دوستهاي خوب و مهربون قديمي و جديد سلام. خوبین؟
میخوام براتون تعريف كنم كه تازگي چه حرفهاي خوشمزه خوشمزه اي ميزنم؟!!!!!![]()
* بابا يك هفته اي رفته بود مسافرت و نبود. با وجود اينكه تلفن ها تاخير داشت و صداش رو خوب نمي شنيدم هربار كه با مامان تلفني حرف ميزد، من هم باهاش حرف ميزدم و از ريز و درشت ماجرايات براش تعريف ميكردم
. هيچي از اين جالب تر نبود كه مدام ازش مي پرسيدم:
- بابا؟ رفتي دريا؟![]()
(فكر ميكردم شايد شبيه استانبول رفته گردش و دريا، من رو نبرده باشه!!!!)
-- نه بابايي. اينجا دريا نداره.![]()
- آهان! مدلش پرق(فرق) داره!!!!! ![]()
![]()
بعدش خيالم راحت ميشد!!! ![]()
وقتي هم كه برگشت بيشتر از همه براي من سوغاتي آورده بود: يه چتر زرد خوشگل، كفش، عروسك پاندا، لگو، بلوز باب اسفنجي، تل و گل سر و كلي شكلات و اسمارتيز....![]()
![]()
بعدش كه تند تند اينها رو از بابا گرفتم، بهش گفتم:
- ديگه چي آبردي برام؟!!!!!!![]()
![]()
-- يعني به نظرت توي اين چمدون بازم بايد باشه؟!!!!! ![]()
![]()
![]()
* روز شنبه 25/7 ، داشتيم از دكتر بر مي گشتيم، توي راه به مامان گفتم:
- مامان! ميخواي برات دعا بخونم؟![]()
-- آره مامان جان. بخون ببينم.![]()
- قل عروس و برب الناس
. اله ناس!
خناس مسماس!
و .....(قل اعوذ برب الناس...)
-- ![]()
![]()
![]()
![]()
* 8/8/88، عروسي دعوت بوديم و خونه مادر داماد هم توي ساختمون ما بود. رفتيم عروسي و خوب بود. اولش كمي از همسايه ها خجالت كشيدم، اما بلافاصله كه يخم باز شد، يه گيره سالاد برداشتم و به مامان و خانم همسايه گفتم:
- پاشين بريم برصيم!!!! ![]()
و رفتيم. اما بگم براتون كه من نرصيدم كه؟!
من با اون گيره سالاد روي سن دنبال همه ميرفتم و يه جوري بالاخره نميدونم چرا؟!
گيره سالاده هي ميخورد به لباساشون!!!!
و همه از دستم كلي خنديدن!!!![]()
بعد هم كه عروس و داماد اومدن خونه مادر داماد و ببعي آورده بودن و .... من مامان بابا رو مجبور كردم تا ساعت 1 توي كوچه خيابون پابه پاي فاميلهاشون بمونيم!!!!!!! ![]()
* شنبه 9 آبان، بابا داشت از خونه ميرفت بيرون. خيلي جدي رفتم بهش گفتم:
- كجا داري ميري؟! به سلامتي؟!!!!!! ![]()
( ابروهام رو هم با يه حالتي انداخته بودم بالا)
اين به سلامتي گفتنِ من، از بازجويي 100 تا بازپرس اداره پليس هم، جدي تر بود!!!!!!![]()
بعدش نشستم و با مامان ماكاروني خورديم. مامان براي خودش ترشي آورده بود و من هم دو تا تكه كوچولو خوردم. يه كوچولو گل كلم و يه كوچولو هويج.
خورده و نخورده دور تا دور دهنم جوش زد.....
مامان با دكترم تماس گرفت و اونهم گفت به سركه حساسيت دادم و داروي ضدحساسيت بخورم تا خارش نداشته باشه و بهتر بشه. الان كه حدود يك هفته گذشته، جوشها بهتر شده ولي هنوز كمي جاهاشون مونده.![]()
* يكشنبه 10/8، با مامان و خاله رفتيم براي من يه بوت سفيد بلند خوشگل خريديم. مباركه
. در عرض همون چند دقيقه اي كه توي مغازه بوديم، از بس شيطوني كردم كه موقع بيرون اومدن و بعد از خريد، آقاي فروشنده به مامان گفت: خدا حفظش كنه. دختر خوشگل و خيلي شيطوني دارين!!!!!!! ![]()
![]()
مسيرمون جوري بود كه راه برگشت 1 ايستگاه با مترو اومديم خونه!
منتظر كه ايستاده بوديم، همه مردم از نيومدن قطار عصباني بودند و من هرهر مي خنديدم و صداي قطار در مي آوردم
.
سوار هم كه شديم، من بغل مامان بودم. يه خانمه به مامان گفت: بذارش پايين بچه رو، بزرگ شده!
بعد هم رو كرد به من و گفت: تو بزرگ شدي؛ بيا پايين!!!!!
همينكه رسيديم خونه مامان جون، من فوراً براش تعريف كردم كه خانمه به من چي گفت!!!![]()
* حدود يك ماه ميشه كه توي مهد، كاردستي هاي خيلي خيلي خوشگل درست ميكنيم
. براي كاردستي مون معلم جداگانه داريم كه روزهاي خاصي مياد و كلي بهمون كارهاي جالب ياد ميده:
ماهي، موش، سگ و ....![]()
سفال كاري هم توي مهد داريم، با سفال يه آدمك خوشگل درست كردم و بعدش هم با آبرنگ سبز رنگش كردم و خشك شده و خيلي نازه
. بابا اصرار داره كه هرجوريه اونو از كمد من برداره و ببره سركارش و بذاره اونجا تا هر لحظه ببينه من چه هنرمندي ام!!!!![]()
اما هنوز مامان نذاشته كه ببره.![]()
* مامان برام خرمالو گذاشته بود توي مهدكودك بخورم. عصري كه اومده بود دنبالم و ازم پرسيد كه خوردم يا نه؟ بهش گفتم: خرمالو ميوه فصل پائيزه!
خوردم خوشمزه بود
. آدمو گوي(قوي) ميكنه!!!!!![]()
* مامان معمولاً بنا به توصيه دكترم، قلي رو برام تفت ميده، من هم يه وقتهايي كه دلم ميخواد به سيخ بكشه، بهش ميگم: مامان! قلي رو برام مثل جيگر كن!!!!!!!![]()
![]()
* قبل از شروع سريال يا فيلم اصلي سي دي، هر چي كليپ تبليغاتي نشون ميده، با وجود اينكه مبدونم كه تبليغاتن و بعدش سريال يا فيلم شروع ميشه، چند بار از مامان مي پرسم:
- مامان؟! شروع نشده؟
شروع ميشه؟
اينها تَبليگارَن(تبليغاتن)؟!!!!![]()
![]()
* 12/8 ، مامان خيلي و بابا كمي مريض بودن. هر دوتاشون ماسك زده بودن كه من يه وقت مريض نشم ازشون. من هم گفتم:
- مامان؟! ماسك زدي؟!
بابا؟ ماسك زدي؟ ![]()
-- بله. ماسك زديم.![]()
- چرا؟![]()
-- خب مريض شديم، سرفه ميكنيم.![]()
- خب دكتر برين.![]()
-- رفتيم.![]()
- دكتر گفته ماسك بزنين؟![]()
-- بله. دكتر گفته. ما هم زديم.![]()
- ماسكهاتون با هم پرق(فرق) داره مدلش؟!
ماسك مامان سبزه
، ماسك بابا سفيده، گرده!![]()
-- بله مامان. ![]()
- منم ماسك ميخوام. ![]()
-- باشه صبح بهت ميدم.(غافل از اينكه توي كيفم ماسك اضافه ندارم)![]()
و صبحش من توي راه مهد كودك بيدار شدم و به مامان گفتم:
- بده! ماسكمو بده
. من ماسك سبزمو ميخوام!!!!!![]()
-- الان ندارم. عصري كه اومدم دنبالت بهت ميدم.![]()
و عصري ماسك رو مامان بهم داد و من هم بردم دادم بابا بذاره روي صورتم، اما صورت من كه كوچولوه اون ماسك روش جا نميشه! به بابا گفتم:
- اين بزرقه
. بچه گونه شو ندارن؟ كوچولوشو؟!!!![]()
* ديشب مامان جون به من ميگه: فردا تولد مامانه.![]()
![]()
فكر ميكنين من چي گفتم؟!![]()
![]()
گفتم: كومون مامان؟!!!!![]()
![]()
![]()
(مامان پارميدا)