* پنج شنبه 13 فروردین، تا ظهر خواب بودیم. خسته سفر بودیم و نیاز به استراحت داشتیم. ناهار خونه خوردیم و قرار شد عصری بریم پارک لاله قدم بزنیم. من توپ نو و تفنگ حباب ساز رو برداشتم. فقط چای و کمی خوراکی هم برداشتیم. رفتیم دنبال مامان جون، خاله نیومد.
پارک خوب بود، نه خلوت نه خیلی خیلی شلوغ. کمی توپ بازی کردم با بابا. حباب درست کردم و کلی کف راه انداختم!
روی نیمکت ها نشستیم و چای خوردیم. بعدش رفتیم گشتی زدیم و سبزه گره زدیم. سبزه خودمون رو هم که توی تمام سفر همراهمون بود انداختیم توی مثلا رود پر آب!!!!
بعدش برای شام رفتیم رضا لقمه. خیلی هم خوب و خوشمزه!
* جمعه 14 فروردین، مامان از صبح مشغول جمع و جور کردن وسایل پخش و پلای سفر بود. من هم تکالیف مانده رو انجام دادم. عصری رفتیم خونه خاله مامانم که خیلی هم بهمون نزدیکه، عید دیدنی. علاوه بر عیدی نقدی یه گلدون کوچولو گرفتم چینی که توش هم گل صورتی داره؛ این گلدون از اون روز رفته روی آیفون توی خونه نشسته!!!!
* شنبه 15 فروردین، بعد از مدرسه، اونهم در حالی که مامان کمی سرما خورده بود و دارو خورده بود و شدیدا بی حال و حوصله و کسل و خواب آلود بود! هر دو پام رو توی یک کفش کردم که میخوام با دختر همسایه پایینی مون برم توی حیاط بازی! و بالاخره هم رفتم! مامان هم کنار آیفون نشست و ما رو تماشا کرد تا حدود یکساعت و نیم بعد که اومدم بالا و مامان از خستگی بیهوش شد و کمی خوابید تا حالش بهتر شد.
* یکشنبه 16 فروردین، شب بعد از شام، همسایه مون اومدند عید دیدنی. من با دخترشون بازی کردم و کمی بودند و رفتند.
* دوشنبه 17 فروردین، از آموزشگاه تماس گرفتن که استاد گردنش درد میکنه و وقت فیزیوتراپی داره و کلاس موسیقی کنسله. من هم به کارام رسیدم.
غروب رفتم به مامان میگم:
- مامان؟ یه سوال می پرسم نگو هر کدوم یه جور و همه رو و .....
-- خب بپرس!( در حالیکه تا انتهای داستان رو خونده بوده!!!!)
- تو من رو بیشتر دوست داری؟ یا بابا؟ یا مامان جون؟ یا خاله رو؟؟؟
-- هر کدومتون یه جور... تو دخترمی، عزیزمی، نفسمی تو رو خیلی خیلی دوست دارم اصلا نمیتونم بگم چقدر، مامان جون مامانمه، معلومه که خیلی دوستش دارم ، بابا شوهرمه، خب خیلی دوستش دارم، خاله خواهرمه. هر کسی جای خودشو داره و قابل مقایسه نیست...
از یه جایی به اون طرف اصلا حرفهای مامان رو گوش نمی دادم، یعنی اصلا حواسم نبود... از کجا معلوم شد؟ از اونجایی که وسط توضیح اینکه هر کسی جای خودشو داره و ..... یهو پریدم تو حرف مامان و گفتم:
هههه ! مامان شوهر داره! مامان شوهر داره!!!!!
هههه !!! بابا زن داره! نانا نای؟! بابا زن داره؟!!!!!

یعنی چنان زدم توی فاز مسخره بازی که انگار نه انگار من اومده بودم سوال مهمی بپرسم !!!!!!! 
شب هم که بابا اومد چنان با ریتم و آب و تاب تمام، برای او هم تعریف کردیم که بیایین و ببینین!!!!!!
*سه شنبه 18 فروردین، شروع ترم جدید زبان. رفتیم کلاس و خوب بود. معلم ترم قبل که خیلی هم ازش راضی بودم، معاون آموزشگاه شده و کلا جو یه جوری بود و تغییراتی در ساختار بوجود اومده بود، حالا باید صبر کنیم ببینیم این تغییرات مثبت اند؟
بعد از کلاس، اومدیم سمت خونه. توی راه رفتیم یه بلوز شومیز قرمز پُرگل خرید مامان برای من با یه شال سفید خوشگل که سر مانکنی بود که همین شومیز تنش بود. با یه شلوار سفید هم ست شده بود که من هم یه شلوار سفید نو دارم. مبارکه به سلامتی. 
* چهارشنبه 19 فروردین، از مدرسه اومدیم خونه، عصری من و مامان با هم به مناسبت روز شرف الشمس دعا خوندیم 
امروز مامان و بابا، پس از هماهنگی های لازم هزینه عقیقه رو پرداخت کردند. مشهد که بودیم صحبتش شد و اینکه تا قبل از 9 سالگی بر والدین واجبه. اما فرصت نبود اونجا انجام نشد. اومدیم تهران، بنا به دلایلی به شماره حساب اونجا واریز نشد. خیره انشالله.
* پنج شنبه 20 فروردین، دو تا آقا اومدن برای تعمیر کف بالکن که آب میده به سقف پایینی ها. اولش فکر کردند مشکل از لوله است، لوله ها رو کندند و عوض کردند و درست نشد؛ یعنی بهتر شد اما چکه میکرد. بعد چند تا سنگ رو کندند و زیرش رو ایزوگام کردند بهتر شد، اما از یه طرف دیگه چکه شروع شده بود... القصه داستان طولانی شد و قرار شد روی همین سنگهای کف، قیر بریزند و بعد دوباره رویش یه سری سنگ نو بچینند. دیگه خودتون تصور کنین سطل داغ قیر از وسط خونه آوردند و بردند تو بالکن و .... یه وضعیتی...

این داستان تا روز شنبه شب ادامه داشت! یعنی قیرگونی جمعه، بعد گذاشتن قیر خوب خشک شه برای فردا. شنبه سنگ آوردند سنگ کردند. کار تمام شده بود و نشسته بودند به جساب کتاب و بابا پای لپ تاپ که پول کارت به کارت کنه، که مامان رفت درب بالکن رو چک کرد دید بسته نمیشه!
بعله!!!! ارتفاع زیادی اومده بالا و حالا درب بسته نمیشه! راه حل آقایون که شاهکار بود! نظرشون این بود که درب دوجداره چون لولاش قابل حرکته، کافیه توی چهارچوب در چند تا سوراخ بزنیم و درب رو جا به جا کنیم! 

که مامان در این لحظه قاطی کرد!
راستی این جاها مامان جون هم اومده بود خونمون. آقا رو متقاعد کردند که شما دوباره این قسمت از کف رو که به درب گیر میکنه بکن و از سیمان و مصالح زیرش کم کن تا درست شه و آقایون همین کار رو کردند! نظرشون این بود که اینجا آب جمع میشه بعدا. اما مامان می گفت آب جمع شه میشه جارو زد، اما درب رو هر بار که نمیتونم با اهرم باز و بسته کنم!

دردسرتون ندم، تا اونها رفتن و با کمک مامان جون خونه تر و تمیز شد ساعت 10 شب بود. همگی بیهوش! مامان جون مرسی خسته شدی خیلی کمکمون کردی.
نکته جالب اینکه وسط این ماجرا، شنبه شب همه خاله ها و دایی های مامان خونه مامان جون دعوت بودند و ما هم از میان گرد و خاک! رفتیم مهمونی!!!!
به مناسبت فردا که روز مادر است، مامان و خاله کادوی مامان جون رو که یک شمعدان چوب و استیل بود، قبلا از شهروند خریده بودند، به مامان جون دادند که خیلی هم خوشش اومد خدا رو شکر. مبارکه. 
بابا کمی دیرتر اومد. شب خوبی بود و خوش گذشت، عروس خاله بزرگه هم اومده بود، همیشه به شادی باشه آمین. 

جمعه شب، بعد از قیر و اون داستانها، آقایون که رفتند، ما هم رفتیم به مناسبت روز مادر قنادی بی بی و کیک شکلاتی خریدیم و برای مامان گل خریدیم!
* یکشنبه 23 فروردین، بعد از اتمام کار طاقت فرسای بنایی، خسته بودیم و مدرسه نرفتیم! من چقدر این روزهای ورزش در هفته رو دوست دارم!!!!!
عصری رفتیم کلاس زبان.
* دوشنبه 24 فروردین، عصری موسیقی، تعریفی نداشت! درسهام رو قرار شد تکرار کنم.
* چهارشنبه 26 فروردین، بعد از اینکه از مدرسه اومدیم خونه، برای سرویس اجاق گاز اومدند.
* پنج شنبه 27 فروردین، چهلم مامان بزرگ بابا بود. رفتیم خونه مامانی . رفتیم نتهار. بعد هم برگشتیم تهران. مامانی اینها هم بنایی دارند.
* جمعه 28 فروردین، غروب رفتیم شهروند. کلی خرید کردیم و خوش گذشت. 8 تا تک تک برداشته بودم، مامان گفت با وجود اینهمههههههههه شکلاتی که توی خونه هست و خورده نمیشه اینهمه تک تک چرا؟
بعد یهو فکری به ذهنش رسید! گفت اگه تونستی قیمت اینها رو بگی میتونی بر داریشون. من هم شما تصور کنین بی کاغذ و مداد! بی تمرکز! روی دسته چرخ فروشگاه رو هوا!!! محاسبه کردم: گفتم 8 تاست هر کدوم 7000 ریاله، میشه 8 تا 700 تومن! هفت هشت تا 56 تا! دو تا صفرم میاد جلوش.... آهان مامان! میشه 5600 تومان!!!!! مامان گفت خب میتونی برداری! خودم گفتم دیگه! فقط ببینم چطور اینجا که میرسه برای حساب کردن یه ضرب به شصت مدل اتود 0.7 و 0.5 و مداد ساده براق و طرح دار و مینی نگین دار! و 20 تا پاک کن احتیاج نداری؟!!!!!
به این نتیجه رسیدیم که برای آموزش ریاضی میریم فروشگاه از این به بعد!
مامان از فروشگاه یک گیاه خریده به اسم " پپرومیا" حالا قیافه خودش خوب و بانمکه به کنار! ما عاشق اسمش شدیم!!!!
* یکشنبه 30 فروردین، بعد از کلاس زبان با خاله قرار داشتیم و رفتیم چند تا بلوز و اینها خریدیدم. هر یکی برای خودشون خریدند باید برای منم بر میداشتند!
آخرشم یکی از چیزایی که خریده بودیم بهم کوچک بود و فرداش قبل از کلاس موسیقی رفتیم با چیز دیگه ای عوض کردیم. مهم اینجاست که وقتی قراره بریم خرید برای من، نه تنها بی ماشین کلاس زبان رفتن سخت نیست! که تازه خیلی هم لذت بخشه!!!!
پیاده روی هم خیلی خوبه و اصلا پاهام خسته نمیشن!
اما اگه مامان بخواد فقط برای خودش تنهایی یک سوزن هم بخره من هم خوابم میاد! هم درس دارم! هم خسته شدم! هم هوا بده! هم گرسنمه! هم تشنمه! و خلاصه اینطوریه دیگه!!!!
* دوشنبه 31 فروردین، کلاس موسیقی باز هم تعریفی نداشت و این بار دیگه مامان هم از دستم دلخور بود...
پ.ن. لحظاتی بعد از تحویل سال 1394

* حرم امام رضا(ع)
