یادتونه گفتم ما کرم داشتیم؟! همون کرم ابریشم منظورمه!!!! ....

* صبح روز یکشنبه ۲۱/۳، مامان اومد من رو بیدار کرد که پاشو بیا ببین کرمها پروانه شدن؟! من از خوشحالی ام نفهمیدم چه جوری از توی تخت پریدم پایین و دست و صورت نشسته و موها پریشون توی صورتم!!! رفتم دیدم بله! دو تا پروانه به رنگ کرم خوشگل که روی بالهاشون خطوط قهوه ای کمرنگ هم داشت نشسته اند روی برگهای توی کارتن.

خیلی ذوق زده شدم، اصرار داشتم که با خودم ببرم مهد و نشون همه بدم که بالاخره بابا تونست من رو از خر شیطان پیاده کنه!!!!!

از صبح تا ظهر توی مهد سه بار حالم بهم خورد و گلاب به روتون شدم و خیلی هم بیحال.... از مهد به مامان زنگ زدند. مامان خودش نمیتونست بیاد دنبالم، با بابا صحبت کرد که بیاد دنبالم و من رو ببره دکتر و خونه. بابا اومد و رفتیم دکتر که بهم گفت از این مریضی های ویروسی گرفتی و ممکنه کم کم اسهال هم پیدا کنی و یا تب کنی. خلاصه دارو نوشت و اومدیم خونه.

مامان که اومد خونه، خوابیده بودیم من و بابا! هیچی هم نخورده بودم و بی میل. کته و ماست و نوشابه و بعد من رو بیدار کرد... من کته ماست دوست دارم! کمی خوردم و دیگه تهوع نداشتم. البته شب که مامان جون اومد یه سر بهم زد کمی گرم شده بودم و ممکن بود تب کنم که استامینوفن خوردم.

* روز دوشنبه ۲۲/۳، مامان نرفت سر کار و موند که من حالم بهتر شه و دوتایی با هم در خانه! تا عصری بازی و فلوت و کارتون سرم رو گرم کرد، هوا که خنک شد رفتیم حیاط و پروانه ها رو گذاشتیمشون روی برگ درخت انجیر توی باغچه و مامان از اونها و من کلی عکس و فیلم گرفت و دیگه اومدیم خونه. ناگفته نماند که من دست بهشون نزدم که! از ترسم کنار ایستاده بودم و به مامان میگفتم: بیارش بیرون از کارتن! ببین چه خوشگلن؟!!!!  خلاصه دست نزدم که نزدم!!!! ولی کار خوبی بود خوشم اومده بود از این رهایی پروانه ها از کارتن!!!!

اونروز خدا رو شکر حالم بهتر بود و تهوع تکرار نشد و قرار شد فردا برم مهد.

* روز سه شنبه ۲۳/۳ رفتم مهدکودک و عصری مامان که اومد دنبالم با دیدن عکس زیبای قاب شده بسیار بزرگ سیاه سفید فارغ التحصیلی آمادگی ها در فضای سبز، متوجه شد که بله! همون دیروز که من نبودم همه بچه ها رو بردن پارک و لباسهای فارغ التحصیلی پوشیدند و کلاه ها رو به آسمون پرتاب کرده اند و عکس گرفته اند و من حالا عکس ندارم....

مامان از مدیر مهد خواست که حداقل توی خود مهد و توی حیاط برنامه ای شبیه همون اجرا کنند تا من هم عکس داشته باشم با دوستهام. نتیجه این شد که روز چهارشنبه عکس بگیریم دست جمعی...

* روز چهارشنبه ۲۴/۳، همون برنامه پوشیدن لباس و عکس فارغ التحصیلی در حیاط اجرا شد و البته فقط دخترها، اما به هر حال بهتر از این بود که من اصلا عکس نداشته باشم با دوستهام.

* روز جمعه ۲۶/۳، جهت آشنایی با ساز ویلون و پیانو، معلم موسیقی ام یه برنامه ای هماهنگ کرده بود که با مامان و بابا رفتیم. خیلی از بچه هامون اومده بودند. چند تا از شاگردهای اون استاد اومدند و قطعه هایی رو اجرا کردند. بعد استاد درباره روش خودش و ... توضیح داد. من بهش گفتم که پیانو دوست دارم(بالاخره مامان تونست این علاقه رو به من هم انتقال بده!!!!) و گفت اولین کار اینه که یک روز باید بیایی آموزشگاه خودم و اونجا تست میگیرم ازت. درصورت قبولی در تست کلاسهام بعد از تموم شدن فلوت شروع خواهد شد.

وضعیت پیشرفت فلوتم خوبه. بماند که گاهی تمرین ساز من همراه با جنگ و جدل با مامان است و گاهی هم اگه تشویقم نکنه و یا خودش نیاد ساز بزنه که من از حسودی ام نزنم، تمرین بی تمرین!!!!! اما به هر حال اوضاع بد نیست.

آهنگهایی که توی دست دارم تا به نتیجه برسن: ای ایران و سلطان قلبها است. ای ایران رو بیشتر دوست دارم، شاید چون شعرش رو کامل حفظم و خوب میدونم چه ریتمی داره.

بعد از برگشتن از جلسه موسیقی، از اونجایی که در مهدکودک ساعت ۳.۵تا ۵.۵ جشن فارغ التحصیلی داشتیم، بنا به پیشنهاد من پیتزا خوردیم و اومدیم خونه. حاضر شدیم و رفتیم جشن، مامان جون رو هم با خودمون بردیم. مامان هم کلاس بی کلاس!!!!

جشن خوب بود و خیلی خوش گذشت، کلی هم عکس انداختیم. من در نمایش بامبوها فقط شرکت داشتم و لباس قرمز تنم بود. در جمع بندی، جشن شب عید و سال نو خیلی بهتر بود. بعد هم اومدیم توی حیاط و عکس دسته جمعی گرفتیم و از مهد کودک فارغ التحصی شدیم.... شروع مرحله جدید ورود به مدرسه نزدیک است. ان شالله با سلامتی و موفقیت و شادمانی همراه باشه.

* سه شنبه ۳۰/۳، مامان و بابا با هم اومدن دنبالم. من هم یه دندون توی دستمال بهشون تحویل دادم!!! و گفتم که داشتم موز میخوردم که دیدم موز سفته و بعد دیدم موز نیست که! دندونمه که کنده شده و بعد هم کمی خون اومد و موز کثیف شد و انداختمش دور!!!! مبارکه این چهارمین دندونم بود که افتاد. ردیف پایین. دو تا از اون چهار تا در اومده و الان من دو دندون ندارم.

* پنج شنبه ۱/۴، رفتیم کرج باغ با عمه ام اینها. خیلی خوش گذشت و آب بازی کردم اساسی. لب جوی نشسته بودم و می گفتم:

- لباس کثیف بدین بشورم!

--عمه ام پرسید تو از کجا بلدی؟

- گفتم توی کارتون دیدم!!

بعد هم موقع آب کشیدن، بهش گفتم: عمه! اون پارچ رو بده...

-- پارچ؟ کو پارچ؟

و وقتی من به عمه ام آفتابه رو به عنوان پارچ نشون دادم!!!! شما خودتون قیافه عمه ام رو تصور کنین دیگه!!!!! عمه ام گفت آخی تو تا حالا آفتابه ندیده بودی!!!!؟

شب موقع برگشتن از باغ، یه دندون دیگه ام هم که لق بود اعصابم رو خرد کرد. نمی افتاد که. هیچکس هم جرات نداشت دست بزنه. آخر سر مامان بهم پاستیل داد و گفت:

 - فکر کن دندون لق نداری، بخورش.

من هم تا خوردم دندونم افتاد و خلاص شدم از اون گریه و زاری و ناراحتی. اما حالا تصور کنین من دو تا جای خالی دندون ردیف بالا دارم و یکی هم پایین! یعنی ۳ تا دندون ندارم! بعد مرتب هم برای مامان می شمرم که :

- ببین مامان! من ۵ تا دندون افتاده دارم. دو تاش در اومده الان ۳ تاش در نیومده!!!!!

 انقدر ماه شدم که نگو!!!!!!! مبارکه به سلامتی.