بوت نو مبارک/سرگروه شدم!/روز دانش آموز مبارک/بینی ام کیپت کیپته!

* از روز سه شنبه 7 آبان، مامان جون و بابا سرما خوردند و خیالمون رو راحت کردند که آخر هفته هیچگونه برنامه جالبی نخواهیم داشت! هر دو هم چهارشنبه رفتند دکتر. مامان هم از فرصت استفاده کرد و یک قابلمه به چه بزرگی آش شلغم پخت! آخه میدونین هیچ وقت دیگه ای نمی تونست چنین چیزی به خورد ما بده!!!!

صبح چهارشنبه ساعت 8 مامان رفت دکتر! به صرف صبحانه دارو! بهش گفته بود قرصهایی که برای کم کاری خوردی زیاد بوده و مقدارش رو کمتر کرد! 

من میگم چند وقته مامان دست از کم کاری برداشته برای همین بوده پس!!! از اون ور بوم افتاده!!!! برای چربی هم یه داروی دیگه بهش داده و گفته شبی یک ساعت روی تردمیل بدو. حالا ما چون تردمیل نداریم، قراره من و مامان توی خونه دنبال هم بدو بدو کنیم!!!! براش خوبه! گرگم و گله می برم بازی کنیم اصلا!!!! هم اون خوب میشه هم من یه همبازی پیدا میکنم!!!!!!

پنج شنبه صبح، مامان رفت کلاس و من و بابا هم که حالش بهتر شده بود رفتیم شرکت. ظهر مامان اومد شرکت دنبال من و رفتیم بوت بخریم. با مامان جون هم که حالش بهتر شده قرار داشتیم و با هم رفتیم. بوتی که پسندیدم پنج رنگ سفید، مشکی، طوسی، قهوه ای و قرمز داشت که یکی از یکی خوشگل تر... اما من بنا بر رسم هر ساله ام سفید رو انتخاب کردم. به نظرم از همه شون شیک تر بود. مبارک باشه. شب هم رفتیم خونه مامان جون اینها و تا دیر وقت اونجا بودیم که با هشدار مامان که داشت خوابش می برد؛ برگشتیم خونه.

جمعه هم برای اینکه گشتی زده باشیم و از خونه رفته باشیم بیرون، رفتیم شهروند خرید.

* شنبه 11 آبان، با خوشحالی اومدم از مدرسه بیرون و به مامان میگم:

- من سر گروه شدم... سرگروه بهار و النا و .....

-- خب حالا چه کاری باید انجام بدی؟

- باید مواظب باشم درس گوش بدن. مشق هاشونو درست بنویسن. ساکت بشینن و.... راستی باید یه کیسه هم ببرم برای آشغال که چیزی زمین نریزن و یا هی نخوان وسط کلاس از جاشون بلند شن!

مامان! خانم فقط شاگرد زرنگ ها رو سرگروه میکنه.

-- بعله!!!! یعنی من خیلی از این موفقیتت خوشحالم! و از وظایفی که بهت سپرده شده!!!! به خصوص این آخری!

* یکشنبه 12 آبان، از کلاس زبان برگشتیم و تکالیف مدرسه ام رو انجام داده ام... که مامان بهم میگه وسایلت رو جمع کن، مرتب بذار توی کیفت که دیگه کاری برای فردا نمونه. همینکه میام کتاب فارسی رو بذارم توی کیفم، سیمش میخوره توی چشم راستم و خیلی قرمز شده و کمی هم درد گرفت. این هم از مرتب سازی وسایل مدرسه!!!!

مامان رو پشیمون کردم! نه؟ بهتر نبود خودش وسایلم رو جمع میکرد؟!!!!!!

* دوشنبه 13 آبان، روز دانش آموز بر خودم و خودتون مبارک. امیدوارم به هیچ عنوان برای ما از اون برنامه های شاد و مفرح که مجبوریم 2 ساعت توی حیاط و شاید روی زمین بنشینیم نداشته باشن اصلا به ادا( اصلا و ابدا) !!!!!

صبح که بیدار شدم، قرمزی چشمم کمی بهتر بود. اما توی راه خوابیدم و به نظر مامان هم اومد که کمی خُرخُر میکنم انگار....

جلوی در مدرسه که رسیدیم، مامان بیدارم کرد و در حال پیاده شدن بهش گفتم: مامان! بینی ام کیپت کیپته!!(شما بخوانید کیپ!!) 

تولد خاله/یه سلامم اولش می نوشتی دلش خوش شه!!!!/تیاتر/باغ وحش

* جمعه 19 مهر، ناهار به صرف دیزی قرار بود بریم خونه مامان جون. جالب اینکه هممون هم خیلی زود حاضر بودیم و آماده رفتن. اماااااااا 2 بود که رفتیم اونجا....چرا؟؟؟؟؟

بله! چرا؟! 

دیشب که مهمون داشتیم و من کمی روی هم روی هم کیک و بادام زمینی و سوپ و... خوردم، گویا سنگین شده بودم. جمعه صبح که بیدار شدم احساس بدی داشتم و صبحانه هم نخوردم. مرتب از دل درد می نالیدم... مامان بهم دارو دارد. عرق نعنا داد.... و یکدفعه وسط آشپزخانه روی مرکز قالیچه، گلاب به رویتان شدم و حالم بهتر شد خدا رو شکر... اما چه وضعی شد دیگه معلومه....

تا مامان و بابا قالیچه رو بردن بالکن شستن و لباسهای من شسته شد و .... ساعت شد همون 2 بعد از ظهر.

خونه مامان جون هم خیلی کم و سبک غذا خوردم. تا شب بهتر شده بودم.

* مامان جون شنبه شب ساعت 10 رفت مشهد. به سلامتی. می خواست روز عرفه رو اونحا باشه. روز فید قربان توی راهه و برمیگرده تهران. سفر بخیر.

* یکشنبه 21 مهر، داشتیم از کلاس زبان بر می گشتیم که مامان توی گوشی اش تند و تند یه چیزهایی می نوشت: پنیر، ماست، گوجه، انگور، گل کلم, سرکه سفید، هویج، پیاز، خرمالو....

همینکه چشمم به نوشته های مامان افتاد، نیست که با سوادم! همه رو خوندم و گفتم:

- مامان! یه سلامم اولش می نوشتی دلش خوش بشه!!!!!!

-- مامان: چی؟ چطور؟( با تعجب)

مشخص شد که من فکر می کردم مامان داره برای بابا اس ام اس خرید می نویسه، در حالیکه مامان داشت یادداشت می نوشت!!!!!!!

* سه شنبه 23 مهر، مامان من رو گذاشت کلاس زبان و خودش رفت خونه تا وسایل جمع کنه برای رفتن خونه مامانی. بابا اومد دنبالم و رفتیم خونه. حمام کردم و رفتیم خونه مامانی اینها. شب که رسیدیم من خواب بودم و خیلی خسته. بیدارم کردند اما ترجیح دادم بخوابم. صبح که بیدار شدم عید قربان بود و ببعی هم اومده بود و رفته بود و دیگه اثری ازش نبود!!!! 

تا پنج شنبه عصری اونجا بودیم و برگشتیم تهران. رفتیم خونه مامان جون. مامان جون دیروز از مشهد برگشته بود. برام روفرشی و صندل سفید خوشگل سوغاتی آورده بود با کلی خوراکی. زیارت قبول مامان جونم. شام اونجا بودیم و شب هم طبق معمول یه فیلمی از آرشیو فیلم های خاله دیدیم" تو و من" که من خیلی خوشم اومد. شب هم من اونجا موندم که فردا هم قراره بریم برای تولد خاله بیرون.

* جمعه 26 مهر، به مناسبت تولد خاله رفتیم رستوران خانه آسیایی و کلی غذاهای عجیب غریب و البته بعضی هاش جالب رو خوردیم. تولد خاله دوشنبه است که چون وسط هفته است، خودش پیشنهاد جمعه رو داد. بعد هم رفتیم کیک خریدیم و رفتیم خونه مامان جون. خوب بود و خوش گذشت. تازه بانی هم هویج به خاله کادو داد!!!!! خاله تولدت مبارک.

* دوشنبه 29 مهر، رفتیم تیاتر دریا پری از طرف مدرسه. خیلی خوب بود و خوشم اومده بود. یه برگه تیاتر هم دارم از قبل برای تالار هنر" به کفشهایت نگاه کن" که بسیار علاقه مندم بریم ببینیم. روزی یک بار هم برگه هاش رو میارم و به مامان میگم تاریخش کیه؟!!!! 

* پنج شنبه 2 آبان، روز عید غدیر، صبح رفتیم جشنواره انار. خیلی خلوت بود، هنوز کلی از غرفه ها باز نشده بودند با وجود اینکه دو روز از افتتاحشون گذشته بود. فقط اینکه چند تا کیک بزرگ شکل انار درست کرده بودند که من از اون خوشم اومد فقط! مامان و بابا هم که از هیچی!!!!! در کل اصلا خوب نبود.

عصری رفتیم خونه فرایین اینها. شب اونجا بودیم و ما برای اولین بار با هم بازی کردیم بدون جنگ!!! برای فراییت که مدرسه ای شده و پیش دبستانیه کمی لوازم تحریر و اینها کادو بردم. بعد از شام دیگه دیر وقت بود و همونجا خوابم برد. مامان بابا هم که دیدن ماها خوابیدیم فرصت طلبی کردند و تا 2 نصفه شب بیدار و شب نشینی. در کل شب خوبی بود.

* جمعه 3 آبان، حدود ساعت 11 رفتیم دنبال مامان جون و رفتیم باغ وحش. خاله نبود که باهامون بیاد. خیلی باغ وحش بهتر از دفعه قبل بود. البته من که میدونین حیوونها رو حتی از پشت میله و شیشه هم ازشون یه ترسی دارم!!!! اما به مامان خوش گذشت! آخه هرچی فندق که مامان جون آورده بود خودمون بخوریم مامان می گذاشت کف دستش و آهوها میخوردن!!!!! بعد از اینکه همه فندق ها تموم شد، میگه خیلی خوب بود فقط دستم خیسه از بس اینها زبون زدند!!!!!!!

منم که چندشم می شد کلا از دیدنش، چه برسه به تعریف دوباره اش!!!!!!

فیل ها رو هم که مثلا خیلی دوست دارم همینکه خرطومش رو می آورد جلو، فرار میکردم تا 3 متر اونورتر!!!! اما مامان بهش دست هم زد! ای بابا! چه گرفتاری شدم ها! 

آخرش به مامان گفتم بیا بریم دیگه! اه! اصلا این حیوونهای بی ریخت رو ولشون کن دیگه!!!!!!

بعد هم از ترسم هی بهش می گفتم دستهات رو خوب شستی؟! با صابون؟ خوب خوب؟!!!!!

بعد رفتیم پارک ارم. ناهار خوردیم و رفتیم بازی کردم. ماشین برقی و فریزبی و کشتی کودکان. که البته کشتی رو با مامان سوار شدم. خیلی خوش گذشت. فقط برگشتن مامان جون معده درد شدید داشت که من خیلی ناراحتش شدم.