امتحانات/ شهربازی/جشن میلاد پیامبر/تولد درسا
* اندر احوالات امتحانات براتون بگم که مثل خیلی از کارهای دیگه ام انگار مودیه! یه وقتها عالی یه وقتها خوب! توی دو هفته گذشته معلممون 3 بار امتحان ریاضی گرفته، سومیش چهارشنبه بود 25 دی. مامان اومد با معلممون صحبت کنه که برای بی دقتی چه باید کرد؟ که دید اون دلش بیشتر پره و کلی از هممون برای مامان گله کرد. گفت بلدن اما بی دقت اند! جا می اندازند! بهشون میگی چک کن بعد بیار ورقه تو، یک ثانیه بعد میارن تحویل میدن میگن چک کردیم! گفت این بار ساعت بلدن، دفعه بعد بلد نیستن! این بار تقارن بلدن دفعه بعد بلد نیستن! خلاصه که مامان با شنیدن این حرفها دید که دیگه حرفی نمونده بگه! همه رو معلممون خودش حفظه!!!!
دو بار ازمون امتحان دیکته گرفت که اولی رو یه غلط کوچولو داشتم شدم بسیار خوب و دومی رو شدم عالی. وقتی از در مدرسه اومدم بیرون چنان جیغ بلندی زدم و گفتم: مامان!!! عالی شدم! عالی شدم!!! که انگار یا دفعه اولم بوده!!! یا اینکه مثلا انتظار دیگه ای داشتیم!!!!
* دوشنبه 17، اوضاع موسیقی معمولی بود ولی معلمم یه درس (یکی از آهنگهای بتهون صفحه 6)از کتاب چهل آهنگ رو بهم درس داد تا شاید ذوق کنم!
* دوشنبه 23، اوضاع موسیقی عالی بود عالی! استادم گفت نمیشه همیشه همینطوری باشی! تو که میتونی چرا یه وقتها اونجوری یه وقتها اینجوری؟!( عطف به اینکه من کلاً همین طوری هستم! یه وقتها اخلاقم عالی، یه وقتها داغون!!)
امروز تازه امتحان ریاضی بار دوم بود و من بسیار خوب شده بودم. برگشت از مدرسه هم رفتیم برای تولد دوستم درسا که چهارشنبه 25 است، کادو خریدیم 13 بازی و کارت موزیکال هم گذاشتم رویش. یک کارت هم برای خودم جایزه خریدم! برگشتن از کلاس موسیقی هم باقالی جایزه خریدیم!!!!!( این جوایز همه به سلیقه خودمه و مامان دخالتی در انتخابشون نداره!)
* پنج شنبه 19 دی، تولد دوستم درسا دعوت بودم که چون مامان کلاس داشت و تولد هم زود شروع میشد من نرفتم.
* جمعه 20 دی، بعد از ظهر حدود ساعت 4، رفتیم شهربازی امیر و تا 8 اینها اونجا بودیم و حسابی بازی کردم و کلی جایزه گرفتم توی کارت، قرار شده در مواقع نیاز به تشویق از این گزینه نیز استفاده شود!
* یکشنبه 22 دی، معلم زبانمون با مامانها جلسه داشت. گفته بود: پارمیدا و پانیذ کوچکترین بچه های این کلاس هستند و بقیه همه 12 ساله اند! خب کاملا واضحه که اونها می تونن سریع تر یاد بگیرن، این یه اشتباه بزرگ آموزشگاه در این کلاس بندی بوده. اما با همه اینها از پارمیدا راضی ام و خیلی خوبه. فقط برای اینکه توی کلاس با این بزرگترها اذیت نشه توی خونه سی دی رو چند بار بیشتر گوش بده.
* سه شنبه 24 دی، مدرسه یه جشنی گرفته بود توی سالن اجتماعات خانه معلم. جشن میلاد پیامبر با عنوان پدرخوب با حضور پدرها(ترجیحا) و بچه ها. درست سر ساعتی که من کلاس زبان دارم! مامان اول گفت نمیریم جشن و میریم کلاس. بعد دیدم بابا اومد خونه، انقدر ذوق کردم که نگووووووووو
حاضر شدیم و سه تایی رفتیم جشن. ای بد نبود. شب که مامان با دو تا از دوستهای کلاس زبانم صحبت کرد متوجه شد که اون دو تا هم نرفتند کلاس! و از اون با مزه تر اینکه تیچرمون(به قول خودم) هم نرفته و یه تیچر دیگه رفته سر کلاس بچه ها!!!!!
برگشتن از جشن، رفتیم یه عروسک کفشدوزک خریدیم برای خواهر دوستم که میخوام برم تولدش.
* چهارشنبه 25، از مدرسه اومدیم خونه، ناهار و حمام. مامان جلوی موهام رو برام فر کرد. دیگه حاضر شدیم و مامان بابا من رو رسوندند تولد درسا( ما دو تا درسا توی کلاسمون داریم) و خودشون رفتن سینمااااااااااااااااا
رفته بودن سینما فیلم " جیب بر خیابان جنوبی" و می گفتن خیلی هم خوب بوده. به من هم تولد خدا رو شکر خیلی خوش گذشته بود.
* پنج شنبه 26، رفتم خونه مامان جون اینها، مامان رفت کلاس و من مثلا اونجا درس خوندم. انقدر اذیت کردم و بداخلاقی کردم و اشتباه اشتباه جواب سوالاتم رو نوشتم که نگووووووووووووووو فقط برای اینکه ثابت کنم مامانم راست میگه من یه وقتها این جوری ام یه وقها اونجوری!
* جمعه 27، موندیم خونه و با کمی اخم و ... کمی کارهامو انجام دادم، عصری رفتیم شهروند خرید و گشتی زدیم اومدیم خونه. فقط برای اینکه جو و حالم عوض شه، بسکه ماشالله این دو روز خوش اخلاق بودم و فعال و کوشا!
