزديك مي شدن، مي ترسيدم و داد ميزدم:

- نه! نه! نيايين!!!!! برين، برين عقب!

بعد دوباره صدا ميكردم:

- بيايين! جوجوها جمع شين! بعد براشون گندم ميريختم و صبر ميكردم تا بخورن! همينكه سرشون رو مياوردن بالا، مي گفتم:

- جوجوها؟ تموم كردين؟!!!!!  آفرين! آفرين!!!!!!!

و خلاصه كه جوكي بود براي خودش! آخر سر هم كه يه گنجشك ديدم كه اون دوردورا داشت براي خودش پياده تنهايي قدم ميزد، پيله كردم كه بايد برم به اونهم دونه بدم!!!!!!!

و اين شد كه ما اصلاً از تاريخ و .... اونجا چيزي نفهميديم!

بعد هم با وجود اينكه نزديك ناهار شده بود و داشتيم ميرفتيم رستوران، چشمم به ذرت فروشها افتاد و علاقه هميشگي ام گل كرد و يه ذرت خوردم و ديگه ناهار هيچي نخوردم جز چند قاشق سوپ. همين و بس.

عصر اونروز رفتيم مراكز خريد و هم دور زديم( اين دقيقاً جمله خودمه كه ميگم: بريم يه دوري بزنيم!!!!) و هم كمي خريد كرديم. عصرونه ساندويچ king Burger خوردم و بدم هم نيومد.

توي مركز خريد، يه قطار بازي بچه ها بود كه خيلي دوستش داشتم و دو بار سوارش شدم. مامان موقعي كه من سوارش شده بودم نبود، بعدش من هي به مامان مي گفتم از اينها سوار شم و بابا مخالفت ميكرد. مامان كلي تعجب كرده بود كه چرا مخالفت ميكنه؟ دليلش موقعي معلوم شد كه توي فيلم و عكسها ديد كه من دو بار هم سوار اون شده بودم! طفلكي مامان! كه دلش برام سوخته بود! نميدونم چطوري فكر كرده بود كه من اگه اونقدر اون رو دلم ميخواست و سوار هم نشده بودم، گذاشتم اونها اونجا جان سالم به در ببرند؟!!!!!!

روز اول يه گاهي اگه سگ خيلي بزرگ و سياه مي ديدم كمي مي ترسيدم و ديگه بدو بدو نميكردم و دستم رو ميدادم به مامان. اما از روز دوم ديگه اگه گرگ هم مي آوردن توي خيابون! من نمي ترسيدم!!!!! فقط يه بار يه سگه خيلي به من نزديك شد و همچنان به سمت من ميومد، كه ترسيدم و پريدم بغل مامان و گفتم: ميخواد من رو بخوره؟!!!!!!

از بس توي خيابونها بدو بدو ميكردم اونهم كاملاً بي دقت! مثل هميشه! كه گاهي همزمان با اينكه مامان بابا دنبالم بدو بدو مي اومدن، يك كسي هم كمك ميكرد و من رو نگه ميداشت و به تركي هم مي گفت: گزل....نميدونم بقيه اش چي ؟ ولي حتماً معني اش اين بود كه: دختر! بدو بدو نكن!!!!!

* روز جمعه، قرار بود با تور بريم جزيره بيوك آدا. خوشبختانه هوا هم خوب بود. اومدن دنبالمون و رفتيم اسكله و سوار كشتي شديم. روي عرشه بزن و برقصي برپا بود و شعر پارميدا رو هم يكي در ميون ميخوندن و من هم به بابا مي گفتم: بيا بريم بِرَصيم!(برقصيم) و البته منظور من از برقصيم همون دور بچرخيم، سرمون گيج بره، هي بيافتيم زمين، بود !!!!! ديگه تلو تلو ميخوردم از بس چرخيده بودم!!!!

رسيديم جزيره، رفتيم سوار درشكه شديم. مامان مي گفت: ببين چه اسب هاش خوشگلن. دارن ما رو راه مي برن. اما نميدونم چرا من اصلاً ابس ها رو دوست نداشتم. مرتب مي گفتم:

- ابس ها برن! ابس ها رو دوستشون ندارم!

مامان مي گفت: ببين اسب ها درشكه رو راه مي برن. اگه اونها برن، ما مي افتيم زمين!!!!!!

رسيديم به يه قسمتي از جزيره و براي استراحت پياده شديم، اونجا چند تا الاغ بود كه بچه ها و بزرگترا مي رفتن سمتشون و بچه ها باهاشون عكس مي گرفتن. من از بس گفتم: الاغ دوست ندارم، الاغها رو دوستشون ندارم، كه انگار قرار بوده الاغي چيزي به من بدن با خودم بيارم احياناً!!!!

همونجا چند تا سرسره هم بود كه من براي نجات خودم از شر الاغها، بهش پناه بردم! همينكه رفتم سوار سرسره بشم ديدم روي يكي شون كمي كثيفه! كه خب اون تكليفش معلوم بود! من هرگز سوارش نمي شدم! دوميش هم كمي خيس بود كه خب اونهم تكليفش معلوم بود و اما سومي!!!!! روش مگس نشسته بود! منم گفتم:

- مگس! برو! ميخوام سرسره سبار شم. مگس؟ مگه نمي پَهمي(نمي فهمي؟) چي ميگم؟ برو!

ديدم نه! مگسه كوتاه نمياد! مامان رو صدا كردم كه به اين مگسه بگو بره. مامان مگسه رو پروند و من يه سر خوردم. ولي مگه اونجا همون يه دونه مگس بود كه بره؟! ديگه كلاً و عمراً هم پيداش نشه؟! از بس جيغ و داد كردم كه به اين مگسها بگين برن! كه ديگه بابا گفت: بيا بريم. نميخواد سرسره سوار بشي، وقت استراحت تموم شد و خوشبختانه بايد با درشكه ها بر مي گشتيم.

توي مدت زماني كه سوار درشكه ها بوديم، تكليف خورد و خوراك همه حيوونها رو معلوم كردم! مرتب مي پرسيدم:

- بابا؟ ابس ها چي ميخورن؟ الاغها چي ميخورن؟ آقا شيره ها چي ميخورن؟! ميمونها چي ميخورن؟ و .....

بعد رفتيم براي ناهار و من هم كه چون كلاً غذا چه معني داره؟! از اولش گفتم:

- مامان! بابا! پا شين بريم بازي كنيم، بدو بدو كنيم!

و بالاخره بابا غذاش رو كه خورد، من و بابا اومديم بيرون و ايستاديم كنار آب. (اين آب منظور درياي مرمره است!) چند تا مرغ ماهيخوار اومده بودن و اونجا گدم(قدم) ميزدن! من هم بهشون لطف كردم و براشون نون ريختم بخورن! بعد كه ديدم اصلاً تحويل نگرفتن، با يه نارضايتي بهشون گفتم:

- اِ! جوجوها! نون ريختم بخورين ديگه! خلاصه كه وادار كردن مرغ ماهيخوار به نون خوردن هم از شاهكارام بود!!!

يه گربه اي هم همون دور و برها مي چرخيد براي خودش كه به اون هم نون دادم بخوره دلش نشكنه! بعد كه ديدم قيافه اش خيلي عصباني و ناراحت شد،‌ بابا رفت باقيمانده غذا رو كه ماهي بود و پوست ماهي و تيغ ماهي!!!! آورد و داد به اون گربه. بعدش انقدر خوشحال شده بود و باهام دوست شده بود و برام ميوميو ميكرد، من هم به بابا مي گفتم:

- برو براش بازم غذا بيار!

-- از كجا بيارم براش ؟! همين بسش بود!!!!!

بعد از ناهار قرار شد همه حدود 2 ساعتي گشت بزنن توي جزيره تا ساعت 4 كه دم اسكله باشيم. ما هم رفتيم دوچرخه كرايه كرديم و دور تا دور جزيره رو دوچرخه سواري كرديم كه خيلي خيلي خوب بود. بابا يه دوچرخه اي گرفته بود كه پشتش يه صندلي مخصوصي براي بچه ها داشت و من اون تو نشستم و پاهام و كمرم هم با بست مخصوص بسته مي شد و جام امن امن بود و راحت راحت. من و بابا جلوتر حركت ميكرديم و مامان پشت سرمون مي اومد. مرتب به بابا مي گفتم:

- تند برو! تندش كن! مامان داره بهمون مي رسه! ما برنده شديم..... هورااااااااااا، مامان ما برنده شديم.....

همين كه يه ذره از مامان دور مي شديم، صداش ميكردم و مي گفتم:

- مامان! ما داريم تند ميريم. تو هم تند ميايي؟! ما جلو زديم ها!!!!!

در حين دوچرخه سواري، از كنار دو تا خانم رد شديم كه يكدفعه يكيشون گفت:

- اِ! سلام پارميدا؟! خوبي؟ تو هم اينجايي؟!!!!! خوش مي گذره؟!

كه بعد مامان كلي فكر كرد و يادش افتاد ديروز توي ميدان سلطان احمد و اونجاها خانمه رو ديده !!!!

موقعي كه مي بايست دوچرخه ها رو مي برديم تحويل بديم، انقدر از دوچرخه خوشم اومده بود كه به بابا گفتم:

- بابا! ببريمش خونمون!!!!!!

-- نه بابا! اين دوچرخه آقاهه است. ما كه نميتونيم با خودمون ببريمش!

يه بستني هاي مخصوصي داشتن اونجا و رفتيم براي حسن ختام جزيره، بستني هم گرفتيم. بستني مامان و بابا خيلي بزرگ بود و بستني من كوچكتر. همين كه چشمم به بستني اونها افتاد خيلي جدي به مامان گفتم:

- مامان! اينو بگير. اينو بگير!

مامان هم بستني رو از دستم گرفت، فكر كرد شايد نميخوام بخورم يا داشته از دستم مي افتاده! بعد دوباره بهش گفتم:

- اونو بده! اون بستني شما رو بده!!!!!!

و بستني مامان رو گرفتم و كوچكتره رو دادم بهش! تا اون باشه كه براي من از اونها نخره!!!!!

جالب اين بود كه هر كس رد مي شد، با يه تعجبي بهم نگاه ميكرد!!!! يك خانم و آقايي هم كه نميدونم از همسفرهامون بودن يا توي فرودگاه ديده بوديمشون، من رو صدا كردن كه: پارميدا! پارميدا كجايي؟!

خلاصه كه معروف شده بودم، اساسي!!!!!

يك كم كه از اون بستني خوردم، با اصرار مامان كه گفت: داره بستني آب ميشه ميريزه رو لباست، بستني اش رو پس دادم!!!!!

توي راه برگشت، كمي هوا خنك شده بود و من هم كمي خواب آلود. اما اصلاً با توجه به شلوغ بازي روي عرشه و اينها نخوابيدم و حسابي شيطوني كردم.

رسيديم و رفتيم هتل كه خستگي مون در بياد، از بس گريه كردم و داد و بيداد كردم كه:

- مامان! بابا؟! بريم بيرون! استراحت نكنين! استراحت نكنين؟! بريم بيرون؟!!!!!

كه بالاخره وادارشون كردم بريم گردش در شهر. توي خيابان استقلال راه ميرفتيم و هر كجا بار ميديم، مي گفتم: اينجا بشينيم! يه چيزي بخوريم!!!! آخرش هم نشستيم و قهوه ترك و اينها خورديم. بادام زميني هم آورده بودن كه من خوردم!!!!

شاه بلوط خريديم و من يه دونه خوردم، نه بدم اومد و نه خيلي خوشم اومد. مامان و بابا برعكس من دم به ثانيه هوس خوردن بلوط ميكردن! خيلي جالب بود كه من هم در اين سفر طبق روال و علاقه خودم، روزي يه ذرت ميخوردم، حالا يا آب پز يا كباب شده كه بهش مي گفتم از اونها كه سوخته سياهه!!!!! بدي اش اين بود كه با خوردنش سير مي شدم و ديگه غذا خوردنم خيلي سخت بود. از اونجاييكه خوشم ميومد موقع ناهار و شام از سر ميز، خلال دندان هايي رو كه بسته بندي داشتند، بردارم، مامان بابا با من شرط ميكردن كه اگه غذا بخوري ميذاريم از اينها برداري!!!!!

شب دوم يه بازي جديد هم اونجا ياد گرفتم، بدو بدو ميكردم و كلي جلوتر از مامان بابا مي ايستادم، بعد يك دفعه به سمت اونها با يه شتابي ميدويدم و محكم خودمو مي كوبوندم به شكمشون! حالا كاري نداريم كه دل و روده اونها حالش چطور بود!! يك شب در حين همين بازي خيلي زيبا و مهيج! خوردم به شكم مامان و نتونستم تعادلم رو حفظ كنم و خوردم زمين. يه آقايي از كنارم رد شد و بهم گفت: oops! ، حالا مامان عصبانيه از دستم، نگرانه و داره من رو وارسي ميكنه و ناز و نوازش ميكنه، من مرتب ميگم: آقاهه چي گفت؟!!!!!

كلاً من توي خيابون عادت دارم يا بدو بدو كنم و يا بگم منو بغل كنين! اون شب، من ديگه از شدت خستگي به مامان گفتم: منو بغل كن. اولش مامان مخالفت كرد، چون فكر كرد مثل هميشه دارم از اين ترفند براي راه نرفتن استفاده ميكنم. اما همينكه من رو بغل كرد و سرم رو گذاشتم روي شونه اش و خوابم برد!!!! باورش شد كه ايندفعه رو چوپان قصه ما راست مي گفته!!!!!!

همونجور خواب خواب بغل مامان، رفتيم هتل و شب بخير.

اين چند شب كه مسافرت بوديم، كاملاً خواب و توي بغل برگشتم هتل! يعني درست تا آخرين ذره انرژي رو مي سوزوندم و بعدش مي اومديم هتل!!!!

مامان و بابا معتقدن كه من بسيار بسيار خوش سفر و خوش اخلاقم.

* روز شنبه، هوا ابري بود. از صبح خودمون رفتيم گردش در شهر و ناهار خورديم و خريد كرديم. همين كه از در هتل اومديم بيرون، پرسيدم:

- مامان؟ بابا؟ با اتوبوس ميريم آ(يا) پياده؟

چون توي اين چند روز، چند بار هم سوار اتوبوس شده بوديم، حتماً‌ مي پرسيدم با چي ميريم!!!

حدود ظهر بود كه داشتيم توي خيابون براي خودمون مي گشتيم كه بارون گرفت شديد شديد، درست مثل دوش!!! در حدي بود كه من كلاه سرم گذاشتم و مامان من رو بغل كرد و چتر رو دو نفري گرفتيم روي سرمون. بعد بابا ديد اگه يك كم ديگه بدون چتر راه بياد، خيس خيس ميشه! كنار يه مغازه اي ايستاد و من و مامان رفتيم براش چتر خريديدم و اومديم!!!!!

عصري رفتيم هتل و من و بابا يك كم خوابيديم و حسابي خستگي مون در اومد و شب رفتيم بيرون و گردش و بورك خورديم و موقعي كه خانمه داشت روي تنور برامون آماده اش ميكرد، من با يه تعجب و علاقه خاصي ايستادم و نگاهش كردم.

شب نشسته بوديم توي ايستگاه تراموا كه همينكه اومد و سوارش شديم، من ازش خيلي خوشم اومد. قيافه اش خيلي خوشگل بود و توش شبيه وسائل بازي بود! از اون لحظه به بعد اسم تراموا رو گذاشتم: ماشين خوشگله!!!!! فكر ميكردم يه وسيله تفريحي است نه يه وسيله نقليه!!!!!

* روز یکشنبه از همون اول صبح بارون مي اومد و هوا حسابي گرفته بود. چون مي بايست هتل رو تحويل ميداديم و وسائلمون رو مرتب ميكرديم تا ظهر توي هتل بوديم. كلي شيطوني كردم و روي تخت بپربپر كردم. لباس نمي پوشيدم. هر چي هم وسيله مامان مرتب ميكرد و توي چمدان ميذاشت، من از اونور مي ريختم بيرون! البته نيتم خير بودها! ميخواستم كمكش كنم! اما مدل كمك كردنم اينجوري بود ديگه!؟

بعد از تحويل دادن هتل، هوا صاف شده بود و رفتيم بيرون. به يه بازار صنايع دستي سر زديم و من براي خودم يه رشته فيل پسنديدم و خريدم. موقعي كه ايستاده بودم و بينشون انتخاب ميكردم، فروشنده كه مشخص بود داره درباره من با يكي ديگه صحبت ميكنه، اومد سمت من و بهم يه فيل تكي يادگاري داد. بعدش كه رفتيم فيل خودم رو حساب كنيم، از مامان پرسيد: Iran? و مامان بهش گفت: Yes . آقاهه روش رو كرد به همون كسي كه داشت باهاش صحبت ميكرد و به تركي بهش گفت: چخ گزل.....(نميدونم بقيه شو!)، كه معنيش اين بود كه گفت خيلي دختر خوشگليه. حالا مامان مونده بود كه من چون بورم خيلي شبيه شرقي ها نيستم، پس احتمالاً از فارسي صحبت كردنم فهميده ايراني ام.

بعد رفتيم پاركي كه اون نزديك بود و من كمي بازي كردم. خيلي جالب بود كه سوار يه ماهي شدم، يه پسر بچه اي اومد كنارم ايستاد و به تركي يه چيزي گفت، كه احتمالاً‌ مي تونسته معني اش اين باشه كه: كي پياده مي شي؟/ پياده شو من سوار شم/ كي سوار شدي؟ من بدون اينكه فهميده باشم اون دقيقاً چي گفته؟ خيلي جدي بهش گفتم: برو يه چيز ديگه سبار شو! من پياده نميشم الان!!!!! پسره يك كم هاج و واج من رو نگاه كرد و ديد كه خب زبون هم رو كه نمي فهميم! اونهم واقعاً رفت پي يه بازي ديگه!

سوار سرسره شدم، چند تا بچه مشت مشت سنگ مياوردن اون بالا و مي ريختن بالاي سرسره. دعواشون كردم! و بهشون گفتم: بي ابب! اينها رو نريزين اينجا!!!! بعد كه ديدم به حرفم گوش نمي كنن، صدا كردم:

- مامان؟! ببين اينها چه كار بدي مي كنن؟! من باهاشون دوست نيستم!

بعد هم ديگه نرفتم سرسره بازي. رفتم سوار تاب شدم و اونقدر تاب بازي كردم و هيچكس هم جرات نداشت منو پياده كنه! كه ديگه مامان بابا خسته شدن و پياده ام كردن و رفتيم.

چشمم به مسيري افتاد كه ديشب سوار تراموا شده بوديم، اصرار كه بريم ماشين خوشگله رو سوار شيم! رفتيم و دوباره ماشين خوشگله رو سوار شديم . عصرانه خورديم و گشتي زديم و برگشتيم هتل. من باز هم خواب خواب بودم و توي بغل مامان.

توي لابي هتل نشستيم و 10 دقيقه هم نشد كه اومدن دنبالمون و رفتيم فرودگاه. من اونجا بيدار شدم و رفتيم شام خورديم. از شانس من غذاش كمي تند بود و نخوردم.

توي سالن انتظار لحظه اي تحمل نداشتم. شايد بيشتر از 20 بار گفتم:

- چرا نمي ريم سوار هبابيما بشيم؟ چرا؟ چرا نمي ريم؟ داريم ميريم خونمون؟ پس چرا سوار هباپيما نمي شيم؟ و...............

سوار هواپيما شديم و كمربند رو بستم و گرفتم خوابيدم تا خود تهران و توي خونمون!!

من و كبوترها:

قطار سواري توي مركز خريد:

اسكله و منتظر كشتي تا بريم جزيره

اينجا بالاي همون سرسره است كه توي جزيره ميخواستم سوار شم، كه مگس داشت!!!

 

سوار درشكه در جزيره

دوچرخه سواري در جزيره

 

اينجا ديگه از زور خستگي نفهميدم چه جوري خوابم برد!

آسانسور بازي در هتل

صبحانه در هتل، ببينين نهايتاً چي ميخوردم!!!!!

اينجا همونه كه لباس نمي پوشيدم!

شيطنت در ايستگاه اتوبوس!

بازارچه صنايع دستي، همونجاست كه يه رشته فيل!!! خريدم، يكي هم يادگاري گرفتم.

سوار ماشين خوشگله(تراموا)

يكشنبه شب خيابان استقلال و گردش...

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 14:59 |