آموزش شنا تعطیل!/ظرف کردم!/بلوز شلوار پارمیس/ دایره زنگی بعد از افطار!/پیش به سوی سفر و تعطیلات عید

* داستان آموزش شنا، به اینجا رسید که من نمیخواستم برم استخر و مدیر مهدمون بهم میگه:

- پارمیدا جان! شما جایزه هم گرفتی دیگه. بیا برو شنا کن...

و من بدون هیچ حرفی میرم توی کلاسمون و مایو رو میارم و میدهم دستش و میگم:

-- این جایزه ام! من استخر نمیرم!!!!!

و دیگه خودتون قیافه مدیر مهد و مژده .... رو تصور کنین دیگه! دقیقا هم تعجب و هم غش غش خنده! در نهایت من اعلام کردم نمیرم و خلاص!

فکر کنم تنها دلیل مامان برای نوشتن جزئیات مقاومت من برای یاذگیری شنا در این وبلاگ، اینه که بزرگتر که شدم و اعتراض کردم چرا من رو کلاس شنا نذاشتین؟! دستش باز باشه که بگه تقصیر خودته!!!!!

* چهارشنبه ۱۸ مرداد، بعد از کلاس موسیقی رفتیم خونه مامانی تا جمعه عصری ( مامان هم جمعه کلاس نداشت)، خوب بود و خوش گذشت بهم.

جوجه یاکریم رو هم با خودمون بردیم!!! تا حالا دیدین کسی جوجه یاکریم با خودش مسافرت ببره؟! ولی ما بردیم!

شب که رسیدیم یک کمی نشون داد که پرواز یاد گرفته و روی میز توی آشپزخانه کمی اینور اونور رفت و خلاصه شب هم بردیم گذاشتیم بالای سر خودمون توی اتاق و خوابیدیم....

صبح که بیدار شدیم دیدیم یه وری افتاده توی جعبه دستمال کاغذی و مرده.... خدایش بیامرزاد! هر کسی سراغش رو گرفت، گفتیم سفر بهش نساخت!!!!! 

تنها نکته مثبت این ماجرا این بود که من اصلاً ناراحتی نکردم برای مردن یاکریم. حالا معلوم نیست توی خودم نگهداشتم؟ هنوز بهش وابسته نشده بودم و ....؟ در هر حال مهم این بود که ناراحتی نکردم.

* شنبه ۲۱ مرداد، مامان نمیدونم چطور شد عزمش رو جزم کرد و برای عروسک من "پارمیس" بلوز شلوار دوخت!( مامان نه خیاطی بلده، نه استعدادش رو داره چندان و نه حوصله) یعنی میدونین، ملحفه تختم باعث خیاطی کردن مامان شد. برای روی تشک تخت جدید من ملحفه دوخت و دیگه یکدفعه جو گیر شد!!!!!!

انقدر بلوز شلوار و پارمیس با این لباسها، ناز شده که نگو!!!!! عکسشو بعداً براتون میذارم ببینین. دیشب هم که مامان جون اومد خونمون و عروسکم و لباس تنش رو دید، کلی مامان رو تشویق کرد!!!!!!

* چند روز قبل، فکر کنم یکشنبه ۲۲ مرداد، داشتیم از مهد بر میگشتیم، توی ماشین مرتب به مامان گفتم:

- مامان! چی داریم من بخورم؟

-- هیچی!

- خونه چی داریم من بخورم؟

-- خب معلومه غذا، میوه...

- مامان! من گشنمه!

-- باشه یه ذره صبر کنی رسیدیم خونه

- مامان! کی میرسیم خونه؟ من گشنمه!

--ا! صبر کن دیگه! میرسیم الان!

- آخه من ظرف کردم (ضعف کردم) گشنمه!!!!!

--

* دیشب (سه شنبه ۲۴ مرداد) مامان جون اینها اومدن خونمون و بعد از افطار، .من سینی استیل گرد رو دستم گرفته بودم، توی پذیرایی روی میز ایستاده بودم و یه پایی میزدم و مثلاً دایره زنگی با اون سینی!!!!!! چنان برنامه نی ناش ناناش رو حوضی راه انداخته بودم که همه با تعجب می گفتن: آخه تو کجا چنین چیزهایی دیدی؟! تو که ندیدی؟! پس چطوری بلدی؟!!!!

* ما فردا -با یکی از دوستهامون که یه پسر داره به اسم فرائین- به مقصد اسالم، آستارا، سرعین و .... به سفر خواهیم رفت ان شالله...

با توجه به اینکه این اولین سفرمون با این دوستهامون است، امیدوارم من و فرآئین با هم بسازیم و .....

امیدوارم تعطیلات پیش رو به همگیتون خوش بگذره...

کارتون مجهول!/ آموزش شنای پرماجرا!/جوجه یاکریم/دسپرادو و جان مریم

* شنبه ۱۴ مرداد رو که گفتم براتون به بهانه واکسن موندم پیش خاله و خیلی خوش گذشت! کلی نقاشی کشیدم! البته به اصرار خاله! چون ترجیح می دادم کارتون ببینم، انقدر موقع نقاشی کشیدن بهونه میگرفتم که ذله بشه، دست برداره!!!!!  انقدر کارتون دیدم که نگوووووووووووووو. مامان عصری که اومد دنبالم و رفتیم خونه، روشن کردن تلویزیون رو قدغن اعلام کرد!!

- داشتم کارتون میدیدم، رفتم به اصرار به خاله که پای لپ تاپ بود گفتم، بیا بیا کارتون ببین. خیلی قشنگه بیا.

--  خاله ازم پرسید: حالا چی هست؟

- گفتم: من میرم ببینم جریانش چیه تا تو بیایی.

یه دقیقه نگذشته بود که برگشتم و بهش گفتم تموم شد!!!!! و شروع کردم برای خاله تعریف کردم:

حیف شد نیومدی! تموم شد!!!!! میدونی چی بود؟

- یه اسبی بود اسمش نمیدونم چی چی کو؟ بود!! بعد یه جایی زندگی میکرد، یه پسره بود یه چیزی شد من خیلی خندیدم!!! یه چیزی پسره درست کرد داد خورد اسبه، نفهمیدم چی بووود؟! بعدشم نمیدونم چی شد آخرش اسبه رفت! خیلی قشنگ بود من خیلی خندیدم!! خودمم نفهمیدم چی بود ولی خیلی خنده دار بود!!

-- اینهایی که خودت نفهمیدی چی بودن و کی بودن و چی شدن؟! رو حتما باید با هم میدیدیم؟!!!!

خلاصه که یک کارتون مجهول دیدم که تعریف کردم براتون دیگه!!!

* سه شنبه ۱۰ مرداد، از مهدکودک زنگ زدند به مامان که پارمیدا میگه دل درد دارم و نمیرم استخر! اما خودشون هم گفتن که بهونه میگیرم و الکیه! ای نامردا!!!!

بعد از کلی چک و چونه و به روشهای متفاوت گفتم که چشمهام میسوزه و نمیرم. که اینهم از نظر مدیر مهد قابل قبول نبود و بازم گفت بهانه است!

مامان پیشنهاد جایزه رو داد که شاید من رو تشویق کنه به ادامه آموزش شنا....

* روز یکشنبه ۱۵، رفتم استخر و جایزه ام رو که یک مایو یاسی رنگ خوشگل بود، گرفتم.

عصری هم که بابا(تازه از سفر برگشته بود) و مامان با هم اومدن مهد دنبالم، بهشون نشون دادم اما نه با اون هیجانی که اونها انتظار داشتن! 

بابا برام سوغاتی مداد سیاه و قرمز فابر، مدادهای فانتزی میکی موس فابر، پرگار و کلی شکلات و اسمارتیز و ... آورده بود با یه تاپ نارنجی که از بس قدش بلند بود مثل پیراهن می پوشمش!

عصری که رسیدیم خونه، من توی ماشین خوابم برده بود. بابا و مامان توی حیاط یک جوجه یاکریم پیدا کردند که نشسته بود زمین و هیچ تکان نمیخورد و فقط توجه میکرد!!!!!

مامان برداشتش و اومد من رو بیدار کرد که پاشو بریم برای این جوجه ارزن بخریم برگردیم! من از هیجانم نفهمیدم چه جوری از خواب بیدار شدم! و رفتیم ارزن خریدیم براش.

از اون روز تا حالا توی خونمونه و توی جعبه دستمال کاغذی زندگی میکنه. خیلی بیرون نمیاد نهایتا به اندازه ۲۰ سانت بیرون جعبه! روزها میذاریمش توی بالکن و شبها توی خونه.

به نظر نمیاد چیزی بخوره، یا اگر هم میخوره خیلی کم میخوره. بنابر تحلیل ما چون پی پی میکنه!!!!!! حتماً یه چیزی میخوره دیگه!!!!! تنها کارش اینه که بر و بر نگاهت میکنه، خیلی توجه میکنه!!!

* امروز سه شنبه ۱۷ مرداد، من باز هم استخر نرفتم و مایو رو هم به مدیر مهدمون پس دادم!!!!!  حالا اینکه طی چه داستان و ماجرایی بوده باشه بعداً که اگه مامان تونست کشف کنه براتون بگه.

* در حال حاضر آهنگهای دسپرادو و جان مریم رو توی دست دارم که باید دربیاد... دسپرادو رو بهتر زدم اما روی جان مریم نمیدونم چرا نه تمرکز میکنم و نه حوصله شو دارم و نه در میاد این آهنگه!

دیشب مامان تلویزیون رو خاموش کرد و اعلام کرد که دیگه وقت تمرین فلوته. من هم رفتم یه دو بار زدم و اومدم آشپزخونه کنار مامان...

- چی شد؟ باز که اومدی؟ برو تمرین کن. تا تمرین نکنی ریتم این آهنگ در نمیاد.

-- تمرین کردم دیگه.

- همش دو تا فوت کردی و برگشتی. کشتی منو با این تمرین هات!

-- من باید خوب تمرین کنم، نه اینکه زیاد تمرین کنم! من هم خوب تمرین کردم. کسی نگفته زیاد! آنا جون هم گفته خوب!

-  

بابا به مامان : جوابی داشتی براش؟!

مامان: نه! اگه داشتم که حتما گفته بودم!!!

 

واکسن ورود به مدرسه/پول جیبی؟!/بلوسوت!

* پنج شنبه ۱۲ مرداد، بعد از چند هفته که قراره برم واکسن ورود به مدرسه بزنم و نمیشد، بالاخره طلسم شکست و مامان و بابا صبح من رو بردند برای واکسن.

خانمی که میخواست برام واکسن بزنه، اصلاً کمکی از مامان یا بابا نخواست برای اینکه دستهامو نگهدارن و تکان ندهم. خودش با چنان ترفندی به من گفت دو تا دستهات رو بذار روی میز و بعد هم دستهام رو ضربدری از روی هم رد کرد و خودش هم دستشو گذاشت روی دستهام!!!!! تا به خودم بجنبم و بخوام غر بزنم واکسن ها رو زده بود و تموم شد! مونده بود چند قطره اشک که من ریختم! و البته کلی درد دست چپم که خود خانمه هم گفت که دست چپ مراقبت میخواد. امروز کمپرس سرد و فردا کمپرس گرم. هر ۶ ساعت هم استامینوفن.

* پنج شنبه عصری بابا نشسته بود و مشغول جمع و جور کردن بود...

مابین وسایلش یک ۵۰۰ یورویی صورتی! رنگ بود که من برداشتم و بعد از برانداز کردن و پسندیدن، بهش گفتم: بابا اینو برداشتم برای پول جیبی این هفته ام! و رفتم گذاشتم توی کشوی کمدم.

بابا گفت نه دخترم! اون با پول جیبی تو فرق داره! اونو بده به من،بهت دوباره پول جیبی خودت رو میدهم....

- نه! من همینو برداشتم خوبه. نو است. صورتیه!

بابا هرچی سعی میکرد منو قانع کنه که پسش بدم، کمتر موفق میشد! این وسط مامان نشسته بود نمیدونم به چی؟ غش غش میخندید! هیچ کمکی هم به بابا در جهت حل این داستان نمیکرد!!!!!

بعد از اینکه بابا موفق شد پول جیبی جدید من رو ازم بگیره! و البته جایگزین داد، رفتیم شهروند و خرید. شب هم یه سر رفتیم خونه مامان جون و زود اومدیم خونه، چون بابا مسافر بود و باید برمی گشتیم.

* جمعه، مامان من رو برد حمام. دستم درد میکرد و نمیتونستم خوب حرکتش بدم، موقع لباس پوشیدن هم از درد گریه ام میگرفت.

ظهر، مامان میخواست بره کلاس، منو گذاشت خونه مامان جون. عصری که از کلاس برگشت که بریم خونه، من بهانه کردم که دستم درد میکنه و نمیرم فردا مهد! می مونم خونه پیش خاله.

توی اتاق پیش خاله بودم و یهو دویدم بیرون به مامان گفتم:

- برو ببین خاله چی کارت داره.

خاله صدا کرد که کاریش ندارم، همونی رو که بهت گفتم بهش بگو!

منم به مامان گفتم: بلوسوتت رو روشن کن! (بلوتوث)

وقتی اعتراف کردم که الکی میگم و دستم بهتر شده اما دلم میخواد بمونم، مامان قبول کرد که نرم مهد. بنابراین یه بار دیگه رفت خونه و وسیله آورد برای خودش که فردا از خونه مامان جون بره سر کار و این چنین بود که ما شب اونجا موندیم!  

انقدر هم موقع خوابیدن داستان درست کردم که نگو! مرتب جا عوض میکردم، تشنه میشدم، گرمم میشد، سردم میشد، دلم بهانه بابامو میکرد! میخواستم برق ها رو روشن کنم! دوباره همه رو خاموش میکردم که هیچکس هیچی نبینه! دلم میخواست قصه بخونن برام! به مامان گفتم روی پاهات می خوابم! بعد گفتم کنارت میخوابم دستمو بگیر! بعد رفتم به مامان جون گفتم دستمو بگیر، دستمو که گرفت گفتم ول کن برم!!!! خلاصه که خوابیدیم دیگه!

صندوق!/ کاریدیم!/...

* من و مامان نشسته بودیم و با همدیگه گردو تازه و صندوق( شما بخونین فندق!!! ) می شکستیم! بابا اومد کنار ما نشست....

- بابا؟!! بابا؟! فکر نمیکنی باید یک کم اون ورتر بشینی؟! پای من مبله؟ نرمه؟! دقت نکردی کجا نشستی؟! روی پای من؟!

بابا رو به مامان:

-- ما هم بچه بودیم! اینها هم بچه اند! عجب نسلی هستند اینها! حاضر جواب! کنایه میزنن به آدم؟!!!!

* مامان رفت اتاق من رو مرتب کرد و یادش رفت برق رو خاموش کنه....

- مامان؟! مامان! برو برق اتاقمو خاموش کن. برق بیخودی مصرف میشه.

-- مامان دستم بنده، خودت برو خاموش کن.

- هر کی روشن کرده خودش باید خاموش کنه. من که نمیتونم هی برم برق اتاقمو خاموش کنم ....؟

-- من برای کار خودت اونجا بودم، حالا هم یادم رفته! عجب داستانیه ها!

* روز چهارشنبه ۴ مرداد، پس از گذشت ۲ روز از بدقولی شون بابت نیاوردن وسائل اتاقم، اونهم به جهت اینکه گفتند آینه میز آرایشم تراش نخورده و ۲ روز دیگه آماده میشه، سرویس اتاقم رو آوردند. مبارکه به سلامتی. شب خاله و مامان جون هم اومدند و بالاخره موفق شدیم در چیدمان! خوب شد و خیلی جمع و جور و خوشگل. آخه میدونین پاتختی ام زیادی اومده بود! جا نمیشد! و مامان هم که موقع خرید اصرار زیادی بر خریدن پاتختی داشت، مجبور بود یه فکری بکنه و چه فکری بهتر از به کمک طلبیدن خاله!!!!!!

* چند روز قبل به مامان میگم:

- مامان نمیدونی چه قدر خوب بود. ماها یه روز رفتیم توی حیاط مهد کودک و توی باغچه کدو کاریدیم!(شما بخونین بذر کدو کاشتیم!!!!)

هر روز هم میریم بهشون سر میزنیم. برای من در اومده و بلند شده قدش. اما برای بچه ها بعضی هاش در اومده بعضیهاشون هم خشک شده. میخواهی بیایی یه روز ببینی؟

-- بله. حتما. چرا که نه؟

پ.ن. دوستهای خوبم ممنون از لطفتون بابت پی گیری ها درباره وبلاگی که عکسهای من رو گذاشته بود. پست قبلی رو که بعنوان یه پست ثابت گذاشته بودم، به حالت عادی قرارش میدم. مهم این بود که همه شما بدونین که متوجه شدین.

وبلاگ پارمیدا فقط و فقط همین جاست

دوستهای مهربون و عزیزم،

یه وبلاگی ثبت شده توسط یک ناشناس بی اخلاق و فرهنگ که هنوز استفاده صحیح از وبلاگ و اینترنت رو نمیدونه، به نام وبلاگ پارمیدا پروانه، وبلاگ دوم پارمیدا مامان و بابا!! این دروغ محض بوده و به هیچ عنوان واقعیت ندارد. نویسنده آن وبلاگ از عکسهای من در وبلاگ خودش به عنوان عکسهای ۵ سالگی اش استفاده کرده که عمل بسیار زشت و ناپسندی است. آدرس وبلاگ مذکور اینه: 

http://parmidaparvane1379.blogfa.com/

 لطفا براش کامنت بذارین یا تو وبلاگهای خودتون بنویسین که دروغ میگه و هیچکس باور نداره تا از این کار زشتش دست برداره.

ضمن تشکر از کسی که این وبلاگ رو کشف کرده و برام آدرسش رو نوشته که متاسفانه نمی شناسمش.

تنهایی حمام میروم!/ آکروفون/ اسپادگی!/حیوونها در مهد/خوشمزگی!/خرید سرویس خواب

* روز شنبه ۳۱ تیر، اول ماه رمضان، داشتیم از مهدکودک برمی گشتیم خونه که به مامان میگم:

- مامان! مربی مون بهمون گفت رفتین خونه، شماها هم آبی چیزی نخورین تا موقع افطار با مامان بابا افطار کنین. خب؟

-- باشه مامان! الان که رسیدیم خونه، هم ما افطار میکنیم هم تو!

از روز شنبه چشم چپم قی کرده و به قول خودم: مامان! بیا! بیا! چشمام بسته شدن!!!!!

بنا به توصیه دکترم قطره سولفاستامید میریزم روزی ۳ بار. بدون هیچ جنجالی سرم رو میذارم روی پای مامان تا چشمهام رو تمیز کنه و قطره بریزه. کمی بهتر شدم اما قرمزی چشمم هنوز خوب نشده. دیروز هم نرفتم استخر که یه وقت چشمم بدتر نشه.

* باورتون میشه من! پارمیدا! ملقب به حسنی نگو یه دسته گل! از اون نظر که حمام نمی رفتم! یا اگه می رفتم با کلی جار و جنجال می رفتم!!! خودم تنهایی میرم حمام؟! میدونم باورش سخته!!!!! اما باور کنین! چون مامان با چشمهای خودش دیده و باور کرده! انقدر هم بوسم کرده و قدردانی کرده که گویا غولی در حمام بوده و من او را کشته ام!!!! این اتفاق محیرالعقول برای اولین بار پنج شنبه 29 تیرماه 1391 رخ داده! و البته فکر نکنین اتفاقی بوده و دیگه تکرار نمیشه!!! چون دیروز هم که از مهد برگشتیم، به مامان گفتم من گرممه میرم دوش بگیرم! تنهایی!

* توی اردیبهشت ماه یه اتفاق خیلی خوب و جالب توی مهد افتاده بود که مامان یادش رفته بنویسه:

یه روز دو تا خانم دکتر حیوانات، با یه سری حیوون بامزه اومدن مهد کودک ما جهت آشنایی بچه ها با انواع حیوانات.... همین که مامان اومد دنبالم گفتم:

- مامان... امروز حیوون آورده بودن مهد. انقدر ناز بودن... روباه آورده بودن با پوشک! میمون آورده بودن با پوشک! میمونه پرید روی میز و رفت موز آریا رو برداشت خورد! مامان؟! نمیدونی چقدر خوشگل بودن میمونه رفت سی دی برداشت بذاره تو ضبط!

-- چقدر جالب. چه خوب. منم دوست داشتم! دیگه چه حیوونی آورده بودن؟

- جوجه تیغی!

-- چی؟ جوجه تیغی؟!

- آره! اما بچه ها همه بهش دست نزدن! بعضیها دست زدن!!!!!  خرگوش هم بود. مامان میدونی میمونها پستاندارند؟؟؟

-- بله!!!!

* گاهی مربی مون از خوشمزگیهای من برای مامان تعریف میکنه، میدونه من وبلاگ دارم میگه تا مامان بنویسه برام... مثلا اینکه :

- چند هفته قبل یه روز مربی مون گفت بچه ها برین دست هاتون رو بشورین میخواهیم تغذیه بخوریم... من رفتم بهش گفتم: چی میخواهیم بخوریم؟! مربی مون به شوخی گفت: چلوکباب! (آخه خوراکیها رو خودمون میاریم و میدونیم که چی داریم) من هم که کم نمیارم کلاً!!! در جوابش گفتم: برای من کنارش لیمو هم داشته باشه لطفاً!!!!

- یکی از بچه های مهد کودک به اسم متین که اصلا تحت هیچ قانونی نمیشه اونو ساکت نشوند و توی هر کلاسی هم که رفته پسش دادند! بالاخره سر از کلاس ما در آورده!

مربی مون هم اونو داد به من و گفت تو بشو مربی متین. من با ترفندی که واقعا برای همه سواله؟! کاری کرده ام که در نبودم هم متین از من حساب می بره!  من بهش میگم اول موز، دوم شیر! گوش میکنه. میگم الان دستهات رو بشور، میره میشوره. میگم بازیگوشی نکن! الان وقت درسه! صاف میشینه گوش میده!!!!

یه روز نبودم، متین غذاشو نمیخورده، دوغ نمیخورده.... مربی مون هم هر چی گفته بهش اثر نکرده! یکدفعه یادش افتاده و بهش گفته: متین! اینها رو پارمیدا گفته بخوری. و متین هم بلافاصله اطاعت کرده!!!!!

یه روز اومدم به مامان گفتم: مامان یه بچه دادن به من! که من بهش غذا بدم، کارهاشو بگم، مواظبش باشم..... و این داستان رو که بعداً مامان کشف کرد همون متین بود که الان گفتم براتون.

* روز پنج شنبه 22/4 من و مامان و بابا رفتیم برای من سرویس خواب: تخت،میز آرایش،میز تحریر و اینها دیدیم. تختم برام کوچک شده و باید عوض بشه. یکی دوتایی پسندیدیم و قرار شد دوباره بریم برای سفارش. جمعه 23/4 مامان جون رو هم بردیم و رفتیم سفارش دادیم. به سلامتی و مبارکی. قراره امروز دوشنبه 2/5 برام بیاره. توی این مدت چند بار از مامان پرسیدم:

یعنی میاره؟ چند شنبه میاره؟ و مرتب شمردم که چند روز دیگه مونده!

مامان از اونجایی که ترسید اگه یه وقت بدقولی کنن و نیارن، من ممکنه خیلی ناراحت بشم، به من آمادگی این رو داد که: اگه آماده بشه و اگه بدقولی نکنن! دوشنبه میارن.

بعد از گفتن این جمله، بماند که چقدر مجبور شد بدقولی رو توضیح بده که یعنی چی؟! علاوه بر اون هر شب ازش میپرسم: آقاهه بدقولی کرده؟! بدقولی میکنه؟!!!!!

* مامان یه تشویقی برای من در نظر گرفته برای روزهایی که خوش اخلاقم و همه چی خوبه! اونهم اینه که با گوشی مامان بازی کنم. اوائل فقط angry bird داشت و من همون رو بازی میکردم. الان حدود یکماه میشه که یه بازی جدید ریخته که fish live است و توش آکروفون داره!( شما بخونین آکواریوم!) و ماهی میخریم، غذا میدیم بهشون، آکروفون رو تمیز میکنیم، امتیاز میگیریم... و خلاصه ماهی ها بزرگ میشن می فروشیمشون. پولمون بیشتر میشه دوباره میخریم...مرحله مون جلوتر میره..تنوع ماهی ها بیشتر میشه و ..... ماهی ها تخم میذارن.. بچه هاشون به دنیا میان!!!! قصه ای داره برای خودش که بیایین و ببینین!!!!!!

در اینکه چقدر این بازی جذاب و آرامش بخشه، همونقدر بگم که من و بابا گوشی مامان رو به زور از همدیگه میگیریم!!!!!!! با همدیگه مسابقه بیشتر ماهی و دلفین داشتن داریم!!!!!

مامان از روزی که این بازی رو نصب کرده، کلاً باید حواسش جمع باشه همیشه گوشی اش شارژ داشته باشه! و از اونجاییکه این بازی خوره باتری است، گوشی مامان کم کم داره به گوشی برقی تبدیل میشه!!!!!!

* یادم رفته بود بگم که برای من واقعاً ماکارونی با اسپادگی(اسپاگتی) فرق میکنه! و هیچکس نمیتونه سرم کلاه بذاره! حتی مامان!

یه روز بهش گفتم غذا چی داریم؟ گفت ماکارونی. آورد که بخورم و بهش گفتم: این اسپادگیه!دیروز پختی! من الان دلم ماکارونی میخواد!!!!!! هرچی هم مامان گفت خب تو که هر دوش رو دوست داری، بخور. نخوردم که نخوردم!!!!!