عنوان جالبیه، نه؟؟؟؟!!!! مگه شما تا حالا تقلب نکردین؟؟؟

اینکه حالا بشه اسمشو چی گذاشت، خوب نمیدونم... ولی ماجرا از این قراره....

روز چهارشنبه 12 آذر، امتحان نوشتاری داشتیم، همون که شما بزرگترا بهش میگین آیین نگارش!( آخه مامانم انگار لکنت می گیره اگه بخواد بگه فارسی نوشتاری!!! نمیتونه واقعا!!! بهش میگه آیین نگارش! و از بس این کلمه رو گفته منم یاد گرفتم)

عصری اومدم خونه و به مامان گفتم: مامان امتحان خیلی خوب بود. اما هنوز ورقه هامون رو نداده...

روز شنبه 15 آذر، ظهر جلوی در مدرسه که اومدم بیرون و مامان رو دیدم، چنان خوشحالی و داد و فریادی راه انداختم که: مامان مااااااااامان..... 20 شدم، 20 ....... انگار که مثلا بچه تنبل کلاس بودم و اولین بارمه 20 شدم!!!!!

مامان هم از خوشحالی ام خوشحال شد و البته کمی هم متعجب ... توی راه از شدت خوشحالی گوشی مامان رو گرفتم و به ترتیب به بابا، مامان جون و خاله زنگ زدم و این خبر مسرت بخش رو دادم!!!!

روز یکشنبه مدرسه نرفتم، هم کمی سرفه میکردم و دیگر اینکه روز ورزش و هنره که البته نه هنر درست حسابی برقراره و توی این هوا نه ورزشی!

بعدازظهر رفتیم کلاس زبان و برگشتیم خونه، مامان داشت خوراکی حاضر میکرد که بخوریم... رفتم آشپزخونه پیشش و گفتم:

- یه چیزی بگم، دعوام میکنی؟ ناراحت میشی؟

-- تو باید همه چیز رو به من بگی، راست راستش رو. حتی اگه بدونی ناراحت میشم یا دعوا هم میکنم، چون ناراحت شدن من برای توست. حالا بیا پیشم بشین بگو چی شده؟

- آخه میدونی...نمیخواستم بگم....اما میترسم از یه جای دیگه بشنوی و ناراحت شی من نگفتم...

-- معلومه که اونوقت ناراحت میشم، چون دوست دارم دخترم همه چیز رو چه خوب چه بد به من بگه. باید بهم بگی تا من بتونم راهنمایی ات کنم...کمکت کنم.... حالا بهم بگو چی شده، ناراحت نمیشم...

- اون روز که امتحان نوشتاری داشتیم.. ساینا سر امتحان از من پرسید: مغازه دار رو چه طوری می نویسن؟ منم نتونستم جوابش رو بدم... بهش گفتم از خانم بپرس..

اما بعد خانم دید ما داریم حرف می زنیم ورقه های ما رو گرفت و دیگه هم بهمون نداد... بهمون هم گفت می فرستمتون کلاس خانم..... منم که از اون معلمه خوشم نمیاد و خیلی هم ناراحت شده بودم رفتیم با دوستم راستشو به خانم گفتیم. خانم هم قبول کرد. من هم رفتم توی دستشویی و ناراحت بودم و از خدا کمک خواستم. مگه خدا کمک نمیکنه؟ برای همین هم دیگه به تو نگفتم!!!

-- چرا خدا کمک میکنه. اما خدا خودش نمیتونه بیاد مستقیم به تو کمک کنه، مادر و پدر برای همین هستن که به بچه ها کمک کنن.

دوم اینکه تو باید همون روز به من می گفتی تا شاید اگه لازم بود من با معلمت صحبت کنم. بعدش هم اینکه بهترین راه این بود که راست راستشو به خانم بگین که شما گفتین. آخر هم اینکه امتحان برای یادگیری شماست اگه هر کسی خودش بنویسه معلوم میشه چی بلده و چی بلد نیست.....

- دیدی مامان؟ من 20 شدم! تازه وقت امتحان 60 دقیقه بود، من 40 دقیقه ای نوشته بودم و دوباره هم نتونستم جوابهام رو چک کنم.

پ.ن. به پی آمد این ماجرا و صحبت مامان با مامان دوستم که از قضا صمیمی ترین دوستمه و از مهد کودک و 2 سالگی با هم هستیم و مامان هامون هم با هم دوستن، کاشف به عمل اومد که:

ما بعد از اینکه به سوالاتمون جواب داده بودیم، شروع به چک کردن موارد مشکوک در ورقه مون با همدیگه کردیم!!! به این میگن: کنترل نهایی!!!! اسمش تقلب نیست که!!!

و جالب اینکه گویا من هم از دوستم سوال پرسیده بودم: هم خانواده "ناظم" چی میشه؟؟؟

و در آخر اینکه وقتی 20 شدم، نشون دهنده اینه که همه رو نوشته بودم چون خانم دیگه ورقه مو بهم پس نداده بود، فقط گویا کارمون که زودتر از بقیه تموم شده بود فکر کرده بودیم می تونیم با هم حرف بزنیم!!!!!!

ضمن اینکه معلوم شد اونهمه هیاهو و خوشحالی بی حد و اندازه من برای چی بوده!!!!