آبعلی/یلدا/این عمو رو تا اون عمو.../غوز پنبه!/بافتنی!!
در این دو هفته رانندگی، تا حدی آشپزی و خانه داری تعطیل بود!!!! از مدرسه به خونه اومدن خیلی سخت بود بی ماشین برامون. الان کبودی و ورمش بهتر شده. درد هم کم شده خدا رو شکر.
* شنبه 30 آذر، یلدا، تولد مامان جونم بود و رفتیم خونشون. شام بودیم و یلدا و تولد مبارک بازی.
کادو فشارسنج دیجیتال، شمع، شامپو رنگ و رژ مو و چای ساز. مبارکه به سلامتی مامان جون. شب زودتر برگشتیم خونه حدود 11.5، چون همینطوریش هم صبح ها برای مدرسه سخت بیدار میشم.
امروز لیانا نوه ی عمه ام به دنیا اومد. تولدش مبارک.
* دوشنبه 2 دی، رفتیم خونه دخترعمه ام دیدن لیانا،یه هاپوی قرمز برای نی نی و شکلات خوری شکل برگ هم برای مامان نی نی خریدیم، شام اونجا بودیم و شب 10 اینها برگشتیم خونه. رسیدیم خونه فهمیدیم فردا مدرسه تعطیله!!!!!
* سه شنبه 3 دی و چهارشنبه 4 دی هم که مدرسه به دلیل آلودگی تعطیل شد و سه شنبه خونه مامان جون بودیم و مامان صبحش رو رفت دندون پزشکی.
* پنج شنبه 5 دی، مامان رفت کلاس؛ بابا شرکت، مامان جون خونه نبود و من پیش خاله موندم تا مامان از کلاس اومد دنبالم.
* جمعه 6 دی، رفتیم هایپرسان با مامان جون اینها، کارت شهربازی ام رو نبرده بودم و کلی بهانه گیری کردم. یه کتاب داستان "جودی انجمن مخفی تشکیل می دهد" خریدم، چون کتاب خیلی دوست دارم بعدش اخلاقم خوب شد.
این کتاب ترجمه شده است و کلی اسم و لغات خارجی داره، مثل فرانک که اول می خوندمش: فرانَک! و یا سنت که رفتم از مامان پرسیدم این چیه؟ و کلی واحد پول برام توضیح داد! این کتاب برای گروه سنی از من بالاتره، اما چون خوشبختانه خیلی کتاب می خونم توی خوندنش مشکلی نیست!
* یکشنبه 8 دی، من و یکی از هکلاسی های زبانم، به یه دوست مشترک مسیحی مون کادوی سال نو دادیم و قرار شد ببره بذاره زیر درخت کریسمس.
* سه شنبه 10 دی، شهادت و تعطیل رسمی، تا حدود ظهر خواب بودم و بعد دیگه وسایل جمع کردیم و شب رفتیم خونه مامانی. معلممون گفته بود چهارشنبه هر کسی می خواهد بیاد مدرسه و هر کسی نمی خواهد میتونه نیاد. احیانا شما که فکر نمی کنین من از دسته اول بودم؟!!!!!! خب با این حساب ما تا پنج شنبه شب اونجا موندیم.
چهارشنبه شب برف بارید. می خواستم برم حیاط برف بازی که خیلی سرد بود، مامان هر چی ژاکت و پالتو و شال و کلاه برده بودیم!! روی هم روی هم به من پوشاند و بعد اجازه داد برم حیاط! خداییش هم خیلی سرد بود!!!!
پنج شنبه با فرایین اینها رفتیم کوه، برف بود و کمی گردش کردیم و برف بازی. داشتیم برمی گشتیم خونه مامانی که دشت پنبه دیدیم....پیاده شدیم و چند تا شاخه هم چیدیم آوردیم. مامان میگه:
- به اینها میگن غوزه پنبه. ببین چقدر قشنگن.
-- مامان! یعنی پنبه ها رو آوردن به اینها چسبوندن؟!!!!!
- نه مامان! اینها خودش در اومده. بعد اینها رو می چینن می برن کارخونه، بعد میشه همون پنبه های تمیز و بسته بندی.
-- مامان! برام غوز پنبه بکن ببریم خونه!!!!!
این هم من وسط غوز پنبه ها:

* استفاده "تا" به جای "از" !!!
- چهارشنبه شب رفتیم خونه عموی بابا دیدن مادربزرگش که مریض بوده..... توی راه برگشت به بابا میگم:
بابا! من این عمو رو تا اون عمو بیشتر دوست دارم!!!!!!
- مامان برای دستش که باید گرم نگه می داشت، ساق دست خریده بود. من انقدر ازش خوشم اومد که نگووووووو
پنج شنبه شب خونه مامانی بودیم و یکی از عمه هام داشت بافتنی می بافت... به مامان گفتم برای من هم ساق دست بباف!! این گفتن همانا و خلاصه شب تعطیل توی سرما، بیرون رفتن و خریدن دو کلاف کاموای براق قرمز و قهوه ای به سلیقه خودم و میل بافتنی همانا!!!! اونهم مامان من که هرچی فکر کرد یادش نیومد آخرین باری که بافتنی بافته که بوده!!!!! خودش گفت شاید برای طرح کاد دبیرستان!!!!!
از بس ذوق داشتم، همون شب مامان بافت... اما اصلا ازش خوشم نیومد. یه جورایی شبیه اسکاچ شده بود، چون نخش لمه و براق بود!!!! به مامان میگم:
- مامان! من ساق تو رو تا این بیشتر خوشم میاد!!!!!! برای من هم بخر، نمی خواد ببافی اصلاً!!!!!!
-- باشه می خرم، بهترِ من! فقط می خواستی دو کلاف نخ و میل بذاری روی دست من؟!!!!
شنبه 14 دی، مامان که اومد مدرسه دنبالم، برام ساق دست خریده بود قرمز خوشرنگ. انقدر ذوق کردم و از خریدنش خوشحالم که هنوزم برای مامان عجیبه!!!!!!!
کلی هم ساق خودم رو با ساق مامان مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم: ساق من تا ساق مامان خوشرنگ تر و خوشگل تره!!!!
*جمعه 13 دی مامان جون اینها ناهار اومدن خونمون و خاله برای کلاس زبان که باید ماسک درست می کردیم، ماسک روبی و اون یکی موشه رو درست کرد که خیلی هم خوشگل و سه بعدی بودن!!!