* شنبه 5 بهمن، عصری من و مامان و مامان جون رفتیم بیرون که مامان پالتو بخره. البته نیت این بود ولی ما اصلا به دنبال خرید برای او نرفتیم! رفتیم من بلوز و سارافون خریدم برای عید. مبارکه به سلامتی. سبز و سورمه ای، دامنش چهارخونه، کلاه هم داره. (مامان هم پالتو نمی خواد که! دیگه هوا گرم شد!!!!)

* یکشنبه 6 بهمن، بعد از کلاس زبان من رفتم خونه مامان جون و مامان دندانپزشکی.

* چهارشنبه 9 بهمن، بعد از تعطیلی مدرسه، مامان ها با معلممون جلسه داشتن و بعد هم کارنامه هامون رو دادند. همه رو بسیار خوب شده بودم و خیلی هم خوشحال! در طول جلسه ما بچه ها توی حیاط بودیم. انقدر آتیش سوزوندیم که بهمون بادکنک دادن بازی کنیم سرمون گرم شه!!!!!

* دوشنبه 7، 14 و 21 بهمن در حدی در کلاس موسیقی خوب بودم که استادم پلک نمی زد نگاهم میکرد! بهم قول جایزه کارتون داد و برام دست میزنه و این هفته هم من رو بوسید از خوشحالی اش! فکر کنم دفعه بعد پایکوبی و بزم راه بینداره!!!! با این حساب باید یه چند جلسه حال گیری کنم گویا!!!!

دوشنبه 7، برگشتن رفتیم کتاب آوای پیانو رو هم خریدیم و با بابا برگشتیم خونه. بنا بر قول مامان؛ رفتیم یه توپ هم خریدم برای مدرسه بردن زنگهای ورزش روز سه شنبه. چون از توپ های مدرسه خوشم نمیاد!

دوشنبه 21، که چهارمین هفته متوالی بی عیب و نقص بود، مامان به عنوان جایزه بر اساس سلیقه خودم، سی دی باب اسفنجی جدید خرید.

* از چند وقت قبل برای سه شنبه 15 بهمن ساعت 7:30 صبح چشم پزشکی وقت داشتم(چک آپ سالیانه). دوشنبه که مامان اومد به معلممون گفت من فردا کمی دیرتر میام، معلوم شد فردا همه دوم های منطقه تعطیل اند چون معلم هاشون جلسه دارن. اومدیم خونه مامان تماس گرفت وقت رو بذاره یه هفته دیگه که متوجه شد اگر کنسل کنه تا اون ور سال وقت ندارن. خب حالا ببینین چقدر سخته که تعطیل باشی! بازم 6 صبح بیدار شی! این تا اینجا به کنار! شب با بارش شدید برف، فردا رو تعطیل اعلام کردند! یعنی من دوبله تعطیل شدم!!!!!

سه شنبه صبح زود من و مامان و بابا رفتیم چشم پزشکی. دکتر تا 9 نیومد. نتونسته بود ماشینش رو از پارکینگ بیاره بیرون و خلاصه که با آژانس اومده بود و.... من رو معاینه کرد و گفت همه چی اوکی است. خدا رو شکر.

بعد از دکتر، به جای خونه رفتن رفتیم پارک اندیشه و من تاب برفی و سرسره برفی بازی کردم و خیلیییییییییییییییییی عالی بود!!!! یه خانمی هم داشت عکس هنری می گرفت که مابین عکس هاش از من هم گرفت! تازه بعدش هم اومد گفت آره! واقعا عالی بود! البته منظورش عکسهایی بود که خودش گرفته بود احتمالا!!!!! 

ما هم که قرار نبود بریم پارک، دوربین نداشتیم و مامان با گوشی اش ازم عکس گرفت:



* چهارشنبه هم مدارس تعطیل شد و ما عصری با مامان جون رفتیم پارک. این بار مجهز و دو دوربینه! اما هنوز عکسهای اون دوربین روی کامپیوتر ریخته نشده و این عکس هم با گوشی مامان می باشد!

مامان و مامان جون از سرما یخ زده بودن، اما من حاضر نبودم از پارک و وسط برفها بیام بیرون!!!!! با کلی قول گرفتن برای فردا و برف بازی دوباره حاضر شدم بریم خونه. اما توی حیاط خونه مامان جون نشستم و آدم برفی درست کردم!!! شب من و مامان خونه مامان جون موندیم. مامان صبح رفت کلاس و من و مامان جون رفتیم پارک. این هم سه بار پارک برفی!

(فردا تولد دوستم هلینا دعوت هستم، مامان رفت یه گوسفند شبیه ببعی کلاه قرمزی خرید که بذارم روی کادوی اصلی اش که بازی فکری بود، اما من حاضر نشدم اون ببعی رو بدم! برای اولین بار بود که این کج خلقی رو کردم و مامان هم با قول گرفتن اینکه دیگه اکه برای کسی کادو خریدیم از این کارها نکنم حاضر شد ببعی رو بده به خودم و رفت برای دوستم باب اسفنجی خرید.)

عصری هم مامان بابا اومدن دنبالم و من رو بردند خونه هلینا اینها تولد. تولد خوب بود و بعد هم اومدن دنبالم و رفتیم خونه. 

* سه شنبه 23 بهمن، یکی از عمه هام و مامانی و باباحاجی ناهار مهمون ما بودن، مامانی و باباحاجی شب قبل اومدن پیشمون، البته دیر بود و من خوابم برده بود.