آموزش شنا تعطیل!/ظرف کردم!/بلوز شلوار پارمیس/ دایره زنگی بعد از افطار!/پیش به سوی سفر و تعطیلات عید
* داستان آموزش شنا، به اینجا رسید که من نمیخواستم برم استخر و مدیر مهدمون بهم میگه:
- پارمیدا جان! شما جایزه هم گرفتی دیگه. بیا برو شنا کن...![]()
و من بدون هیچ حرفی میرم توی کلاسمون و مایو رو میارم و میدهم دستش و میگم:
-- این جایزه ام! من استخر نمیرم!!!!!![]()
![]()
و دیگه خودتون قیافه مدیر مهد و مژده .... رو تصور کنین دیگه!![]()
دقیقا هم تعجب و هم غش غش خنده! در نهایت من اعلام کردم نمیرم و خلاص!![]()
فکر کنم تنها دلیل مامان برای نوشتن جزئیات مقاومت من برای یاذگیری شنا در این وبلاگ، اینه که بزرگتر که شدم و اعتراض کردم چرا من رو کلاس شنا نذاشتین؟! دستش باز باشه که بگه تقصیر خودته!!!!!![]()
![]()
* چهارشنبه ۱۸ مرداد، بعد از کلاس موسیقی رفتیم خونه مامانی تا جمعه عصری ( مامان هم جمعه کلاس نداشت)، خوب بود و خوش گذشت بهم.
جوجه یاکریم رو هم با خودمون بردیم!!!
تا حالا دیدین کسی جوجه یاکریم با خودش مسافرت ببره؟!
ولی ما بردیم!![]()
شب که رسیدیم یک کمی نشون داد که پرواز یاد گرفته و روی میز توی آشپزخانه کمی اینور اونور رفت
و خلاصه شب هم بردیم گذاشتیم بالای سر خودمون توی اتاق و خوابیدیم....![]()
صبح که بیدار شدیم دیدیم یه وری افتاده توی جعبه دستمال کاغذی و مرده....
خدایش بیامرزاد! هر کسی سراغش رو گرفت، گفتیم سفر بهش نساخت!!!!!
تنها نکته مثبت این ماجرا این بود که من اصلاً ناراحتی نکردم برای مردن یاکریم. حالا معلوم نیست توی خودم نگهداشتم؟ هنوز بهش وابسته نشده بودم و ....؟ در هر حال مهم این بود که ناراحتی نکردم.![]()
* شنبه ۲۱ مرداد، مامان نمیدونم چطور شد عزمش رو جزم کرد و برای عروسک من "پارمیس" بلوز شلوار دوخت!( مامان نه خیاطی بلده، نه استعدادش رو داره چندان و نه حوصله
) یعنی میدونین، ملحفه تختم باعث خیاطی کردن مامان شد. برای روی تشک تخت جدید من ملحفه دوخت و دیگه یکدفعه جو گیر شد!!!!!!![]()
![]()
انقدر بلوز شلوار و پارمیس با این لباسها، ناز شده که نگو!!!!!
عکسشو بعداً براتون میذارم ببینین. دیشب هم که مامان جون اومد خونمون و عروسکم و لباس تنش رو دید، کلی مامان رو تشویق کرد!!!!!!![]()
![]()
* چند روز قبل، فکر کنم یکشنبه ۲۲ مرداد، داشتیم از مهد بر میگشتیم، توی ماشین مرتب به مامان گفتم:
- مامان! چی داریم من بخورم؟
-- هیچی! ![]()
- خونه چی داریم من بخورم؟
-- خب معلومه غذا، میوه...![]()
- مامان! من گشنمه! ![]()
-- باشه یه ذره صبر کنی رسیدیم خونه![]()
- مامان! کی میرسیم خونه؟ من گشنمه!![]()
--ا! صبر کن دیگه! میرسیم الان!![]()
- آخه من ظرف کردم (ضعف کردم) گشنمه!!!!!![]()
--![]()
![]()
![]()
* دیشب (سه شنبه ۲۴ مرداد) مامان جون اینها اومدن خونمون و بعد از افطار، .من سینی استیل گرد رو دستم گرفته بودم، توی پذیرایی روی میز ایستاده بودم و یه پایی میزدم و مثلاً دایره زنگی با اون سینی!!!!!! ![]()
چنان برنامه نی ناش ناناش رو حوضی راه انداخته بودم که همه با تعجب می گفتن: آخه تو کجا چنین چیزهایی دیدی؟! تو که ندیدی؟! پس چطوری بلدی؟!!!!![]()
![]()
![]()
* ما فردا -با یکی از دوستهامون که یه پسر داره به اسم فرائین- به مقصد اسالم، آستارا، سرعین و .... به سفر خواهیم رفت ان شالله...![]()
با توجه به اینکه این اولین سفرمون با این دوستهامون است، امیدوارم من و فرآئین با هم بسازیم و .....![]()
امیدوارم تعطیلات پیش رو به همگیتون خوش بگذره...![]()
![]()