از اونجاییکه سورپرایز خیلی دوست می دارم! مامان یه برنامه چید که خوب سورپرایز شم...:

روز سه شنبه 1 مرداد، رفتیم کلاس زبان. بعد از اتمام کلاس توی سالن نشستیم. هرچی گفتم چرا نمیریم خونه؟ مامان گفت زوده! صبر کن کار داریم جایی!

کمی بعد توی راه، کم کم برام گفت که با یه دوست وبلاگی قرار گذاشتیم بریم تئاتر پهلوان کچل. وقتی رسیدیم تالار هنر اونها هنوز نیومده بودند. مامانهامون قبلا هم همدیگه رو دیده بودند، اما ما دفعه اولمون بود. خیلی هم زود با هم دوست شدیم و توی سالن نمایش هم ردیف اول نشستیم و کلی از دیدن نمایش ذوق کردیم. روز خوب و تجربه خوبی بود.

قبل از کلاس زبان هم توی مهد، به مناسبت روز آب، کلی آب بازی کرده بودیم و خیلی هم زورم بود که برم کلاس!!!

* پنجشنبه 3 مرداد، عصری داشتیم می رفتیم پارک و من هم ماشین کنترلی رو برداشته بودم و خوشحال که برم باهاش بازی کنم که توی پارکینگ همسایه مون رو دیدیم و مسیر عوض شد! رفتیم با اونها لواسان شام خوردیم و چقدر هم شلوغ بود و توی رستورانهای کنار رودخانه جا نبود. بعد رفتیم سفره خانه برای چای و من و دختر اونها که حدود 4 سالشه کلی آتش سوزاندیم! توی راه برگشتن بنزین تموم کردند و من کلی برام عجیب بود این اتفاق. اما بعدش رفتیم معجون خوردیم و بالاخره بنزین هم زدند! و خلاصه اومدیم خونه. شب خیلی خوبی بود. من از خستگی توی ماشین خوابیدم و بابا طبق معمول منو آورد خونه هن هن زنان. بابا پیر شده زورش کم شده وگرنه من همون توقعات قبلا رو دارم!!!!! 

* جمعه 4 مرداد، بعد از ظهر با مامان جون اینها رفتیم جاده لواسان و اینبار زود رفتیم که بتونیم کمی کنار رودخانه آب بازی کنیم. مامان جون روزه بود و دیگه برگشتیم و در جنگل لویزان شام خوردیم. بگم که بازم ماشینم رو آورده بودم اما نشد بازی کنم!!!!

* دو تا دوشنبه است پشت سر هم که درسهای موسیقی ام رو خوب نمیزنم و استادم هم قاطی میکنه عین مخلوط کن!!!!! مامانم بعدش از اون بدتر. 7 مرداد و دیروز. هفته قبل برام لاک نارنجی شبرنگ خریده بود و ندادن بهم. گفت هفته بعد که بهتر شدی میدهم. اما دیروز بهم داد، قکر کنم دید نتیجه دیروز بدتر از هفته قبل بوده ترسید اگه لاک رو نده من همه نت ها رو هم فراموش کنم!!!!!!!!!

نیست خیلی دیروز کارهای خوبی انجام داده بودم، برام مدادرنگی هم خریده بود که برای کلاس زبانم میخواستم همه ی رنگ ها رو داشته باشم! از هون لحاظ!

دیروز بعد از کلاس موسیقی رفتیم دکتر چک آپ. قدم 126 وزن 27. مامان نگران وزنم بود که دکتر گفت مشکلی نیست فقط مواظبش باش!

* روزهای دوشنبه در مهد کلاس شیرینی پزی داریم و معلم مخصوص. هر هفته یه شیرینی می پزیم و نمونه اش رو هم من لای دستمال پیچیده و در کیسه فریز و بشقاب یک بار مصرف میارم خونه برای مامان و بابا. یه بار هم برای مامان جون اینها نگهداشتم که اسمش شیرینی اسکار بود. حالا بماند که چقدر و چگونه درباره پختن شیرینی و تعریف معلمم از استعداد من! برای مامان میگم!!! داستان اینجا نموم نمیشه که! بعدش ازش میخوام که آرد بیاره و .... و شیرینی بپزیم! مامان هم ماشالله انقدر شیرینی پزی دوست داره که نگوووووووووووووووووو!!!!!!

روز 10 مرداد مامان جون اینها افطار خونه ما بودند و مجبورشان کردم شیرینی پختیم. بد نشد ولی خیلی شبیه اونی هم نشد که ما پخته بودیم!

هر روز هم دستور پختشون رو از معلممون می گیرم و میارم برای مامان لیست میکنم که بپزه. نیست خیلی هم بلده!!!!!

* روز 8 مرداد، سه شنبه؛ صبح رفتیم بهشت زهرا چهل مامانی و بعدش رفتیم خونه عمه ام برای آش نذری. شب هم همگی رفتیم پارک ارم. کلی وسیله سوار شدم. فریزبی کودکان، ماشین برقی، کشتی کودکان، دوچرخه و....

اصرار هم داشتم که ترن و اینها رو که بقیه هم سوار شدن برم!!!! مامان اصلا فکر نمیکرد انقدر شجاع باشم!!!

* روزهای یکشنبه تهران گردی داریم، یکشنبه 13 مرداد رفتیم موزه ایران باستان. انقدر که از این موزه خوشم اومده بود از باغ پرندگان خوشم نیومده بود!!!!