حال و احوال ما در تعطیلات

* سه شنبه و چهارشنبه ۱۲ و ۱۳ دی، بدلیل آلودگی هوا مدرسه تعطیل شد.

سه شنبه ظهر با مامان رفتیم عمو مهرداد، چک آپ. بهم اسپری بینی جلبک قرمز دریایی داد تا ۳ هفته. توی اون سرما و برگشتن از دکتر دو تا پام رو توی یک کفش کردم که بریم پارک!!!! و رفتیم! اما هیچکس غیر از من و یک بچه سمج تر از من نیومده بود!!!! مامان دیگه داشت یخ می زد که حاضر شدم بریم خونه!!!!

چهارشنبه، مامان رفت سر کار و من رفتم مهد و کلاس زبان و موسیقی. همه چی برقرار بود الا مدرسه.برگشتن هم رفتم خونه مامان جون و شب اونجا موندم تا فردا که مامان هم اومد اونجا.

پنج شنبه ۱۴ دی، شب رفتیم خونه دوست مامان بابا. دوستهاشون اونجا بودند و ما بچه ها با هم سرگرم بازی شدیم، البته طبق معمول وقتی یخ من باز شد!!!!!

* شنبه ۱۶ دی، باز هم مدارس تعطیل! یعنی امسال ما اگه بیسواد نموندیم!!! من و مامان صبح رفتیم سر کار؛ که شرکت اونها رو هم تعطیل کردند و ساعت ۹ اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه. سر راه کلی خرید کردیم.

* چهارشنبه ۲۰ دی، کلاس موسیقی، معلمم از من راضی بود و مامان گفت بالاخره کمی خستگی ام در اومد!!! این ترم نصف کلاس رو به فلوت می گذرونیم و نصف دیگه رو برامون آمادگی پیانو گذاشته اند، که من در پیانو استعداد خوبی هم نشان دادم و ...

* پنج شنبه ۲۱ دی، بعد از کلاس مامان که از ۹ صبح بود تا ۱( به جای جمعه که تعطیله) رفتیم سمت خونه مامانی. برای تنوع از جاده و راه جدیدی رفتیم. توی راه کمی برف می اومد. توی راه هم ساندویچ هایی رو که من و بابا با هم خریده بودیم، خوردیم و دیگه من بعدش خوابیدم. 

وسط های راه کلی درباره سلیقه های مشترک من و مامان درباره کلبه ها و ویلاها و سقف های خوشرنگ شیروانی صحبت کردیم که هر دو مون با رنگ بنفش و زرد موافق بودیم. مامان هم به بابا گفت: اینها رو برای شما میگه! توجه کن!!!! بعد هم خودم به مامان گفتم: اینها رو توی وگلاگم (وبلاگم) برام بنویس!!!

* این روزها دیکته می نویسم خیلی با غلط غولوط! مشکلم با حروف مشابه مثل "ی" و "ای" و .... است... معلممون میگه درست میشه نگران نباشین!

* جهت اطلاع بگم که فیلم زنبور شدنم در مدرسه با وجود دو تا دوربین فیلمبرداری! خراب شده و اصلا فیلمی در کار نیست. شعر خوندنم و اجرای برنامه ام خیلی زیبا بود. معلممون می خواست بفرسته منطقه اما انگار قسمت نبود، نه تنها نمیره منطقه! که حتی بعنوان یادگاری برای خودمم هم نیست.

دیکته روی قابلمه/ زنبور شدم/ رسم و رسوم دیکته/دارک چاکلت/یلدا/مهمونی دینی

*روز دوشنبه 13 آذر اعلام کردند که 14 و 15 بدلیل آلودگی هوا مدارس تعطیل است!!!! بابا ماموریت بود و شب دیر اومد. برای همین فرداش سه شنبه، من با بابا موندیم خونه و مامان رفت سر کار...

 آی خوش گذشت بهمون!!!! بی کار! بدون هیچ برنامه ای! نه مشقی! نه درسی! نه دیکته! نه زبان! نه موسیقی!!!! همش تلویزیون و.... !!!!! جاتون خالی! عصری مامان اومد خونه و از این برنامه ریزی منظم و دقیق ما خیلیییییی تشکر کرد البته!!!!

مامان جون هم غروب اومد خونمون و آجیل مشکل گشا پاک کردیم و بسته بندی کردیم. برای همکلاسی های مدرسه ام کنار گذاشتم. قرار شد روزی که خواستم "ز" درس بدم و زنبور بشم، بعنوان خوراکی و میان برنامه ام! اینها رو به دوستهام بدم.

 *روز چهارشنبه 15 آذر، با مامان موندم خونه! واااااااااااای که خیلی خوش گذشت:

اول صبح مامان من رو فرستاد حمام!!!! خب این از اولیش!!!!

 تا عصری هم، نیم ساعت نیم ساعت، طبق برنامه کاملاً مشخص زیر! به همهههه کارامون رسیدیم:

پلی کپی ریاضی، دیکته، روخوانی، موسیقی، کارتون، زبان! که اون خودش چه داستانی بود.... برای یادگیری want, have و... مثال جمله این بود:

 .I want dark chocolate ice cream

یک دفعه وسط آموزش زبان، به مامان گفتم: دارک چاکلت داریم؟ مامان هم گفت بله! میخواهی؟ بعد به من یک تکه شکلات دارک 96 % داد. من هم خوشحال و مشعوف از اینکه چند دقیقه ای رو هم حداقل از دست مامان در میرم.... شکلات رو خوردم.

خوردن همانا و داد بیداد که  تلخه!  بدمزه است!  نمیخوام!  کجا بیندازمش؟ همانا!!!!!!!

این شکلاته باعث شد من جملات منفی رو هم یاد گرفتم:

I don’t want dark chocolate

و مامان مطمئنه که من هرگز این کلمه رو یادم نمیره!!!!!

و خلاصه که چه روزی بود! هر چی دیروز تنبلی کرده بودم تلافی اش در اومد!!!!

عصری هم مامان با معلم موسیقی ام تماس گرفت، اول گفت کلاس داریم. اما تا اومدیم آماده بشیم تماس گرفت و گفت که چون حالش خوب نیست، کلاس کنسل است.

*روز پنج شنبه 16 آذر، مامان جون تعدادی مهمون داشت و ما هم رفتیم. همه خانم بودند و دعا می خوندند. من شدیدااااااااااااااا حوصله ام سر رفته بود. یا اعتراض داشتم و یا سر و صدا میکردم، در رو یه بار چنان محکم بستم که همشون یه متر پریدن بالا!!!! آخرشم به مامان گفتم:

- مامان! آخه این چه جور مهمونیه؟!!!!

--مامان هم خیلی جدی گفت: مهمونی دینی.

- مهمونی چی چی؟!!!!!

* سه شنبه 21 آذر، صبح ساعت 8 وقت چشم پزشکی داشتم برای چک آپ سالیانه که خدا رو شکر خوب بود. هوا هم حسابی بارونی بود. کارمون که تموم شد رفتم مدرسه. عصری هم ساعت 6 وقت دندان پزشکی داشتم برای فیشورسیلانت. اما همینکه دکترم دندونهام رو کنترل کرد معلوم شد که ای دل غافل! 2 تا دندون خراب دارم که برام درستشون کرد. حالا باید دوباره یه روز برم برای فیشورسیلانت. خوبه که من انقدر زود به زود میرم دندانپزشکی، وگرنه تا حالا معلوم نبود چی میشدن این دندونها!

برگشتن از دندانپزشکی، توی راه خوابیدم و شام رفتیم خونه مامان جون. اونجا چون تازه بیدار شده بودم، خیلی حوصله نداشتم و اخلاق تعطیل! مامان چند بار ازم پرسید: دیکته نداری؟ کاری نداری که انجام نداده باشی؟ من هم با اطمینان گفتم: نه!

شب که رفتیم خونه، من زود رفتم خوابیدم و مامان که طبق معمول وسائلم رو مرتب میکرد، متوجه میشه من جمله سازی دارم!!!!

جاتون خالی! فرداش از 6 صبح تا 7 صبح جمله می ساختم!!! اونهم چه جمله هایی! همشون اینجورین که یه کسی یه چیزی دارد!!!! مثل او سبد دارد. من سیب دارم. او اسب دارد و....

 صبحانه ام رو هم توی ماشین تو راه مدرسه خوردم. مامان گفت تا تو باشی که از زیر کار در نری!!!!

*پنج شنبه 23 آذر، بابا رفت قم، نمایشگاه داشتند. من و مامان خونه موندیم و به سفارش من یه غذای سفارشی پختیم: عدس پلو!!!!!! تازه مامان جون رو هم برای ناهار دعوت کردیم!

*جمعه 24 آذر، باز هم بابا رفت قم. من رفتم خونه مامان جون و مامان رفت کلاس. خاله سرما خورده بود. برای اینکه یه وقت سرما نخورم، مامان از کلاس زودی اومد دنبالم و رفتیم خونه.

*یکشنبه 26 آذر، مامان و بابا با ماشین نو اومدن مهد دنبالم. کلی خوشحال شدم، تا خونه هی برای مامان که با ماشین قدیمی داشت می اومد خونه دست تکان میدادم!!!!!

*پنج شنبه 30 آذر، شب یلدا، تولد مامان جون بود. تولدش مبارک. دو جا مهمونی دعوت بودیم خونه خاله مامانم و خونه عمه شهناز.

اول رفتیم خونه مامان جون و براش تولد کوچولو گرفتیم. بعد رفتیم خونه خاله مامان. شام اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه عمه ام. مامانی و عمه هام هم اونجا بودن و خوب بود و خوش گذشت. کرسی درست کرده بودند و با عروسکها پیرزن پیرمرد درست کرده بودند و ... فقط اینکه من دیگه انرژی برای بیدار موندن بیشتر از ساعت 2 نیمه شب نداشتم!! شب هم همگی اونجا خوابیدیم و فرداش صبحانه و ناهار و... دیگه عصری اومدیم خونمون. مامان هم کلاس نرفت. اومدیم خونه انقدر خسته بودم که خوابیدم تا فردا صبح شنبه.

*شنبه 2 دی، معلممون " درس داد و من روز دوشنبه 4 دی، در مراسمی باشکوه با حضور مامان، مامان جون، خاله، همه همکلاسی هام و معلممون در مدرسه زنبور شدم. یه زنبور بانمک و خوشمزه.

اول از همه باهاشون حال و احوال کردم. بعد شعری رو که مامان جون برام گفته بود، براشون با یه نمایش کوچولو اجرا کردم. بعد پلی کپی هایی رو که مامان درست کرده بود که عکس زنبور داشت برای رنگ آمیزی و چند کلمه با "ز" برای جمله سازی و .... بین دوستهام پخش کردم تا سرشون گرم شه. در حین اینکه داشتن پلی کپی هاشون رو انجام میدادن، آجیل مشکل گشا رو بهشون تعارف کردم. آخر سر هم گردنبندهایی که شکل میکی موس بودند و به رنگ زرد اکلیلی(دقت کنید که زرد، "ز" داره!!!) که مامان جون برام خریده بود رو، به عنوان یادگاری به دوستهام دادم.

برنامه خوبی بود، بعد از اون میخواستم با مامان اینها برم بیرون از مدرسه!!!!! که با اصرار مامان به کلاس برگشتم و اونها رفتن سر کار و زندگی!

گویا زنبور شدن خیلی بهم نساخته! چون از اونروز تا حالا کمی سرما خوردم و به قول بچگی هام " مِخ مِخ" میکنم!!!!

----

*یک رسم بین من و مامان هست برای دیکته نوشتن من! اونهم اینه که آخرین کلمه ای که می نویسم " تمام" است. وقتی مامان میگه "تمام" من از خوشحالی نمیدونم چه جوری بنویسمش!!!! برای همین از خط اول دیکته، یک کلمه درمیان از مامان می پرسم:

- مامان؟! بنویسم " تمام" نقطه؟!!!!!

-- نخیر!بنویس اینهایی رو که من میگم!!! هنوز خیلی مونده!!!

* یه روز عصری مامان داشت توی آشپزخانه غذا آماده میکرد، من هم اصرار داشتم که برم پیشش دیکته بنویسم! رفتم وسط آشپزخانه و ولو شدم رو زمین. خب برای اینکه بتونم بنویسم مجبور بودم دولا بشم روی دفترم! مامان هر چی اصرار کرد برو پشت میزت دیکته بنویس گفتم نه که نه! آخرش مامان کوتاه اومد و یک قابلمه داد گذاشتم زیر دستم!!!! بعد هم دید خیلی قیافه بامزه ای پیدا کردم، رفت دوربین آورد و ازم عکس یادگاری دیکته روی قابلمه! گرفت!!!!

 پ.ن. شنبه در همین محل، عکسها گذاشته خواهند شد!!! قول قول!

عکسهام:

- دیکته روی قابلمه!!!

می بینین که دیکته ام خیلی هم خوب شده!!!!

- عکسهای شب یلدا:

- ۳ دی روز قبل از اجرای زنبور در مدرسه، توی خونه همه برنامه رو اجرا کردم و عکس گرفتم.

سبدی که دستمه، همون گردن بندها که به دوستهام هدیه دادم رو توش گذاشتم:

سبد آجیل مشگل گشا، هر یک ثانیه هم ۶ تا بسته اش می ریخت زمین!!! بالاخره تونستم عکس بگیرم!!  تازه یک دستی سبد رو نگهداشتم و بوس هم فرستادم!

- و بالاخره اجرای زنبور سر کلاس: