سفر شهریور/ مدرسه و دیگه چه خبر؟/پاتریک!/بانی!
یه روز رفتیم آستارا، اونجا یه کایت خوشگل خریدم که فرداش با مامان و بابا تا قبل از آماده شدن ناهار رفتیم ساحل روبروی خونمون. جایی که مستقر شده بودیم توی انزلی بود و رو به دریا. طبقه 5. خونه رو فقط وقتی دیگه خسته از گردش بر می گشتیم می دیدیم!!!! کلا هم دو بار دریا رفتیم با وجود اینکه خیلی بهمون نزدیک بود. یه بار آب بازی در دریا و شن بازی، یک بار هم کایت.
کمی هم خریدهای خرده ریز کردیم در آستارا، نه خیلی، چون مدت کمی رو اونجا بودیم.
یه شب رفتیم اسکله. موتور سواری کردیم من و مامان و بابا. انقدر خوشم اومد که نگو!!!!! نگفتن شبیه پسرا شدم؟!!!!!
یه روز رفتیم تالاب انزلی و قایق سواری موزیکال و نیلوفر مرداب کندم، گذاشتم سرم عکس گرفتم و خلاصه خیلی خوش گذشت.
یه روز هم رفتیم جاده اسالم به خلخال و ماهی های زنده ای رو که البته صبح زنده بودند!!! به سیخ کشیده کباب کرده و جاتون خالی نوش جان کردیم. البته من خیلی نخوردم چون اونقدرها ماهی دوست ندارم اما مامان و یکی از پسر عمه هام دست پیشی! رو هم از پشت بستن!!!!!
یه روز رفتیم شهر بازی و مامان و بابا و پسرعمه هام رفتن کارتینگ! من هم با عمو(شوهرعمه ام) رفتم شهربازی! بازیهای مناسب سن خودم! فکر کردن من میمونم اونجا تنهایی بی کار!!!!؟؟؟
یه شب هم رفتیم شهر بازی رشت و من هم رفتم رالی بچه ها. شبیه کارتینگ بزرگترا بود. خوب بود.
سینما 5 بعدی هم که رفتن من رو نبردن، منم با عمه اینها رفتیم بستنی خوردیم و تخمه شکستیم و قدم زدیم!!!!
یه روز رفتیم لاهیجان و کلوچه داغ، رفتیم آستانه و بادام زمینی و کلی خوراکی.
* چهارشنبه 6 شهریور، تولد دوستم کیانا بود و من و مامان دعوت بودیم و رفتیم. بابا هم کرمانشاه ماموریت بود. شب دیر برگشتیم و رفتیم خونمون، تازه من هم توی ماشین خوابم برده بود!! فرداش رفتیم خونه مامان جون و شب هم موندیم و دیگه جمعه غروب برگشتیم خونه.
* پنجشنبه 14 شهریور، ظهر کلاس جبرانی زبان داشتم و بابا و مامان منو رسوندند و رفتند بازار موبایل برای قاب گوشی بابا. 5 دقیقه بعد از کلاس رسیدند، که مامان دوستم املین ایستاده بود تا مامان اینها برسن. بعد هم رفتیم خونه مامان جون.
* یکشنبه 17 شهریور، عصری بعد از کلاس زبان، من و دوستم املین و مامانهامون رفتیم پارک آب و آتش و قدمی زدیم و رفتیم راه چوبی و اسنک خوردیم و خیلی خوب بود و خوش گذشت. بعد هم بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه.
* سه شنبه 19 شهریور، روز امتحان زبان بود و جلسه آخر این ترم. بعد از کلاس رفتیم سینما آزادی فیلم جا ب جا، من خوشم اومد از فیلم. بماند که بابا چقدر دیر کرد و درست فیلم شروع شد و ما رفتیم داخل سالن!!!! اما خوب بود، خوش گذشت. برگشتن هم رفتیم معجون پالیزی و آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه. من توی راه دیگه از خستگی خوابیدم.
* دوشنبه 18 شهریور، رفتیم کلاس موسیقی و درسهام رو اشکال داشتم و قرار بر تکرارشون شد. هفته بعدش 25 شهریور مسافرت بودیم و نرفتم کلاس. 2 مهر دوباره همون اشکالها رو در همون آهنگها داشتم و باز هم 8 مهر عینا همونها!!!!! استادم با جدیت تمامتر گفت تا اینها درست نشه جلوتر نمیریم! جالبه که یکی از آهنگها تمرین انگشت گذاریه، من درست میزنمش اما با انگشتهای دلخواه خودم!!!!!!
* از مدرسه بگم براتون که خوبه خدا رو شکر. معلمم رو دوست دارم و صبح ها هم به نسبت پارسال کمی بهتر بیدار میشم. البته نوشتن رو همچنان دوست ندارم خوبه که معلممون اصلا اهل گفتن مشق و تکلیف زباد نیست. شایدم برای همین دوستش دارم!!!!!!!!!
دوست صمیمی ام که دوست مهد کودکم هم بوده، امسال توی کلاس ما نیست، از این بابت ناراحتم و رفتیم دوتایی خودمون به ناظممون گفتیم، اما قبول نکرد. دست به دامن مامانهامون هم شدیم اما هنوز تغییری ایجاد نشده است!
روز دوشنبه 8 مهر، جلسه اولیا مربیان بود که مامانها تا 9:30 مدرسه بودند و ما هم توی حیاط پی بازی.
* از روز اول مهر بگم که عصری رفتیم کتابهام رو بدیم سیمی کنن، من و بابا پیاده شدیم و من کتابها رو برداشتم از توی صندوق عقب، نمیدونم برای چی؟ اما شک کردم نکنه همشون نباشه که سرمو بردم دوباره توی صندوق و بابا هم ندید و در رو بست. سرم کمی خون اومد، سریع رفتیم سمت مطب دکتر خودم که دیدیم تا 14 مهر تعطیله. رفتیم بیمارستان کودکان بخش اورژانس که گفتن چون خونریزی داره باید برین بیمارستان مجهز. رفتیم یه کلنیک دیگه که نزدیک خونمون هم هست و شستشو دادن و گفتند خدا رو شکر زیاد باز نیست و بخیه نمیخواد. اینکه مامان چقدر گریه کرد و بابا چقدر حالش بد بود که خب طبیعیه ..... بهم آنتی بیوتیک داد که باید 6 ساعتی بخورم و این خودش خیلی برام سخت بود. هر بار که خوردم تا تموم شد اشک همه رو در آوردم... هر روز هم پانسمان و شست و شو که البته مامان خودش توی خونه انجام داد.
مامان هم از همون شب که تا صبح نخوابید مربض شد، چهارشنبه 3 شهریور که بابا از سر کار اومد، دیگه مامان در اوج مریضی بود و رفتیم دکتر. ما توی ماشین نشستیم و مامان رفت دکتر و آمپول و ... بعد هم اومدیم خونه و دلم پیتزا می خواست که زنگ زدیم آوردن و جاتون خالی.
مامان به مامان جون نگفته بود که سرم اینطوری شده، پنجشنبه 4 شهریور مامان رفت کلاس و بابا من رو گذاشت خونه مامان جون و رفت شرکت. مامان جون سرم رو دید و خیلی ناراحت شد. همه خاله ها و دخترخاله ها قرار بود ناهار بیان خونه مامان جون. مامان هم ظهر اومد و همگی بودیم تا شب. بابا اومد و ما دیگه شب برگشتیم خونه.
حمام هم نرفتم تا جمعه 5 شهریور. الان سرم بهتره. هر روز با پانسمان می رفتم مدرسه. شکر خدا به خیر گذشت...
جمعه 5 شهریور، عصری با همسایه مون رفتیم هایپرسان خرید. ناهار هم همونجا پیتزا خوردیم. مامانها که رفتن سفارش بدن ما با باباها رفتیم شهربازی اش. من از بین بازیها بازی در آوردن اسباب بازی با چنگک رو خیلی دوست دارم و بازی هم کردم و یه عروسک پاتریک آوردم بیرون!
انقدر ذوق زده بودم که نگوووووووووووو..... از اونروز تاحالا این پاتریک یه جورایی دوستم شده و ممکنه کم کم جای سگی! رو بگیره. سگی هم همون سگ کوچولوییه که عید خاله کنار هدایام بهم داد و بعدا براش گردن بند و کلاه و رختخواب و کلی امکانات فراهم کردم و اینکه چرا بین اینهمه عروسک کوچک و بزرگ و متفاوت این فسقلی انقدر به دلم نشست نمیدونم! اغلب میذارمش توی جیبم و با خودم همه جا می برم! کلاس زبان، موسیقی، گردش و .... فقط مدرسه نمیاد طفلکی!
* اوایل شهریور ماه، یه روز مامان و خاله با هم رفتند بیرون و با یه خرگوش مینیاتوری سفید و سیاه 3 ماهه با چشمهای مشکی برگشتن خونه. اسمش بانی.
نحوه استقبال من از بانی:
اه! تازه برفی( خرگوش قبلی خاله) مرده بود از دستش راحت شده بودیم! این چیه دوباره!!!!!؟؟
نمونه ای دیگر:
یه روز مامان جون داشت توی آشپزخونه کار میکرد، رفتم گفتم با من بازی میکنی؟ گفت آره الان میام بیرون و با تو بازی میکنم. من گفتم: نمی خواد با من بازی کنی اصلا! تو که بچه داری! خرگوش داری! برو باهاش بازی کن! منو میخوای چیکار؟!!!!!!
این درحالیه که مامان جون نه تنها با بانی بازی نمیکنه، دست هم بهش نمیزنه و کاری به کارش نداره! تازه بین خودمون بمونه کمی هم ازش میترسه....
* چند روز قبل، بانی از داخل کارتنش با سعی و تلاش و علم فیزیک پرتابه! میاد بیرون و یه راست میره سراغ مامان جون که تنها توی خونه بوده و خوابیده بوده. مامان جون از خواب می پره و کلی حالش بد میشه...(بماند که این دفعه دوم بوده که اینکارو کرده!)
خاله کارتن بلند تری شبیه لوله بخاری! براش درست کرده و خلاصه دلش برای بانی در این وضعیت سوخته و تصمیم گرفته با مامان ببرندش مهد کودک سابق من و بذارن اونجا پیش بچه ها بمونه... اول از این موضوع استقبال کردم، اما دو روز بعد منم پشیمون شدم و خلاصه همچنان بانی در منزل موجوده!!! و البته به قول مامان جون داره تمرین میکنه تا بازهم از داخل کارتن و هر برج و بارویی بتونه بیاد بیرون!!!!!!!!
چند شب قبل برای اینکه بهمون ثابت کنه خرگوش بازیگوش یعنی چی؟! سیم تلفن خونه رو قطع کرده بوده و مامان هی اس ام اس مینویسه تا خاله متوجه موضوع میشه!!!!!!