شهر کتاب/خرید پرنسس ها/ چک آپ ...
* دوشنبه 17 آذر، غروب بعد از کلاس موسیقی( که خوب هم بود و به قول استادم: دیگه من رو کمتر حرص میدی!!!
) رفتیم جایزه خریدیم برام! لاک بنفش پررنگ
رفتیم عمو مهرداد. بس که سرفه میکنم. گلوم رو دید و گفت خوبم اما اگر تا شنبه سرفه هام قطع نشد مجبور به خوردن آزیترومایسین خواهم بود!
وای که من از مزه ی این دارو بیزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم 
از اتاق دکتر که اومدم بیرون، مامان ازم پرسید: دکتر گوشت رو دید؟ گفتم نه!
( بس که وقتی میرم تو اتاقش
بازیگوشی میکنم و حرف میزنیم با هم! کلا یادم رفت گوشم رو دیده یا نه؟!) دوباره با خاله دکتر برگشتم توی اتاق و در گوش دکتر گفتم: گوشم رو ندیدی!
اون هم بعد از اینکه گوشم رو دید، در گوشم گفت: حالا گوشت رو دیدم!!!!

*چهارشنبه 19 آذر، ظهر موقع از مدرسه برگشتن، مامان دوستم دیر کرده بود و توی ترافیک مونده بود، قرار شد ما با هم بیاییم و مامانش توی راه به ما برسه. مامان به مامان دوستم پیشهاد داد که ببرمش خونمون با هم باشن؟ کار ندارم به اینکه بنا به دلایلی که مامانش نمی تونست شب بیاد دنبالش قرار شد یه روز دیگه این کار رو انجام بدیم، کار دارم به گریه زاری و خواهش تمنای ما دو تا! البته من از اون بدتر.... مامانم فکر کنم کلا پشیمون شد از هر گونه پیشنهاد!!!
* پنج شنبه 20، صبح من و بابا خونه بودیم تا مامان از کلاس برگشت و ناهار خوردیم و بعد حرکت کردیم سمت خونه مامانی اینها، عصری رسیدیم تا شنبه قبل از ناهار هم اونجا بودیم و بعد اومدیم تهران. بابا جمعه حسابی سرما خورد و حال خوشی نداشت.
من هم از شنبه شب که اومدیم خونه، آنتی بیوتیک رو شروع کردم به خوردن چون سرفه هام کمی بهتر شده بود اما صدام داشت می گرفت.
* یکشنبه 23 آذر، مامانی اومد تهران که فردا چشمش رو عمل کنه. عصری هم من امتحان فاینال زبان داشتم(H2C). بعد از امتحان هم معلممون کارنامه ها رو داد. خوب شده بودم و ازم راضی بود. فقط به مامان گفت رایتینگ بیشتر کار کنم.
* دوشنبه 24 آذر، صبح مامان اومد مدرسه جلسه، موضوع مهم جشن تکلیف بود که قراره 21 دی ببرند ما رو شاه عبدالعظیم. برای هزینه هاش(75 تومان) گفتند و انتخاب طرح چادر. از الان مبارکه
مامان بعد از جلسه با دوستاش برای صبحانه قرار داشتند و رفت پیش اونها.
عصری بعد از کلاس موسیقی( کلاس خوب بود ) بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه عمه ام دیدن مامانی. برای نوه عمه ام هم که 30 آذر تولدشه کادو خریدیم یه سارافون بافت ظریف نسکافه ای رنگ و یک ست پازل چوبی کودکانه. شب هم دیگه خیلی دیر شد تا اومدیم خونه و خوابیدیم و مامان فقط نگران سختی صبح بیدار شدن من بود.
* چهارشنبه 26 آذر، عصری رفتیم دکتر ستوده برای کنترل 6 ماهه. از قدم راضی بود اما از وزنم نه!
( قد: 133.5 ، وزنم 34 ) البته گفت به نسبت دفعه قبل خوشبختانه افزایش وزنم سریع نیست، اما بهتره کنترل کنم. برای اردیبهشت ماه هم آزمایش هورمونی و عکس مچ دست نوشت.
بعد از بیرون اومدن از مطب، به مامان گفتم: نریم خونه! بریم بگردیم با هم! بریم پارک اصلا!
مامان گفت حالا الان بی ماشین، یکدفعه ای، تو این سرما؟! چه وقت و موقع پارکه؟؟؟!!!!
و بالاخره قرار شد برای خوشحال شدن من بریم شهر کتاب! جایی که من عاشقشششششم!
و نتیجه اینکه ما یه چیزی حدود 2 ساعت در شهر کتاب بودیم! و دستاوردهامون شامل دو جلد کتاب جونی بی جونز، یک جلد هری زلزله، دو جلد شیمو و... اتود، مداد سیاه فابر فانتزی گاو، مداد مینی نگین دار، لاک غلط گیر، استیکر بود.
من اونقدر خوشحال بودم که اصلا برای مامان مهم نبود چند ساعته بیرونیم و همینطوری می چرخیم! تازه رفتم توی غرفه کودکان نشستم نقاشی هم کشیدم
، آوردم مامان ازش عکس هم گرفت و بعد طبق رسم اونجا بردم آویزانش کردم برای اینکه در معرض دید عموم قرار بگیره!!
* جمعه 28 آذر، عصری ما و خاله مامان جون اینها، رفتیم اول پارک لاله، نه برای اینکه بازی کنم، برای اینکه از غرفه ها خرید کنم! اونهم یه خرید کاملا مشخص!!!
رفتیم و من عروسک های کوچک پرنسس خریدم، یه عروسک دختر غیر پرنسس هم خریدم که بشه خدمتکار اون!!
اینها رو با پول خودم هم خریدم. شد 22 هزار تومان، اینجا می نویسمش که بعدها با مرورش لذتش دو برابر شه....
دو تا آدم برفی کوچولو و یک طبل هم مامان برام خرید. یم قاب عکس کوچولوی پرنسسی هم بابا برام خرید!
که اونهم قراره بشه قاب عکسی از عکس دو تا دخترهای اون پرنسسه که مثلا رفتن خارج درس بخونن!!!
قدرت تخیل عالییییییییییییی
یعنی خیلیییییییییییی مبارکه. انقدر دوست داشتم اینها رو بخرم که نگو. انگار توی کل اینهمه اسباب بازی هام، من این ها رو کم داشتم واقعا!!!
بعد هم رفتیم کیک بی بی خریدیم، شام رفتیم نشاط. رفتیم نمایشگاه یلدا که بیخود بود و بعد رفتیم خونه، مامان جون خاله رو هم به نیت کیک و چای بردیم خونه! شب هم خیلی سعی کردم بازی با پرنسس ها رو بی خیال شم و برم بخوابم!!!!
مامان جون قراره یکشنبه شب بره مشهد و پهارشنبه صبح برگرده که عصری میرسه تهران. تولد مامان جون میره برای پنج شنبه به جای شب یلدا.
پیشاپیش یادای همگی تون مبارک.


. مگه خدا کمک نمیکنه؟