تبليغاتX
Parmida
بشكن و سوت!/ سراغشو برسم؟!/ ژنريك!

* حدود يك هفته يا 10 روز قبل، يه روز به مامان گفتم:

- مامان! بشكن بلدي بـزني؟

-- آره مامان. اينجوري(در حالیکه بشکن زد).

- يادم بـده.

-- نميدونم چطوري بايد يادت بـدم. نگاه كـن انگشتهات رو اينجوري بذار روي هم، بعد انگشت رويي رو محكم رد كـن تا صدا بده.

اون موقع كه نتونستم، اما يه چند روزي عزمم رو جزم كـردم و بالاخره تونستم صداي بشكن رو در بيارم.

 * يه روز از مهد كودك اومديم خونه و ...

- مامان! سوت بلدي بـزني؟

-- نه! مگه تو بلدي؟

- نه. تو سوت بـزن! (در حاليكه دو تا انگشت اشاره ام رو گذاشته بودم تو دهنم و سعي ميكـردم اداي سوت زدن در بيارم!) اينجوري!

-- مامان جـون! من سوت بلد نيستم بـزنم!

- بابا! سوت بلدي بـزني؟

-- نه بابايي! سوت بلد نيستم بـزنم.

- سوت بلد نيستين دوتاتون؟

* بسيار متنفرم از ديدن پشه و مگس! و بدتر از اون اينكه به سمتم بيان. مثلاً ميرم تو حياط مهد كودك و يا توي خيابون و پارك و .... همينكه پشه يا مگس مي بينم چنان داد بيدادي ميكـنم كه گويا ديو ديدم!

- (با حالتي شبيه گريه و ناله) مامان! ‌من پشه دوست ندارم.

-- خب مامان جان هيچكس پشه دوست نداره. چون كثيفه. چون نيش ميزنه.

- من پشه مگس دوست ندارم.

-- آره مامان. منم دوست ندارم.

- (با حالت دعوا و دفاعي)ميخواهي سراغشو برسم؟(همون حسابشو برسم!!!!!!!)

--

* بعلت علاقه زياد مامان به اَمه(انبه)، منم گاهي از اين ميوه ميخورم، فقط مشكلم باهاش اينه كه زيادي سُر ميخوره و به سختي ميشه بهش چنگال زد!

چند روز پيش مامان برام توي يك ظرف انبه خرد شده گذاشته بود كه توي مهد بخورم، و عصر همون روز مربي ام براي مامان تعريف كـرد كه:

- مربي: بچه ها ميوه هاتونو بخورين. ميوه ها تموم بشه. ظرف ميوه ها خالي!

و بعد از چند دقيقه مياد مي بينه ظرف ميوه من خالي شده. براي اينكه منو تشويق كنه ميگه:

- مربي: پارميدا! آفرين ميوه هاتو خوردي.

-- نه! نخوردم. خالي كردم آشغالي!!!!!!

- مربي:

 * هفته پيش يه روز عصر، مامان و بابا داشتند با هم صحبت ميكـردن و من هم داشتم بازي ميكـردم و در كمال تعجب هيچ اعتراضي نداشتم و حرفي هم نميـزدم و ساكت بودم! مامان به اين سكوت من شك كـرد و بدون اينكه من متوجه بشم، نگاه كـرد ببينه من دارم چي كار ميـكنم؟ ...........

فكر مي كنـين من داشتم چي كار مي كـردم؟!!!!!!!

 بله!!!!!!!!!!! كتاب ژنريك مامان رو ورق ورق كرده بودم و بين دورباغه(قورباغه) و بقيه تقسيم كرده بودم و بقيه اش رو براي خودم برداشته بودم!!!! و همگي با هم ژنريك ميخونديم!!!!!!! خوبه! نه؟!!!

 (مامان پارميدا)


+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 10:58 |