تبليغاتX
Parmida
گابِ بَحش!

* پنج شنبه 14 خرداد، از بعداز ظهر رفتيم پارك ارم. اول رفتيم گاب بحش!!!(باغ وحش) بعد هم رفتيم پارك ارم.

اولين حيووني كه اونجا ديدم خرس بود. اولش كه خيلي ترسيدم و به هيچ وجه از بغل مامان جـون پايين نمي اومدم. اما جالب اينجاست كه از قيافه خرس و پاهاي تپلـش خيلي خوشم اومده بود! بعد ميمونها رو ديدم و چون بازيگوش بودن، ازشون بدم نيومد. توي يه قفس ديگه ميمونها، يه بچه ميمون خيلي كوچك بود كه من بهش ميگفتم بيبي ميمون!!!!! همش بغل مامانش بود و شير ميخورد! خيلي خوشم اومده بود ازش. از خرگوشها هم بدم نيومد، همشون وسط قفس بودن و همينكه صداي كلاغ اومد سريع قايم شدن! ‌انقدر از اين كارشون خوشم اومده بود!!!! و اما...... از آقا شيره خيلي ترسيدم!‌ اصلاً هم دوستش نداشتم!  همينكه ما رسيديم كنار قفسشون و تازه داشتم نگاهشون ميكردم يه غرشي كرد كه بيا و ببين! از اونروز به بعد هي به مامان ميگم: مامان!‌ آقا شيره چي تبت(گفت)؟! صداش بگو!‌ چي بود؟!!!ميخواد منو بخوره؟! و مامان مجبوره صداي غرش دربياره!!!!! و بگه: نه!‌ اون توي قفس بود و كاري هم به تو نداشت!

از اولش كه وارد گاب بحش شديم، من بعلت علاقه فراوان كه به پيل(فيل) دارم! (( من گاهي وقتها صبح كه از خواب بيدار ميشم، در جواب سوال مامان كه بهم ميگه خوب خوابيدي؟ خواب چي ديدي؟ ميگم: آره. خواب پيل ديدم! ببر منو سبارش(سوارش) بشم! و مامان بهم گفته پس بايد بريم هند! از اون به بعد ديگه هر وقت حرف پيل ميشه، ميگم: بريم هند!‌ من سبار پيل بشم!!!! )) مرتب سراغش رو مي گرفتم.... از آقا شيره هم كه ترسيده بودم و احساس ميكردم مناسب بچه ها نيست!!! با يه حالتي به مامان جـون گفتم:

- پيل براي بچه ها ندارن؟!!!!!!

بعدش هم كه متوجه شديم فيل ندارن و ديگه تنها حيووني كه برام جالب بود همون ميمونها بودن. موقع برگشتن، توي دستم يه بسته پفك بود و رسيديم به قفس ميمونها. مامان و خاله هر چي اصرارم كردن دوتا دونه پفك بده ميمونها بخورن، ندادم كه ندادم!  آخرش بهم گفتن خسيس!

بابام گفت حالا كه پارميدا پفك نميده به ميمونها، رنگارنگ و تي تاپ و گز و اينها بديم بخورن! حاضر شدم اونها رو بدن ميمونها بخورن، اما پفكم رو ندادم!!!!! يكي از ميمونها خيلي بامزه گز ميخورد! گردوهاش رو ميخورد و گزش رو مي انداخت زمين، بعد ميمونهاي ديگه مي اومدن گزش رو ميخوردن! انقدر اين كارشون برام جالب بود كه چشم ازشون بر نميداشتم!!!!!

نزديك هيچ قفسي نشدم كه بشه ازم عكس بگيرن. اين عكس با خرگوشهاست مثلاً! البته اگه تونستين توش خرگوشها رو شناسايي كنين!!!!!!

توي پارك ارم هم حاضر نشدم سوار ماشين برقي كودكان بشم، با مامان و خاله رفتيم ماشين برقي بزرگسالان. من و مامان توي يك ماشين قرمز! كه به سليقه خودم سوارش شدم و خاله هم توي يك ماشين ديگه. خيلي خوشم اومده بود از اينكه بريم دنبال خاله و محكم با ماشينمون بزنيم به ماشينش!!!!! هر وقت هم كه خاله دنبال ماشين ما مي اومد و ميزد به ما، من ميگفتم: خاله زرنگي كرد!!!!!

رفتم توي استخر توپ كه بازي كنم. داد و بيداد كه مامان جـون باهام بياد! بعد هم كنار اسخر نشستم و درباره همه چي حرف زدم و كلي شیطونی کردم، الا اينكه بازي كنم!!!! بعد اومدم بيرون و يه بار ديگه كه از جلوش رد شديم گفتم ميخوام برم بازي كنم! توپ! مامان بابا گفتن تو بازي بـكن نيستي، بيخودي هم نرو! گفتم: قول ميدم! ميخوام بازي كنم!!!! و بالاخره مامان جـون منو برد توپ بازي. جالب بود كه باز هم نشستم گوشه استخر و يه گاهي يه توپي برميداشتم پرت ميكردم به بچه هاي تو استخر!!! همينكه بابا اومد و زد به شيشه و گفت بيا بريم ديگه!‌ تو كه بازي نميكني؟!  ‌يك دفعه روشم تغيير كرد و شروع كردم به بازي!! شيرجه ميزدم توي توپها! كلي توپ بغل ميكردم و پرت ميردم اينور اونور و خلاصه كه بازي كردم و خوشم اومد بالاخره!!!

* چهارشنبه شب رفتيم پروشگاه(فروشگاه)، فقط ببينين من كجا نشستم؟! تا حالا ديده بودين ني ني در اين قسمت سبد خريد بشينه؟! راستي گاهي اوقات هم علاقه عجيبي به روسـري سركردن پيدا ميكنم كه مثلاً توي اين گرما! روسـري سرم كنم و برخلاف ميل اطرافيان كه هرچقدر هم بگن گرمه؟! عرق ميكني؟ و .... گوش نميدم. يا اينكه روسـري همراه مامان نيست و توي خيابون به مامان ميگم: يا روسـري خودتو به من بده يا روسـري سرم كن!!!!! خب حالا مامان چه بايد بكنه و به چه زبون خوشي! منو بياره خونه كه 100 بار من شالش رو از سرش نكشم!!!! خدا ميدونه؟!!!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 12:19 |