یه همچین بچه ای هستم من!!!!!
* پنج شنبه 17 مرداد بعد از کلاس مامان، رفتیم خونه مامانی و عید فطر رو هم اونجا بودیم تا شنبه ظهر. پسرعمه ام من رو با خودش برد گردش و برام کلی بازی فکری و جینگیل مینگیل خرید. دیگه عصری حرکت کردیم سمت تهران، رسیدیم خونه غروب بود.
* یکشنبه 20 مرداد، شب مامان جون اینها اومدن خونمون. در حال بازی بودم که از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتن و گفتن کلاس فردا کنسله. انقدر خوشحال شدم که نگو!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عجب علاقه ای دارم من به آموختن کلاً!!!!!!
* دوشنبه 21 مرداد، رفتیم موزه ساعت، تماشاگه زمان، با مدرسه ای های مهد. خیلی خوب بود و کلی تعریفی از انواع ساعتهای اونجا برای مامان داشتم، آخرش هم نظر دادم که:
بیا یه ساعت شنی بزرگ درست کنیم!!! مثل همونی که اونها دارن! که از سقف تا پایین شن داشته باشه و بلند باشه! تازه کاری هم نداره که! شن رو جدا میخریم یه ظرف بلند مناسب انتخاب می کنیم و درست میشه! خوبه ها نه؟
یه همچین بچه خلاقی هستم من!!!!!! گفته باشم!!!!
* سه شنبه 22 مرداد، صبح خیلی خیلی زود بابا رفت همدان ماموریت. من هم از بس خواب آلود بودم بیدار نشدم و نرفتیم مهد و مامان هم نرفت سر کار. آخر شب که مامان رو وادار کردم طبق معمول! بیاد اتاق من بخوابه تا من خوابم ببره، یک دفعه کمر مامان گرفت و شد دردسر....دیگه من خوابم برد...
* چهارشنبه صبح بابا از راه میرسه و می بینه ما نرفتیم سر کار، می فهمه مامان نمیتونه تکون بخوره اصلا به اَدا! ( اصلا و ابدا)
نتیجه اینکه مامان جون اومد خونمون و عصری هم مامان رو بردیم دکتر و آمپول داد و کلی دارو و آزمایش کامل. توی همه این داستانها من اونچه که برام مهم بود این بود که: امروز من کلاس روبیک و موسیقی سنتی داشتم و من رو نبردید مهد!!!! میخواستم برم!!!!!!
یه همچین بچه باعاطفه ای هستم کلا!!!!!!!!!
امروز مانتو مدرسه ام رو هم گرفتیم، آماده شده بود. به سلامتی و مبارکی.
* جمعه 25 مرداد، عصری رفتیم شهروند خرید. من شنیتسل تازه انتخاب کردم و فکر هم کردم ناگته! اومدیم خونه گفتم مامان درست کن ببینم همونجوری میشه یا نه! مامان هم گذاشت فرداش درست کرد. کلیه تفاوتهاش رو به مامان گفتم! آخرش هم گفتم دیدی اشتباه خریدیم! مامان گفت حالا فرض که این اون نبود؛ دیدم که اصلا نخوردی!!!!( مامان میدونست داره چی میخره! ترجیح میداد ناگت نخره!!!)
* شنبه 26 مرداد ، مامان و بابا صبح رفتند که مامان آزمایش بده و من هم رفتم مهد. امروز با بچه های مدرسه ای و مدیرمون رفتیم ناهار شایلی. خیلی بهمون خوش گذشت. قرار بود یه روزمون رو بریم بیرون ناهار و پیشنهاد چندتامون که خیلی به شایلی علاقه مند بودیم همین بود و بس! همه هم راضی بودند. تازه بقیه پیتزام رو هم آوردم برای مامان!!!!
یه همچین دختر بامحبتی هستم من!!!! امکان نداره خوراکی بخورم دوست داشته باشم، یاد مامان بابا، مامان جون خاله نباشم. مثل همون شیرینی کوچولوها که لای دستمال پیچیده و میارم خونه.
* یکشنبه 27 مرداد، با مدیر مهدمون رفتیم شهروند همیشگی خودمون! خرید. انقدر کیف داشت و خوش گذشته بود که نگو............ هر کدوممون هم کلی خرت و پرت خریده بودیم. من پودر دسر وانیلی، دنت، پاستیل، بیوگلز، پفیلا خریده بودم. از مدیر مهدمون هم خیلی مرسی....یه عکس خوشگل هم گرفتیم که اگر به دستمون رسید حتما اینجا می گذاریمش. جالبش این بود که مامان به من سفارش کرده بود چون مدیرمون نمی خواد پول خرید رو بگیره خیلی خرید نکنم. من به بچه هامون هم گفتم: کم خرید کنین، پول مدیرمون تموم میشه!!!!!! البته نیست بچه ها خیلی توجه کردند!!!!! از فیله مرغ بگو خریدند تا شیرینی نخودچی و کرم کارامل صبحانه!!!!!!!!!
یه همچین بچه با ملاحظه ای هستم من!!!!!!
* دوشنبه 28 مرداد، کلاس موسیقی که بعد از دو هفته رفتم و اگه یادتون باشه جلسه قبلی همش اشتباه زده بودم و استاد اساساً از دستم قاطی کرده بود و مامان قهر کرده بود!!!!!!! این بار جبرانش کردم واقعاً.....
آهنگ های بالرین، طلوع آفتاب و موش کور رو داشتم. اونقدر خوب بودم که استادم برام یه 20 نوشت توی کتابم و کلی تشویقم کرد....مامان گفت خب حالا بالاخره کمی خستگی ام در اومد!!! فکر میکنین بعد چی شد؟؟؟؟؟
بله! اینجانب پارمیدا! در ازای خوب زدن آهنگهام از مامان درخواست خرید جایزه کردم!!!!!! ( مامان می گفت عجب وضعیتی است ها! پول کلاس بدم! ببرم و بیارم! مدام با تشویق و گاهی هم تشر، تو رو واردار به تمرین کنم! بعد که خوب بزنی جایزه هم بخرم!!!!!!!)
یه همچین بچه کم توقعی هستم من!!!!!!!
* سه شنبه 29 مرداد، عصری بعد از کلاس زبان رفتیم پارک اندیشه. با یکی از دوستهای مدرسه ایم که همکلاسی قدیم موسیقی ام هم بود و مامانش توی پارک قرار داشتیم. خیلی خوش گذشت. کلی بازی کردیم. فقط یه دوچرخه خورد به دو تا زانوی مامانم که نشسته بود روی نیمکت و تقریبا خرد خاکشیر و خیلی کبود شد! من هم خوردم زمین و آرنج هام زخم و زیلی شد! اما خب خدا رو شکر دردش یادم رفت و رفتم پی بازی ام.
شام هم رفتیم رستوران انتهای پارک نایت پیتزا. اونجا دیگه هر چی از شیطنتمون باقی مونده بود، اجرا کردیم و غذامون رو خوردیم که خیلی هم خوب بود. مامان هامون که فکر میکردند موقع بیرون رفتن حتما پرسنل اونجا یه اخمی هم به ما می کنند که آخیش! اینها رفتن!!!!! دیدند که اینطور نشد و اونها به ما جایزه استیکر دادند!
ما نه تنها استیکر ها را قبول کردیم که تازه به خانمه گفتم:
مدل دیگه چی دارین؟! و خانمه همه مدل ها رو آورد و ما بعد از کلی مشورت انتخاب نمودیم!!!!!!!
یه همچین بچه هایی هستیم ما!!!!!!! یه همچون پرسنل صبوری بودن اونها!!!!
* چهارشنبه مامان جواب آزمایشش رو گرفته بود و عصری رفتیم نشون دکتر دادیم. خب نتیجه:
تری گلیسیرید و LDL بالا! TSH هم بالا! میزان خیلی کمی کم کاری تیرویید داره و چربی بالا. دیدید مامانم کم کاره!!!!!! حالا دلیل تنبلی این چند وقتش در نوشتن وبلاگ من معلوم شد!!!!!!!
* پنجشنبه 31 مرداد، عصری 4 تا 7 تولد دوستهای دوقلوم دعوت بودم تنهایی. رفتیم کادو خریدیم براشون شطرنچ شیشه ای 7 بازی و دومینو. مامان بابا من رو رسوندند تولد، شب هم اومدند دنبالم. خیلی خوب بود تولد. کلی با دوستهام بازی کردم.
* جمعه 1 شهریور، ناهار رفتیم خونه عمه ام. عصری هم که برگشتیم خونه با مامان حون اینها رفتیم دریاچه چیتگر که خیلی خیلی بیخود و بد بود. هرگز تکرار نخواهد شد! انقدر هم من غر زدم اونجا که نگو..................