* چند روز قبل، عصری داشتم با یک بادکنک قرمز از نوع نترک!
( غیر قابل ترکیدن! که البته از عجائب هم می باشند) که روز ۲۹ بهمن، روز دوستی و ولنتاین ایرانی، از مهد کودک آورده بودم، بازی میکردم. یک صندل پاشنه بلند پوشیده بودم بپربپر میکردم و چند بار هم پام پیچ خورد و یا داشتم می افتادم و .... مامان چندین بار تذکر داد که این طرف نیا. برو اونور بازی کن و من خیلی که هیچ!
اصلاً توجه نکردم! ![]()
مامان که از تذکر دادن خسته شده بود گفت:
- از بس گفتم ندو نپر، زبونم مو در آورد!![]()
-- خب بباف!!!!!![]()
خودتون قیافه مامان و بابا رو تصور کنین! من هیچی نمیگم!![]()
* یادم رفته بود براتون شب خوابی مهد کودک رو تعریف کنم. روز چهارشنبه ۱۲ بهمن، قرار بود شب همه بچه های آمادگی مهد کودک با مامان ها بریم مهد و جشن داشته باشیم. شب رو هم همونجا بخوابیم. این برنامه جالب هر سال برای آمادگی ها وجود داره اما امسال اولین سالی بود که مامانها هم حضور داشتند. ![]()
چهارشنبه ۱۲، عصری رفتیم کلاس موسیقی و بعد بابا من و مامان رو رسوند و ساک و کیسه خواب و پتو و بالش و ...
رو هم بردیم و رفتیم مهد. قرار بود یه شام سبک هم ببریم که سالاد ماکارونی بردیم. اونجا جشن بود و نمایش عروسکی و کاردستی و موسیقی و سورپرایز این بود که جشن تولد مهد کودک بود با یک کیک بستنی بزرگ و خوشمزه.![]()
برای شام هم همه غذاها رو روی میز چیدند به اضافه تدارکات دیگری که دیده شده بود. شب خوبی بود. حدود ساعت ۱ دیگه تقریبا همه خوابیده بودند و اما....![]()
۳ دختر شیطون و بلا به نامهای پارمیدا، کیمیا و باران!
تا ۴ صبح بیدار بودند!!!!! از اینور سالن به اونور میدویدند و غش غش ریز ریز می خندیدن! مامانهاشون هم چشمهاشون از بی خوابی قرمزی رو رد کرده بود و دیگه به کبودی رسیده بود!!!!!![]()
بالاخره این سه فسقلی هم کمی خوابیدن و صبح ساعت ۸ بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه.![]()
من تا ساعت ۲:۳۰ روز پنج شنبه خواب بودم و تلافی بیخوابی شب قبل رو در آوردم. شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت. تجربه جالبی بود که با دوستهامون یک شب رو کنار هم باشیم.![]()
* چند روز قبل:
- مامان میخوام برات یه چیزی بخونم!![]()
-- بخون عزیزم.![]()
- ان الانسان لفی هورس!....
و خوندم! تا دلتون بخواد از همین ها خوندم!!!! یکی از یکی خوشگل تر!![]()
![]()
* سه هفته پشت سر هم در بهمن ماه روزهای جمعه، من و بابا رفتیم کلاس موسیقی و برای اردوی موسیقی تمرین کردیم.
روز اردو جمعه ۲۸ بهمن بود، مامان بلیط خریده بود برای من و بابا. برنامه در سالن تلاش پارک وی بود. قرار بود ما برنامه داشته باشیم اونجا ولی برنامه خیلی منظم و جالب نبود و همون یه برنامه کوتاه گروه ۴۰ نفری ما که کلی براش تمرین کرده بودیم در بی نظمی مطلق اجرا شد و بابا که هیچ! من انقدر شاکی بودم که هیچ نکته جالبی ازش نداشتم برای مامان تعریف کنم!!!![]()
ولی به هر حال خاطره تمرین ها و شعر بانمک: تومبا تومبا تومبا تومبا تومباااا ری ری دُم .... رو خیلی دوستش دارم و هنوزم روزها با خودم تکرارش می کنم و اجراش میکنم و چرخی میزنم!![]()
* این روزها شدیداً توی مهد کودک مشغول تمرین کردن شعر و سرودهایی هستیم که برای برنامه نوروزی است، برنامه ۲۵ اسفند توی یکی دیگه از مهد کودکهامون است:
شعر سیب میخونم و قراره سیب سفره ۷ سین باشم.
شعر یکی از آهنگهای گروه رستاک رو خیلی دوست دارم و مرتب میخونم و ... تمرین میکنم:
بارو بارو بارونه هی، دستته بده دستم چش انتظارم هی...![]()