تبليغاتX
Parmida
تُمُمُخ ! / باهات دوست بودم!

* جمعه خونه مامان جـون اينها بودم، بعد از اينكه همه جور بازي كرده بودم و حوصله ام سر رفته بود، گفتم كه ميخوام نقاشي بتشم(بكشم)! و بعد هم مداد مشكي رو برداشتم و به خالـه گفتم: اين سياهه؟ و وقتي مطمئن شدم كه رنگ رو درست انتخاب كردم، يه چنين اثر هنري خلق كردم!

 بعدش با تعجب ازم پرسيدن:

- پارمیدا چي كشيدي؟

-- تُمُمُخ(تخم مرغ)!

- ديگه چي بلدي بكشي؟

-- تُمُمُخ!!!!

در اولي، فقط نماي بيروني تخم مرغ رو كشيدم! و در سومي، زرده تخم مرغ هم به تصوير كشيده شده!!!!

حالا نميدونم قحط جوجو و پيشي و گل و اينها اومده بود، كه من تخم مرغ كشيدم؟ يا اينكه پيكاسو هم بچه كه بوده تخم مرغ مي كشيده؟؟!!!!!!

بعد هم كه خودم از اين تخم مرغ كشيدن خوشم اومده بود، به اندازه توليد روزانه يه مرغداري! تخم مرغ كشيدم تا همه شام نيمرو بخورن!!!!!

* يه اخلاق خيلي عجيبم اينه كه بعد از هر كار بدي كه انجام ميدم و متوجه ميشم ديگران ناراحت شدن، به عوض درست كردن اون كار، 10 تا كار بد ديگه به پيامدش انجام ميدم تا حسابي كاسه صبر همه لبريز شه!

بعدش هم كه مامان باهام قهر ميكنه و ميگه چون كار بدي كردي باهات صحبت نميكنم، من ميگم:

- چرا مامان؟ (با صداي نازك شبيه پيشي!) من كه باهات دوست بودم!!!!!

* شبها موقع خوابيدن اصرار دارم كه برق خاموش نشه و ميگم:

- برقو خاموش نكني ها! تاريك مي ترسم(حالا جالب اينجاست كه من قبلاً بدون اينكه چيزي بگم تو تاريكي ميرفتم توي اتاق و اسباب بازي مي آوردم و نمي ترسيدم)

بعد هم بايد درست تا قبل از لحظه اي كه خوابم ببره، مامان باهام حرف بزنه و نگاهم كنه. مامان بهم ميگه:

-- خيلي دوستت دارم. شبت بخير. خوب بخوابي، خوابهاي خوشگل ببيني، تا صبح فردا كه چشماي خوشگلت رو به روي اين دنيا باز كني.

-  شب بخير مامان. دوستت دارم. بُزُرق!(بزرگ) بزرق دوستت دارم. تو كوچيك دوست داري!

-- نه! من بزرگ بزرگ دوستت دارم. يه عالمه دوستت دارم.

- مامان! تو بگو كوچيك دوست داري!

-- بيخودي شوخي نكن. پيله هم نكن! هيچوقت اينو نميگم! بزرگ بزرگ دوستت دارم. حالا هم بخواب!‌ شب بخير!!!!

(مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 15:3 |