* در حال ديدن سي دي بودم كه يكي از قسمتهاش باب دلم نبود و اول اخم كردم، بعدش اعتراض كردم
و وقتي ديدم فايده نداشت جيغ و داد راه انداختم كه:
- ماماااااااااااااااااااااان!
اينو عبض(عوض) كن برام!![]()
-- خب برو كنترل رو بيار.
- بِهَرما!(بفرما)![]()
-- نه. اين نيست. كنترل ضبط رو بيار. اون يكي رو.![]()
- كومونو؟(كدوم رو)!!!!!!!!![]()
* چند وقتيه كه يه موضوعي ذهنم رو مشغول كرده شديد!
اينكه من ابرو ندارم!
اين موضوع رو هم به مامان گفتم، هم به خاله و مامان جون. مثلاً:
- مامان؟!
(با يه حالت ناراحتي) من ابرو ندارم.![]()
-- چرا مامان. داري خوشگلشم داري.![]()
![]()
- نه! ندارم. ![]()
-- چرا عزيزم داري.
دستت رو بده تا بهت نشون بدم. (بعد در حاليكه مامان من رو جلوي آينه برده و انگشتم رو كشيده روي ابروهام نشونم داده كه ابرو دارم.)
- مامان؟!
ابروي تو سياهه؟![]()
-- آره مامان. ابروي تو هم بوره.![]()
- چي؟ چي تبتي؟!(گفتي؟)![]()
![]()
-- هيچي مامان. گفتم ابروت روشنه. ![]()
- مثل بابا؟!![]()
-- آره مامان. ![]()
- خوبه؟ قشنگه؟![]()
-- بعله. خيلي هم ابروت قشنگه.![]()
![]()
و حالا يه روز ديگه، با خاله و مامان جون و مامان بيرون بوديم.... يه دفعه رو كردم به خاله و گفتم:
- خاله؟ ابروت سياهه؟![]()
-- خاله كه اصلا توي اين جريانات نبود و نفهميد من چي گفتم، با يه تعجبي پرسيد: چي خاله؟
چي سياهه؟![]()
- ابرو! ابروت سياهه؟![]()
![]()
-- آره خاله جون سياهه.![]()
- من ابرو ندارم.![]()
--چرا عزيزم! داري![]()
. ايناهاش و نشونم داد.
- روشنه؟! ابروم؟ قشنگه؟!!!!![]()
-- ![]()
![]()
![]()
* هر روز بعداز ظهر كارتون فوتباليست ها نشون ميده و من به يك نكته اي دقت كردم كه شايد تا حالا به فكرتون هم نرسيده باشه!!!! ![]()
(خونه مامان جون بودم و داشتم فوتباليست ها ميديدم)
- خاله؟!!!!
اينها يه دندون دارن همشوووووون؟!!!!!![]()
![]()
-- خاله يه نگاهي كرد و متوجه منظورم شد! آره خاله!
اينها يه دندون دارن همشووون! كارتونش اينجوريه ديگه!!!!![]()
![]()
- دو تا ندارن؟! چرا؟!!!!![]()
(دقت كرده باشين دندونهاشون تك تك نيست. يه دندون بزرگ! اونهم اغلب تو فك بالا!!!!
)
* روز جمعه 8 خرداد، براي من دو مناسبت داشت: اول اينكه روزيه كه من به خونه اومدم، مباركه![]()
![]()
و دوم اينكه روز جهاني كودك بود كه براي من و همه دوستهاي كوچولوم مباركه.![]()
بعداز ظهر جمعه كه مامان شديداً در تلاش بود به هر كلكي من رو بخوابونه
، من هم سعي ميكردم مقاومت كنم و نخوابم!
دست انداختم دور گردنش و بعد از اينكه وادارش كردم قصه من در آوردي خرگوشها رو 10 بار برام بگه!
بهش گفتم: يه بوس بده دمت در!!!!![]()
![]()
(يعني همون يه بوس بده دمت گرم!!!!!)
* چند روز پيش، مامان يه شلوار ساده بهم پوشونده بود كه پيش سينـه دار نبود. به مامان گفتم:
- اينو دوست دارم. اين شبار بزرق رو(شلوار بزرگ رو)!!!!![]()
-- شلوار بزرگ نيست. اندازه است!![]()
- نه! بزرقه مثل شبار تو ميمونه!![]()
![]()
* ديشب رفتيم آتليه براي انتخاب عكسهام، 10 تا در سايز آلبوم و 3 تا هم سايز بزرگ كه يكي از اونها با مامان و باباست
. عكسهام خوب شده بود فقط حيف كه همش با همون لباس تولدمه
. مامان حواسش نبود برام لباس اضافه بياره، البته اگه آورده بود هم يقيناً موفق نمي شد بهم بپوشونه!!!!
اين چيزي بود كه عكاس هم تاييد كرد!!!!!!
تازه بهم گفت: خانم بداخلاقه!!!![]()
![]()
(مامان پارميدا)